چند خط از افسردگی‌هام

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود می‌بردم به فضایی که نیست: به «نادَرکجای بی‌درزمان». در همین لحظه‌ها، همه‌ی منافذ روحم باز می‌شوند. نگهبانانِ خستگی‌ناپذیر دروازه‌های تودرتوی روانم به اشاره‌ای ناپدید می‌شوند و سیلِ مایعِ سرد و تلخی درونم را غرق می‌کند. مردی که به دست گردباد بیهودگی معلق در ناکجاست، مردی که در درون خودش غرق شده، منم.

چشم‌انداز پیش رویم، ناگهان،‌ لیوانِ لب‌پریده‌ی بخاربرلبِ چای روی میز در قهوه‌خانه‌ای است که بوی نا و نفس‌های انبوه مردمانی خسته می‌دهد. این سوی میز عواطف مجروح مردی بیمار نشسته، که منم. آن سوی میز چیزی نیست، کسی نیست. بخار چای به آسمان کوتاه و چرکین قهوه‌خانه می‌خورد و از هم می‌پاشد. شب نیست. روز نیست. در کهکشانی هستم که خورشید ندارد اما همه چیز به روشنی در آن پیداست. هر جنبش و هر خیال را می‌شود در شفافیت محض دید. زمانی نیست. آغاز و پایانی در کار نیست. همه چیز اکنون است و در این اکنون، عصاره‌ی همه‌ی زمان‌ها، همه‌ی آغازها و انجام‌های کهکشانی که خورشید بر آن می‌تابید، پیداست. گرداگردم عواطف مجروح مردمانی که گویی روزگاری می‌شناخته‌ام، پشت میزهای آن سویشان خالی نشسته‌اند. داریم در شفافیت محض به خودمان، به کارهایمان، به فکر و خیال‌هایمان، به همه‌ی زوایای پیش‌تر پنهان‌مانده‌ی خودمان نگاه می‌کنیم. با قلب‌های فشرده شده، با بغض‌هایی که فرصت شکستن ندارند، نگاه می‌کنیم.

در کسری از ثانیه، بی‌آن‌که پیش‌درآمد و هشداری در کار باشد، گردبادی عظیم و سیاه از هیچ پدیدار می‌شود، تنم را ازجامی‌کَنَد و با خود بازمی‌گرداندم به شهر، به زمان، به روز و شب، به امیدواری، به گریز از مرگ. نگهبانان رنجور بر دروازه‌های ویرانِ تودرتوی روانم مستقر می‌شوند و دست آخر از غرق شدن در بی‌کرانیِ درون، از محو شدن در آسمانِ بی‌خورشیدِ ناکجا نجات پیدا می‌کنم. برمی‌گردم به زندگی، به رهگذران این کوچه، به مغازه، به پلیس سر چهارراه، به استاد دانشگاه، به گوشی موبایل، به نوشته‌ها و تصویرهای آدم‌ها توی گوشی موبایل. برمی‌گردم به جایی که زورِ خورشیدش نمی‌رسد بیهودگی پنهان پشت هر چیز و هر کس را آشکار کند.

RSS
Follow by Email
Facebook
Facebook
Google+
Google+
http://paiiz.com/?p=709
LinkedIn

2 دیدگاه برای «چند خط از افسردگی‌هام»

  1. بعد از تقریبا ده ماه باز نوشتید. مطمئن باشید کسانی هستند که شما را می خوانند حتی اگر تعدادشان از انگشتان یک دست هم تجاوز نکند. فابیان پرز یک تابلویی دارد که بسیار به فضای این نوشته شما نزدیک است. و نیز مصراع زیر از یک شعر سهراب سپهری:
    «زندگی آب تنی كردن در حوضچه اكنون است.»
    حتما بنویسید. نوشتن در خود رهایی هم دارد
    Untitled II by Fabian Perez

    1. سلام. کامنت شما مایه‌ی دلگرمی بود. نقاشی فابیان پرز را دیدم. راستی که چقدر شباهت دارد به فکر و خیال‌های من. از شما خیلی ممنونم آقای محمودی گرامی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code