دوباره بازمی‌گردد

تابستان بوی عرق می‌دهد. در کوچه‌ها مردم به هم ظنین‌اند. زمان منبسط می‌شود و خیابان‌های طولانی آدم را به هیچ جا نمی‌رسانند. از این تابستان تا آن تابستان هم چیزی نیست، فَرَجی نیست جز دو تکه ابر، یک قطره باران، یک دانه برف. تابستان همیشه بازمی‌گردد.

باید در پایان این تابستان به بوی عرق و قیافه‌های مظنون آدم‌های تابستانِ بعد فکر نکنم. اما یک بیماری مزمن روحی، وادارم می‌کند حساب همه‌ی اتفاق‌های بدِ قابل پیش‌بینیِ آینده را داشته باشم. من مدت‌هاست با تردید به خوشی‌ها لبخند می‌زنم. حتا در لحظه‌ی لبخند به ناگواری‌های در پیش فکر می‌کنم. آدم ناخوشی توی ذهنم هست که مدام تذکر می‌دهد نباید از زندگی رودست بخوری؛ خوشی‌ها همیشه پیش‌درآمد ناگواری‌ها بوده‌اند.

پیچیده نیست. جانوری سیاه در رگ‌هایم می‌لولد که وظیفه دارد تلخم کند. سرتاپا تلخم. گاهی فکر می‌کنم باید به سبک مبلغان آیین پیشرفت و موفقیت، تصمیم بگیرم که خودم را به شیرین بودن و شاد بودن دعوت کنم. باید در لحظه‌ای تاریخی اراده کنم تا جانور سیاه متوقف شود. اما بیشتر وقت‌ها به این نتیجه می‌رسم که دیگر برای این تصمیم‌های کبرا خیلی دیر شده است.

قبل‌ترها فکر می‌کردم با بهبود اوضاع مالی، به خوشی‌ها و شیرین‌کامی‌ها میدان خواهم داد که گاهی تلخی را کنار بزنند، اما حالا می‌دانم که برای من در همیشه روی همین پاشنه می‌چرخد. من را آدم ناخوش توی ذهنم، جانور سیاه توی رک‌هایم هدایت می‌کنند. به آن‌ها عادت کرده‌ام و احتمالن جای خالی‌شان آشفته و سرآسیمه‌ام می‌کند.

من این‌طوری زندگی می‌کنم چون زندگی کردن را جور دیگری یاد نگرفته‌ام. روح ایرانی من همیشه در قالب آدم ناخوشی که توی ذهنم زندگی می‌کند، فاجعه‌ای را که همین نزدیکی است هشدار می‌دهد. مثل همین تابستان که هنوز نرفته دوباره بازمی‌گردد.

RSS
Follow by Email
Facebook
Facebook
Google+
Google+
http://paiiz.com/?p=113
SHARE
LinkedIn

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code