در روز تولدم

در نوجوانی می‌خواستم که به طرزی باشکوه و قهرمانانه بمیرم. از آن روزها تا امروز، تنها چیزی که همواره در من رشد کرده و تکامل یافته، حس فروتنی بوده است. انگار هر چه پیش‌تر آمده‌ام، بیش‌تر کاستی‌های خودم را باور کرده‌ام. از فروتنی تا خودکم‌بینی راه درازی نیست. این روزها خودم را مسافر این راه کوتاه می‌بینم. خودم را در «ارتفاع شکوه‌ناک»ِ هیچ می‌بینم.

حالا دیگر پیش چشمم شکوه و قهرمانی در مرگ کم‌بهاست. اما ـ از خودم می‌پرسم ـ آیا مرگ برای من تنها چاره‌ی بیچارگی زندگی نیست؟

زندگی من مجموعه‌ی کوچکی از گریزها بوده است. چیزی که در خلقیات من ثابت مانده، میل بی‌پایان و سیری‌ناپذیر به رفتن است. رفتن و گذشتن از هر آن‌چه که هست، هر آن‌چه که دارم. من در هیچ کجا ریشه ندارم؛ نه در شهری، نه در خانواده‌ای و نه در نهاد و جمعی. قصد و میل ماندن ندارم.

حالا کشف کرده‌ام که همه‌ی این رها کردن‌ها، ترک کردن‌ها و پشت سر گذاشتن‌ها اتفاقی نبوده است. ترک کردن و پشت سر گذاشتن آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ام، ترک کردن و پشت سر گذاشتن جاها و مکان‌ها، استعفا دادن‌ها، اصرار به عوض کردن دانشگاه‌ها و همه‌ی گذاشتن‌ها و رفتن‌های دیگر از یک جا آب می‌خورد؛ در یک چیز ریشه دارد و آن میلی غریب به نیستی است. می‌خواهم از اصل و اساس نباشم.

با خودم فکر کرده‌ام که باید این راهِ پرحسرتِ بی‌پایان را تمام کنم. دیگر دل و دماغ این خرده‌گذشتن‌ها، خرده‌ترک‌کردن‌ها را ندارم. نمی‌خواهم به طرزی باشکوه، نمی‌خواهم به طرزی قهرمانانه، می‌خواهم ساده و فروتنانه بمیرم.

بخت‌یار اگر باشم فردا، روز تولدم، موقع رد شدن از خیابان، راننده‌ای که شب قبل را خوب نخوابیده و دارد دیر به محل کارش می‌رسد، ماشینش را به من می‌کوبد. پرت می‌شوم به هوا و روی زمین می‌افتم. چیزی که حس خواهم کرد، ترس، دردی نابودکننده و بعد از آن سکوت و خاموشی خواهد بود.

و آن وقت دیگر راهی برای بازگشتن نیست؛ به آرامش می‌رسم.

من تا این‌جا، تا امروز، راه پرمشقتی را آمده‌ام. چیزهایی به دست آورده‌ام که از نظر خیلی‌ها ارزشمند است. اما برای بعضی از آدم‌ها پیش رفتن در زندگی به معنای نزدیک‌تر شدن و نزدیک‌تر شدن به آن هیچ بزرگ است. خیال می‌کنم یکی از همین آدم‌ها باشم. آن هیچ بزرگ با آن «ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی» یکی نیست، اما ـ گفتم که ـ از هم دور نیستند.

اگر فردا بخت‌یار شدم و به تور راننده‌ای که دیشب خوب نخوابیده افتادم، فقط دلم می‌خواهد به برادرم و به همه‌ی جوان‌ترها که تازه پا به دنیای خودآگاه زندگی می‌گذارند، یک چیز بگویم:

به هیچ قیمتی نگذار رؤیاهایت بمیرند. رؤیا شعله‌ای است که در قلبت می‌سوزد. بی‌رؤیا، بی شعله‌ای که در قلبت بسوزد، سرد خواهی شد و خواهی مُرد. زنده بودن فقط شرط لازم زندگی کردن است. برای زندگی کردن به رؤیا نیاز داریم و البته به چیزهای دیگر.

من در بهمن‌ماه هزار و سیصد و نود و دو، در روز تولدم، مردی بودم بی‌رؤیا.

RSS
Follow by Email
Facebook
Facebook
Google+
Google+
http://paiiz.com/?p=117
LinkedIn

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code