مرثیه‌ای برای مهندس و نیمه‌شب‌های دور

نیمه‌شبی از شب‌های دانشگاه علامه، دندان‌دردی کشنده امانم را بریده بود. احمد مرسلی، که من آن‌وقت‌ها مهندس صداش می‌کردم، بَرَم داشت و بعد از درگیری مختصری با دربان خوابگاهِ سروستان که دوست نداشت در را باز کند، بُردم دندانپزشکی. پیاده با مهندس و دندان‌درد تا حوالی سیدخندان رفتیم و برگشتنی نیمه‌شبِ تهران چنان عمیق شده بود که پرنده پر نمی‌زد در آسمان شهر.
من بیست و سه ساله بودم و آن شب، تنها نیمه‌شبِ من و مهندس در خوابگاه سروستان و بعدها خوابگاه وزرا نبود. احمد مهندسی‌اش را که گرفته بود، آمده بود فوق لیسانس جامعه‌شناسی بخواند و هم‌کلاسی و هم‌خوابگاهی من شده بود. آن نیمه‌شب‌ها حرفمان که گل می‌انداخت از تئوری‌های جامعه‌شناسی شروع می‌کردیم و می‌رسیدیم به زندگی روزمره و از زندگی روزمره به جمهوری اسلامی و نظام سرمایه‌داری. آن روزها جوانی ما بود. روزهای علامه که صبح می‌نشستیم سر کلاس پیران، عصر می‌رفتیم سر کلاس نیک‌پی و صبح روز بعدش ساعت هشت با محمد عبداللهی کلاس داشتیم که جایی در تاریخ کوتاه زندگی ما رفت و گم شد. مُرد.
خانم‌ها، آقایان! رفیق من احمد مرسلی، که مهندس صداش می‌کردم، مُرده است. احمد مرده است و اختصار و سادگی و بی‌معنایی این جمله کُفرم را درمی‌آورد. می‌گویند چندشب پیش، شبی از همین پاییز حاضر، خوابیده و صبح دیگر بیدار نشده است. دیگر برای ابد بیدار نمی‌شود. احمدی که من می‌شناختم لابد شب موقع خواب از خودش پرسیده «چرا باید صبح بیدار شوم؟» صبح بیدار نشده و چرا باید بیدار می‌شده است؟ کدام صبح؟ بیدار می‌شده که قبای ژنده‌اش را به کجای این شب تیره بیاویزد؟
احمد! مهندس! من بی‌معرفت‌ترین و ناسپاس‌ترین رفیقم. من که بعدِ سال‌های علامه، بعد که زندگی شاید برای هردومان سخت‌تر و پیچیده‌تر و غم‌انگیزتر شد، دنبالت نگشتم، پیغامی برات نفرستادم، حرفی نزدم که شبیه رفاقت باشد. بعدِ سال‌های علامه من همانی شدم که تو نمی‌خواستی، نمی‌توانستی باشی؛ از آن آدم‌هایی که پنج روزِ هفته صبح زود از خواب بیدار می‌شوند، کیف و ظرف غذایشان را برمی‌دارند، سوار اتوبوس می‌شوند، می‌روند روی یک صندلی لعنتی، پشت یک میز نفرینی می‌نشینند تا جزئی باشند، چرخ‌دنده‌ی کوچک و حقیری باشند از دستگاه هولناکی که تو را به خوابِ ابد بُرد. من هم مثل میلیون‌ها نفر دیگر عامل تداوم و بازتولید و تکثیر چیزی شدم که اسمش را زندگی می‌گذارند. و فکر می‌کنی چه چیزی به دست آوردم؟ چه چیزی به دست خواهم آورد؟
احمد به همان خدایی که تو قبولش نداشتی، این روزها یک جوری خورد و خسته‌ام، یک جوری دلم همیشه گرفته که می‌خواهم بروم خودم را گم و گور کنم، می‌خواهم نباشم. تو بیشتر از من، بهتر از من می‌‌دانستی و بیشتر و بهتر از این آدم‌های حق‌به‌جانب، آدم‌های «نایسِ» دانشگاه‌های مرز پرگهر می‌دانستی؛ آدم‌هایی که هر روز در سخنرانی‌ها و سمینارها و همایش‌هایشان مشغول به هم بافتن مهملات‌اند و صرف حضورشان نشانه‌ی قاطع سقوط ماست. جای تو دانشگاه بود. یادت هست با هم وبلاگی درست کردیم به اسم «گورستان جامعه‌شناسی ایران»؟ یادت هست می‌خواستیم دانشگاه را از خوابِ مرده‌گی‌اش بیدار کنیم؟ دانشگاهِ خواب‌آلود هنوز زنده است و تو مرده‌ای. تو دیگر بیدار نمی‌شوی.
تو می‌خواستی جهان جای عادلانه‌تری برای زندگی باشد. می‌خواستی بجنگی و ما را از این مرداب، این باتلاق که برای خودمان ساخته‌ایم، نجات بدهی و نمی‌دانستی که ما همه خوکرده‌ی این مردابیم. حالا نجات‌دهنده در گور خفته است و آن‌ها که بعد از ما هوای تغییر جهان به سرشان می‌افتد، نامی از احمد که رفیق نیمه‌شب‌هایم بود در دانشگاه علامه و من مهندس صداش می‌کردم، نخواهند شنید. افسوس.
رفیقم مُرد. آدم‌هایی که در این سرزمین امید و اراده‌شان به تغییر سر از نیستی در می‌آورد، بسیارند. آن‌ها که بالاخره شبی، شب‌هایی از خود می‌پرسند «چرا باید صبح از خواب بیدار شوم».

بازتفسیر حقوق شهروندی در بستر مدرنیته‌ ایرانی: مطالعه‌ موردی رساله «یک‌ کلمه»

سیدسالار اجتهدنژاد کاشانی

چکیده:

زمینه و هدف: بر اساس نظریه مدرنیته‌های چندگانه، مدرنیته غربی در فرهنگ‌ها و تمدن‌های غیر غربی مورد بازتفسیر قرار می‌گیرد و زمینه ایجاد مدرنیته‌های متکثر در فرهنگ‌های مختلف را به وجود می‌آورد. نخبگان ایرانی نیز از زمان رویارویی با غربِ مدرن کوشیده‌اند تفسیری ایرانی و اسلامی از عناصر مختلف مدرنیته غربی ارائه دهند. حقوق شهروندی نیز، به عنوان یکی از اجزای اصلی مدرنیته، در ایران مورد بازتفسیر قرار گرفته است. هدف این مقاله فهم کیفیت بازتفسیر حقوق شهروندی در رساله «یک کلمه» نوشته مستشارالدوله و شناسایی طرح‌واره‌های فرهنگی به کاررفته در این بازتفسیر است.
روش: در این مقاله از روش تحلیل محتوای کیفی برای مطالعه متن رساله یک کلمه استفاده شده است.
یافته‌ها: تحلیل محتوای متن رساله «یک کلمه» حاکی از اشاره نویسنده به هر سه قسم حقوق مدنی، اجتماعی و سیاسی است. نویسنده کوشیده است هر یک از این حقوق را با استفاده از یک طرح‌واره فرهنگی موجود در سنت اسلامی تبیین و توجیه کند و عدم تباین این اصول را با شرعیات اسلامی نشان دهد. طرح‌واره‌های به کار رفته، اغلب به آیات قرآن احادیث و سیره پیامبر اسلام و معصومین ارجاع دارند.
بحث و نتیجه‌گیری: ایرانیان حقوق شهروندی را، همچون دیگر عناصر تشکیل‌دهنده مدرنیته، در بستر فرهنگی و تاریخی ایران مورد بازتفسیر قرار داده‌اند. در این فرایند بازتفسیر، معانی تازه‌ای به اصول حقوق شهروندی نسبت داده شد که در بستر اولیه شکل‌گیری حقوق شهروندی (غرب) وجود نداشتند و در نتیجه دریافت‌هایی که مخاطبان فارسی‌زبان این رساله از حقوق شهروندی پیدا می‌کردند، ناگزیر دریافت‌هایی متفاوت از فهم شهروندان ممالک غربی از حقوق شهروندی بود.

واژه‌های کلیدی: حقوق شهروندی، مدرنیته‌های چندگانه، مدرنیته ایرانی، رساله یک‌ کلمه، طرح‌واره‌های فرهنگی

متن کامل مقاله را از این‌جا دانلود کنید.

Iran-J-Med-Law-v12n46p93-fa

کذب محض است!

راستش هیچ انتظار نداشتم انتشار یادداشتی کوتاه در وبلاگی متروک باعث این همه واکنش‌ها و تنش‌های عجیب و غریب شود. ما داریم از واقعیتی حرف می‌زنیم که از فرط ساده بودن بدیهی به نظر می‌رسد: موقعیت‌های شغلی محدود و متقاضیان بسیار، بی شک و تردید، پای باندها و گروه‌هایی را که در پی تصاحب بیشترین منافع برای خود و پیروانشان هستند، به فرایند پرنقص جذب هیأت علمی باز می‌کند؛ و اگر این باندها و گروه‌ها دستی هم در سیاست و قدرت داشته باشند، فساد رشد می‌کند. این موضوع ساده چیزی است که «آدم‌معمولی‌ها» خوب می‌فهمند چون (نه فقط در فرایند جذب هیأت علمی که فقط عده‌ی قلیلی از جامعه درگیر آن‌اند، بلکه) به صورت روزمره، هر جا که پای منابع و منافعی در میان است، با آن مواجه‌اند. بنابراین، بی‌آن‌که بخواهم به کسی جسارتی بکنم، باید بگویم اگر این واقعیت ساده را نمی‌فهمید، به جایگاه اجتماعی‌تان توجه کنید. تداوم و تکرار این وضع اعتماد مردم را به نظام رسمی کشور مخدوش می‌کند (بخوانید کرده است).

امروز یکی از مسئولان پژوهشگاه علوم انسانی با من تماس گرفتند. اگر ملاحظات اخلاقی اجازه می‌داد دوست داشتم محتوای این گفتگو را منتشر کنم، اما این کار را نخواهم کرد. از میان گفتگوها آن‌چه دوست داشتند به گوش همه برسد این بود که پژوهشگاه قویاً و مؤکداً جریانی را که من از کانال تلگرامی عضو هیأت علمی پژوهشگاه نقل کرده‌ام، تکذیب می‌کند. من این تکذیب را باور می‌کنم و منتظر می‌شوم که ببینم پایان داستان چه می‌شود.

تأکید می‌کنم که پژوهشگاه موضوع را تکذیب کرده و اصل بر همین تکذیب پژوهشگاه است. مخاطب مستقیم این تأکید کسانی هستند که دوست دارند برای اضافه کردن پیازداغ ماجرا، نقل قول‌های این وبلاگ شخصی متروک از منبعی دیگر را به عنوان سند جرایم نگارنده‌اش در اختیار رؤسایشان بگذارند. اما فقط برای رفع اتهاماتی که ظرف این روز پرتنش متوجه من شده است، باید چند نکته را عرض کنم با این توضیح که مخاطب بندهای زیر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نیست، حرف‌هایی است برای روشن کردن افکار عمومی و البته برای آن‌هایی که خودشان می‌دانند.

۱- من به هیچ وجه اتهامی را متوجه پژوهشگاه نکرده‌ام. یادداشت قبل حاوی نقل قول مستقیم من از عضو هیأت علمی پژوهشگاه است. تا آن‌جا که به پژوهشگاه علوم انسانی مربوط می‌شود، باقی یادداشت هیچ ادعایی بیش از آن‌چه در نقل قول مستقیم آمده ندارد. یادداشت ایشان درباره‌ی تحمیل عضو هیأت علمی به پژوهشگاه، پیش از انتشار در وبلاگ من که به زور سالی 100 نفر بازدیدکننده دارد و در کانال تلگرامی‌ام که فقط 60 عضو دارد، در یک خبرگزاری رسمی و ده‌ها گروه و کانال تلگرامی و اکانت‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی بازنشر شده است.

اما جالب است بدانید که من پیش از آن‌که این نقل قول مستقیم را ـ باوجود آن همه بازتاب ـ در وبلاگم منتشر کنم، نظر دو عضو گروه مطالعات اجتماعی پژوهشگاه را درباره‌ی ادعای مطرح شده پرسیدم. هر دو مدعیات مذکور را با اطمینان تأیید کردند (هویت این دو را هرگز فاش نخواهم کرد). تأکید می‌کنم که اصل بر تکذیب پژوهشگاه است. اما عجیب است که نیمی از اعضای یک دپارتمان در تأیید یک «دروغ» با هم اتفاق نظر دارند.

اگر یک بار دیگر به واقعیت‌هایی که در بند بالا آوردم توجه کنید، حتماً این سوال برایتان پیش می‌آید که بین این همه بازتاب و سر و صدا چرا یقه‌ی نویسنده‌ی یک‌لاقبای این وبلاگ متروک را گرفته‌اند؟ پاسخ پیش کسانی است که امروز یادداشت قبلی را به عنوان هجمه‌ای ناجوانمردانه به پژوهشگاه، پیراهن عثمان کردند.

2- من به هیچ وجه اهل شلوغ‌کاری و چیزی که به آن «حاشیه‌سازی» می‌گویند، نیستم. راستش گاهی آرزو می‌کنم که کاش کمی اجتماعی‌تر بودم. جیغ‌جیغ و شلوغ‌‌پلوغی مضطربم می‌کند. گفتم که دوستان دارند پیازداغ قضیه را به شکلی هدفمند زیاد می‌کنند، اما همین چیزهایی هم که نوشته‌ام نشانه‌ی این است که کارد برای آدمی که اصلاً حوصله‌ و انرژی فعالیت مدنی ندارد هم به استخوان رسیده. مسئله پژوهشگاه علوم انسانی نیست. من با استناد به کلام شفاهی مسئول محترم پژوهشگاه می‌گویم که کل آن‌چه از قول عضو محترم هیأت علمی در یادداشت قبل آورده شده، کذب محض است. اما خنده‌دار نیست که بگوییم در جریان جذب هیأت علمی (و جریان‌های مشابه) سفارش و اعمال فشار و لابی‌بازی‌ای در کار نیست؟ با این ده‌ها داستانی که ما آدم‌معمولی‌ها می‌دانیم از پایمال شدن حق بااستعدادترین جوانان این کشور به جرم این‌که در هیچ تیم و دسته و باندی نیستند، چه باید کرد؟ با این آدم‌ها که زمان داستان‌هاشان را با خود می‌برد و رنجشان در هیچ تاریخی ثبت نخواهد شد، چه باید کرد؟ به روایت کردن این داستان‌ها نیازمندیم، اما روان ترس‌خورده و تحقیرشده‌‌‌مان نمی‌گذارد راوی قصه‌های خودمان باشیم.

3- من با هیچ‌کس در این جریان خصومت و عداوت شخصی ندارم. از قضا شاید برخی از نام‌هایی را که شایعه‌پردازان در این مورد بر سر زبان انداخته‌اند، شایسته‌تر از بسیاری اعضای حال حاضر هیأت علمی می‌دانم. اگر دوستان به جای تأکید و تمرکز بر آن بندهای اول، به کل یادداشت توجه می‌کردند، روشن می‌شد که حرف نوشته چیز دیگری است. من فقط نقل قول را به عنوان مصداقی بر ایده‌های اصلی یادداشت آورده بودم.

4- از این نمد قرار نیست کلاهی برای من دوخته شود. با پیش آمدن غائله‌ی اخیر، واقعاً هیچ چشم‌اندازی برای استخدام یا هر فایده‌ی شخصی دیگری در ذهن ندارم. اتفاقاً امروز پیغام‌های مهربانانه‌ی تهدید دوستان هم رسید. نمی‌دانم چرا ما را در آستانه‌ی چهل‌سالگی کودکان خردسال تصور می‌کنید. زندگی ما همین‌طور که تا حالا گذشته، از این پس هم خواهد گذشت. یازده سال است من و همسرم با درآمد بخور و نمیر تحقیق و پژوهش و نوشتن و ترجمه زندگی می‌کنیم. از این به بعد هم خدا بزرگ است. بعید است از شما که دنیای بزرگ خودتان را با دنیای کوچک ما آدم‌معمولی‌ها مقایسه کنید. اما نکته‌ی عجیب و سؤال‌برانگیز، این همه دستپاچگی و پیغام و پسغام به خاطر بازنشر حرف‌هایی است که قبلاً در جای دیگری منتشر شده و سر و صدایش را هم کرده است.

تنها چیزی که ما از وزارت علوم و همه‌ی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی در جریان جذب هیأت علمی می‌خواهیم، شفافیت است. این که همه بدانند هر عضو تازه‌استخدام‌شده طی چه فرایندی، در رقابت با چه کسانی، با چه معیارهایی و توسط چه کسانی انتخاب و تأیید شده است. این شفافیت همان‌قدر به نفع من خواهد بود که به نفع همه‌ی آدم‌معمولی‌های سخت‌کوش کشور. این برای من پایان ماجراست.
امیدوارم آن‌ها که باید، صدای آدم‌معمولی‌ها را بشنوند.

خیل بی‌شمار «آدم‌معمولی‌ها»

1

آقای سید جواد میری، که جامعه‌شناس و عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است، تازگی در کانال تلگرامی‌اش چند خط درباره‌ی جریان جذب هیأت علمی در این پژوهشگاه نوشته است:

… من متوجه شدم تمامی متقاضیان که برای مصاحبه پذیرفته شده اند، همگی معلق شده اند تا یک نفر که توسط لابی اصلاح طلبان به صورت غیر قانونی به پژوهشگاه تحمیل شده است استخدام گردد. در حالیکه در بین متقاضیان من افرادی را میشناسم که دارای دو دکتری در علوم اجتماعی و زبانشناسی هستند و تالیفات بیشماری دارند اما نه اصولگرا هستند و نه اصلاح طلب! حال این متقاضیان باید حذف شوند تا کسی که “پارتی کلفت” دارد وارد پژوهشگاه شود. جالب تر اینکه برای موجه کردن پارتی بازی خویش، هیئت پنج نفره ای هم در جذب ساخته اند و همگی از دانشگاه تهران هستند و شگفت انگیزترین بخش داستان این است که هیچ فردی از پژوهشکده مطالعات اجتماعی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی که من در آن مشغولم برای ارزیابی علمی این متقاضی خاص وجود ندارد. حال پرسش اینجاست که ما با این اصلاح طلبی که مردم را فراموش کرده است و فقط تیم خود را می بیند چگونه به جامعه مدنی توانیم رسید؟ تبعیض اصلاح طلبی با تبعیض اصولگرایی هیچ تفاوتی ندارد. هر دو زشت و ناعادلانه است و من به عنوان یک شهروند این عمل ناپسند را محکوم می نمایم.

من هم یکی از آن‌ متقاضیان بخت‌برگشته‌ای بودم که پژوهشگاه علوم انسانی، ظاهرن پیش از آن‌که پای آقازاده‌های نسبی و سببی به میان بیاید، با آن‌ها تماس گرفت که بیایید برنامه‌ی پژوهشی‌تان را بدهید و مدارکتان را آماده کنید برای مصاحبه. مع‌الاسف آقای اصلاح‌طلب حوصله‌ی رعایت ضوابط و قواعد احمقانه‌ی استخدام را نداشت و می‌خواست در اسرع وقت، با جلوس بر صندلی عضویت در هیأت علمی، اصلاح‌گری‌اش را آغاز کند. این بود که زد زیر کاسه‌کوزه‌ی ما و بازی را به هم ریخت و نشد که ما دست کم با رعایت ظواهرِ بازیِ جوانمردانه شکست بخوریم.  زورش می‌رسید، بازی را تعطیل کرد.

از قضا تعداد جایگاه‌های شغلی محدود است و تعداد دکترهای «اصلاح»طلب و «اصول‌»گرا به نسبت این جایگاه‌ها بسیار. اوضاع در دانشگاه فلان و پژوهشگاه بهمان هم همین است و تا بستگان سببی و نسبی این دو قبیله‌ی والامقام بخواهند به حق و حقوقشان از جایگاه‌های استخدامی برسند، جایی برای ما آدم‌معمولی‌ها ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ باقی نمی‌ماند. اما ما آدم‌معمولی‌ها از زندگی در این کشور آموخته‌ایم که پوستمان کلفت باشد. سال‌هاست عادت کرده‌ایم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، شاهد و ناظر ادامه‌ی سریال تقسیم غنایم بین دو قبیله باشیم و در زندگی‌های فردی‌مان برای بقا بجنگیم. پس آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! ما همچنان هستیم. در یک جایی که شما از آن بالا کم و کوچک می‌بیندش، زنده‌ایم و ادامه می‌دهیم به این سختی و تلخی مکرر و مداومی که اسمش زندگی است.

وزارت علوم و دانشگاه‌ها ضوابط و فرایندهای مشخصی برای جذب هیأت علمی تعیین کرده‌اند  که لابد بناست در آن هر کس به تناسب شایستگی‌اش فرصت انتخاب‌شدن داشته باشد، اما ظاهرن اعضای قبیله‌ی «اصلاح» و «اصول» بیرون از دایره‌ی قاعده ایستاده‌اند. «قانون» برای ما آدم‌معمولی‌هاست ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ اما جان‌سختیم و با علم به فرودستی‌مان،‌صبور و خشمگین، ادامه می‌دهیم.

با این همه، چیزی هست که بیش از این فرودستیِ روزمره و نهادی‌شده باعث آزار من ـ و شاید بعضی از آدم‌معمولی‌های دیگر ـ می‌شود: این‌که آقای «اصلاح»طلب ـ همان کسی که وقتی پای منافع فردی و خانوادگی و قبیله‌ای خودش به میان می‌آید، بی‌درنگ همه‌ی قواعد و قوانین را دور می‌زند، و شفافیت و دموکراسی و شایسته‌سالاری موقتن از حافظه‌ی مبارکش پاک می‌شود ـ همان آقای «اصلاح»طلب، در سخنرانی و روزنامه و مجله و شبکه‌ی اجتماعی مدام ورد قانون‌مداری و دموکراسی و شفافیت و شایسته‌سالاری می‌خواند. و یا ـ چه فرق می‌کند ـ همان آقای «اصول»گرای تا خرخره غرق در اقیانوس رانت، مدام در همان جاها که گفتم ذکرش «عدالت عدالت» است.

آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! اگر باعث تکدرتان نمی‌شود باید بگویم چیزی که گاهی ما آدم‌معمولی‌ها را کمی آزرده‌خاطر می‌کند این است که چرا آن دهان گشادتان را نمی‌بندید؟ سرتاپای این مملکت را عفونت تظاهر و ریاکاری‌تان گرفته، چرا خودتان از گند این تعفن بالا نمی‌آورید؟


2

پنجره‌ی اتاق خانه‌ی ما در یکی از کوچه‌های خیابان بهار به سطل زباله باز می‌شود، یکی از این سطل آشغال‌های بزرگ شهرداری. احمدآقا هر روز دم غروب می‌آید روبروی پنجره‌ی ما سطل زباله را کج می‌کند و تا کمر خم می‌شود آن تو. چیزهایی برمی‌دارد، کیسه‌اش را پر می‌کند و می‌رود. گاهی وقت‌ها که کوچه خلوت باشد، می‌نشیند همان کنار سطل زباله، روبروی پنجره، سیگاری چیزی دود می‌کند. احمدآقا من را نمی‌شناسد. من اسمش را یک بار که دوست زباله‌گردش صداش می‌کرد، یاد گرفتم. شده است توی کوچه از جلوی هم رد شویم. فقط زیرچشمی به هم نگاه می‌کنیم. گمان می‌کنم او از من نفرت دارد، من از او هراس. توی این دنیای بزرگ هیچ چیز من و احمدآقا را به هم وصل نمی‌کند، جز یک ویژگی کوچک و کم‌اهمیت: ما ـ من و احمدآقا ـ  هر دو بیرونِ دعوای اصلاح‌طلب و اصول‌گرا بر سر غنایمیم. هر دو، در جایگاه‌های متفاوتی، از خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌هاییم.

آقای «اصلاح‌طلب»، آقای «اصول»گرا! خبر خوب برای شما این است که ما ـ من و احمدآقا و خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌ها ـ به دشواری خواهیم توانست نفرت و هراسمان، سوءظنمان را از هم کنار بگذاریم، کنارآمدنمان با هم سخت است. اما اگر یک روز این اتفاق بیفتد، اگر یک روز بتوانیم به‌جای زیرچشمی همدیگر را پاییدن، برادرانه توی چشم‌های هم نگاه کنیم… آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول‌»گرا! فکرش هم باید پشت شما را بلرزاند.

بهار من گذشته شاید

هر سال موعد تمدید ثبت نشانی این وبلاگ که می‌شود، یاد گذشته می‌افتم. یاد روزهای رنگی وبلاگ‌ها و دنیای خوش وبلاگ‌نویس‌های شناس و ناشناس می‌افتم، یاد آن روزها که جوانی ما بود. اینجا شعر می‌نوشتم، اینجا یادداشت‌های کوتاه. این وبلاگ را که می‌بینید در چنین روزهایی ـ روزهای آغاز یک پاییز ـ راه انداختم که جدی‌تر بنویسم. اما از بد روزگار هر چه گذشت، کم‌تر نوشتم تا این‌که تبدیل شد به بایگانی نوشته‌های دانشگاهی و غیر دانشگاهی عصاقورت‌داده‌ای که قبلن جایی منتشر شده بودند. می‌خواهم بگویم قرار نبود این‌طوری بشود. این‌طوری که هر سال اول پاییز بیایم این‌جا و برای چیزهایی که ننوشته‌ام، برای زندگی‌هایی که نکرده‌ام، لذت‌هایی که نبرده‌ام سوگواری کنم. حالا این‌ها را دارم به سبک آن وبلاگ‌ها که دیگر نیست می‌نویسم، به یاد آن روزها.

ننوشتن انتخاب من نبود، همان‌طور که انتخاب هیچ عاشق نوشتنی نیست. دفترچه‌های کوچک و بزرگم پر است از جملات و طرح‌هایی که قرار بوده ساختار نوشته‌ای کوتاه یا بلند را بسازند؛ و در پشت و پسله‌ی کامپیوترهایی که با آن‌ها کار می‌کنم، می‌شود فایل‌های بسیاری پیدا کرد که حاوی خطوط آغازین یک نوشته‌اند. این‌ها فکر و خیال‌هایی هستند که هیچ وقت نوشته نخواهند شد. از خیلی‌هایشان دیگر ـ بعد از گذشت زمان ـ سردرنمی‌آورم و اگر ازشان چیزی هم دستگیرم شود وقت و انگیزه‌ای برای نوشتنشان ندارم.

اگر قرار فقط به انتخاب کردن بود، لابد هیچ‌کس آن‌چه را که رنجش می‌داد برنمی‌گزید. نادارها دارابودن را انتخاب می‌کردند و ناتوانان توانمندی را. من هم اندکی دارایی و توانمندی برای خودم برمی‌داشتم و البته نوشتن را بر ننوشتن ترجیح می‌دادم. قبول دارم که انتخاب کردن مخاطرات خاص خودش را دارد. انتخاب هر گزینه به معنای چشم‌پوشی از گزینه‌های دیگر است و با احتساب فانی بودن انسان همیشه محتمل است حسرت‌هایی بر دل انتخاب‌کنندگان باقی بماند در لحظه‌ی احتضار. شاید برای همین است که باور به تقدیر درمان اضطراب آدمی است. شاید برای همین است می‌گویند خیر و صلاح آدم در همان چیزی است که پیش می‌آید یا در هر پیشامدی حتمن حکمت و خیریتی هست. این جملات هم از سنگینی بار ادبار جهان بر دوش آدم‌های ناتوان و بی‌پناه می‌کاهد و هم از سنگینی مسئولیت انتخاب کردن. اگر ما همیشه در معرض اشتباه کردن باشیم ـ که هستیم ـ‌ باید این احتمال ترسناک و همیشگی را هم بپذیریم که ممکن است گزینه‌ی نادرست را انتخاب کرده باشیم یا در آینده انتخاب کنیم. پس با این حساب مجبور بودن بهتر از انتخاب‌گر بودن است و تحمل این هستی محدود را آسان‌تر می‌کند. اما از شما چه پنهان من اگر مختار بودم که بین مختار بودن یا مجبور بودن یکی را انتخاب کنم، مختار بودن را برمی‌گزیدم.

با این همه باید گفت باور به جبرهای زیستی و اجتماعی برای بعضی آدم‌های حساس یا کمال‌طلب ـ یا مبتلایان به هر مرضی که مایلید اسمش را بگذارید ـ نه تنها مایه‌ی آرامش نیست، بلکه باعث رنجی مضاعف است. آن‌ها واقعیت اجبار را می‌پذیرند اما از موضعی ارزشی این پرسش را مدام از خود می‌پرسند که چرا باید مجبور باشیم؟ مدام با خود فکر می‌کنند باید راهی به بیرون این زندان باشد و با خود تکرار می‌کنند که باید راهی به بیرون از این زندان باشد. من باید در زندگی‌ام تن به کارهایی می‌دادم که ازشان متنفر بودم و باید دست از کارها و چیزهایی می‌شستم که عاشقشان بودم. علت بخش زیادی از این ناکامی جبر روزگار بود، اما دانستن این علت دردی از من دوا نمی‌کند چون مدام از خودم می‌پرسم چرا من این همه مجبور بودم؟

توی این خانه، توی این شهر، این دنیا آینه‌هایی هست. در این آینه‌ها این روزها همیشه و همه جا مرد میانسالی با صورت درشت و لب‌های کبود و ریش نامرتب و موهای کم‌پشت سیاه، که مقدر است کم‌کم قافیه را به تارهای سفید ببازند، نگاهم می‌کند. مایه‌ی همه‌ی رنج من این مرد است که توی چشم‌هایم زل می‌زند و هی می‌پرسد «داری چه می‌کنی سالار»؟

بهش می‌گویم «زندگی»؛ اما زندگی به سبک این روزگار پَست. حشره‌ای بی‌بال و پرم در میان میلیون‌ها حشره‌ی دیگر که در سال هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی بر اندام متعفن این شهر ـ پایتخت جمهوری اسلامی ایران ـ می‌خزم و می‌خزیم و در هم می‌لولیم. اگر خیر و حکمتی در کار این خزیدن و لولیدن نباشد، حشره‌ی ناچیز بی‌بال و پر چطور سرنوشت شومش را تاب بیاورد؟

اگر در آینه‌ها صورت کسی را ببینید که شبیه تصویر در حال اضمحلال شماست و سؤال‌های بی‌جواب می‌پرسد، چه می‌کنید؟ اگر پذیرفته باشید که دنیا همین است که هست، صبح جلوی آینه شانه بالا می‌اندازید و می‌روید سوار خطی‌های هفت تیر ــ پارک‌وی می‌شوید و در راه به این فکر می‌کنید که پاییز شد؛ خوب است به سبک وبلاگ‌های قدیمی چیزی بنویسم. از این بنویسم که مقدر است پاییز بیاید. مقدر است خورشید این تابستان دست نفرینی‌اش را از سر ما بردارد و برای مدتی گورش را گم کند. مقدر است باران بر این زمین مرده ببارد و بوی نم کوچه را بردارد.

چند خط از افسردگی‌هام

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود می‌بردم به فضایی که نیست: به «نادَرکجای بی‌درزمان». در همین لحظه‌ها، همه‌ی منافذ روحم باز می‌شوند. نگهبانانِ خستگی‌ناپذیر دروازه‌های تودرتوی روانم به اشاره‌ای ناپدید می‌شوند و سیلِ مایعِ سرد و تلخی درونم را غرق می‌کند. مردی که به دست گردباد بیهودگی معلق در ناکجاست، مردی که در درون خودش غرق شده، منم.

چشم‌انداز پیش رویم، ناگهان،‌ لیوانِ لب‌پریده‌ی بخاربرلبِ چای روی میز در قهوه‌خانه‌ای است که بوی نا و نفس‌های انبوه مردمانی خسته می‌دهد. این سوی میز عواطف مجروح مردی بیمار نشسته، که منم. آن سوی میز چیزی نیست، کسی نیست. بخار چای به آسمان کوتاه و چرکین قهوه‌خانه می‌خورد و از هم می‌پاشد. شب نیست. روز نیست. در کهکشانی هستم که خورشید ندارد اما همه چیز به روشنی در آن پیداست. هر جنبش و هر خیال را می‌شود در شفافیت محض دید. زمانی نیست. آغاز و پایانی در کار نیست. همه چیز اکنون است و در این اکنون، عصاره‌ی همه‌ی زمان‌ها، همه‌ی آغازها و انجام‌های کهکشانی که خورشید بر آن می‌تابید، پیداست. گرداگردم عواطف مجروح مردمانی که گویی روزگاری می‌شناخته‌ام، پشت میزهای آن سویشان خالی نشسته‌اند. داریم در شفافیت محض به خودمان، به کارهایمان، به فکر و خیال‌هایمان، به همه‌ی زوایای پیش‌تر پنهان‌مانده‌ی خودمان نگاه می‌کنیم. با قلب‌های فشرده شده، با بغض‌هایی که فرصت شکستن ندارند، نگاه می‌کنیم.

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود بازمی‌گرداندم به شهر، به زمان، به روز و شب، به امیدواری، به گریز از مرگ. نگهبانان رنجور بر دروازه‌های ویرانِ تودرتوی روانم مستقر می‌شوند و دست آخر از غرق شدن در بی‌کرانیِ درون، از محو شدن در آسمانِ بی‌خورشیدِ ناکجا نجات پیدا می‌کنم. برمی‌گردم به زندگی، به رهگذران این کوچه، به مغازه، به پلیس سر چهارراه، به استاد دانشگاه، به گوشی موبایل، به نوشته‌ها و تصویرهای آدم‌ها توی گوشی موبایل. برمی‌گردم به جایی که زورِ خورشیدش نمی‌رسد بیهودگی پنهان پشت هر چیز و هر کس را آشکار کند.

بازگشتن

اصغر فرهادی بعد از موفقیت‌های فیلم مشهورش ـ جدایی ـ در مصاحبه‌ای گفته بود «سر صحنه به همکارانم گفتم قدر این لحظه‌ها را بدانید، این‌ها بهترین لحظات عمر ما هستند». اگر از من بپرسید می‌گویم این جمله‌ها خلاصه‌ی حکمت رستگاران است، چکیده‌ی راز سعادت. خوشبختی چیزی شبیه آگاهی از لذت خلق کردن و ساختن است. لذتی که در تجسم بخشیدن به جریان‌های عجیب و بی‌شکل جاری در هزارتوی ذهن آدمی است، لذت بی‌مانند لحظه‌ای که نیرو و شور آدمی در قالب چیزی بیرون از او، روی کاغذ، بوم نقاشی، پرده‌ی سینما، سنگ و چوب و شیشه و آهن یا حتا در کالبد یک وسیله، یک کالا تجسم پیدا می‌کند. لحظه‌ی خوشبختی لحظه‌ای است که آن شور به بیرون از ذهن پرتاب می‌شود. تجربه‌ی آن لحظه شبیه رهایی و مستی است، شبیه اوج گرفتن و از زمین کنده شدن. اما باید از آن آگاه باشی و حقیقت آن را بشناسی تا از تجربه‌اش لذتی نصیبت شود. شاید به همین خاطر است که فرهادی برای دانستن قدر آن لحظه‌ها به همکارانش هشدار می‌دهد.

من از تهران یک چمدان و یک لپ‌تاپ برداشتم، آمدم به سوئد که آن لحظه‌ها را تجربه کنم. چرا این همه راه آمدم؟ به این نکته بازخواهم گشت. اینجا شش ماه برای کار روی تز دکتری‌ام در جامعه‌شناسی فرصت داشتم. حالا چند روز از پنجمین ماه اقامتم گذشته و به زودی باید برگردم. خلاصه بگویم؛ آن‌قدر خوشبخت بودم که اینجا چیزی بسازم و خلق کنم و کمی از طعم آن بزرگ‌ترین لذت‌ها بچشم. حاصل کار البته آش دهن‌سوزی نیست، آن‌طور که فکرش را می‌کردم.

دیروز عصر، حوالی ساعت پنج، داشتیم آرام آرام در فاصله‌ی کوتاه بین دانشگاه و خانه راه می‌رفتیم. وقتی رسیدیم به شماره‌ی چهار خیابان اسکولگاتان ـ جایی که چند ماه  خانه‌مان بود ـ موقع خداحافظی جسیکا ـ دانشجوی پست دکتری دانشکده ـ رو کرد به من و همسرم و گفت دلتان تنگ نشده برای ایران؟ بعدِ پرسیدن چشم دوخته بود به من. همسرم سؤال را به خودش نگرفته بود، لابد برای شانه خالی کردن از جوابی که می‌دانست. نگاه جسیکا فقط کنجکاو بود، منتظر بود. مکالمه رسیده بود به یکی از آن لحظه‌هایی که تویش کسی باید چیزی بگوید، هر چیزی. می‌خواستم چیزی بگویم که زودتر برسیم به خداحافظی. زور زدم. خیره شدم به دیوارهای چوبی. فقط گفتم «اممممممممممممممم»، به نشانه‌ی فکر کردن درباره‌ی پاسخ، یعنی دارم دنبال چیزی می‌گردم که بگویم. جسیکا بلندبلند خندید، به نشانه‌ی این‌که فهمیدم، یعنی که دلتنگی فکر کردن ندارد، تردید کردن ندارد، آدم یا دلش تنگ می‌شود یا نمی‌شود. جسیکا خندید، همسرم نخندید، من نخندیدم.

باعث تأسف است، اما آدم تمامن روح نیست. آدم جسمی است و اندامی که می‌شود لمسش کرد، باید در فضایی، زمانی و مکانی، باید در محیطی قرار بگیرد و از این «قرار گرفتن» گریزی نیست. مایه‌ی تأسف است، اما دقیقن به همین دلیل خوشبختی در درون آدم نیست. خوشبختی شاید در فکر ما شکل بگیرد، اما چیزی که به آن شکل می‌دهد فقط آن تو نیست. ما در محیطیم که آدمیم. همین محیط است که می‌گذارد آن لحظه‌های لذت‌بخش ساختن و خلق کردن را تجربه کنیم، یا نمی‌گذارد. چرا باید این همه راه می‌آمدم؟ جوابش را در سطرهای قبلی همین پاراگراف نوشتم.

مردم چطور توی آن محیط تباه شده دوام می‌آورند؟ این شاید پرسشی باشد که سوئدی‌ها از خودشان می‌پرسند، وقتی روبرو می‌شوند با سرگذشت‌های آدم‌هایی مثل ما و انبوه آوارگان خاورمیانه‌ای که حالا در کمپ‌های پناهندگی پناهشان داده‌اند.

باید برگردیم به وطن؛ و باعث تأسف است اما، وطن آدمی در قلب‌ کسانی که دوستش دارند، نیست. وطن جایی است، در مکان و زمانی است، همان محیطی است که آدم باید توش قرار بگیرد و زندگی کند. در دنیای واقعیت‌ها این‌طوری است. باید از این خواب چند ماهه بیدار شوم و خودم را برای بازگشتن آماده کنم. دوباره خبرهای ایران را می‌خوانم. در خبرها تباهی است که پیداست. تباهی است که از خبرها تراوش می‌کند روی صفحه‌ی مانیتور و پخش می‌شود توی صورت آدم و بوی گندش هر جای دنیا که باشی حالت را به هم می‌زند.

خلاصه خواستم بگویم که دارم برمی‌گردم، با اندوه و البته اضطراب.

بی‌کلمه‌گی

من خیال می‌کردم می‌شود. می‌خواستم با کلمه‌ها حال و روزم را، جهانم را بگویم، بنویسم. خیال می‌کردم آدمی که کلمه دارد، چه کم دارد.کلمه همه چیزِ ما بی‌چیزهاست. کلمه تمام نمی‌شود، دریاست و بیشتر، جهان چیزی جز کلمه نیست. و بعد که به خود آمدم دیدم حساب کار از دستم در رفته است. آن‌قدر کلمه گفته‌ام، خوانده‌ام، نوشته‌ام، خیال کرده‌ام که هر کلمه‌ای می‌دانم بی‌معناست. کلمه‌ها با شتابی که من می‌خواستم یا از من خواسته می‌شد، رام نمی‌شدند، معنا نمی‌دادند. آرام و عمیق بودند. هر کلمه سال‌ها بود، هر جمله صدها سال. و بعد به جهان نگاه کردم و دیدم جهان بسیاریِ کلمات بود، بیکرانیِ کلمات. خیال می‌کردم صاحب کلام و کلمه اگر باشم، محتاج عالم و آدم نخواهم شد. و بعد به اندک کلمات بی‌معنایی که می‌دانستم نگاه کردم و دیدم در برابر جهان، در برابر بسیاریِ کلمات جهان، محتاج‌ترینم به کلمه. هیچم، مبهوت و گنگم. و بعد سکوت کردم.

دارم دنبال کلمه می‌گردم، اما مثل گم‌شده‌ای در تاریکی بیابان. بی‌هدف می‌گردم، خسته و فرسوده. و این عمر برای آدم‌های کوچکِ گمشده زیادی کوتاه است که بتوانند کلمه‌های کافی بیابند و بدانند. پس این سکوت که اینجاست ـ در «پاییز» ـ حاصل بی‌کلمه‌گی صاحب کلام است و بی‌کلمه‌گی وقتی است که حرف درخوری، آن‌طور که از عهده‌ی گفتنش بربیاییم، در کار نیست.

روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه: گزارش نشست چهل و نهم «یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ»

 

اسلایدهای سخنرانی “روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه”

چهل و نهمین نشست یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ با موضوع «جامعه شناسی تاریخی» روز یکشنبه 10 اسفند 1393 در مرکز مشارکت های فرهنگی هنری شهرداری تهران برگزار شد . در این نشست ابتدا فیلم «تبریز، تصاویر دنیای فراموش شده» به کارگردانی محمد احسانی به نمایش گذاشته شد و در ادامه آقایان سالار کاشانی دانشجوی دکترای جامعه شناسی سیاسی با موضوع «روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه» و دکتر ابراهیم توفیق با موضوع «تاملی انتقادی در مورد جامعه شناسی تاریخی ایران»  به سخنرانی پرداختند . در انتها پنلی با حضور دکتر فکوهی و دکتر ابراهیم توفیق و سالار کاشانی شکل گرفت و به پرسش های حضار پاسخ داده شد . ادامه خواندن روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه: گزارش نشست چهل و نهم «یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ»

در زندانِ جهان

 «شاخه‌های عزیز اناربن» مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه «میثم خیرخواه» است که نشر ثالث آن را در سال ۱۳۹۳ منتشر کرده است. پیوند میان علوم اجتماعی و ادبیات فارسی در زمانه‌ی ما پیوندی ضروری اما کمیاب است. عالمان علوم اجتماعی غالبن بیگانه از ادبیات‌اند و نویسندگان و ادبیان زمانه‌ی ما عمومن خود را بی‌نیاز از بینش جامعه‌شناسانه می‌دانند. نویسنده‌ی مجموعه داستان‌های «شاخه‌های عزیز اناربن» خود دانش‌آموخته‌ی مطالعات فرهنگی است. تلاقی مهارت او در نوشتن و بهره‌مندی‌اش از بینش‌های جامعه‌شناختی، انگیزه‌ای است که نگاهی به داستان‌ها بیندازیم و در جستجوی اتفاقی تازه در ادبیات داستانی بی‌رونق این‌ سال‌ها باشیم.

در این یادداشت، سه داستان از مجموعه‌ی داستان‌های منتشر شده در کتاب، با هدف تلاش برای خوانشی اجتماعی از آن‌ها انتخاب شده است و نگارنده امیدوار است معرفی این سه داستان، خوانندگان را به مطالعه‌ی همه‌ی داستان‌های مجموعه ترغیب کند.

داستان «هم‌سایه»: در زندانِ کوچه

«هم‌سایه» حتمن انتخاب خوبی برای نقطه‌ی آغاز مجموعه‌ی داستان «شاخه‌های عزیز اناربن» است. لحن گیرای داستان، در قالب گفتارهای پراکنده‌ی مردی حین مصرف بنگ، آن قدر جذاب هست که خواننده را مجاب کند تا پایان همین داستان و شاید تا پایان مجموعه‌ی داستان‌ها به خواندن ادامه دهد.

کسی از زندان بازگشته و حالا کنار آشنای هم‌محله‌ایش نشسته و دارند دود می‌کنند. من به عنوان خواننده‌ی داستان همان آدم از زندان بازگشته‌ام. من مخاطب قصه‌های هذیانی این مرد آشنا از دنیای کوچک، پیچیده و رقت‌انگیز محله‌مان هستم. من از نقطه‌ی ابهام دوری به اسم زندان بازگشته‌ام میان آدم‌هایی که همه‌ی دنیای قابل تصورشان، در همین محله، زیر سایه‌ی همین دیوارها، زیر سقف همین آسمان خلاصه می‌شود و گوینده، جزء جدایی‌ناپذیر دنیای محله‌ام، به من می‌گوید «…همان بهتر که نبودی. به ارواح آقام بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم توی زندان آدم آزادتر است».

آزادی کجاست؟ ما همزمان داریم طعم چند زندان تو در تو را می‌چشیم؟ راه رهایی کجاست؟ با آزادی از یک زندان چند زندان دیگر انتظارمان را می‌کشند؟ محله‌ی دادا محسن زندان دیگری است. زندانی است که زندان‌بان‌هایش همان اهالی محل‌اند. خودشان کشیک می‌دهند، خودشان همدیگر را محکوم می‌کنند و مجازات می‌کنند و می‌کشند. محله‌ی دادامحسن محله‌ی همه‌ی ما آدم‌هایی است که تنگ نظرانه دنیا را در مرزهای زندان‌های کوچک محاط بر جسم و جانمان می‌فهمیم؛ همه‌ی ما که بهشت محبسمان زیر سایه دیوارهای همین محله/ زندان است تا زیر این سایه‌های امن با حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن و فقط حرف زدن حقمان را از دنیا/زندان کوچکمان بگیریم.

حرف زدن درباره‌ی دیگری، تحقیر دیگری در کلام، محکوم کردن دیگری در خلال قصه‌های خیالی که معمولن با تشویق و حمایت هم‌نشینان زیر آن سایه‌های امن همراه است، استراتژی‌هایی است معمول و مرسوم که همه می‌شناسیمشان و حتا طعم لذت این جور حرف زدن‌های جمعی را چشیده‌ایم. وقتی دیگری را ـ حتا با غیر اخلاقی‌ترین روش‌ها ـ اخلاقن محکوم می‌کنیم، بزدلانه می‌کوشیم شهامت آن را پیدا کنیم که خودمان ـ گویندگان و شنوندگان مشتاق ـ را از نظر اخلاقی تبرئه کنیم.

 داستان «نمی‌خواهم بازنده‌ی این جنگ باشم»: در زندانِ فرهنگ، خانواده و جنسیت

سربازی از پادگان فرار می‌کند تا با ناامیدی جلوی ازدواج «عمه‌پروانه»‌اش را با معلم سابقی که چشمش همیشه دنبال پسربچه‌های دانش‌آموز بوده است، بگیرد؛ اما «کسی فریاد این سرباز خسته را نشنید». همه چشم‌هایشان را بستند تا بالاخره این «پیردختر» پای سفره‌ی عقد بنشیند، به خانه‌ی شوهر برود و سفیدبخت شود.

ما هویت «زن» و «مرد» را در زمینه‌ای می‌فهمیم که از فرهنگ و سنت‌هایمان به ارث برده‌ایم و در این زمینه‌ی تاریخی، هویتی مستقل برای زن اساسن تعریف نشده است. در این زمینه زن همیشه متعلقِ دیگری است: باید یا دخترِ پدری باشد یا زنِ شوهری. زن با خودش تعریف نمی‌شود. آمده است تا در سایه‌ی دیگریِ مرد تعریف شود، کامل شود. بی این فرایند کامل شدن در بیوگرافی یک زن، او چیزی نیمه‌تمام و شیئی بی‌نام است. این نکته تنها برآیند تحمیل خواست «مرد»ها بر «زن»ها نیست. یک بخش از گفتمانی است درون همه‌ی مردان و زنان که به آنان حکم می‌کنند به چه چیز و چگونه فکر کنند.

ما در این جا با دو دسته‌ی رقیب یعنی زنان و مردان روبرو نیستیم. با فرهنگی روبروییم که به ما حکم می‌کند چگونه بیندیشیم و چگونه به پدیده‌های محیطمان معنا دهیم. عمه‌پروانه در جستجوی معنایی برای هویت خودش است. این هویت را تنها یک «مرد» می‌تواند کامل کند. تنها اتصاف صفت مردی به معلم سابق کافی است که عمه پروانه و همه‌ی اعضای خانواده را قانع کند او همان کسی است که می‌تواند گریزگاهی برای فراری دادن پروانه از این موقعیت منفور بی‌هویتی ـ پیردختری ـ باشد.

در فضای داستان ـ و همین‌طور فضای واقعی زندگی اجتماعی ما ـ نه تنها زنان، که مردان هم قربانی تجاوزگری این فرهنگ پدرسالار می‌شوند. این تنها عمه پروانه نیست که بناست نقش قربانی خوشبخت معلم سابق را ایفا کند، سرباز قصه‌ی ما هم ـ آن‌طور که خودش روایت می‌کند ـ در همان دوران دانش‌آموزی طعم تحقیر آمیز تجاوزگری آقای معلم را چشیده است.

سرباز قصه از پادگان فرار می‌کند تا از وقوع فاجعه‌ای در بیرون از پادگان جلوگیری کند. پادگان همان جایی است که این فرهنگ تجاوزگر در حد اعلی در آن متجلی شده است. فرار از زندان پدرسالاری پادگان به زندان پدرسالاری خانواده و جامعه‌ی سربازِ قصه، آغاز جنگی است که سرباز از پیش در آن شکست خورده است. یک بار دیگر ـ مثل قصه‌ی اول ـ می‌فهمیم فرار از این زندان‌های تو در تو ممکن نیست.

داستان «در جستجوی روشنایی»: در زندانِ روزمرگی و کلان‌شهر

قصه با پرسش «پیرمرد چروکیده با ته لهجه شمالی» از راننده درباره فاصله‌ی کنایه‌آمیز بین «انقلاب و آزادی» شروع می‌شود. راننده می‌گوید «…انقلاب به آزادی چراغ قرمز زیاد دارد». در جستجوی روشنایی، تصویر آدم‌های دیگری است در فضا و موقعیتی دیگر که باز ناامیدانه در جستجوی «آزادی»اند یا به زندان‌های همیشگی تودرتویی که بندشان کشیده عادت کرده‌اند. عادت کرده‌اند که از زندگی در محبس لذت ببرند و خود با اشتیاق میله‌های قفس را تنگ‌تر کنند.

در جستجوی روشنایی، داستان تکرارهای چندش‌آور و حقیر و بی‌مفهوم زندگی بسیاری از ماست. پیاده‌روها، ویترین‌ها، مردم نانِ سنگک به دستِ اول صبح، تاکسی، ترافیک، چراغ قرمز، کار، اداره، هشت ساعت موظفی پشت میز، نامه‌های اداری، کارمندهای وظیفه‌شناسی و مفلوک و بسیاری تصویرهای تکراری و ملال آور دیگر که انگار ـ در فضا و با منطق داستان ـ راهی به رهایی و «آزادی» از آن‌ها نیست. اینجا زندان دیگری است.

زندان روزمرگی در کلان‌شهر، زندانی است که بر خلاف زندان کوچه یا زندان پدرسالاری، ریشه در فرهنگ و سنت‌های دیرینه‌ی ایرانیان ندارد. زندانی نو که دستاورد تجربه‌ی مدرنیزاسیون ماست اما در کلیات واجد شباهت‌های بسیاری با زندگی مردم روزمره سایر جوامع معاصر است. در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن کار، کارِ بیگانه شده ضرورتی ناگزیر برای همه‌ی انسان‌های بیگانه شده است. جبری ساختاری در کار است که ما را وامی‌دارد برای ادامه‌ی حیات و در بسیاری از موارد تنها برای برآوردن نیازهای اولیه‌مان، قسمت عمده‌ی فرصت زندگی را به انجام کارهایی نادلخواه تن بدهیم. در دنیای کاپیتالیستی ما تنها آن عده‌ی بسیار معدود که صاحبان سرمایه‌اند می‌توانند تا حدی از این جبر  فرساینده رها باشند.

تنهایی و بی‌معنایی تکرار مداوم روزها و شب‌ها، بخش دیگری از سویه‌ی تاریک تجربه‌ی کلان‌شهری ماست. شخصیت‌های داستان ـ شاید به غیر از خود روشنایی ـ همه مصادیقی از این تنهایی و پوچی و فرسودگی هستند. همکار راوی داستان، همسایه‌اش و سایر آدم‌هایی که در داستان با آن‌ها مواجه می‌شویم، مثل سایه‌هایی هستند که تنها دمی و لحظه‌ای حضورشان را احساس می‌کنیم . به سرعت می‌آیند و می‌روند، به سرعت از حافظه‌ی ما پاک می‌شوند و از حافظه‌شان پاک می‌شویم. در این موقعیت تلخ، هیچ رابطه‌ی عمیق و انسانی شکل نمی‌گیرد. ما در تنهایی‌مان تنها می‌توانیم به تداوم ملال‌آور روزها و شب‌ها در تکرار خوردن و خوابیدن و البته کار کردن بیندیشیم.

چندان که پیداست آزادی از این زندان نیز به نظر ناگزیر می‌رسد. بیرون از این زندان گویی جز خیال آزادی چیزی نیست. بیرون ـ اگر اساسن بیرونی وجود داشته باشد ـ زندان‌های تو در توی فرساینده‌ی بی‌شمار دیگری انتظارمان را می‌کشند. ما محکومان ابدی زندان‌های جهانیم و آن دسته از ما که خیالاتی‌ترند؛ آن‌ها که خیال آزادی در سرشان است، گویی همان کسانی هستند که احمد شاملو بی‌پناهی‌شان را در محبس بزرگ جهان تصویر کرده است:

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گرده‌های‌مان.

هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی‌گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.

در مردگان خویش
نظر می‌بندیم
با طرح خنده‌ای
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌ای!

سخن پایانی

سه داستان برگزیده از مجموعه‌ی «شاخه‌های عزیز اناربن» برش‌هایی از سرگذشت آدم‌هایی بودند که در زمانه‌ی ما، در بافتار تاریخی و سرزمینی‌ ما در آرزوی رهایی و کامروایی‌اند اما به هر سو نظر می‌کنند جز ناکامیابی و ناکامروایی چیزی نصیبشان نمی‌شود. نه در میراث ریز و درشت فرهنگ سنتی‌مان و نه در دستاوردهای نوین مدرنیزاسیون و زندگی کلان‌شهری رضایت خاطری احساس نمی‌کنند. کلافه و و سرگشته و بی‌خانمان و بی‌پناه‌اند. ناامیدانه، در جستجوی راهی به رهایی با زمانه، با دشمنان خیالی، با ساختارهای نامریی، با خودشان می‌جنگند، اما جنگجویانی هستند که مثل سرباز قصه‌ی دوم نجنگیده شکست خورده‌اند. مثل کارمند ملول داستان سوم، در عرق‌ریزان زندگی شلوغ و بی‌معنای روزمره با نفرت می‌نگرند یا مثل اهالی محله‌ی داستان اول با زندان کوچک یا بزرگشان درمی‌آمیزند، به جزیی از آن تبدیل می‌شوند و گاهی خود را به لذت‌های کوتاه مستی و نشئگی در زندان مهمان می‌کنند.

اما همین آدم‌های خیال‌پرداز ناراحت و ناامید، تنها شانس و تنها نقطه‌ی امید همه‌ی ما به رهایی هستند. همیشه فرار از زندان با یک خیال‌پردازی ساده شروع می‌شود. شاید راهی به بیرون وجود داشته باشد؛ راهی که فقط خیال‌پردازها می‌توانند تصورش کنند.