در ارتفاع شُکوه‌ناک فروتنی

«در بیست سالگی می‌خواستم همه‌ی اجزای این دنیای اشتباه را درست کنم». این را مردی پنجاه ـ شصت ساله می‌گوید که حکم بازنشستگی‌اش را امروز گرفته و جوری تا کرده است که بتواند آن را توی جیب جلوی پیراهنش جا بدهد. این را به مرد بیست ـ سی ساله‌ای می‌گوید که خندان و معذب روبرویش ایستاده. در آستانه‌ی درِ اتاقی می‌گوید که تازه اسباب و وسایل شخصی‌اش را از آن برداشته و توی یک کوله پشتی و دو تا کیسه‌ی بزرگ جا داده است. این همان اتاقی است که بناست مرد بیست ـ سی ساله مدت‌ها آن‌جا پشت میزی بنشیند و کاری را انجام دهد که مرد پنجاه شصت ساله سال‌ها می‌نشست و انجام می‌داد. و معنای آن جمله‌ی اول تقریباً همان چیزی است که مرد جوان سی سال دیگر دوست خواهد داشت به مرد بیست ـ سی ساله‌ی دیگری بگوید و نخواهد گفت، چون گفتنش لطفی ندارد، حرف زدن درباره‌اش بی‌فایده است.

این کلمات به چه دردی می‌خورند؟ این کلماتِ عزیز که همه‌چیز ما و مایه‌ی سروَری ما بر دنیا و دلیل انسان بودنمان هستند، به چه درد می‌خورند وقتی نمی‌توانند همه‌ی عمق و وسعت معنا و احساسی را که می‌خواهیم به دیگران منتقل کنند؟ ذهن مرد بازنشسته ـ وقتی آن جمله‌ی اول را می‌گوید ـ دارد به طرزی معجزه‌آسا سی سال عمر عزیز او را در کسری از ثانیه مرور می‌کند. ذهن مرد جوان ـ وقتی آن جمله‌ی اول را می‌شنود ـ دارد به طرزی معجزه‌آسا همزمان به دکوراسیون اتاق تازه‌اش، کارهای عقب‌مانده، ارتقا در سلسله‌مراتب اداری و وامی که می‌تواند یک ماه دیگر بگیرد می‌اندیشد. اگر این کلماتِ عزیز ابزارهای کاملاً مناسبی بودند برای درک همه‌ی آن‌ چیزی که باید درک کنیم، تاریخ هستی بشر طور دیگری بود و ما آدم‌های دیگری بودیم.

حافظ گفته است «جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است/ هزاربار من این نکته کرده‌ام تحقیق». اگر فارسی‌زبانی در نوجوانی این حرف حافظ را بخواند، ممکن است معنی کلمات و جملات دستگیرش شود اما دشوار است که بتواند هیچ‌درهیچی جهان را درست و حسابی درک کند. فهم هیچ در هیچی جهان به زمان احتیاج دارد. حافظ می‌گوید هزاربار به تحقیق این نکته پرداخته و برای هزار بار تحقیق کردن پیرامون هیچ‌درهیچی جهان به سال‌ها وقت داشتن، تجربه کردن و اندیشیدن نیاز است.

گاهی فکر می‌کنم زندگی دام مکرری است برای تک تک آدم‌ها. داستانی است که برای هر آدمی به شکلی یگانه و هیجان‌انگیز تکرار می‌شود اما با همان آغاز و همان اوج و همان پایان همیشگی. در سال‌های مدرسه معلمی داشتم که می‌گفت من اگر دوباره متولد می‌شدم، می‌توانستم پیغمبر باشم. از جهتی راست می‌گفت. اگر پسر پانزده ساله‌ی مرد بازنشسته می‌توانست عمق و وسعت معنای کلام او را بفهمد، شاید ترجیح می‌داد تا زنده است پای دستگاه ایکس باکس‌اش بنشیند و دیگر هیچ وقت بلند نشود، شاید همان لحظه که می‌فهمید به زندگی‌اش خاتمه می‌داد یا دست کم مسیر تحصیل ـ کار ـ ازدواج ـ فرزندآوری ـ پرورش فرزند و سایر ملزومات خط سیر زندگی معمول امروزی ما را پی نمی‌گرفت؛ شاید هم جنبشی برای آگاه‌سازی هم‌سن و سال‌هاش از هیچ‌درهیچی جهان  راه می‌انداخت که به جایی نمی‌رسید. و اگر همه‌ی بچه‌ها می‌توانستند درک کنند در ذهن پدران و مادران میانسال و سالخورده‌شان چه می‌گذرد، شاید برای انقراض بشر تنها به چند نسل احتیاج داشتیم. زندگی یک دام است. همه ناگزیر به این دام می‌افتیم و دیر از اصل وجود دام باخبر می‌شویم. خیلی‌هایمان هم ناخواسته اما با عشق و اشتیاق دیگرانی را به سوی این دام هدایت می‌کنیم.

ولی خبر نسبتن خوب این است که هرم جمعیتی جوامع انسانی به کودکان و سالخوردگان محدود نمی‌شود. من فکر می‌کنم در زندگی همه‌ی ما خطی یا نقطه‌ای هست که در آن قوای ذهنی‌مان قوتِ درکِ کلیِ داستان زندگی را پیدا می‌کند. جایی که می‌توانیم در آن ـ هر کدام به نحوی ـ هیچ‌درهیچی جهان را بفهمیم: میانسالی.

بهترین و کامل‌ترین داستان‌ها به نظر من داستان‌هایی‌اند که ما می‌دانیم سرانجامشان چه خواهد شد. منظورم حدس زدن عاقبت قصه از روی ناشی‌گری قصه‌گو نیست؛ داستان‌هایی را می‌گویم که در آن‌ها نویسنده‌ی چیره‌دست از ابتدا به ما می‌گوید آخر خط سیر قصه قرار است به کجا ختم شود. انگیزه‌ی خوانندگان از پیگیری چنین داستان‌هایی نمی‌تواند کنجکاوی درباره پایان ماجرا و سرانجام شخصیت‌هایش باشد. این جور داستان‌ها را می‌خوانیم چون جزئیات رخدادها و کیفیت حوادث شیفته‌مان می‌کنند. زندگی کردن در میانسالی مثل خواندن داستان‌هایی است که از سرانجام آن‌ها آگاهیم. ما خواهیم مرد، بدون شک و در آینده‌ای نزدیک. درست همان‌طور که در گذشته‌ای نزدیک به دنیا آمدیم. و این فقط سرگذشت شخص ما نیست، داستان همه‌ی آدم‌ها در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌هاست. میانسالی جای درست درک عمیق چنین واقعیت‌هایی است.

میانسالی هم مثل جوانی و کودکی و خردسالی می‌تواند برای هر آدمی دوره‌ی کشف کردن باشد. کشف چیزهایی که پیش از ما میلیون‌ها و میلیون‌ها بار کشف شده‌اند اما تنها با کلمات نمی‌توان آن‌ها را به نسل‌های بعد منتقل کرد. احساساتی که هر فرد باید در اعماق خودش آن‌ها را بیابد و از آن‌ها آگاه شود. در میانسالی فرصت آن را داریم که بفهمیم کوچک‌تر، بسیار کوچک‌تر از آنیم که می‌پنداشتیم. فرصت داریم بفهمیم داستان رو به اتمام است و نمی‌توانیم خط سیر کلی آن را تغییر دهیم. میانسالی می‌تواند دوران کشف شخصی و فردی احساس فروتنی باشد. ممکن است مرد بازنشسته در میانسالی باخبر شده باشد که از پس درست کردن همه‌ی اشتباهات جهان برنمی‌آید. فهمیده باشد چاره‌ای نیست جز آن‌که با خودش و با دیگران مهربان‌تر باشد. و دریافته باشد که تنها می‌توان فروتن بود و همین. میانسالی دوران کوتاهی است که فرصت داریم کمی از هیچ‌درهیچی جهان سردربیاوریم.

RSS
Follow by Email
Facebook
Facebook
Google+
Google+
http://paiiz.com/?p=1533
LinkedIn

4 دیدگاه برای «در ارتفاع شُکوه‌ناک فروتنی»

  1. میانسالی را به خاطر واقع بینی های که داره بیش از انکه فکر میکردم، دوست دارم و متن های تو رو مثل سابق. خیلی خوبه که هنوز می‌نویسی سالار جان.

  2. بسیار عالی
    وقتی به زمان رسیدن به هیچ در هیچ جهان می اندیشم، به جایگاه و سن مان؛ چقدر می تواند ترسناک باشد. ای کاش این خط سیر برای همگان می بود. برای من، برای تو و برای آن پیرمردی که هنوز بهشت را با شلاق نوید می دهد

  3. امروز توی اداره، یکی پرسید متولد چه سالی هستی؟ گفتم 68 و تازه امروز متوجه شدم که 30 سالمه. دلم سیگار می خواهد و سرفه های دردناک اجازه نمی دهند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code