بهار من گذشته شاید

هر سال موعد تمدید ثبت نشانی این وبلاگ که می‌شود، یاد گذشته می‌افتم. یاد روزهای رنگی وبلاگ‌ها و دنیای خوش وبلاگ‌نویس‌های شناس و ناشناس می‌افتم، یاد آن روزها که جوانی ما بود. اینجا شعر می‌نوشتم، اینجا یادداشت‌های کوتاه. این وبلاگ را که می‌بینید در چنین روزهایی ـ روزهای آغاز یک پاییز ـ راه انداختم که جدی‌تر بنویسم. اما از بد روزگار هر چه گذشت، کم‌تر نوشتم تا این‌که تبدیل شد به بایگانی نوشته‌های دانشگاهی و غیر دانشگاهی عصاقورت‌داده‌ای که قبلن جایی منتشر شده بودند. می‌خواهم بگویم قرار نبود این‌طوری بشود. این‌طوری که هر سال اول پاییز بیایم این‌جا و برای چیزهایی که ننوشته‌ام، برای زندگی‌هایی که نکرده‌ام، لذت‌هایی که نبرده‌ام سوگواری کنم. حالا این‌ها را دارم به سبک آن وبلاگ‌ها که دیگر نیست می‌نویسم، به یاد آن روزها.

ننوشتن انتخاب من نبود، همان‌طور که انتخاب هیچ عاشق نوشتنی نیست. دفترچه‌های کوچک و بزرگم پر است از جملات و طرح‌هایی که قرار بوده ساختار نوشته‌ای کوتاه یا بلند را بسازند؛ و در پشت و پسله‌ی کامپیوترهایی که با آن‌ها کار می‌کنم، می‌شود فایل‌های بسیاری پیدا کرد که حاوی خطوط آغازین یک نوشته‌اند. این‌ها فکر و خیال‌هایی هستند که هیچ وقت نوشته نخواهند شد. از خیلی‌هایشان دیگر ـ بعد از گذشت زمان ـ سردرنمی‌آورم و اگر ازشان چیزی هم دستگیرم شود وقت و انگیزه‌ای برای نوشتنشان ندارم.

اگر قرار فقط به انتخاب کردن بود، لابد هیچ‌کس آن‌چه را که رنجش می‌داد برنمی‌گزید. نادارها دارابودن را انتخاب می‌کردند و ناتوانان توانمندی را. من هم اندکی دارایی و توانمندی برای خودم برمی‌داشتم و البته نوشتن را بر ننوشتن ترجیح می‌دادم. قبول دارم که انتخاب کردن مخاطرات خاص خودش را دارد. انتخاب هر گزینه به معنای چشم‌پوشی از گزینه‌های دیگر است و با احتساب فانی بودن انسان همیشه محتمل است حسرت‌هایی بر دل انتخاب‌کنندگان باقی بماند در لحظه‌ی احتضار. شاید برای همین است که باور به تقدیر درمان اضطراب آدمی است. شاید برای همین است می‌گویند خیر و صلاح آدم در همان چیزی است که پیش می‌آید یا در هر پیشامدی حتمن حکمت و خیریتی هست. این جملات هم از سنگینی بار ادبار جهان بر دوش آدم‌های ناتوان و بی‌پناه می‌کاهد و هم از سنگینی مسئولیت انتخاب کردن. اگر ما همیشه در معرض اشتباه کردن باشیم ـ که هستیم ـ‌ باید این احتمال ترسناک و همیشگی را هم بپذیریم که ممکن است گزینه‌ی نادرست را انتخاب کرده باشیم یا در آینده انتخاب کنیم. پس با این حساب مجبور بودن بهتر از انتخاب‌گر بودن است و تحمل این هستی محدود را آسان‌تر می‌کند. اما از شما چه پنهان من اگر مختار بودم که بین مختار بودن یا مجبور بودن یکی را انتخاب کنم، مختار بودن را برمی‌گزیدم.

با این همه باید گفت باور به جبرهای زیستی و اجتماعی برای بعضی آدم‌های حساس یا کمال‌طلب ـ یا مبتلایان به هر مرضی که مایلید اسمش را بگذارید ـ نه تنها مایه‌ی آرامش نیست، بلکه باعث رنجی مضاعف است. آن‌ها واقعیت اجبار را می‌پذیرند اما از موضعی ارزشی این پرسش را مدام از خود می‌پرسند که چرا باید مجبور باشیم؟ مدام با خود فکر می‌کنند باید راهی به بیرون این زندان باشد و با خود تکرار می‌کنند که باید راهی به بیرون از این زندان باشد. من باید در زندگی‌ام تن به کارهایی می‌دادم که ازشان متنفر بودم و باید دست از کارها و چیزهایی می‌شستم که عاشقشان بودم. علت بخش زیادی از این ناکامی جبر روزگار بود، اما دانستن این علت دردی از من دوا نمی‌کند چون مدام از خودم می‌پرسم چرا من این همه مجبور بودم؟

توی این خانه، توی این شهر، این دنیا آینه‌هایی هست. در این آینه‌ها این روزها همیشه و همه جا مرد میانسالی با صورت درشت و لب‌های کبود و ریش نامرتب و موهای کم‌پشت سیاه، که مقدر است کم‌کم قافیه را به تارهای سفید ببازند، نگاهم می‌کند. مایه‌ی همه‌ی رنج من این مرد است که توی چشم‌هایم زل می‌زند و هی می‌پرسد «داری چه می‌کنی سالار»؟

بهش می‌گویم «زندگی»؛ اما زندگی به سبک این روزگار پَست. حشره‌ای بی‌بال و پرم در میان میلیون‌ها حشره‌ی دیگر که در سال هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی بر اندام متعفن این شهر ـ پایتخت جمهوری اسلامی ایران ـ می‌خزم و می‌خزیم و در هم می‌لولیم. اگر خیر و حکمتی در کار این خزیدن و لولیدن نباشد، حشره‌ی ناچیز بی‌بال و پر چطور سرنوشت شومش را تاب بیاورد؟

اگر در آینه‌ها صورت کسی را ببینید که شبیه تصویر در حال اضمحلال شماست و سؤال‌های بی‌جواب می‌پرسد، چه می‌کنید؟ اگر پذیرفته باشید که دنیا همین است که هست، صبح جلوی آینه شانه بالا می‌اندازید و می‌روید سوار خطی‌های هفت تیر ــ پارک‌وی می‌شوید و در راه به این فکر می‌کنید که پاییز شد؛ خوب است به سبک وبلاگ‌های قدیمی چیزی بنویسم. از این بنویسم که مقدر است پاییز بیاید. مقدر است خورشید این تابستان دست نفرینی‌اش را از سر ما بردارد و برای مدتی گورش را گم کند. مقدر است باران بر این زمین مرده ببارد و بوی نم کوچه را بردارد.

چند خط از افسردگی‌هام

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود می‌بردم به فضایی که نیست: به «نادَرکجای بی‌درزمان». در همین لحظه‌ها، همه‌ی منافذ روحم باز می‌شوند. نگهبانانِ خستگی‌ناپذیر دروازه‌های تودرتوی روانم به اشاره‌ای ناپدید می‌شوند و سیلِ مایعِ سرد و تلخی درونم را غرق می‌کند. مردی که به دست گردباد بیهودگی معلق در ناکجاست، مردی که در درون خودش غرق شده، منم.

چشم‌انداز پیش رویم، ناگهان،‌ لیوانِ لب‌پریده‌ی بخاربرلبِ چای روی میز در قهوه‌خانه‌ای است که بوی نا و نفس‌های انبوه مردمانی خسته می‌دهد. این سوی میز عواطف مجروح مردی بیمار نشسته، که منم. آن سوی میز چیزی نیست، کسی نیست. بخار چای به آسمان کوتاه و چرکین قهوه‌خانه می‌خورد و از هم می‌پاشد. شب نیست. روز نیست. در کهکشانی هستم که خورشید ندارد اما همه چیز به روشنی در آن پیداست. هر جنبش و هر خیال را می‌شود در شفافیت محض دید. زمانی نیست. آغاز و پایانی در کار نیست. همه چیز اکنون است و در این اکنون، عصاره‌ی همه‌ی زمان‌ها، همه‌ی آغازها و انجام‌های کهکشانی که خورشید بر آن می‌تابید، پیداست. گرداگردم عواطف مجروح مردمانی که گویی روزگاری می‌شناخته‌ام، پشت میزهای آن سویشان خالی نشسته‌اند. داریم در شفافیت محض به خودمان، به کارهایمان، به فکر و خیال‌هایمان، به همه‌ی زوایای پیش‌تر پنهان‌مانده‌ی خودمان نگاه می‌کنیم. با قلب‌های فشرده شده، با بغض‌هایی که فرصت شکستن ندارند، نگاه می‌کنیم.

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود بازمی‌گرداندم به شهر، به زمان، به روز و شب، به امیدواری، به گریز از مرگ. نگهبانان رنجور بر دروازه‌های ویرانِ تودرتوی روانم مستقر می‌شوند و دست آخر از غرق شدن در بی‌کرانیِ درون، از محو شدن در آسمانِ بی‌خورشیدِ ناکجا نجات پیدا می‌کنم. برمی‌گردم به زندگی، به رهگذران این کوچه، به مغازه، به پلیس سر چهارراه، به استاد دانشگاه، به گوشی موبایل، به نوشته‌ها و تصویرهای آدم‌ها توی گوشی موبایل. برمی‌گردم به جایی که زورِ خورشیدش نمی‌رسد بیهودگی پنهان پشت هر چیز و هر کس را آشکار کند.

بازگشتن

اصغر فرهادی بعد از موفقیت‌های فیلم مشهورش ـ جدایی ـ در مصاحبه‌ای گفته بود «سر صحنه به همکارانم گفتم قدر این لحظه‌ها را بدانید، این‌ها بهترین لحظات عمر ما هستند». اگر از من بپرسید می‌گویم این جمله‌ها خلاصه‌ی حکمت رستگاران است، چکیده‌ی راز سعادت. خوشبختی چیزی شبیه آگاهی از لذت خلق کردن و ساختن است. لذتی که در تجسم بخشیدن به جریان‌های عجیب و بی‌شکل جاری در هزارتوی ذهن آدمی است، لذت بی‌مانند لحظه‌ای که نیرو و شور آدمی در قالب چیزی بیرون از او، روی کاغذ، بوم نقاشی، پرده‌ی سینما، سنگ و چوب و شیشه و آهن یا حتا در کالبد یک وسیله، یک کالا تجسم پیدا می‌کند. لحظه‌ی خوشبختی لحظه‌ای است که آن شور به بیرون از ذهن پرتاب می‌شود. تجربه‌ی آن لحظه شبیه رهایی و مستی است، شبیه اوج گرفتن و از زمین کنده شدن. اما باید از آن آگاه باشی و حقیقت آن را بشناسی تا از تجربه‌اش لذتی نصیبت شود. شاید به همین خاطر است که فرهادی برای دانستن قدر آن لحظه‌ها به همکارانش هشدار می‌دهد.

من از تهران یک چمدان و یک لپ‌تاپ برداشتم، آمدم به سوئد که آن لحظه‌ها را تجربه کنم. چرا این همه راه آمدم؟ به این نکته بازخواهم گشت. اینجا شش ماه برای کار روی تز دکتری‌ام در جامعه‌شناسی فرصت داشتم. حالا چند روز از پنجمین ماه اقامتم گذشته و به زودی باید برگردم. خلاصه بگویم؛ آن‌قدر خوشبخت بودم که اینجا چیزی بسازم و خلق کنم و کمی از طعم آن بزرگ‌ترین لذت‌ها بچشم. حاصل کار البته آش دهن‌سوزی نیست، آن‌طور که فکرش را می‌کردم.

دیروز عصر، حوالی ساعت پنج، داشتیم آرام آرام در فاصله‌ی کوتاه بین دانشگاه و خانه راه می‌رفتیم. وقتی رسیدیم به شماره‌ی چهار خیابان اسکولگاتان ـ جایی که چند ماه  خانه‌مان بود ـ موقع خداحافظی جسیکا ـ دانشجوی پست دکتری دانشکده ـ رو کرد به من و همسرم و گفت دلتان تنگ نشده برای ایران؟ بعدِ پرسیدن چشم دوخته بود به من. همسرم سؤال را به خودش نگرفته بود، لابد برای شانه خالی کردن از جوابی که می‌دانست. نگاه جسیکا فقط کنجکاو بود، منتظر بود. مکالمه رسیده بود به یکی از آن لحظه‌هایی که تویش کسی باید چیزی بگوید، هر چیزی. می‌خواستم چیزی بگویم که زودتر برسیم به خداحافظی. زور زدم. خیره شدم به دیوارهای چوبی. فقط گفتم «اممممممممممممممم»، به نشانه‌ی فکر کردن درباره‌ی پاسخ، یعنی دارم دنبال چیزی می‌گردم که بگویم. جسیکا بلندبلند خندید، به نشانه‌ی این‌که فهمیدم، یعنی که دلتنگی فکر کردن ندارد، تردید کردن ندارد، آدم یا دلش تنگ می‌شود یا نمی‌شود. جسیکا خندید، همسرم نخندید، من نخندیدم.

باعث تأسف است، اما آدم تمامن روح نیست. آدم جسمی است و اندامی که می‌شود لمسش کرد، باید در فضایی، زمانی و مکانی، باید در محیطی قرار بگیرد و از این «قرار گرفتن» گریزی نیست. مایه‌ی تأسف است، اما دقیقن به همین دلیل خوشبختی در درون آدم نیست. خوشبختی شاید در فکر ما شکل بگیرد، اما چیزی که به آن شکل می‌دهد فقط آن تو نیست. ما در محیطیم که آدمیم. همین محیط است که می‌گذارد آن لحظه‌های لذت‌بخش ساختن و خلق کردن را تجربه کنیم، یا نمی‌گذارد. چرا باید این همه راه می‌آمدم؟ جوابش را در سطرهای قبلی همین پاراگراف نوشتم.

مردم چطور توی آن محیط تباه شده دوام می‌آورند؟ این شاید پرسشی باشد که سوئدی‌ها از خودشان می‌پرسند، وقتی روبرو می‌شوند با سرگذشت‌های آدم‌هایی مثل ما و انبوه آوارگان خاورمیانه‌ای که حالا در کمپ‌های پناهندگی پناهشان داده‌اند.

باید برگردیم به وطن؛ و باعث تأسف است اما، وطن آدمی در قلب‌ کسانی که دوستش دارند، نیست. وطن جایی است، در مکان و زمانی است، همان محیطی است که آدم باید توش قرار بگیرد و زندگی کند. در دنیای واقعیت‌ها این‌طوری است. باید از این خواب چند ماهه بیدار شوم و خودم را برای بازگشتن آماده کنم. دوباره خبرهای ایران را می‌خوانم. در خبرها تباهی است که پیداست. تباهی است که از خبرها تراوش می‌کند روی صفحه‌ی مانیتور و پخش می‌شود توی صورت آدم و بوی گندش هر جای دنیا که باشی حالت را به هم می‌زند.

خلاصه خواستم بگویم که دارم برمی‌گردم، با اندوه و البته اضطراب.

بی‌کلمه‌گی

من خیال می‌کردم می‌شود. می‌خواستم با کلمه‌ها حال و روزم را، جهانم را بگویم، بنویسم. خیال می‌کردم آدمی که کلمه دارد، چه کم دارد.کلمه همه چیزِ ما بی‌چیزهاست. کلمه تمام نمی‌شود، دریاست و بیشتر، جهان چیزی جز کلمه نیست. و بعد که به خود آمدم دیدم حساب کار از دستم در رفته است. آن‌قدر کلمه گفته‌ام، خوانده‌ام، نوشته‌ام، خیال کرده‌ام که هر کلمه‌ای می‌دانم بی‌معناست. کلمه‌ها با شتابی که من می‌خواستم یا از من خواسته می‌شد، رام نمی‌شدند، معنا نمی‌دادند. آرام و عمیق بودند. هر کلمه سال‌ها بود، هر جمله صدها سال. و بعد به جهان نگاه کردم و دیدم جهان بسیاریِ کلمات بود، بیکرانیِ کلمات. خیال می‌کردم صاحب کلام و کلمه اگر باشم، محتاج عالم و آدم نخواهم شد. و بعد به اندک کلمات بی‌معنایی که می‌دانستم نگاه کردم و دیدم در برابر جهان، در برابر بسیاریِ کلمات جهان، محتاج‌ترینم به کلمه. هیچم، مبهوت و گنگم. و بعد سکوت کردم.

دارم دنبال کلمه می‌گردم، اما مثل گم‌شده‌ای در تاریکی بیابان. بی‌هدف می‌گردم، خسته و فرسوده. و این عمر برای آدم‌های کوچکِ گمشده زیادی کوتاه است که بتوانند کلمه‌های کافی بیابند و بدانند. پس این سکوت که اینجاست ـ در «پاییز» ـ حاصل بی‌کلمه‌گی صاحب کلام است و بی‌کلمه‌گی وقتی است که حرف درخوری، آن‌طور که از عهده‌ی گفتنش بربیاییم، در کار نیست.

روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه: گزارش نشست چهل و نهم «یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ»

 

اسلایدهای سخنرانی “روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه”

چهل و نهمین نشست یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ با موضوع «جامعه شناسی تاریخی» روز یکشنبه 10 اسفند 1393 در مرکز مشارکت های فرهنگی هنری شهرداری تهران برگزار شد . در این نشست ابتدا فیلم «تبریز، تصاویر دنیای فراموش شده» به کارگردانی محمد احسانی به نمایش گذاشته شد و در ادامه آقایان سالار کاشانی دانشجوی دکترای جامعه شناسی سیاسی با موضوع «روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه» و دکتر ابراهیم توفیق با موضوع «تاملی انتقادی در مورد جامعه شناسی تاریخی ایران»  به سخنرانی پرداختند . در انتها پنلی با حضور دکتر فکوهی و دکتر ابراهیم توفیق و سالار کاشانی شکل گرفت و به پرسش های حضار پاسخ داده شد . ادامه خواندن روحانیون شیعه و گفتمان مشروطه: گزارش نشست چهل و نهم «یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ»

در زندانِ جهان

 «شاخه‌های عزیز اناربن» مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه «میثم خیرخواه» است که نشر ثالث آن را در سال ۱۳۹۳ منتشر کرده است. پیوند میان علوم اجتماعی و ادبیات فارسی در زمانه‌ی ما پیوندی ضروری اما کمیاب است. عالمان علوم اجتماعی غالبن بیگانه از ادبیات‌اند و نویسندگان و ادبیان زمانه‌ی ما عمومن خود را بی‌نیاز از بینش جامعه‌شناسانه می‌دانند. نویسنده‌ی مجموعه داستان‌های «شاخه‌های عزیز اناربن» خود دانش‌آموخته‌ی مطالعات فرهنگی است. تلاقی مهارت او در نوشتن و بهره‌مندی‌اش از بینش‌های جامعه‌شناختی، انگیزه‌ای است که نگاهی به داستان‌ها بیندازیم و در جستجوی اتفاقی تازه در ادبیات داستانی بی‌رونق این‌ سال‌ها باشیم.

در این یادداشت، سه داستان از مجموعه‌ی داستان‌های منتشر شده در کتاب، با هدف تلاش برای خوانشی اجتماعی از آن‌ها انتخاب شده است و نگارنده امیدوار است معرفی این سه داستان، خوانندگان را به مطالعه‌ی همه‌ی داستان‌های مجموعه ترغیب کند.

داستان «هم‌سایه»: در زندانِ کوچه

«هم‌سایه» حتمن انتخاب خوبی برای نقطه‌ی آغاز مجموعه‌ی داستان «شاخه‌های عزیز اناربن» است. لحن گیرای داستان، در قالب گفتارهای پراکنده‌ی مردی حین مصرف بنگ، آن قدر جذاب هست که خواننده را مجاب کند تا پایان همین داستان و شاید تا پایان مجموعه‌ی داستان‌ها به خواندن ادامه دهد.

کسی از زندان بازگشته و حالا کنار آشنای هم‌محله‌ایش نشسته و دارند دود می‌کنند. من به عنوان خواننده‌ی داستان همان آدم از زندان بازگشته‌ام. من مخاطب قصه‌های هذیانی این مرد آشنا از دنیای کوچک، پیچیده و رقت‌انگیز محله‌مان هستم. من از نقطه‌ی ابهام دوری به اسم زندان بازگشته‌ام میان آدم‌هایی که همه‌ی دنیای قابل تصورشان، در همین محله، زیر سایه‌ی همین دیوارها، زیر سقف همین آسمان خلاصه می‌شود و گوینده، جزء جدایی‌ناپذیر دنیای محله‌ام، به من می‌گوید «…همان بهتر که نبودی. به ارواح آقام بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم توی زندان آدم آزادتر است».

آزادی کجاست؟ ما همزمان داریم طعم چند زندان تو در تو را می‌چشیم؟ راه رهایی کجاست؟ با آزادی از یک زندان چند زندان دیگر انتظارمان را می‌کشند؟ محله‌ی دادا محسن زندان دیگری است. زندانی است که زندان‌بان‌هایش همان اهالی محل‌اند. خودشان کشیک می‌دهند، خودشان همدیگر را محکوم می‌کنند و مجازات می‌کنند و می‌کشند. محله‌ی دادامحسن محله‌ی همه‌ی ما آدم‌هایی است که تنگ نظرانه دنیا را در مرزهای زندان‌های کوچک محاط بر جسم و جانمان می‌فهمیم؛ همه‌ی ما که بهشت محبسمان زیر سایه دیوارهای همین محله/ زندان است تا زیر این سایه‌های امن با حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن و فقط حرف زدن حقمان را از دنیا/زندان کوچکمان بگیریم.

حرف زدن درباره‌ی دیگری، تحقیر دیگری در کلام، محکوم کردن دیگری در خلال قصه‌های خیالی که معمولن با تشویق و حمایت هم‌نشینان زیر آن سایه‌های امن همراه است، استراتژی‌هایی است معمول و مرسوم که همه می‌شناسیمشان و حتا طعم لذت این جور حرف زدن‌های جمعی را چشیده‌ایم. وقتی دیگری را ـ حتا با غیر اخلاقی‌ترین روش‌ها ـ اخلاقن محکوم می‌کنیم، بزدلانه می‌کوشیم شهامت آن را پیدا کنیم که خودمان ـ گویندگان و شنوندگان مشتاق ـ را از نظر اخلاقی تبرئه کنیم.

 داستان «نمی‌خواهم بازنده‌ی این جنگ باشم»: در زندانِ فرهنگ، خانواده و جنسیت

سربازی از پادگان فرار می‌کند تا با ناامیدی جلوی ازدواج «عمه‌پروانه»‌اش را با معلم سابقی که چشمش همیشه دنبال پسربچه‌های دانش‌آموز بوده است، بگیرد؛ اما «کسی فریاد این سرباز خسته را نشنید». همه چشم‌هایشان را بستند تا بالاخره این «پیردختر» پای سفره‌ی عقد بنشیند، به خانه‌ی شوهر برود و سفیدبخت شود.

ما هویت «زن» و «مرد» را در زمینه‌ای می‌فهمیم که از فرهنگ و سنت‌هایمان به ارث برده‌ایم و در این زمینه‌ی تاریخی، هویتی مستقل برای زن اساسن تعریف نشده است. در این زمینه زن همیشه متعلقِ دیگری است: باید یا دخترِ پدری باشد یا زنِ شوهری. زن با خودش تعریف نمی‌شود. آمده است تا در سایه‌ی دیگریِ مرد تعریف شود، کامل شود. بی این فرایند کامل شدن در بیوگرافی یک زن، او چیزی نیمه‌تمام و شیئی بی‌نام است. این نکته تنها برآیند تحمیل خواست «مرد»ها بر «زن»ها نیست. یک بخش از گفتمانی است درون همه‌ی مردان و زنان که به آنان حکم می‌کنند به چه چیز و چگونه فکر کنند.

ما در این جا با دو دسته‌ی رقیب یعنی زنان و مردان روبرو نیستیم. با فرهنگی روبروییم که به ما حکم می‌کند چگونه بیندیشیم و چگونه به پدیده‌های محیطمان معنا دهیم. عمه‌پروانه در جستجوی معنایی برای هویت خودش است. این هویت را تنها یک «مرد» می‌تواند کامل کند. تنها اتصاف صفت مردی به معلم سابق کافی است که عمه پروانه و همه‌ی اعضای خانواده را قانع کند او همان کسی است که می‌تواند گریزگاهی برای فراری دادن پروانه از این موقعیت منفور بی‌هویتی ـ پیردختری ـ باشد.

در فضای داستان ـ و همین‌طور فضای واقعی زندگی اجتماعی ما ـ نه تنها زنان، که مردان هم قربانی تجاوزگری این فرهنگ پدرسالار می‌شوند. این تنها عمه پروانه نیست که بناست نقش قربانی خوشبخت معلم سابق را ایفا کند، سرباز قصه‌ی ما هم ـ آن‌طور که خودش روایت می‌کند ـ در همان دوران دانش‌آموزی طعم تحقیر آمیز تجاوزگری آقای معلم را چشیده است.

سرباز قصه از پادگان فرار می‌کند تا از وقوع فاجعه‌ای در بیرون از پادگان جلوگیری کند. پادگان همان جایی است که این فرهنگ تجاوزگر در حد اعلی در آن متجلی شده است. فرار از زندان پدرسالاری پادگان به زندان پدرسالاری خانواده و جامعه‌ی سربازِ قصه، آغاز جنگی است که سرباز از پیش در آن شکست خورده است. یک بار دیگر ـ مثل قصه‌ی اول ـ می‌فهمیم فرار از این زندان‌های تو در تو ممکن نیست.

داستان «در جستجوی روشنایی»: در زندانِ روزمرگی و کلان‌شهر

قصه با پرسش «پیرمرد چروکیده با ته لهجه شمالی» از راننده درباره فاصله‌ی کنایه‌آمیز بین «انقلاب و آزادی» شروع می‌شود. راننده می‌گوید «…انقلاب به آزادی چراغ قرمز زیاد دارد». در جستجوی روشنایی، تصویر آدم‌های دیگری است در فضا و موقعیتی دیگر که باز ناامیدانه در جستجوی «آزادی»اند یا به زندان‌های همیشگی تودرتویی که بندشان کشیده عادت کرده‌اند. عادت کرده‌اند که از زندگی در محبس لذت ببرند و خود با اشتیاق میله‌های قفس را تنگ‌تر کنند.

در جستجوی روشنایی، داستان تکرارهای چندش‌آور و حقیر و بی‌مفهوم زندگی بسیاری از ماست. پیاده‌روها، ویترین‌ها، مردم نانِ سنگک به دستِ اول صبح، تاکسی، ترافیک، چراغ قرمز، کار، اداره، هشت ساعت موظفی پشت میز، نامه‌های اداری، کارمندهای وظیفه‌شناسی و مفلوک و بسیاری تصویرهای تکراری و ملال آور دیگر که انگار ـ در فضا و با منطق داستان ـ راهی به رهایی و «آزادی» از آن‌ها نیست. اینجا زندان دیگری است.

زندان روزمرگی در کلان‌شهر، زندانی است که بر خلاف زندان کوچه یا زندان پدرسالاری، ریشه در فرهنگ و سنت‌های دیرینه‌ی ایرانیان ندارد. زندانی نو که دستاورد تجربه‌ی مدرنیزاسیون ماست اما در کلیات واجد شباهت‌های بسیاری با زندگی مردم روزمره سایر جوامع معاصر است. در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن کار، کارِ بیگانه شده ضرورتی ناگزیر برای همه‌ی انسان‌های بیگانه شده است. جبری ساختاری در کار است که ما را وامی‌دارد برای ادامه‌ی حیات و در بسیاری از موارد تنها برای برآوردن نیازهای اولیه‌مان، قسمت عمده‌ی فرصت زندگی را به انجام کارهایی نادلخواه تن بدهیم. در دنیای کاپیتالیستی ما تنها آن عده‌ی بسیار معدود که صاحبان سرمایه‌اند می‌توانند تا حدی از این جبر  فرساینده رها باشند.

تنهایی و بی‌معنایی تکرار مداوم روزها و شب‌ها، بخش دیگری از سویه‌ی تاریک تجربه‌ی کلان‌شهری ماست. شخصیت‌های داستان ـ شاید به غیر از خود روشنایی ـ همه مصادیقی از این تنهایی و پوچی و فرسودگی هستند. همکار راوی داستان، همسایه‌اش و سایر آدم‌هایی که در داستان با آن‌ها مواجه می‌شویم، مثل سایه‌هایی هستند که تنها دمی و لحظه‌ای حضورشان را احساس می‌کنیم . به سرعت می‌آیند و می‌روند، به سرعت از حافظه‌ی ما پاک می‌شوند و از حافظه‌شان پاک می‌شویم. در این موقعیت تلخ، هیچ رابطه‌ی عمیق و انسانی شکل نمی‌گیرد. ما در تنهایی‌مان تنها می‌توانیم به تداوم ملال‌آور روزها و شب‌ها در تکرار خوردن و خوابیدن و البته کار کردن بیندیشیم.

چندان که پیداست آزادی از این زندان نیز به نظر ناگزیر می‌رسد. بیرون از این زندان گویی جز خیال آزادی چیزی نیست. بیرون ـ اگر اساسن بیرونی وجود داشته باشد ـ زندان‌های تو در توی فرساینده‌ی بی‌شمار دیگری انتظارمان را می‌کشند. ما محکومان ابدی زندان‌های جهانیم و آن دسته از ما که خیالاتی‌ترند؛ آن‌ها که خیال آزادی در سرشان است، گویی همان کسانی هستند که احمد شاملو بی‌پناهی‌شان را در محبس بزرگ جهان تصویر کرده است:

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گرده‌های‌مان.

هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی‌گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.

در مردگان خویش
نظر می‌بندیم
با طرح خنده‌ای
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌ای!

سخن پایانی

سه داستان برگزیده از مجموعه‌ی «شاخه‌های عزیز اناربن» برش‌هایی از سرگذشت آدم‌هایی بودند که در زمانه‌ی ما، در بافتار تاریخی و سرزمینی‌ ما در آرزوی رهایی و کامروایی‌اند اما به هر سو نظر می‌کنند جز ناکامیابی و ناکامروایی چیزی نصیبشان نمی‌شود. نه در میراث ریز و درشت فرهنگ سنتی‌مان و نه در دستاوردهای نوین مدرنیزاسیون و زندگی کلان‌شهری رضایت خاطری احساس نمی‌کنند. کلافه و و سرگشته و بی‌خانمان و بی‌پناه‌اند. ناامیدانه، در جستجوی راهی به رهایی با زمانه، با دشمنان خیالی، با ساختارهای نامریی، با خودشان می‌جنگند، اما جنگجویانی هستند که مثل سرباز قصه‌ی دوم نجنگیده شکست خورده‌اند. مثل کارمند ملول داستان سوم، در عرق‌ریزان زندگی شلوغ و بی‌معنای روزمره با نفرت می‌نگرند یا مثل اهالی محله‌ی داستان اول با زندان کوچک یا بزرگشان درمی‌آمیزند، به جزیی از آن تبدیل می‌شوند و گاهی خود را به لذت‌های کوتاه مستی و نشئگی در زندان مهمان می‌کنند.

اما همین آدم‌های خیال‌پرداز ناراحت و ناامید، تنها شانس و تنها نقطه‌ی امید همه‌ی ما به رهایی هستند. همیشه فرار از زندان با یک خیال‌پردازی ساده شروع می‌شود. شاید راهی به بیرون وجود داشته باشد؛ راهی که فقط خیال‌پردازها می‌توانند تصورش کنند.

جامعه شناسی های بی ربط

جامعه‌شناسی در اروپای اواخر قرن نوزدهم در لحظاتی متولد شد که جامعه‌ی اروپایی دستخوش تحولی بنیانی بود. مدرنیته با همه‌ی تجلیات ذهنی و عینی‌اش با شتاب به پیش می‌رفت و فراگیری باور به فردیت، پیوندهای جمعی استوار را دود می‌کرد و به هوا می‌فرستاد. جامعه‌شناسانِ نخستین به ویژه آگوست کنت و امیل دورکیم در چنین زمانه‌ی آشفته‌ای زیستند و حوزه‌ی فکری‌ای را پایه‌گذاری کردند که جامعه‌شناسی نام گرفت.

کنت، دورکیم و از وجهی دیگر وبر، زیمل و مارکس دلمشغول تحولات ساختاری جامعه‌ی خویش و به دنبال آن فهم نظم و انتظام این تحولات در قالب آفرینش تئوری‌های جامعه‌شناسانه بودند. جامعه‌شناسی هم خود برآمده از این تحولات بود و هم واکنشی به آن و به همین اعتبار جامعه‌شناسی دانشی است مربوط به جامعه‌ای که آن را «جامعه‌ی مدرن» نامیده‌اند.

پس جامعه‌شناسی از متن تحولات تاریخی اروپا برآمد و در همان چارچوب و زمینه واجد سرگذشت و معنا بود. جامعه‌شناسان اندیشه‌هایی را پروردند که هر یک تلاشی بود برای فهم و تبیین آن‌چه در تاریخ غرب می‌گذشت و به رغم داعیه‌های پوزیتیویستی، آنان نه بر تاریخ که در تاریخ می‌اندیشیدند.

امروز تفکر جامعه‌شناسانه در غرب همچنان به حیات خویش ادامه می‌دهد و طبیعی است که متناسب با سیر تغییرات و تحولات جوامع غربی، دچار تغییرات گسترده شده است. هر آن‌چه از جامعه‌شناسی امروزین برمی‌آید تنها در فرایند تاریخ عینی و تاریخ اندیشه‌ی غربی واجد معناست. فهم دعاوی پست مدرن تنها با فهم این‌که مدرنیته چیست و در متن زمانی ـ مکانی خود به چه معناست، امکان دارد و چنین است فهم مفهوم جامعه‌ی پساصنعتی، جنبش‌های جدید اجتماعی و مفاهیم بسیار زیاد مانند آن‌ها. حتا باید از این فراتر رفت و گفت اندیشه‌های پسا استعماری نیز تنها در متن فرایند تحولات جامعه‌ی غربی و اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی متناظر با آن قابل درک است (اما پرداختن به آن فرصت و مجالی دیگر می‌طلبد).

جامعه‌شناسی در ایران

اما جامعه‌شناسی در ایران سرگذشتی دیگر دارد. تقارن جامعه‌شناسی با مدرنیته در غرب ایجاب می‌کند که برای بررسی سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران، به سرآغاز آشنایی ایرانیان با اندیشه‌ی مدرن بازگردیم. غالبن تلاش روشنفکران عصر مشروطه را نخستین کوشش‌ها در آشنایی ایرانیان با تفکر مدرن دانسته‌اند. نخستین و مهم‌ترین تفاوت‌ها میان تجربه‌ی علوم اجتماعی در ایران و غرب را باید در همین نقطه‌های آغازین آشنایی ایرانیان با اندیشه‌های مدرن جست.

اگر مدرنیته در اروپا حاصل فرایندهای تاریخی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی بود و اگر جامعه‌شناسی در غرب در عین حال هم واکنش به پیامدهای مدرنیته و هم برآمده از آن بود، مدرنیته در ایران و برای روشنفکران ایرانی آرمانی بود که باید به دست می‌آمد. آرمانی که بیشتر سیاسی بود تا اجتماعی و فرهنگی؛ از جمله انگیزه‌های مهم روشنفکران عصر مشروطه برای جستجوی اندیشه‌های مدرن اروپایی، احساس نامطلوب نارضایتی از ناکارآمدی حکومت قاجاریه بود و به همین دلیل آنان تلاش روشنفکرانه‌ی خود را بیش‌تر مصروف اصلاح و تغییر سیاست و حکومت کردند.

پس اندیشه‌ی مدرن در ایران نه تلاشی برای فهم و تبیین تاریخ که کوششی برای تغییر آن بود و از این رو بیهوده نیست که نخستین حاملان اندیشه‌ی مدرن در ایران روشنفکران بودند ـ کسانی که اندیشه را با کنشگری سیاسی و اجتماعی می‌آمیزند ـ نه عالمان و فلاسفه.

سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران نمی‌تواند، جدا و منفک از سرگذشت اندیشه‌ی مدرن در این سرزمین باشد. مدرنیته در ایران، این‌چنین شناخته شد و تأسیس رشته‌های تخصصی علوم اجتماعی در دانشگاه‌های ایران در دوره‌های بعدی را نمی‌توان منفک از این فرایند شناخت.

جامعه‌شناسی در غرب می‌کوشید شناختی دقیق و نظری از تحولات جامعه‌ی اروپایی به دست آورد. در این معنا هدف جامعه‌شناسی فهم، تبیین و تا آن‌جا که می‌شد پیش‌بینی تحولات اجتماعی بود. حاصل این تلاش تئوری‌هایی بودند که به سؤالاتی از این دست پاسخ می‌دادند: جامعه چیست؟ چگونه کار می‌کند؟ چگونه تغییر می‌کند؟ آیا نظمی بر تحولات آن حاکم است و … . جامعه‌شناسان با نگاه به گذشته‌ی جامعه‌ی اروپایی می‌کوشیدند نظم و انتظام حاکم بر وضعیت موجود آن را کشف کنند و روند تحولات آینده را بر اساس آن بفهمند یا آینده‌ی مطلوب را برای چنین جامعه‌ای ترسیم کنند، اما این تصویر آرمانی از آینده نیز (همچون جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی مارکس) بر پایه و اساس فهم وضعیت موجود این جوامع و تبیین چرایی و چگونگی آن امکان‌پذیر می‌شد.

در ایران و جامعه‌شناسی ایران اما خودِ «مدرن شدن» آرمان و آرزو بود و خواندن و برگردان متون نظری اندیشمندان مدرن به فارسی بخشی از این سودا را تشکیل می‌داد. اما همان‌طور که گفته شد این تئوری‌ها پیوندهای اساسی و پایدار با متن و موقعیت زمانی و مکانی خود داشتند. آن‌ها اساسن برای فهم و تبیین جامعه‌ی مدرن غربی ساخته شده بودند و جدا کردن آن‌ها از زمینه‌ی تاریخی ـ اجتماعی‌شان، پیامدهای غریبی برای اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه در ایران و بسیاری از جوامع غیر اروپایی دیگر داشت.

ساده است که مارکسیسم، لیبرالیسم یا مکاتب مشابه این دو با جامعه‌ی ایران و تاریخ تحولات آن مطابقت نداشت ـ همچنان که امروز تئوری‌های هابرماس یا فوکو با گذشته و حال ایران تطابق ندارد ـ اما دست یازیدن به این تئوری‌ها و گرته‌برداری از آن‌ها بخشی از پروژه‌ای بود که انتهای آن به آرمان‌شهر مدرنیته می‌رسید.

این‌که تئوری‌های جدا شده از زمینه‌های تاریخی اجتماعی غرب در جامعه‌ای چون ایران که تاریخ طولانی متفاوتی از سر گذرانده است، قدرت تبیین‌گر قابل توجهی نداشته باشند، طبیعی است؛ اما واکنش‌ها به این «بی‌ربطی» تئوری‌ها با واقعیت اجتماعی اهمیت دارد.

می‌توان با تعهد به واقعیت اجتماعی، تئوری‌هایی که قدرت تبیین‌گر مطلوبی ندارند نقد کرد و کنار گذاشت؛ اما سویه‌ی دیگر این واکنش تعهد به تئوری‌ها به جای تعهد به واقعیت است. حالت دوم زمانی اتفاق می‌افتد که محققین مجدانه می‌کوشند واقعیت را به زور در قالب تئوری جا دهند، این نقطه سرآغاز شکل‌گیری ایدئولوژی است.

ایدئولوژی اجتماعی در تقابل با دانش اجتماعی، مجموعه‌ای از اصول خشک و غیر قابل انعطاف است. ایدئولوژی حقیقت را در خود دارد و آگاهی تنها با فهم این حقیقت مستتر در ایدئولوژی ممکن می‌شود. ایدئولوژی به تاریخ و تحول آن بی‌اعتناست چون اصول اساسی حاکم بر آن را شناخته و آن را در مجموعه‌ای از گزاره‌های یقینی اما در واقع بی‌معنا قالب‌بندی کرده است.

قطع ریشه‌های تاریخی اجتماعی تئوری‌های مدرن، فهم آن‌ها به شیوه‌ای یک‌سره انتزاعی و کاربست آن در تاریخ و اجتماعی دیگر، اندیشه‌های مدرن را در ایران به ایدئولوژی‌های مختلف تبدیل کرد. این اشکال معرفت نمی‌توانستند چیزی جز ایدئولوژی باشند. اندیشه‌های اجتماعی با محک واقعیت آزمون می‌شوند اما در شناخت ایدئولوژیک این واقعیت است که با معیار ایدئولوژی سنجیده می‌شود. آزمون و تطبیق تئوری‌های مدرن با واقعیت تاریخ و اجتماع ایرانی، می‌توانست تردیدهای جدی در مطلوبیت و لزوم پذیرش آن‌ها ایجاد کند، اما ایدئولوژی‌ها خود معیار واقعیت مطلوب بودند و می‌شد بی‌تردید آن‌ها را پذیرفت.

اما نکته‌ی مهمی در این میان نباید مغفول بماند آن است که ایدئولوژیک شدن شناخت خواست آگاهانه‌ی اندیشه‌ورزان ایرانی نبوده است. آنان کوشیده‌اند و می‌کوشند پاسخی درخور برای احساس نیاز مبرم و تشنگی زایدالوصف به شناخت «ایران» به عنوان مسئله‌ای تاریخی اجتماعی بیابند. آنان در شرایطی که اندیشه‌ای بدیل برای شناخت ایران وجود نداشت ـ و البته همچنان وجود ندارد ـ تلاش کردند با توسل به تئوری‌های اروپایی به این شناخت نایل شوند. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها آشفتگی بی‌مرز ناشناخته‌های تاریخ و فرهنگ و جامعه‌ی ایران وجود داشت. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها، تنها فقدان اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه بود و بی‌سامانی تفکری همخوان با نیازها و ضرورت‌های موجود برای شناخت زندگی اجتماعی ایرانیان.

سه جریان بی‌ربط

جامعه‌شناسی امروز ایران، حاصل فرایندی است که پیش از این ذکر آن گذشت. جامعه‌شناسی‌ای که در نتیجه‌ی فرایند شکل‌گیری و گسترشش همواره با جریان‌های اندیشه‌ای بی‌ربط دست به گریبان بوده است و به مرور زمان تفکرات بی‌ربط بیشتری در آن شکل گرفته است. در ادامه به برخی از جریان‌های موجود در جامعه‌شناسی امروز ایران که با شرایط و وضعیت و نیازهای شناختی جامعه‌ی ایران بی‌ربط‌اند، اشاره می‌شود.

اولین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

جریان غالب جامعه‌شناسی دانشگاهی در ایران از گذشته تا امروز، مشغول مطالعه و پژوهش نظری در چارچوب تئوری‌هایی است که به شیوه‌ی شرح داده شده در بخش‌های پیشین، از ریشه‌ها و زمینه‌های تاریخی اجتماعی‌شان جدا شده‌اند و جامعه‌شناسان این نوع از جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌کوشند آن‌ها را با تاریخ و تحولات ایران پیوند دهند. برای مثال همچنان در غالب تحلیل‌های اجتماعی برآمده از این دیدگاه در اولین و ساده‌ترین برداشت تلاش می‌گردد که دوره‌بندی‌هایی مثل سنت ـ مدرنیته ـ پست مدرنیته و نظایر آن با جد و جهدی بی‌فایده به تاریخ تحولات اجتماعی ایران نیز پیوند داده شود. پیروان این جریان بر عام و جهان‌شمول بودن نظریه‌های «علم» جامعه‌شناسی همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها پای می‌فشرند. البته ذیل این جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌توان دسته‌ای دیگر از روشنفکران ایرانی را نیز قرار داد که سال‌هاست به پژوهش و ترجمه و مطالعه در رهیافت‌های مختلف نظری غربی مشغولند و اساسن به ارتباط آن‌ها با تاریخ و اجتماع ایرانی نمی‌اندیشند.

به طور کلی این جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران، برای مدت‌های مدید مشغول خوانش و بازخوانی تاریخ تحولات و تاریخ اندیشه‌ی غرب بوده و همچنان نیز به تلاش خود ادامه می‌دهد.

دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

اما غلبه‌ی اولین جامعه‌شناسی بی‌ربط بر جامعه‌شناسی دانشگاهی ایران، واکنش‌هایی را نیز در پی داشته که به شکل‌گیری دومین جامعه‌شناسی بی‌ربط ایرانی انجامیده است. در سال‌های اخیر گروهی از دانشگاهیان با بهره‌برداری‌ها و استنتاجات بی‌ربط از تفکر پست‌مدرن و پسااستعماری و البته با پشتیانی برخی جریانات سیاسی در ایران کوشیده‌اند ذیل عناوینی همچون «جامعه‌شناسی بومی» و «جامعه‌شناسی اسلامی» گونه و جریان دیگری از جامعه‌شناسی در ایران پدید آورند.

پرداختن به ریشه‌ها و دستاوردهای این جریان نیاز به بررسی‌های گسترده‌تری فراتر از این یادداشت دارد، اما به اجمال می‌توان گفت هر آن‌چه در بخش‌های پیشین این نوشتار درباره‌ی بهره‌برداری از نظریه‌های مدرن در ایران گفته شد، در خصوص نظریه‌های پسامدرن نیز صادق است. همچنین ارجاع به آیات و روایات و اندیشه‌های متفکرین اسلامی قرون ماضی برای تبیین تحولات تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین و فهم وضعیت پیچیده‌ی کنونی آن و در مرحله‌ی بعدی عدم تطابق این اندیشه‌ها با واقعیت تاریخی اجتماعی ایران، می‌تواند مجددن به شکل‌گیری ایدئولوژی‌هایی به نام جامعه‌شناسی ـ در این مورد هم ایدئولوژی‌های محافظه‌کارانه و هم بنیادگرایانه ـ بینجامد. امری که البته در این دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط اکنون نیز اتفاق افتاده است.

دستور کار این جریان تاکنون بیشتر نقد و نفی غرب، مدرنیته و علم جامعه‌شناسی بوده است و کمتر نظریه‌ای ایجابی درباره‌ی جامعه‌ی ایران از سوی آنان ارایه شده است. این انتقادات نیز عمدتن با تکرار بی‌ربط دیدگاه‌های پست مدرن و پساساختارگرا انجام شده است.

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران نیز اساسن خود را از قید اندیشیدن به چیستی جامعه‌ی ایران رها کرده است. تلاش‌های این جریان بیشتر شامل پژوهش‌های خُرد از هر دو نوع کمَی و کیفی می‌شود. این پژوهش‌ها به صورت انبوه در قالب پایان‌نامه‌های دانشگاهی و طرح‌های پژوهشی که اغلب دستگاه‌های دولتی آن‌ها را سفارش می‌دهند، انجام می‌شود. بی‌آن‌که هدف از انجام آن‌ها برای دانشگاه‌ها، سفارش‌دهندگان و سفارش‌گیرندگان روشن باشد یا بنیان‌ها و پیش‌فرض‌های گفتمانی و تئوریک پژوهش‌های انجام شده، مورد توجه قرار گیرد یا دستاورد و اثر مشخصی در سیاستگذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی داشته باشد.

سخن پایانی

روشن است که جامعه‌شناسی ایران محدود به سه جریان فوق نیست. اما اگر بی‌ربطی جریان‌های فوق پذیرفته شود، می‌توان گفت که بخش عمده‌ی جامعه‌شناسی ایران، اسیر بی‌ربطی است. این جامعه‌شناسی‌ها به صورت مداوم مشغول بازتولید بی‌معنایی و بی‌هدفی و پوچی کار جامعه‌شناختی در ایران هستند. کافی است سه جریان فوق را در برابر این پرسش قرار دهیم که «از ادامه‌ی مطالعه، پژوهش، تدریس و تحصیل جامعه‌شناسی در اشکال موجود چه هدفی را دنبال می‌کنید؟» آن‌گاه اگر از  این جریان‌ها پاسخ درخوری ـ به جز پیگیری منافع و علایق فردی ـ یافتیم، کارنامه‌ی آن‌ها را با اهدافشان مقایسه کنیم.

نویسنده‌ی این یادداشت که خود نیز بهترین سال‌های عمرش را صرف تحصیل جامعه‌شناسی در ایران کرده است و همچنان نیز مشغول ادامه دادن همین مسیر است، بی‌آن‌که قصد داشته باشد تلاش جامعه‌شناسان ایرانی را بی قدر و ارزش جلوه دهد، گاهی از خود می‌پرسد این همه هیاهوی جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسان در ایران برای هیچ نیست؟

در روز تولدم

در نوجوانی می‌خواستم که به طرزی باشکوه و قهرمانانه بمیرم. از آن روزها تا امروز، تنها چیزی که همواره در من رشد کرده و تکامل یافته، حس فروتنی بوده است. انگار هر چه پیش‌تر آمده‌ام، بیش‌تر کاستی‌های خودم را باور کرده‌ام. از فروتنی تا خودکم‌بینی راه درازی نیست. این روزها خودم را مسافر این راه کوتاه می‌بینم. خودم را در «ارتفاع شکوه‌ناک»ِ هیچ می‌بینم.

حالا دیگر پیش چشمم شکوه و قهرمانی در مرگ کم‌بهاست. اما ـ از خودم می‌پرسم ـ آیا مرگ برای من تنها چاره‌ی بیچارگی زندگی نیست؟

زندگی من مجموعه‌ی کوچکی از گریزها بوده است. چیزی که در خلقیات من ثابت مانده، میل بی‌پایان و سیری‌ناپذیر به رفتن است. رفتن و گذشتن از هر آن‌چه که هست، هر آن‌چه که دارم. من در هیچ کجا ریشه ندارم؛ نه در شهری، نه در خانواده‌ای و نه در نهاد و جمعی. قصد و میل ماندن ندارم.

حالا کشف کرده‌ام که همه‌ی این رها کردن‌ها، ترک کردن‌ها و پشت سر گذاشتن‌ها اتفاقی نبوده است. ترک کردن و پشت سر گذاشتن آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ام، ترک کردن و پشت سر گذاشتن جاها و مکان‌ها، استعفا دادن‌ها، اصرار به عوض کردن دانشگاه‌ها و همه‌ی گذاشتن‌ها و رفتن‌های دیگر از یک جا آب می‌خورد؛ در یک چیز ریشه دارد و آن میلی غریب به نیستی است. می‌خواهم از اصل و اساس نباشم.

با خودم فکر کرده‌ام که باید این راهِ پرحسرتِ بی‌پایان را تمام کنم. دیگر دل و دماغ این خرده‌گذشتن‌ها، خرده‌ترک‌کردن‌ها را ندارم. نمی‌خواهم به طرزی باشکوه، نمی‌خواهم به طرزی قهرمانانه، می‌خواهم ساده و فروتنانه بمیرم.

بخت‌یار اگر باشم فردا، روز تولدم، موقع رد شدن از خیابان، راننده‌ای که شب قبل را خوب نخوابیده و دارد دیر به محل کارش می‌رسد، ماشینش را به من می‌کوبد. پرت می‌شوم به هوا و روی زمین می‌افتم. چیزی که حس خواهم کرد، ترس، دردی نابودکننده و بعد از آن سکوت و خاموشی خواهد بود.

و آن وقت دیگر راهی برای بازگشتن نیست؛ به آرامش می‌رسم.

من تا این‌جا، تا امروز، راه پرمشقتی را آمده‌ام. چیزهایی به دست آورده‌ام که از نظر خیلی‌ها ارزشمند است. اما برای بعضی از آدم‌ها پیش رفتن در زندگی به معنای نزدیک‌تر شدن و نزدیک‌تر شدن به آن هیچ بزرگ است. خیال می‌کنم یکی از همین آدم‌ها باشم. آن هیچ بزرگ با آن «ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی» یکی نیست، اما ـ گفتم که ـ از هم دور نیستند.

اگر فردا بخت‌یار شدم و به تور راننده‌ای که دیشب خوب نخوابیده افتادم، فقط دلم می‌خواهد به برادرم و به همه‌ی جوان‌ترها که تازه پا به دنیای خودآگاه زندگی می‌گذارند، یک چیز بگویم:

به هیچ قیمتی نگذار رؤیاهایت بمیرند. رؤیا شعله‌ای است که در قلبت می‌سوزد. بی‌رؤیا، بی شعله‌ای که در قلبت بسوزد، سرد خواهی شد و خواهی مُرد. زنده بودن فقط شرط لازم زندگی کردن است. برای زندگی کردن به رؤیا نیاز داریم و البته به چیزهای دیگر.

من در بهمن‌ماه هزار و سیصد و نود و دو، در روز تولدم، مردی بودم بی‌رؤیا.

سال بلوا

می‌خواهم دوباره برگردم؛ باید دوباره برگردم. برگردم به پیش از آن سال. آن سال لعنت شده که خطی میان زندگی کشید. شکافی میان زمان ساخت. خودش خلئی بود بین دو روزگار و  بین دو تصویر دیگرگونه از زندگی در فکرها و خیال‌هام.

از خط مایز آن سال به بعد من آدم دیگری شدم. آدمی که ناخودآگاه فراموش می‌کرد در روزگاران پیش از خطی که در زمان شکاف انداخته بود، چه بوده است و چه می‌کرده است و چه می‌خواسته است. از آن‌جا به بعد خوشیِ گاه به گاه شد دلتنگی مدام. آرامشِ کم و بیش تبدیل شد به اضطرابِ همیشه و زندگی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش به شکل کابوسی روزمره درآمد.

حالا که از آن سال لعنت شده گذشته‌ایم؛ زندگی‌ام را قبل و بعد از تهیِ آن سال، به دو دوره تقسیم کرده‌ام. پیش از آن سال هر چه بود سال‌های کودکی بود و پس از آن هر چه هست سال‌های مرگ. شاید زندگی چیزی بیش از کودکی و مرگ نیست. کودکی زمانی است که آدم مرگ را دور می‌بیند.

در آن سال لعنت شده بیست و پنج ساله شدم. با چه معیاری می‌توان گفت که بیست و پنج سالگی برای گذشتن از سال‌های کودکی و پیوستن به سال‌های مرگ زود یا دیر است؟ کودکی بعضی‌ها در ۱۸ سالگی تمام می‌شود و برای بعضی از آدم‌های خوشبخت تا ۶۰ سالگی هم ادامه پیدا می‌کند. پایان کودکی من در بیست و پنج سالگی‌ام رقم خورد؛ در آن سال بلوا.

سال‌های کودکی ممکن است سال‌های خوشی باشند یا سخت و جانکاه بگذرند، اما در سال‌های مرگ همه چیز بیهوده و بی‌حاصل است. در سال‌های مرگ هر چه می‌دویم، نمی‌رسیم و باز باید بدویم. در سال‌های مرگ مجبوریم در برابر حجم بی‌پایان ادبارِ ناگزیر هستی سر فرود بیاوریم و مجبوریم طعم تلخ حقارت را بچشیم. حقارت در برابر خود، در برابر دیگری، در برابر زندگی. در سال‌های مرگ واقعیت ترسناک جهان به ما هجوم می‌آورد و ما می‌فهمیم که در برابر آن تنها و بی‌دفاع هستیم.

شاید برای بعضی‌ها گذشتن از کودکی، جریانی آرام و ناخودآگاه باشد. چیزی که رفته رفته اتفاق می‌افتد و آدم پس از وقوعش، وقتی دیگر کار از کار گذشته، می‌فهمد که در قفس سال‌های مرگ گرفتار شده است. اما تقدیر این بود که من با چشم‌های باز ببینم که کودکی از من گذشت. و این همه فقط به خاطر برجستگی اتفاق‌های آن سال لعنت شده بود. چیزی که باعث شد آن سال مثل سیم خاردارهای نقطه‌ی صفر مرزی، من را از مرز بین کودکی و مرگ در قصه‌ی کوتاه زندگی خودم آگاه کند.

سال بلوا عذاب آسمانی بود که از زمین می‌جوشید. طوفان نفرت بود. ما از هوایی تنفس می‌کردیم که به نفرت آلوده بود. از تنفر گریزی نداشتیم. در خیابان خشم بود. در کوچه‌های همیشه خلوت حتا،‌ صدای گلوله بود. تهران محشری بود که مردگانش با روحِ حیوانیِ درنده‌شان دوباره زنده شده بودند. زامبی‌ها در شهر بودند. من آن‌ها را می‌دیدم، گاه از نزدیک. با چشم‌های خالیِ پر از خشم، با دست‌های مشت شده، با قلب‌های تپنده، تُندْتپنده از هیجان نفرت. نفرت را در آن سال لعنت شده، آن سال بلوا کشف کردم.

در سال بلوا، اول خانه‌ام را از من گرفتند، بعد درآمدم را، بعد عزت نفسم را و بعد هر چیز دوست‌داشتنی رفته رفته انگار در فرایندی ناگزیر به ضد خود تبدیل می‌شد: خانواده‌ام، دوستانم و دانشگاه.

از همه فاصله گرفتم؛ از همه چیز. تنها دارایی‌ام در پایان سال بلوا تنهایی بود و نفرت. نفرتی که به تدریج به کینه‌ای عمیق و میلی عجیب به انتقام گرفتن تغییر شکل می‌داد.

سرباز شدم. با تنهایی و فقر و نفرت و کینه و انتقام.

دوباره بازمی‌گردد

تابستان بوی عرق می‌دهد. در کوچه‌ها مردم به هم ظنین‌اند. زمان منبسط می‌شود و خیابان‌های طولانی آدم را به هیچ جا نمی‌رسانند. از این تابستان تا آن تابستان هم چیزی نیست، فَرَجی نیست جز دو تکه ابر، یک قطره باران، یک دانه برف. تابستان همیشه بازمی‌گردد.

باید در پایان این تابستان به بوی عرق و قیافه‌های مظنون آدم‌های تابستانِ بعد فکر نکنم. اما یک بیماری مزمن روحی، وادارم می‌کند حساب همه‌ی اتفاق‌های بدِ قابل پیش‌بینیِ آینده را داشته باشم. من مدت‌هاست با تردید به خوشی‌ها لبخند می‌زنم. حتا در لحظه‌ی لبخند به ناگواری‌های در پیش فکر می‌کنم. آدم ناخوشی توی ذهنم هست که مدام تذکر می‌دهد نباید از زندگی رودست بخوری؛ خوشی‌ها همیشه پیش‌درآمد ناگواری‌ها بوده‌اند.

پیچیده نیست. جانوری سیاه در رگ‌هایم می‌لولد که وظیفه دارد تلخم کند. سرتاپا تلخم. گاهی فکر می‌کنم باید به سبک مبلغان آیین پیشرفت و موفقیت، تصمیم بگیرم که خودم را به شیرین بودن و شاد بودن دعوت کنم. باید در لحظه‌ای تاریخی اراده کنم تا جانور سیاه متوقف شود. اما بیشتر وقت‌ها به این نتیجه می‌رسم که دیگر برای این تصمیم‌های کبرا خیلی دیر شده است.

قبل‌ترها فکر می‌کردم با بهبود اوضاع مالی، به خوشی‌ها و شیرین‌کامی‌ها میدان خواهم داد که گاهی تلخی را کنار بزنند، اما حالا می‌دانم که برای من در همیشه روی همین پاشنه می‌چرخد. من را آدم ناخوش توی ذهنم، جانور سیاه توی رک‌هایم هدایت می‌کنند. به آن‌ها عادت کرده‌ام و احتمالن جای خالی‌شان آشفته و سرآسیمه‌ام می‌کند.

من این‌طوری زندگی می‌کنم چون زندگی کردن را جور دیگری یاد نگرفته‌ام. روح ایرانی من همیشه در قالب آدم ناخوشی که توی ذهنم زندگی می‌کند، فاجعه‌ای را که همین نزدیکی است هشدار می‌دهد. مثل همین تابستان که هنوز نرفته دوباره بازمی‌گردد.