جامعه شناسی های بی ربط

جامعه‌شناسی در اروپای اواخر قرن نوزدهم در لحظاتی متولد شد که جامعه‌ی اروپایی دستخوش تحولی بنیانی بود. مدرنیته با همه‌ی تجلیات ذهنی و عینی‌اش با شتاب به پیش می‌رفت و فراگیری باور به فردیت، پیوندهای جمعی استوار را دود می‌کرد و به هوا می‌فرستاد. جامعه‌شناسانِ نخستین به ویژه آگوست کنت و امیل دورکیم در چنین زمانه‌ی آشفته‌ای زیستند و حوزه‌ی فکری‌ای را پایه‌گذاری کردند که جامعه‌شناسی نام گرفت.

کنت، دورکیم و از وجهی دیگر وبر، زیمل و مارکس دلمشغول تحولات ساختاری جامعه‌ی خویش و به دنبال آن فهم نظم و انتظام این تحولات در قالب آفرینش تئوری‌های جامعه‌شناسانه بودند. جامعه‌شناسی هم خود برآمده از این تحولات بود و هم واکنشی به آن و به همین اعتبار جامعه‌شناسی دانشی است مربوط به جامعه‌ای که آن را «جامعه‌ی مدرن» نامیده‌اند.

پس جامعه‌شناسی از متن تحولات تاریخی اروپا برآمد و در همان چارچوب و زمینه واجد سرگذشت و معنا بود. جامعه‌شناسان اندیشه‌هایی را پروردند که هر یک تلاشی بود برای فهم و تبیین آن‌چه در تاریخ غرب می‌گذشت و به رغم داعیه‌های پوزیتیویستی، آنان نه بر تاریخ که در تاریخ می‌اندیشیدند.

امروز تفکر جامعه‌شناسانه در غرب همچنان به حیات خویش ادامه می‌دهد و طبیعی است که متناسب با سیر تغییرات و تحولات جوامع غربی، دچار تغییرات گسترده شده است. هر آن‌چه از جامعه‌شناسی امروزین برمی‌آید تنها در فرایند تاریخ عینی و تاریخ اندیشه‌ی غربی واجد معناست. فهم دعاوی پست مدرن تنها با فهم این‌که مدرنیته چیست و در متن زمانی ـ مکانی خود به چه معناست، امکان دارد و چنین است فهم مفهوم جامعه‌ی پساصنعتی، جنبش‌های جدید اجتماعی و مفاهیم بسیار زیاد مانند آن‌ها. حتا باید از این فراتر رفت و گفت اندیشه‌های پسا استعماری نیز تنها در متن فرایند تحولات جامعه‌ی غربی و اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی متناظر با آن قابل درک است (اما پرداختن به آن فرصت و مجالی دیگر می‌طلبد).

جامعه‌شناسی در ایران

اما جامعه‌شناسی در ایران سرگذشتی دیگر دارد. تقارن جامعه‌شناسی با مدرنیته در غرب ایجاب می‌کند که برای بررسی سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران، به سرآغاز آشنایی ایرانیان با اندیشه‌ی مدرن بازگردیم. غالبن تلاش روشنفکران عصر مشروطه را نخستین کوشش‌ها در آشنایی ایرانیان با تفکر مدرن دانسته‌اند. نخستین و مهم‌ترین تفاوت‌ها میان تجربه‌ی علوم اجتماعی در ایران و غرب را باید در همین نقطه‌های آغازین آشنایی ایرانیان با اندیشه‌های مدرن جست.

اگر مدرنیته در اروپا حاصل فرایندهای تاریخی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی بود و اگر جامعه‌شناسی در غرب در عین حال هم واکنش به پیامدهای مدرنیته و هم برآمده از آن بود، مدرنیته در ایران و برای روشنفکران ایرانی آرمانی بود که باید به دست می‌آمد. آرمانی که بیشتر سیاسی بود تا اجتماعی و فرهنگی؛ از جمله انگیزه‌های مهم روشنفکران عصر مشروطه برای جستجوی اندیشه‌های مدرن اروپایی، احساس نامطلوب نارضایتی از ناکارآمدی حکومت قاجاریه بود و به همین دلیل آنان تلاش روشنفکرانه‌ی خود را بیش‌تر مصروف اصلاح و تغییر سیاست و حکومت کردند.

پس اندیشه‌ی مدرن در ایران نه تلاشی برای فهم و تبیین تاریخ که کوششی برای تغییر آن بود و از این رو بیهوده نیست که نخستین حاملان اندیشه‌ی مدرن در ایران روشنفکران بودند ـ کسانی که اندیشه را با کنشگری سیاسی و اجتماعی می‌آمیزند ـ نه عالمان و فلاسفه.

سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران نمی‌تواند، جدا و منفک از سرگذشت اندیشه‌ی مدرن در این سرزمین باشد. مدرنیته در ایران، این‌چنین شناخته شد و تأسیس رشته‌های تخصصی علوم اجتماعی در دانشگاه‌های ایران در دوره‌های بعدی را نمی‌توان منفک از این فرایند شناخت.

جامعه‌شناسی در غرب می‌کوشید شناختی دقیق و نظری از تحولات جامعه‌ی اروپایی به دست آورد. در این معنا هدف جامعه‌شناسی فهم، تبیین و تا آن‌جا که می‌شد پیش‌بینی تحولات اجتماعی بود. حاصل این تلاش تئوری‌هایی بودند که به سؤالاتی از این دست پاسخ می‌دادند: جامعه چیست؟ چگونه کار می‌کند؟ چگونه تغییر می‌کند؟ آیا نظمی بر تحولات آن حاکم است و … . جامعه‌شناسان با نگاه به گذشته‌ی جامعه‌ی اروپایی می‌کوشیدند نظم و انتظام حاکم بر وضعیت موجود آن را کشف کنند و روند تحولات آینده را بر اساس آن بفهمند یا آینده‌ی مطلوب را برای چنین جامعه‌ای ترسیم کنند، اما این تصویر آرمانی از آینده نیز (همچون جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی مارکس) بر پایه و اساس فهم وضعیت موجود این جوامع و تبیین چرایی و چگونگی آن امکان‌پذیر می‌شد.

در ایران و جامعه‌شناسی ایران اما خودِ «مدرن شدن» آرمان و آرزو بود و خواندن و برگردان متون نظری اندیشمندان مدرن به فارسی بخشی از این سودا را تشکیل می‌داد. اما همان‌طور که گفته شد این تئوری‌ها پیوندهای اساسی و پایدار با متن و موقعیت زمانی و مکانی خود داشتند. آن‌ها اساسن برای فهم و تبیین جامعه‌ی مدرن غربی ساخته شده بودند و جدا کردن آن‌ها از زمینه‌ی تاریخی ـ اجتماعی‌شان، پیامدهای غریبی برای اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه در ایران و بسیاری از جوامع غیر اروپایی دیگر داشت.

ساده است که مارکسیسم، لیبرالیسم یا مکاتب مشابه این دو با جامعه‌ی ایران و تاریخ تحولات آن مطابقت نداشت ـ همچنان که امروز تئوری‌های هابرماس یا فوکو با گذشته و حال ایران تطابق ندارد ـ اما دست یازیدن به این تئوری‌ها و گرته‌برداری از آن‌ها بخشی از پروژه‌ای بود که انتهای آن به آرمان‌شهر مدرنیته می‌رسید.

این‌که تئوری‌های جدا شده از زمینه‌های تاریخی اجتماعی غرب در جامعه‌ای چون ایران که تاریخ طولانی متفاوتی از سر گذرانده است، قدرت تبیین‌گر قابل توجهی نداشته باشند، طبیعی است؛ اما واکنش‌ها به این «بی‌ربطی» تئوری‌ها با واقعیت اجتماعی اهمیت دارد.

می‌توان با تعهد به واقعیت اجتماعی، تئوری‌هایی که قدرت تبیین‌گر مطلوبی ندارند نقد کرد و کنار گذاشت؛ اما سویه‌ی دیگر این واکنش تعهد به تئوری‌ها به جای تعهد به واقعیت است. حالت دوم زمانی اتفاق می‌افتد که محققین مجدانه می‌کوشند واقعیت را به زور در قالب تئوری جا دهند، این نقطه سرآغاز شکل‌گیری ایدئولوژی است.

ایدئولوژی اجتماعی در تقابل با دانش اجتماعی، مجموعه‌ای از اصول خشک و غیر قابل انعطاف است. ایدئولوژی حقیقت را در خود دارد و آگاهی تنها با فهم این حقیقت مستتر در ایدئولوژی ممکن می‌شود. ایدئولوژی به تاریخ و تحول آن بی‌اعتناست چون اصول اساسی حاکم بر آن را شناخته و آن را در مجموعه‌ای از گزاره‌های یقینی اما در واقع بی‌معنا قالب‌بندی کرده است.

قطع ریشه‌های تاریخی اجتماعی تئوری‌های مدرن، فهم آن‌ها به شیوه‌ای یک‌سره انتزاعی و کاربست آن در تاریخ و اجتماعی دیگر، اندیشه‌های مدرن را در ایران به ایدئولوژی‌های مختلف تبدیل کرد. این اشکال معرفت نمی‌توانستند چیزی جز ایدئولوژی باشند. اندیشه‌های اجتماعی با محک واقعیت آزمون می‌شوند اما در شناخت ایدئولوژیک این واقعیت است که با معیار ایدئولوژی سنجیده می‌شود. آزمون و تطبیق تئوری‌های مدرن با واقعیت تاریخ و اجتماع ایرانی، می‌توانست تردیدهای جدی در مطلوبیت و لزوم پذیرش آن‌ها ایجاد کند، اما ایدئولوژی‌ها خود معیار واقعیت مطلوب بودند و می‌شد بی‌تردید آن‌ها را پذیرفت.

اما نکته‌ی مهمی در این میان نباید مغفول بماند آن است که ایدئولوژیک شدن شناخت خواست آگاهانه‌ی اندیشه‌ورزان ایرانی نبوده است. آنان کوشیده‌اند و می‌کوشند پاسخی درخور برای احساس نیاز مبرم و تشنگی زایدالوصف به شناخت «ایران» به عنوان مسئله‌ای تاریخی اجتماعی بیابند. آنان در شرایطی که اندیشه‌ای بدیل برای شناخت ایران وجود نداشت ـ و البته همچنان وجود ندارد ـ تلاش کردند با توسل به تئوری‌های اروپایی به این شناخت نایل شوند. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها آشفتگی بی‌مرز ناشناخته‌های تاریخ و فرهنگ و جامعه‌ی ایران وجود داشت. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها، تنها فقدان اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه بود و بی‌سامانی تفکری همخوان با نیازها و ضرورت‌های موجود برای شناخت زندگی اجتماعی ایرانیان.

سه جریان بی‌ربط

جامعه‌شناسی امروز ایران، حاصل فرایندی است که پیش از این ذکر آن گذشت. جامعه‌شناسی‌ای که در نتیجه‌ی فرایند شکل‌گیری و گسترشش همواره با جریان‌های اندیشه‌ای بی‌ربط دست به گریبان بوده است و به مرور زمان تفکرات بی‌ربط بیشتری در آن شکل گرفته است. در ادامه به برخی از جریان‌های موجود در جامعه‌شناسی امروز ایران که با شرایط و وضعیت و نیازهای شناختی جامعه‌ی ایران بی‌ربط‌اند، اشاره می‌شود.

اولین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

جریان غالب جامعه‌شناسی دانشگاهی در ایران از گذشته تا امروز، مشغول مطالعه و پژوهش نظری در چارچوب تئوری‌هایی است که به شیوه‌ی شرح داده شده در بخش‌های پیشین، از ریشه‌ها و زمینه‌های تاریخی اجتماعی‌شان جدا شده‌اند و جامعه‌شناسان این نوع از جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌کوشند آن‌ها را با تاریخ و تحولات ایران پیوند دهند. برای مثال همچنان در غالب تحلیل‌های اجتماعی برآمده از این دیدگاه در اولین و ساده‌ترین برداشت تلاش می‌گردد که دوره‌بندی‌هایی مثل سنت ـ مدرنیته ـ پست مدرنیته و نظایر آن با جد و جهدی بی‌فایده به تاریخ تحولات اجتماعی ایران نیز پیوند داده شود. پیروان این جریان بر عام و جهان‌شمول بودن نظریه‌های «علم» جامعه‌شناسی همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها پای می‌فشرند. البته ذیل این جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌توان دسته‌ای دیگر از روشنفکران ایرانی را نیز قرار داد که سال‌هاست به پژوهش و ترجمه و مطالعه در رهیافت‌های مختلف نظری غربی مشغولند و اساسن به ارتباط آن‌ها با تاریخ و اجتماع ایرانی نمی‌اندیشند.

به طور کلی این جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران، برای مدت‌های مدید مشغول خوانش و بازخوانی تاریخ تحولات و تاریخ اندیشه‌ی غرب بوده و همچنان نیز به تلاش خود ادامه می‌دهد.

دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

اما غلبه‌ی اولین جامعه‌شناسی بی‌ربط بر جامعه‌شناسی دانشگاهی ایران، واکنش‌هایی را نیز در پی داشته که به شکل‌گیری دومین جامعه‌شناسی بی‌ربط ایرانی انجامیده است. در سال‌های اخیر گروهی از دانشگاهیان با بهره‌برداری‌ها و استنتاجات بی‌ربط از تفکر پست‌مدرن و پسااستعماری و البته با پشتیانی برخی جریانات سیاسی در ایران کوشیده‌اند ذیل عناوینی همچون «جامعه‌شناسی بومی» و «جامعه‌شناسی اسلامی» گونه و جریان دیگری از جامعه‌شناسی در ایران پدید آورند.

پرداختن به ریشه‌ها و دستاوردهای این جریان نیاز به بررسی‌های گسترده‌تری فراتر از این یادداشت دارد، اما به اجمال می‌توان گفت هر آن‌چه در بخش‌های پیشین این نوشتار درباره‌ی بهره‌برداری از نظریه‌های مدرن در ایران گفته شد، در خصوص نظریه‌های پسامدرن نیز صادق است. همچنین ارجاع به آیات و روایات و اندیشه‌های متفکرین اسلامی قرون ماضی برای تبیین تحولات تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین و فهم وضعیت پیچیده‌ی کنونی آن و در مرحله‌ی بعدی عدم تطابق این اندیشه‌ها با واقعیت تاریخی اجتماعی ایران، می‌تواند مجددن به شکل‌گیری ایدئولوژی‌هایی به نام جامعه‌شناسی ـ در این مورد هم ایدئولوژی‌های محافظه‌کارانه و هم بنیادگرایانه ـ بینجامد. امری که البته در این دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط اکنون نیز اتفاق افتاده است.

دستور کار این جریان تاکنون بیشتر نقد و نفی غرب، مدرنیته و علم جامعه‌شناسی بوده است و کمتر نظریه‌ای ایجابی درباره‌ی جامعه‌ی ایران از سوی آنان ارایه شده است. این انتقادات نیز عمدتن با تکرار بی‌ربط دیدگاه‌های پست مدرن و پساساختارگرا انجام شده است.

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران نیز اساسن خود را از قید اندیشیدن به چیستی جامعه‌ی ایران رها کرده است. تلاش‌های این جریان بیشتر شامل پژوهش‌های خُرد از هر دو نوع کمَی و کیفی می‌شود. این پژوهش‌ها به صورت انبوه در قالب پایان‌نامه‌های دانشگاهی و طرح‌های پژوهشی که اغلب دستگاه‌های دولتی آن‌ها را سفارش می‌دهند، انجام می‌شود. بی‌آن‌که هدف از انجام آن‌ها برای دانشگاه‌ها، سفارش‌دهندگان و سفارش‌گیرندگان روشن باشد یا بنیان‌ها و پیش‌فرض‌های گفتمانی و تئوریک پژوهش‌های انجام شده، مورد توجه قرار گیرد یا دستاورد و اثر مشخصی در سیاستگذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی داشته باشد.

سخن پایانی

روشن است که جامعه‌شناسی ایران محدود به سه جریان فوق نیست. اما اگر بی‌ربطی جریان‌های فوق پذیرفته شود، می‌توان گفت که بخش عمده‌ی جامعه‌شناسی ایران، اسیر بی‌ربطی است. این جامعه‌شناسی‌ها به صورت مداوم مشغول بازتولید بی‌معنایی و بی‌هدفی و پوچی کار جامعه‌شناختی در ایران هستند. کافی است سه جریان فوق را در برابر این پرسش قرار دهیم که «از ادامه‌ی مطالعه، پژوهش، تدریس و تحصیل جامعه‌شناسی در اشکال موجود چه هدفی را دنبال می‌کنید؟» آن‌گاه اگر از  این جریان‌ها پاسخ درخوری ـ به جز پیگیری منافع و علایق فردی ـ یافتیم، کارنامه‌ی آن‌ها را با اهدافشان مقایسه کنیم.

نویسنده‌ی این یادداشت که خود نیز بهترین سال‌های عمرش را صرف تحصیل جامعه‌شناسی در ایران کرده است و همچنان نیز مشغول ادامه دادن همین مسیر است، بی‌آن‌که قصد داشته باشد تلاش جامعه‌شناسان ایرانی را بی قدر و ارزش جلوه دهد، گاهی از خود می‌پرسد این همه هیاهوی جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسان در ایران برای هیچ نیست؟

در روز تولدم

در نوجوانی می‌خواستم که به طرزی باشکوه و قهرمانانه بمیرم. از آن روزها تا امروز، تنها چیزی که همواره در من رشد کرده و تکامل یافته، حس فروتنی بوده است. انگار هر چه پیش‌تر آمده‌ام، بیش‌تر کاستی‌های خودم را باور کرده‌ام. از فروتنی تا خودکم‌بینی راه درازی نیست. این روزها خودم را مسافر این راه کوتاه می‌بینم. خودم را در «ارتفاع شکوه‌ناک»ِ هیچ می‌بینم.

حالا دیگر پیش چشمم شکوه و قهرمانی در مرگ کم‌بهاست. اما ـ از خودم می‌پرسم ـ آیا مرگ برای من تنها چاره‌ی بیچارگی زندگی نیست؟

زندگی من مجموعه‌ی کوچکی از گریزها بوده است. چیزی که در خلقیات من ثابت مانده، میل بی‌پایان و سیری‌ناپذیر به رفتن است. رفتن و گذشتن از هر آن‌چه که هست، هر آن‌چه که دارم. من در هیچ کجا ریشه ندارم؛ نه در شهری، نه در خانواده‌ای و نه در نهاد و جمعی. قصد و میل ماندن ندارم.

حالا کشف کرده‌ام که همه‌ی این رها کردن‌ها، ترک کردن‌ها و پشت سر گذاشتن‌ها اتفاقی نبوده است. ترک کردن و پشت سر گذاشتن آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ام، ترک کردن و پشت سر گذاشتن جاها و مکان‌ها، استعفا دادن‌ها، اصرار به عوض کردن دانشگاه‌ها و همه‌ی گذاشتن‌ها و رفتن‌های دیگر از یک جا آب می‌خورد؛ در یک چیز ریشه دارد و آن میلی غریب به نیستی است. می‌خواهم از اصل و اساس نباشم.

با خودم فکر کرده‌ام که باید این راهِ پرحسرتِ بی‌پایان را تمام کنم. دیگر دل و دماغ این خرده‌گذشتن‌ها، خرده‌ترک‌کردن‌ها را ندارم. نمی‌خواهم به طرزی باشکوه، نمی‌خواهم به طرزی قهرمانانه، می‌خواهم ساده و فروتنانه بمیرم.

بخت‌یار اگر باشم فردا، روز تولدم، موقع رد شدن از خیابان، راننده‌ای که شب قبل را خوب نخوابیده و دارد دیر به محل کارش می‌رسد، ماشینش را به من می‌کوبد. پرت می‌شوم به هوا و روی زمین می‌افتم. چیزی که حس خواهم کرد، ترس، دردی نابودکننده و بعد از آن سکوت و خاموشی خواهد بود.

و آن وقت دیگر راهی برای بازگشتن نیست؛ به آرامش می‌رسم.

من تا این‌جا، تا امروز، راه پرمشقتی را آمده‌ام. چیزهایی به دست آورده‌ام که از نظر خیلی‌ها ارزشمند است. اما برای بعضی از آدم‌ها پیش رفتن در زندگی به معنای نزدیک‌تر شدن و نزدیک‌تر شدن به آن هیچ بزرگ است. خیال می‌کنم یکی از همین آدم‌ها باشم. آن هیچ بزرگ با آن «ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی» یکی نیست، اما ـ گفتم که ـ از هم دور نیستند.

اگر فردا بخت‌یار شدم و به تور راننده‌ای که دیشب خوب نخوابیده افتادم، فقط دلم می‌خواهد به برادرم و به همه‌ی جوان‌ترها که تازه پا به دنیای خودآگاه زندگی می‌گذارند، یک چیز بگویم:

به هیچ قیمتی نگذار رؤیاهایت بمیرند. رؤیا شعله‌ای است که در قلبت می‌سوزد. بی‌رؤیا، بی شعله‌ای که در قلبت بسوزد، سرد خواهی شد و خواهی مُرد. زنده بودن فقط شرط لازم زندگی کردن است. برای زندگی کردن به رؤیا نیاز داریم و البته به چیزهای دیگر.

من در بهمن‌ماه هزار و سیصد و نود و دو، در روز تولدم، مردی بودم بی‌رؤیا.

سال بلوا

می‌خواهم دوباره برگردم؛ باید دوباره برگردم. برگردم به پیش از آن سال. آن سال لعنت شده که خطی میان زندگی کشید. شکافی میان زمان ساخت. خودش خلئی بود بین دو روزگار و  بین دو تصویر دیگرگونه از زندگی در فکرها و خیال‌هام.

از خط مایز آن سال به بعد من آدم دیگری شدم. آدمی که ناخودآگاه فراموش می‌کرد در روزگاران پیش از خطی که در زمان شکاف انداخته بود، چه بوده است و چه می‌کرده است و چه می‌خواسته است. از آن‌جا به بعد خوشیِ گاه به گاه شد دلتنگی مدام. آرامشِ کم و بیش تبدیل شد به اضطرابِ همیشه و زندگی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش به شکل کابوسی روزمره درآمد.

حالا که از آن سال لعنت شده گذشته‌ایم؛ زندگی‌ام را قبل و بعد از تهیِ آن سال، به دو دوره تقسیم کرده‌ام. پیش از آن سال هر چه بود سال‌های کودکی بود و پس از آن هر چه هست سال‌های مرگ. شاید زندگی چیزی بیش از کودکی و مرگ نیست. کودکی زمانی است که آدم مرگ را دور می‌بیند.

در آن سال لعنت شده بیست و پنج ساله شدم. با چه معیاری می‌توان گفت که بیست و پنج سالگی برای گذشتن از سال‌های کودکی و پیوستن به سال‌های مرگ زود یا دیر است؟ کودکی بعضی‌ها در ۱۸ سالگی تمام می‌شود و برای بعضی از آدم‌های خوشبخت تا ۶۰ سالگی هم ادامه پیدا می‌کند. پایان کودکی من در بیست و پنج سالگی‌ام رقم خورد؛ در آن سال بلوا.

سال‌های کودکی ممکن است سال‌های خوشی باشند یا سخت و جانکاه بگذرند، اما در سال‌های مرگ همه چیز بیهوده و بی‌حاصل است. در سال‌های مرگ هر چه می‌دویم، نمی‌رسیم و باز باید بدویم. در سال‌های مرگ مجبوریم در برابر حجم بی‌پایان ادبارِ ناگزیر هستی سر فرود بیاوریم و مجبوریم طعم تلخ حقارت را بچشیم. حقارت در برابر خود، در برابر دیگری، در برابر زندگی. در سال‌های مرگ واقعیت ترسناک جهان به ما هجوم می‌آورد و ما می‌فهمیم که در برابر آن تنها و بی‌دفاع هستیم.

شاید برای بعضی‌ها گذشتن از کودکی، جریانی آرام و ناخودآگاه باشد. چیزی که رفته رفته اتفاق می‌افتد و آدم پس از وقوعش، وقتی دیگر کار از کار گذشته، می‌فهمد که در قفس سال‌های مرگ گرفتار شده است. اما تقدیر این بود که من با چشم‌های باز ببینم که کودکی از من گذشت. و این همه فقط به خاطر برجستگی اتفاق‌های آن سال لعنت شده بود. چیزی که باعث شد آن سال مثل سیم خاردارهای نقطه‌ی صفر مرزی، من را از مرز بین کودکی و مرگ در قصه‌ی کوتاه زندگی خودم آگاه کند.

سال بلوا عذاب آسمانی بود که از زمین می‌جوشید. طوفان نفرت بود. ما از هوایی تنفس می‌کردیم که به نفرت آلوده بود. از تنفر گریزی نداشتیم. در خیابان خشم بود. در کوچه‌های همیشه خلوت حتا،‌ صدای گلوله بود. تهران محشری بود که مردگانش با روحِ حیوانیِ درنده‌شان دوباره زنده شده بودند. زامبی‌ها در شهر بودند. من آن‌ها را می‌دیدم، گاه از نزدیک. با چشم‌های خالیِ پر از خشم، با دست‌های مشت شده، با قلب‌های تپنده، تُندْتپنده از هیجان نفرت. نفرت را در آن سال لعنت شده، آن سال بلوا کشف کردم.

در سال بلوا، اول خانه‌ام را از من گرفتند، بعد درآمدم را، بعد عزت نفسم را و بعد هر چیز دوست‌داشتنی رفته رفته انگار در فرایندی ناگزیر به ضد خود تبدیل می‌شد: خانواده‌ام، دوستانم و دانشگاه.

از همه فاصله گرفتم؛ از همه چیز. تنها دارایی‌ام در پایان سال بلوا تنهایی بود و نفرت. نفرتی که به تدریج به کینه‌ای عمیق و میلی عجیب به انتقام گرفتن تغییر شکل می‌داد.

سرباز شدم. با تنهایی و فقر و نفرت و کینه و انتقام.

دوباره بازمی‌گردد

تابستان بوی عرق می‌دهد. در کوچه‌ها مردم به هم ظنین‌اند. زمان منبسط می‌شود و خیابان‌های طولانی آدم را به هیچ جا نمی‌رسانند. از این تابستان تا آن تابستان هم چیزی نیست، فَرَجی نیست جز دو تکه ابر، یک قطره باران، یک دانه برف. تابستان همیشه بازمی‌گردد.

باید در پایان این تابستان به بوی عرق و قیافه‌های مظنون آدم‌های تابستانِ بعد فکر نکنم. اما یک بیماری مزمن روحی، وادارم می‌کند حساب همه‌ی اتفاق‌های بدِ قابل پیش‌بینیِ آینده را داشته باشم. من مدت‌هاست با تردید به خوشی‌ها لبخند می‌زنم. حتا در لحظه‌ی لبخند به ناگواری‌های در پیش فکر می‌کنم. آدم ناخوشی توی ذهنم هست که مدام تذکر می‌دهد نباید از زندگی رودست بخوری؛ خوشی‌ها همیشه پیش‌درآمد ناگواری‌ها بوده‌اند.

پیچیده نیست. جانوری سیاه در رگ‌هایم می‌لولد که وظیفه دارد تلخم کند. سرتاپا تلخم. گاهی فکر می‌کنم باید به سبک مبلغان آیین پیشرفت و موفقیت، تصمیم بگیرم که خودم را به شیرین بودن و شاد بودن دعوت کنم. باید در لحظه‌ای تاریخی اراده کنم تا جانور سیاه متوقف شود. اما بیشتر وقت‌ها به این نتیجه می‌رسم که دیگر برای این تصمیم‌های کبرا خیلی دیر شده است.

قبل‌ترها فکر می‌کردم با بهبود اوضاع مالی، به خوشی‌ها و شیرین‌کامی‌ها میدان خواهم داد که گاهی تلخی را کنار بزنند، اما حالا می‌دانم که برای من در همیشه روی همین پاشنه می‌چرخد. من را آدم ناخوش توی ذهنم، جانور سیاه توی رک‌هایم هدایت می‌کنند. به آن‌ها عادت کرده‌ام و احتمالن جای خالی‌شان آشفته و سرآسیمه‌ام می‌کند.

من این‌طوری زندگی می‌کنم چون زندگی کردن را جور دیگری یاد نگرفته‌ام. روح ایرانی من همیشه در قالب آدم ناخوشی که توی ذهنم زندگی می‌کند، فاجعه‌ای را که همین نزدیکی است هشدار می‌دهد. مثل همین تابستان که هنوز نرفته دوباره بازمی‌گردد.

شکفته بهارون

گنجشک‌ها همه‌ی زمستان را توی دودکش هود آشپزخانه بودند. می‌آمدند و می‌رفتند. با جیک‌جیک می‌آمدند و با جیک‌جیک می‌رفتند. توی برف و سرما دودکش سرپناهی بود. مغرور بودیم و سرفراز بودیم که دودکش ما خانه‌ی گنجشک‌هاست. این سرما که آمده است سرِ ما را گرم کند، شوخی است. من بهار را از جیک جیک گنجشک‌ها می‌فهمم.

صدای گنجشک‌های پرحرف در فصل سرما جور دیگری است. گنجشک‌ها در بهار، مثل وقتِ آفتابِ بعد از باران می‌خوانند. صدای سرخوشیِ زودگذرِ موجوداتی که از بدِ روزگار مجبورند در دودکش‌ها زندگی کنند و هنوز هیچ‌کس جدی‌شان نمی‌گیرد. گنجشک‌ها به چشم همسایه‌های بی‌حوصله نمی‌آیند. به چشم ما هم نمی‌آمدند اگر دودکشی در کار نبود.

بین آدم‌های دور و بر، کسی را نمی‌شناسم که دل و دماغِ سرخوشیِ زودگذرِ بهار داشته باشد. بهتر است بهار را امسال به گنجشک‌ها تبریک بگویم. مبارکشان.

حرف دیگری نمی‌ماند برای نوروز. از جمله خوشبختی‌های من، وجود همین هفت ـ هشت خواننده‌ی این دفتر است. نمی‌خواهم تعداد آدم‌هایی که به این صفحه سر می‌زنند، بیشتر شود. (کاش می‌توانستم خودم ترکیب خواننده‌ها را انتخاب کنم). از تک‌تک‌شان ممنون‌ام که باعث خوشبختی من‌اند. گفتم دمِ نوروز چیزی غیر از سکوت از من بشنوند؛ این بود که حرف گنجشک‌ها را پیش کشیدم.

تی تاپ ها و اتوبان

اتوبان‌ها را مهندس‌ها می‌سازند. مهندس‌ها اهل حساب و کتاب‌اند. عرض و طول مسیر، مقاومت پل‌ها، جنس آسفالت و هزار و یک چیز دیگر، لابد فقط گوشه‌ای از محاسباتی است که مهندس‌ها باید برای ساختن یک اتوبان انجام دهند. اما اتوبان‌های شلوغ برای آدم‌های خیال‌پرداز موهبتی است که هیچ‌کس از پیش آن را برنامه‌ریزی نکرده است.

حالا دیگر در اتوبان‌ها زندگی می‌کنم. روزی سه ـ چهار ساعت از خانه تا دانشگاه تا محل کارم، جزیی از پیکره‌ی قطار ماشین‌ها روی ریل اتوبان‌هایی هستم که قرار است من را به مقصد برسانند و همیشه هم دیر می‌رسانند. گاهی اتوبان‌ها را دوست دارم. اتوبان‌ها به من فرصت بیشتری برای فکر کردن و خیال بافتن داده‌اند.

ماشین‌ها می‌ایستند، دنده را خلاص می‌کنم، دستی را می‌کشم. ماشین‌ها راه می‌افتند، دستی را می‌خوابانم، کلاچ را فشار می‌دهم، دنده را جا می‌زنم. زندگی را از پشت شیشه‌های کثیف پرایدم، کثیف‌تر می‌بینم. به زندگی فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم،‌ آه می‌کشم، گاهی دلم می‌خواهد همان‌جا وسط اتوبان بمیرم، زنده می‌مانم و دستی را می‌خوابانم.

من به ماشین پشتی که چراغ می‌داد، فکر نمی‌کردم. حتا آینه را گردانده بودم سمت صورتم که خودم را ببینم. داشتم فکر می‌کردم که توی زندگی با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نامهربان نبوده‌ام. با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نجنگیده‌ام. من ِ توی آینه را خودم نساخته بودم اما حاصل ساخت این و آن را حسابی مشت و مال داده بودم، خودم را حسابی زده بودم تا حساب کار دستش بیاید، بفهمد کیست و کجاست. فقط با خودم رودربایستی نداشتم. به ماشین پشتی راه دادم.

اگر از خودم گول می‌خوردم، حالم بهتر می‌شد. این را می‌دانستم، اما گول نمی‌خوردم. اشکال کارم این‌جا بود که نمی‌توانستم خودم را از خودم پنهان کنم. وقتی پَستی می‌کردم، وقتی رذل بودم، وقتی دروغ بودم، می‌دانستم، می‌فهمیدم. گشادگی ِ کار بسیاری از آدم‌های خوشبخت از این‌جاست که می‌توانند با مهارت، خودشان را از دید خودشان پنهان کنند و به همین خاطر است که همیشه از خودشان راضی هستند، ازخودراضی هستند؛ و گره‌ی کار فروبسته‌ی بعضی از آدم‌های تلخ ِ ناراضی هم به خاطر نداشتن همین مهارت‌هاست.

چراغ‌ها شب را نشان می‌دادند. اتوبان تمام می‌شد، می‌پیچیدم توی کوچه‌مان، فکرهایم را توی اتوبان دور می‌ریختم.

توی پارکینگ ماشین را خاموش کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. از خودم خواستم گورش را گم کند. از آسانسور خواستم من را به خانه ببرد. بُرد. پشت در خانه، بیست و هشت چوب کبریت روی دو تا «تی‌تاپِ اصل سالمین» کنار سبد پرتقال‌های شهسواری به من می‌گفتند «تولدت مبارک». دو تی‌تاپ، نشانه‌ی آن بود که جادادن بیست و هشت چوب کبریت روی یک تی‌تاپ سخت است. دو تی‌تاپ را دو نفر می‌توانند در شب جشن تولد، با شیرقهوه بخورند و همدیگر را دوست داشته باشند.

مهربانی ِ همسرم را بوسیدم.

حسن

زندگی آدم‌ها به خداحافظی کردن می‌گذرد، به تمام شدن و از دست دادن. همه چیز برای تمام شدن آغاز می‌شود. زندگی جریانِ آرامِ با خونِ دل به دست آوردن و بیهوده از دست دادن است. این می‌تواند تصویری از زندگی باشد در ذهن آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین که قانع شده است خودش را آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین بداند. جنگجویی که نجنگیده اما شکست خورده است، لااقل فکر می‌کند که شکست خورده است.

من فکر می‌کردم در شب‌های سرد دی‌ماه تهران، آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین هستم. داشتم خداحافظی می‌کردم. دست می‌دادم، برای آخرین بار دست تکان می‌دادم. همه چیز مثل همیشه بود. خداحافظی اما خیالات نبود. خداحافظی در لباس مشکی و کلاه پشمی‌روبرویم ایستاده بود. واقعیت داشت. دور می‌شد. از دست می‌رفت. سرما رفاقت را با خودش می‌برد. مثل همیشه خداحافظی کردم.

حسن رفت. همین حالا سرفه‌های خشکش دارد روان مسافرهای هواپیما را خراش می‌دهد. سرفه‌هایی که فقط کارشناس خبره می‌داند محصول مشترک سرمای دی ماه تهران و مصرف بی‌رویه «بهمن کوچیک» هستند.

حسن قهرمان داستان‌های نگفته و ننوشته‌ی من بود که اتفاقی در پادگان ۰۱ نیروی زمینی ارتش پیداش کردم. قهرمانی خیالی که با یکی از همین معجزه‌های روزمره‌ی زندگی که اسمشان را «اتفاق» می‌گذاریم، واقعیت پیدا کرده بود. قهرمان گیج، عاطل و باطل، باهوش و از خود ناراضی از آن به بعد با من بود، نزدیک من بود تا این‌که در شب سرد دی‌ماه تبدیل به خاطره شد و دوباره به خیال‌ها پیوست.

با آدم‌های خوب هم باید یک روز خداحافظی کرد. خداحافظ حسن.

با طعم چای کهنه

من در خانه بودم، ساعت‌ها و بلکه روزها. تنها بودم؛ یک یخچال داشتم،‌ یک اجاق گاز،‌ چند تا کتاب با یک کامپیوترِ پیرِ خسته‌ی از کار افتاده که به هزار زبان التماسم می‌کرد، بازنشسته‌اش کنم. از توی یخچال تخم مرغ، آب و نان برمی‌داشتم. با اجاق گازم نیمرو و چای درست می‌کردم. کتاب‌ها را ورق می‌زدم و با کامپیوترم چیزهایی می‌دیدم و می‌خواندم و گاهی می‌نوشتم.

گاهی از خانه بیرون می‌رفتم. در را آهسته می‌بستم. تندتند می‌رفتم تا مغازه‌های روبروی مجتمع مسکونی‌ام و نان، تخم مرغ، سیب زمینی، پیاز و خوردنی‌های ضروری دیگری مثل روغن و چای می‌خریدم. سعی می‌کردم تهِ حساب بانکی‌ام را برای پرداخت پول برق،‌ تلفن، گاز،‌ آب، شارژ ساختمان و البته اقساط عقب‌افتاده نگه دارم. بیکار بودم و جامعه‌شناسی می‌خواندم.

صبح‌ها به اندازه‌ی هفت هشت لیوان چای درست می‌کردم. چای اول را با صبحانه می‌خوردم. زیر کتری را خاموش می‌کردم و شش هفت لیوان باقی‌مانده را تا پایان روز گرم می‌کردم و می‌نوشیدم.

چایم را گرم می‌کردم. به ایوان می‌رفتم و با تصویر قابِ چارگوشی که در آن درختان داشتند رنگ عوض می‌کردند، چای می‌خوردم. پاییز بود.

در ایوان فکر می‌کردم. به خودم فکر می‌کردم. می‌خواستم بفهمم چرا آدمی‌هستم که احساس بی‌فایدگی و کُندذهنی می‌کند. می‌خواستم به یاد بیاورم تصویر مردی بی‌فایده و کُندذهن از کِی و کجا با تصویر من از خودم قاطی شده است. کندذهنی البته تازه بود. نمی‌دانستم از کِی و کجا فهمیده‌ام که دیرتر از قبل می‌توانم چیزها را تشخیص دهم و پاسخ‌ها را پیدا کنم.

می‌توانستم حس کنم که روزی،‌ روزگاری در جایی از زندگی لِه شده‌ام؛ اما یادم نمی‌آمد کِی و کجا. یادم می‌آمد که دیروز سیب‌زمینی‌ها را سرخ کردم. نان بربری خوردم. قبض تلفن را پرداخت کردم. یادم می‌آمد چند ماه پیش به این خانه آمده‌ام. درست نمی‌دانستم چند ماه. قبل از آن چند ماه را خوب به خاطر نمی‌آوردم. همه چیز دور بود. همه چیزِ گذشته بوی کتابِ تاریخ می‌داد.

چیزهایی بود که می‌دانستم. اسمم را می‌دانستم. اسم پدر و مادر و بردارم را می‌دانستم اما چهره‌هایشان را به یاد نمی‌آوردم. می‌دانستم زمانی بوده که ازدواج کرده‌ام، یادم نمی‌آمد کِی و چطور. همسرم را می‌شناختم، اما انگار هر روز ساعت‌های تنهاییم که تمام می‌شد و به خانه می‌آمد، دوباره از نو، بعد از ده سال با او ملاقات می‌کردم. هر بار، هر روز، مدتی طول می‌کشید تا یخ رابطه‌ بشکند، تا دوباره با هم آشنا شویم، شام بخوریم، او وقایع روزانه‌اش را برایم تعریف کند، تلویزیون ببینیم و به تختخواب پناه ببریم. به خواب می‌رفتیم و فردا خیلی زود می‌آمد. دیروز به گذشته تبدیل می‌شد و کم‌کم از یادمان می‌رفت.

می‌خواستم همین‌طور که چایِ مانده‌ام را می‌خوردم، خودم را به یاد بیاورم. سخت بود. اغراق نمی‌کنم. یادم می‌آمد که توی سه چهار شهر زندگی کرده‌ام، توی سه دانشگاه درس خوانده‌ام، پنج شش جا کار کرده‌ام، اما جزئیات فراموشم شده بود. انگار یک عمر فقط عبور کرده بودم و هیچ‌وقت سرم را به عقب نچرخانده بودم. سرم بالا بوده و به قله‌ی آینده‌ای که لابد امروز و اکنون است نگاه می‌کرده‌ام، به قله‌ی بی‌فایدگی و کُندذهنی.

می‌خواستم نگذارم زندگی تکه‌پاره‌ام کند. تکه‌تکه شده بودم و باد تکه‌ها را با خود برده‌ بود. تمامیتی نداشتم. مردی بودم که چای کهنه‌ی صبح را گرم کرده و در ساعت چهار عصری در پاییز با لیوان چای‌اش به این ایوان پناه آورده است. چیزی دیگر،‌ چیزی بیشتر نبودم انگار و سعی می‌کردم به یاد بیاورم. باید گذشته را در خیال‌هایم دوباره می‌ساختم. توی ذهنم، تنها آلبومی‌از عکس‌های قدیمی‌داشتم. واقعیتی که عکس‌ها از آن‌جا می‌آمدند، مبهم بود. واقعیت را باد همراه تکه‌تکه‌های من با خودش برده بود. زمان در چند تصویر منجمد می‌شد و گذشته از من می‌گریخت.

مثل محققی که تاریخ را می‌کاود، زور می‌زند که عکس‌های کهنه را با روایت‌هایی که از پیش شناخته تطبیق دهد، سعی می‌کند ادامه‌ی چیزهای منجمد شده در عکس را خیال کند، لحظه‌های قبلی و بعدی عکس را حدس بزند و تمامیت رویداد را بفهمد، زور می‌زدم که بفهمم، به یاد بیاورم.

تنها چند تصویر با پس‌زمینه‌ی درختان پاییز یادم می‌آمد. خودم در هفت سالگی، در مدرسه‌ای با چهار درخت انار، زنگ ورزش کلاس اول زیر آسمان ابری، در تابستان نه سالگی با موهای از ته کوتاه شده در راه بازگشت از سلمانی، در امتحان ریاضی ده سالگی.

تصاویر متحرک ثبت شده از یک لحظه؛ تصویر پرپر زدن کتاب فارسی کلاس دوم راهنمایی که از پنجره‌ی ماشین آریای پدرم به کوچه پرت می‌شود، تصویر واژگونی دوچرخه، تصویر دست‌های مادربزرگم که قالی می‌بافد، تصویر شاطر محله که نان سنگک داغ را پرت می‌کند روی میز، تصویر بادبادک که می‌دوم و بالا می‌رود، تصویر مادرم که بغض می‌کند&#۸۲۳۰;

تصویر‌های تکان‌دهنده؛ تصویر زخم روی قوزک پای راستم که زبان باز کرده است، دست راست پدرم که در آسیاب له شده است،‌ جای بخیه روی شکم مادرم، دست مدیر مدرسه‌ام که انگشت شصت ندارد، ابوالفضل که با موتورش درست روبروی در دبیرستان با پیکان وانت تصادف می‌کند، صدا و تصویر ترکیدن لاستیک و انحراف ماشین در شبِ خلوتِ جاده و تصویر آدم‌هایی که در گذشته‌ی از یاد رفته مُرده‌اند؛ مادربزرگ‌هام، پدربزرگم، دایی احسان، عمو حسین، اکبرآقا، فخری‌خانم، شیخ حسن و دیگران و دیگران. با یاد مُرده‌ها خودم را مثل شاهین ترازویی می‌دیدم که توی یک کفه‌اش زنده‌ها و در کفه‌ی دیگرش مرده‌ها را گذاشته‌اند. هر چه پیش‌تر می‌رفتم، کفه‌ی مرده‌ها سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شد.

هنوز چای می‌خوردم. هنوز درخت‌های منظره‌ی ایوان می‌خواستند زرد شوند. من می‌خواستم تکه‌تکه‌های خودم را از گذشته پیدا کنم، جمع کنم و به هم بچسبانم. می‌خواستم اما نمی‌توانستم. آینه‌ی شکسته‌ای بودم که تکه‌های خودش را گم کرده است.

چایم را تمام کردم. ایوان را با درخت‌هاش تنها گذاشتم. مردی بودم که فکر می‌کند بی‌فایده، کُندذهن و البته غمگین است.

در روزهای آخر تابستان طولانی نود و یک

تاریخ تولد شناسنامه‌ای من با تاریخ تولد واقعی‌ام فرق دارد. توی شناسنامه،‌ زیر زشت‌ترین عکسی که تا حالا از من گرفته شده، تاریخ تولدم را بیست و نهم شهریور ثبت کرده‌اند. اما من در زمستان به دنیا آمده‌ام. مادرم می‌گوید سحرگاه روز بیستم بهمن؛ و غیر از گزارش مادر از آن لحظات دردناک، سند دیگری درباره‌ی وقت دقیق تولد در دست ندارم.

قضیه مثل همیشه دور زدن قوانین رسمی‌بوده است. برای این‌که زودتر بتوانم مدرسه را شروع کنم، زودتر زندگی کنم و لابد زودتر بمیرم. واقعیت هم این است که من تقریبن همه چیزِ زندگی را زود شروع کرده‌ام.

پس تاریخ زندگی من از همان لحظه‌ی نامعینِ آغاز، به ضدیت با قدرت متمرکز رسمی‌آراسته شده. این ضدیت سنت فرهنگی دیرینه‌ی من،‌ پدرم،‌ پدربزرگم و همه‌ی هم‌وطنانم است. سال‌هاست که در کشورم دولت دارد کار خودش را می‌کند و مردم کار خودشان را. دور زدن دولت، کلاه گذاشتن سر دولت و دشمنی با دولت سال‌هاست جزئی از زندگی روزمره‌ی همه‌ی ماست. سال‌هاست در نظر ما مردم، دولت نیرویی خارجی است که به زور می‌خواهد ما را به سمت خواسته‌های خودش هُل بدهد و در نظر دولت، مردم مجموعه‌ای از موجودات دوپای دست و پاگیرند که اگر مراقبشان نباشد،  همیشه ممکن است عده‌ای از آن‌ها، قدرت اعمال زور را از دستش بقاپند.

از کودکی با تابستان میانه‌ی خوبی نداشته‌ام. حتا تعطیلات طولانی مدرسه باعث نمی‌شد، برای پایان تابستانِ گرمِ شهرم، روزشماری نکنم. با این حساب روزهای آخر شهریور موقع نامناسبی برای متولد شدنم نیست، وقتی که تابستان دارد نفس آخر را می‌کشد. اگر به عهده‌ی خودم می‌گذاشتند، روز اول مهر را انتخاب می‌کردم که از زحمت تحمل این یکی دوز آخر تابستان هم فارغ باشم.

پاییز را دوست دارم. محجوب و زیبا و کمی‌غمگین است، مثل بهار اهل خودنمایی نیست و غمگینی آرامِ بی‌دلیلی دارد، مثل همه‌ی سال‌های نوجوانی و جوانی‌‌ام.

پاییز نود و یک می‌آید و روزهای سخت همچنان ادامه دارند. پاییزتان مبارک.

تابستانِ طولانیِ لعنت‌شده

روزها هوا گرم است. دم افطار می‌آیم بیرون. دم افطار خورشید و آدم‌ها باهم گورشان را گم کرده‌اند. خیابان‌ها خلوت می‌شود، کوچه‌ها خالی است، چراغ خانه‌ها یکی یکی روشن می‌شود و کوچه را ازدحام بوهای جور واجور شلوغ می‌کند.

می‌توانم ترکیبی از بوی حلوا و آش رشته و شله‌زرد و چند بوی ناشناس را تشخیص دهم. می‌توانم هر کدام از اجزای این ترکیب را در ذهنم از باقی بوها جدا کنم و می‌توانم با هر بوی تجزیه شده به خاطراتی دور و نزدیک پرتاب شوم. می‌توانم همزمان زن خانه‌دار یکی از همین خانه‌های محقر را تصور کنم که آرد را تفت می‌دهد یا رشته‌ها را توی قابلمه می‌ریزد. می‌توانم صدای تواشیح قبل از اذان تلویزیون را بشنوم، سفره را ببینم که پهن است و دخترک‌های تازه به سن تکلیف رسیده را ببینم که با ملغمه‌ی بوهای دلخواه، صداهایی که معنای تازه دارند، با احساس گرسنگی توأم با غرورِ بزرگ شدن، داخل آدم شدن پای سفره نشسته‌اند تا لحظه‌ی موعود بیاید و شیرینی اولین بامیه را بچشند.

جایی هستم که  بیش از نود درصد آدم‌های دنیا از وجودش بی‌خبرند؛ نزدیک جاده‌ای قدیمی. می‌شود از این‌جا عبور گاه به گاه ماشین‌ها را دید که به شهر می‌روند یا از شهر می‌آیند.

دوهفته‌ای هست که خانه‌ای اجاره‌ایمان را در تهران به مستأجر جدید تحویل داده‌ایم. می‌خواستیم خانه‌ای بخریم در حومه‌ی کرج. این‌طوری می‌شد از عذاب تحمل صاحب‌خانه‌های بی‌شرف کم کرد. می‌شد از اضطراب خانه‌به‌دوشی سال به سال تا مدتی گریخت.

خانه‌ی اجاره‌ایمان را تحویل دادیم،‌ اما خبری از خانه‌ی جدید نزدیک کرج نبود. درست سر بزنگاه فروشنده‌ی خانه‌ی جدید نیست و نابود شد. اسباب و وسایلمان را ریختیم خانه‌ی رفیق. خانه‌ی دیگری و فروشنده‌ی دیگری پیدا کردیم که لااقل یک‌ماه بعد می‌توانست خانه‌اش را تحویلمان بدهد. قول‌نامه نوشتیم و به مدت لااقل یک‌ماه آواره شدیم. حالا آواره‌ایم.

هوا گرم است. روزها کش‌دار و تمام‌نشدنی‌اند و هر روز از این طولانی‌ترین تابستانِ لعنت‌شده‌ی من مثل یک سال می‌گذرد. با خورشید دشمنم. از هر اشعه‌ی آفتاب لعنت می‌بارد و روزها تمام نمی‌شوند. روزها خشمم را توی سینه حبس می‌کنم. فقط غروب‌ها موقع افطار، وقتی بوها کوچه را پر می‌کنند، می‌توانم نفس راحت بکشم.

اما می‌شود به امیدهای کوچک هم فکر کرد. مثل این‌که خانه‌ی جدیدی که خواهیم داشت، دو اتاق خواب دارد. می‌توانم شب‌ها با رؤیای اتاق کوچکی که اتاق کار من خواهد بود، بخوابم. اتاقی که می‌شود میز تحریر را گذاشت کنارش ـ آن گوشه سمت راست ـ و «کامی»ِ پیر (کامپیوترم)‌ را نشاند روش، چند تا قفسه برای کتاب‌ها دست و پا کرد، درِ بالکنش را باز گذاشت تا باد بیاید و پرده را تکان دهد. می‌توانم به رؤیای انجام همه‌ی کارهایی که می‌خواسته‌ام و تا حالا نکرده‌ام، در آن اتاق کوچک فکر کنم.

می‌توانم به این خیال‌پردازی ساعت‌ها ادامه دهم. اما در ذهن من رؤیاها همیشه در نقطه‌ی اوج سرنگون می‌شوند. باید قرض‌هایی را که بابت خرید خانه‌ی موعود روی دستمان مانده است، پس بدهم. باید قسط ماهیانه‌ی وام مسکن را پرداخت کنم و این یعنی باید بیشتر کار کنم، کارهایی که دوست ندارم انجامشان دهم. ممکن است مجبور شوم هر روز ترافیک فرساینده‌ی کرج تا تهران و تهران تا کرج را تاب بیاورم و باز این همه یعنی وقتی برایم نمی‌ماند،‌ یعنی من و اتاقم به هم نمی‌رسیم، سرنوشت زمانی را برای رسیدن ما به هم مقدر نکرده است.

نمی‌خواستم این‌طوری شود. می‌خواستم آسوده کنار عالم بنشینم و از گوشه‌ام به قیل و قال دنیا نگاه کنم. اما نشد، «دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت».