شکفته بهارون

گنجشک‌ها همه‌ی زمستان را توی دودکش هود آشپزخانه بودند. می‌آمدند و می‌رفتند. با جیک‌جیک می‌آمدند و با جیک‌جیک می‌رفتند. توی برف و سرما دودکش سرپناهی بود. مغرور بودیم و سرفراز بودیم که دودکش ما خانه‌ی گنجشک‌هاست. این سرما که آمده است سرِ ما را گرم کند، شوخی است. من بهار را از جیک جیک گنجشک‌ها می‌فهمم.

صدای گنجشک‌های پرحرف در فصل سرما جور دیگری است. گنجشک‌ها در بهار، مثل وقتِ آفتابِ بعد از باران می‌خوانند. صدای سرخوشیِ زودگذرِ موجوداتی که از بدِ روزگار مجبورند در دودکش‌ها زندگی کنند و هنوز هیچ‌کس جدی‌شان نمی‌گیرد. گنجشک‌ها به چشم همسایه‌های بی‌حوصله نمی‌آیند. به چشم ما هم نمی‌آمدند اگر دودکشی در کار نبود.

بین آدم‌های دور و بر، کسی را نمی‌شناسم که دل و دماغِ سرخوشیِ زودگذرِ بهار داشته باشد. بهتر است بهار را امسال به گنجشک‌ها تبریک بگویم. مبارکشان.

حرف دیگری نمی‌ماند برای نوروز. از جمله خوشبختی‌های من، وجود همین هفت ـ هشت خواننده‌ی این دفتر است. نمی‌خواهم تعداد آدم‌هایی که به این صفحه سر می‌زنند، بیشتر شود. (کاش می‌توانستم خودم ترکیب خواننده‌ها را انتخاب کنم). از تک‌تک‌شان ممنون‌ام که باعث خوشبختی من‌اند. گفتم دمِ نوروز چیزی غیر از سکوت از من بشنوند؛ این بود که حرف گنجشک‌ها را پیش کشیدم.

تی تاپ ها و اتوبان

اتوبان‌ها را مهندس‌ها می‌سازند. مهندس‌ها اهل حساب و کتاب‌اند. عرض و طول مسیر، مقاومت پل‌ها، جنس آسفالت و هزار و یک چیز دیگر، لابد فقط گوشه‌ای از محاسباتی است که مهندس‌ها باید برای ساختن یک اتوبان انجام دهند. اما اتوبان‌های شلوغ برای آدم‌های خیال‌پرداز موهبتی است که هیچ‌کس از پیش آن را برنامه‌ریزی نکرده است.

حالا دیگر در اتوبان‌ها زندگی می‌کنم. روزی سه ـ چهار ساعت از خانه تا دانشگاه تا محل کارم، جزیی از پیکره‌ی قطار ماشین‌ها روی ریل اتوبان‌هایی هستم که قرار است من را به مقصد برسانند و همیشه هم دیر می‌رسانند. گاهی اتوبان‌ها را دوست دارم. اتوبان‌ها به من فرصت بیشتری برای فکر کردن و خیال بافتن داده‌اند.

ماشین‌ها می‌ایستند، دنده را خلاص می‌کنم، دستی را می‌کشم. ماشین‌ها راه می‌افتند، دستی را می‌خوابانم، کلاچ را فشار می‌دهم، دنده را جا می‌زنم. زندگی را از پشت شیشه‌های کثیف پرایدم، کثیف‌تر می‌بینم. به زندگی فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم،‌ آه می‌کشم، گاهی دلم می‌خواهد همان‌جا وسط اتوبان بمیرم، زنده می‌مانم و دستی را می‌خوابانم.

من به ماشین پشتی که چراغ می‌داد، فکر نمی‌کردم. حتا آینه را گردانده بودم سمت صورتم که خودم را ببینم. داشتم فکر می‌کردم که توی زندگی با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نامهربان نبوده‌ام. با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نجنگیده‌ام. من ِ توی آینه را خودم نساخته بودم اما حاصل ساخت این و آن را حسابی مشت و مال داده بودم، خودم را حسابی زده بودم تا حساب کار دستش بیاید، بفهمد کیست و کجاست. فقط با خودم رودربایستی نداشتم. به ماشین پشتی راه دادم.

اگر از خودم گول می‌خوردم، حالم بهتر می‌شد. این را می‌دانستم، اما گول نمی‌خوردم. اشکال کارم این‌جا بود که نمی‌توانستم خودم را از خودم پنهان کنم. وقتی پَستی می‌کردم، وقتی رذل بودم، وقتی دروغ بودم، می‌دانستم، می‌فهمیدم. گشادگی ِ کار بسیاری از آدم‌های خوشبخت از این‌جاست که می‌توانند با مهارت، خودشان را از دید خودشان پنهان کنند و به همین خاطر است که همیشه از خودشان راضی هستند، ازخودراضی هستند؛ و گره‌ی کار فروبسته‌ی بعضی از آدم‌های تلخ ِ ناراضی هم به خاطر نداشتن همین مهارت‌هاست.

چراغ‌ها شب را نشان می‌دادند. اتوبان تمام می‌شد، می‌پیچیدم توی کوچه‌مان، فکرهایم را توی اتوبان دور می‌ریختم.

توی پارکینگ ماشین را خاموش کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. از خودم خواستم گورش را گم کند. از آسانسور خواستم من را به خانه ببرد. بُرد. پشت در خانه، بیست و هشت چوب کبریت روی دو تا «تی‌تاپِ اصل سالمین» کنار سبد پرتقال‌های شهسواری به من می‌گفتند «تولدت مبارک». دو تی‌تاپ، نشانه‌ی آن بود که جادادن بیست و هشت چوب کبریت روی یک تی‌تاپ سخت است. دو تی‌تاپ را دو نفر می‌توانند در شب جشن تولد، با شیرقهوه بخورند و همدیگر را دوست داشته باشند.

مهربانی ِ همسرم را بوسیدم.

حسن

زندگی آدم‌ها به خداحافظی کردن می‌گذرد، به تمام شدن و از دست دادن. همه چیز برای تمام شدن آغاز می‌شود. زندگی جریانِ آرامِ با خونِ دل به دست آوردن و بیهوده از دست دادن است. این می‌تواند تصویری از زندگی باشد در ذهن آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین که قانع شده است خودش را آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین بداند. جنگجویی که نجنگیده اما شکست خورده است، لااقل فکر می‌کند که شکست خورده است.

من فکر می‌کردم در شب‌های سرد دی‌ماه تهران، آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین هستم. داشتم خداحافظی می‌کردم. دست می‌دادم، برای آخرین بار دست تکان می‌دادم. همه چیز مثل همیشه بود. خداحافظی اما خیالات نبود. خداحافظی در لباس مشکی و کلاه پشمی‌روبرویم ایستاده بود. واقعیت داشت. دور می‌شد. از دست می‌رفت. سرما رفاقت را با خودش می‌برد. مثل همیشه خداحافظی کردم.

حسن رفت. همین حالا سرفه‌های خشکش دارد روان مسافرهای هواپیما را خراش می‌دهد. سرفه‌هایی که فقط کارشناس خبره می‌داند محصول مشترک سرمای دی ماه تهران و مصرف بی‌رویه «بهمن کوچیک» هستند.

حسن قهرمان داستان‌های نگفته و ننوشته‌ی من بود که اتفاقی در پادگان ۰۱ نیروی زمینی ارتش پیداش کردم. قهرمانی خیالی که با یکی از همین معجزه‌های روزمره‌ی زندگی که اسمشان را «اتفاق» می‌گذاریم، واقعیت پیدا کرده بود. قهرمان گیج، عاطل و باطل، باهوش و از خود ناراضی از آن به بعد با من بود، نزدیک من بود تا این‌که در شب سرد دی‌ماه تبدیل به خاطره شد و دوباره به خیال‌ها پیوست.

با آدم‌های خوب هم باید یک روز خداحافظی کرد. خداحافظ حسن.

با طعم چای کهنه

من در خانه بودم، ساعت‌ها و بلکه روزها. تنها بودم؛ یک یخچال داشتم،‌ یک اجاق گاز،‌ چند تا کتاب با یک کامپیوترِ پیرِ خسته‌ی از کار افتاده که به هزار زبان التماسم می‌کرد، بازنشسته‌اش کنم. از توی یخچال تخم مرغ، آب و نان برمی‌داشتم. با اجاق گازم نیمرو و چای درست می‌کردم. کتاب‌ها را ورق می‌زدم و با کامپیوترم چیزهایی می‌دیدم و می‌خواندم و گاهی می‌نوشتم.

گاهی از خانه بیرون می‌رفتم. در را آهسته می‌بستم. تندتند می‌رفتم تا مغازه‌های روبروی مجتمع مسکونی‌ام و نان، تخم مرغ، سیب زمینی، پیاز و خوردنی‌های ضروری دیگری مثل روغن و چای می‌خریدم. سعی می‌کردم تهِ حساب بانکی‌ام را برای پرداخت پول برق،‌ تلفن، گاز،‌ آب، شارژ ساختمان و البته اقساط عقب‌افتاده نگه دارم. بیکار بودم و جامعه‌شناسی می‌خواندم.

صبح‌ها به اندازه‌ی هفت هشت لیوان چای درست می‌کردم. چای اول را با صبحانه می‌خوردم. زیر کتری را خاموش می‌کردم و شش هفت لیوان باقی‌مانده را تا پایان روز گرم می‌کردم و می‌نوشیدم.

چایم را گرم می‌کردم. به ایوان می‌رفتم و با تصویر قابِ چارگوشی که در آن درختان داشتند رنگ عوض می‌کردند، چای می‌خوردم. پاییز بود.

در ایوان فکر می‌کردم. به خودم فکر می‌کردم. می‌خواستم بفهمم چرا آدمی‌هستم که احساس بی‌فایدگی و کُندذهنی می‌کند. می‌خواستم به یاد بیاورم تصویر مردی بی‌فایده و کُندذهن از کِی و کجا با تصویر من از خودم قاطی شده است. کندذهنی البته تازه بود. نمی‌دانستم از کِی و کجا فهمیده‌ام که دیرتر از قبل می‌توانم چیزها را تشخیص دهم و پاسخ‌ها را پیدا کنم.

می‌توانستم حس کنم که روزی،‌ روزگاری در جایی از زندگی لِه شده‌ام؛ اما یادم نمی‌آمد کِی و کجا. یادم می‌آمد که دیروز سیب‌زمینی‌ها را سرخ کردم. نان بربری خوردم. قبض تلفن را پرداخت کردم. یادم می‌آمد چند ماه پیش به این خانه آمده‌ام. درست نمی‌دانستم چند ماه. قبل از آن چند ماه را خوب به خاطر نمی‌آوردم. همه چیز دور بود. همه چیزِ گذشته بوی کتابِ تاریخ می‌داد.

چیزهایی بود که می‌دانستم. اسمم را می‌دانستم. اسم پدر و مادر و بردارم را می‌دانستم اما چهره‌هایشان را به یاد نمی‌آوردم. می‌دانستم زمانی بوده که ازدواج کرده‌ام، یادم نمی‌آمد کِی و چطور. همسرم را می‌شناختم، اما انگار هر روز ساعت‌های تنهاییم که تمام می‌شد و به خانه می‌آمد، دوباره از نو، بعد از ده سال با او ملاقات می‌کردم. هر بار، هر روز، مدتی طول می‌کشید تا یخ رابطه‌ بشکند، تا دوباره با هم آشنا شویم، شام بخوریم، او وقایع روزانه‌اش را برایم تعریف کند، تلویزیون ببینیم و به تختخواب پناه ببریم. به خواب می‌رفتیم و فردا خیلی زود می‌آمد. دیروز به گذشته تبدیل می‌شد و کم‌کم از یادمان می‌رفت.

می‌خواستم همین‌طور که چایِ مانده‌ام را می‌خوردم، خودم را به یاد بیاورم. سخت بود. اغراق نمی‌کنم. یادم می‌آمد که توی سه چهار شهر زندگی کرده‌ام، توی سه دانشگاه درس خوانده‌ام، پنج شش جا کار کرده‌ام، اما جزئیات فراموشم شده بود. انگار یک عمر فقط عبور کرده بودم و هیچ‌وقت سرم را به عقب نچرخانده بودم. سرم بالا بوده و به قله‌ی آینده‌ای که لابد امروز و اکنون است نگاه می‌کرده‌ام، به قله‌ی بی‌فایدگی و کُندذهنی.

می‌خواستم نگذارم زندگی تکه‌پاره‌ام کند. تکه‌تکه شده بودم و باد تکه‌ها را با خود برده‌ بود. تمامیتی نداشتم. مردی بودم که چای کهنه‌ی صبح را گرم کرده و در ساعت چهار عصری در پاییز با لیوان چای‌اش به این ایوان پناه آورده است. چیزی دیگر،‌ چیزی بیشتر نبودم انگار و سعی می‌کردم به یاد بیاورم. باید گذشته را در خیال‌هایم دوباره می‌ساختم. توی ذهنم، تنها آلبومی‌از عکس‌های قدیمی‌داشتم. واقعیتی که عکس‌ها از آن‌جا می‌آمدند، مبهم بود. واقعیت را باد همراه تکه‌تکه‌های من با خودش برده بود. زمان در چند تصویر منجمد می‌شد و گذشته از من می‌گریخت.

مثل محققی که تاریخ را می‌کاود، زور می‌زند که عکس‌های کهنه را با روایت‌هایی که از پیش شناخته تطبیق دهد، سعی می‌کند ادامه‌ی چیزهای منجمد شده در عکس را خیال کند، لحظه‌های قبلی و بعدی عکس را حدس بزند و تمامیت رویداد را بفهمد، زور می‌زدم که بفهمم، به یاد بیاورم.

تنها چند تصویر با پس‌زمینه‌ی درختان پاییز یادم می‌آمد. خودم در هفت سالگی، در مدرسه‌ای با چهار درخت انار، زنگ ورزش کلاس اول زیر آسمان ابری، در تابستان نه سالگی با موهای از ته کوتاه شده در راه بازگشت از سلمانی، در امتحان ریاضی ده سالگی.

تصاویر متحرک ثبت شده از یک لحظه؛ تصویر پرپر زدن کتاب فارسی کلاس دوم راهنمایی که از پنجره‌ی ماشین آریای پدرم به کوچه پرت می‌شود، تصویر واژگونی دوچرخه، تصویر دست‌های مادربزرگم که قالی می‌بافد، تصویر شاطر محله که نان سنگک داغ را پرت می‌کند روی میز، تصویر بادبادک که می‌دوم و بالا می‌رود، تصویر مادرم که بغض می‌کند&#۸۲۳۰;

تصویر‌های تکان‌دهنده؛ تصویر زخم روی قوزک پای راستم که زبان باز کرده است، دست راست پدرم که در آسیاب له شده است،‌ جای بخیه روی شکم مادرم، دست مدیر مدرسه‌ام که انگشت شصت ندارد، ابوالفضل که با موتورش درست روبروی در دبیرستان با پیکان وانت تصادف می‌کند، صدا و تصویر ترکیدن لاستیک و انحراف ماشین در شبِ خلوتِ جاده و تصویر آدم‌هایی که در گذشته‌ی از یاد رفته مُرده‌اند؛ مادربزرگ‌هام، پدربزرگم، دایی احسان، عمو حسین، اکبرآقا، فخری‌خانم، شیخ حسن و دیگران و دیگران. با یاد مُرده‌ها خودم را مثل شاهین ترازویی می‌دیدم که توی یک کفه‌اش زنده‌ها و در کفه‌ی دیگرش مرده‌ها را گذاشته‌اند. هر چه پیش‌تر می‌رفتم، کفه‌ی مرده‌ها سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شد.

هنوز چای می‌خوردم. هنوز درخت‌های منظره‌ی ایوان می‌خواستند زرد شوند. من می‌خواستم تکه‌تکه‌های خودم را از گذشته پیدا کنم، جمع کنم و به هم بچسبانم. می‌خواستم اما نمی‌توانستم. آینه‌ی شکسته‌ای بودم که تکه‌های خودش را گم کرده است.

چایم را تمام کردم. ایوان را با درخت‌هاش تنها گذاشتم. مردی بودم که فکر می‌کند بی‌فایده، کُندذهن و البته غمگین است.

در روزهای آخر تابستان طولانی نود و یک

تاریخ تولد شناسنامه‌ای من با تاریخ تولد واقعی‌ام فرق دارد. توی شناسنامه،‌ زیر زشت‌ترین عکسی که تا حالا از من گرفته شده، تاریخ تولدم را بیست و نهم شهریور ثبت کرده‌اند. اما من در زمستان به دنیا آمده‌ام. مادرم می‌گوید سحرگاه روز بیستم بهمن؛ و غیر از گزارش مادر از آن لحظات دردناک، سند دیگری درباره‌ی وقت دقیق تولد در دست ندارم.

قضیه مثل همیشه دور زدن قوانین رسمی‌بوده است. برای این‌که زودتر بتوانم مدرسه را شروع کنم، زودتر زندگی کنم و لابد زودتر بمیرم. واقعیت هم این است که من تقریبن همه چیزِ زندگی را زود شروع کرده‌ام.

پس تاریخ زندگی من از همان لحظه‌ی نامعینِ آغاز، به ضدیت با قدرت متمرکز رسمی‌آراسته شده. این ضدیت سنت فرهنگی دیرینه‌ی من،‌ پدرم،‌ پدربزرگم و همه‌ی هم‌وطنانم است. سال‌هاست که در کشورم دولت دارد کار خودش را می‌کند و مردم کار خودشان را. دور زدن دولت، کلاه گذاشتن سر دولت و دشمنی با دولت سال‌هاست جزئی از زندگی روزمره‌ی همه‌ی ماست. سال‌هاست در نظر ما مردم، دولت نیرویی خارجی است که به زور می‌خواهد ما را به سمت خواسته‌های خودش هُل بدهد و در نظر دولت، مردم مجموعه‌ای از موجودات دوپای دست و پاگیرند که اگر مراقبشان نباشد،  همیشه ممکن است عده‌ای از آن‌ها، قدرت اعمال زور را از دستش بقاپند.

از کودکی با تابستان میانه‌ی خوبی نداشته‌ام. حتا تعطیلات طولانی مدرسه باعث نمی‌شد، برای پایان تابستانِ گرمِ شهرم، روزشماری نکنم. با این حساب روزهای آخر شهریور موقع نامناسبی برای متولد شدنم نیست، وقتی که تابستان دارد نفس آخر را می‌کشد. اگر به عهده‌ی خودم می‌گذاشتند، روز اول مهر را انتخاب می‌کردم که از زحمت تحمل این یکی دوز آخر تابستان هم فارغ باشم.

پاییز را دوست دارم. محجوب و زیبا و کمی‌غمگین است، مثل بهار اهل خودنمایی نیست و غمگینی آرامِ بی‌دلیلی دارد، مثل همه‌ی سال‌های نوجوانی و جوانی‌‌ام.

پاییز نود و یک می‌آید و روزهای سخت همچنان ادامه دارند. پاییزتان مبارک.

تابستانِ طولانیِ لعنت‌شده

روزها هوا گرم است. دم افطار می‌آیم بیرون. دم افطار خورشید و آدم‌ها باهم گورشان را گم کرده‌اند. خیابان‌ها خلوت می‌شود، کوچه‌ها خالی است، چراغ خانه‌ها یکی یکی روشن می‌شود و کوچه را ازدحام بوهای جور واجور شلوغ می‌کند.

می‌توانم ترکیبی از بوی حلوا و آش رشته و شله‌زرد و چند بوی ناشناس را تشخیص دهم. می‌توانم هر کدام از اجزای این ترکیب را در ذهنم از باقی بوها جدا کنم و می‌توانم با هر بوی تجزیه شده به خاطراتی دور و نزدیک پرتاب شوم. می‌توانم همزمان زن خانه‌دار یکی از همین خانه‌های محقر را تصور کنم که آرد را تفت می‌دهد یا رشته‌ها را توی قابلمه می‌ریزد. می‌توانم صدای تواشیح قبل از اذان تلویزیون را بشنوم، سفره را ببینم که پهن است و دخترک‌های تازه به سن تکلیف رسیده را ببینم که با ملغمه‌ی بوهای دلخواه، صداهایی که معنای تازه دارند، با احساس گرسنگی توأم با غرورِ بزرگ شدن، داخل آدم شدن پای سفره نشسته‌اند تا لحظه‌ی موعود بیاید و شیرینی اولین بامیه را بچشند.

جایی هستم که  بیش از نود درصد آدم‌های دنیا از وجودش بی‌خبرند؛ نزدیک جاده‌ای قدیمی. می‌شود از این‌جا عبور گاه به گاه ماشین‌ها را دید که به شهر می‌روند یا از شهر می‌آیند.

دوهفته‌ای هست که خانه‌ای اجاره‌ایمان را در تهران به مستأجر جدید تحویل داده‌ایم. می‌خواستیم خانه‌ای بخریم در حومه‌ی کرج. این‌طوری می‌شد از عذاب تحمل صاحب‌خانه‌های بی‌شرف کم کرد. می‌شد از اضطراب خانه‌به‌دوشی سال به سال تا مدتی گریخت.

خانه‌ی اجاره‌ایمان را تحویل دادیم،‌ اما خبری از خانه‌ی جدید نزدیک کرج نبود. درست سر بزنگاه فروشنده‌ی خانه‌ی جدید نیست و نابود شد. اسباب و وسایلمان را ریختیم خانه‌ی رفیق. خانه‌ی دیگری و فروشنده‌ی دیگری پیدا کردیم که لااقل یک‌ماه بعد می‌توانست خانه‌اش را تحویلمان بدهد. قول‌نامه نوشتیم و به مدت لااقل یک‌ماه آواره شدیم. حالا آواره‌ایم.

هوا گرم است. روزها کش‌دار و تمام‌نشدنی‌اند و هر روز از این طولانی‌ترین تابستانِ لعنت‌شده‌ی من مثل یک سال می‌گذرد. با خورشید دشمنم. از هر اشعه‌ی آفتاب لعنت می‌بارد و روزها تمام نمی‌شوند. روزها خشمم را توی سینه حبس می‌کنم. فقط غروب‌ها موقع افطار، وقتی بوها کوچه را پر می‌کنند، می‌توانم نفس راحت بکشم.

اما می‌شود به امیدهای کوچک هم فکر کرد. مثل این‌که خانه‌ی جدیدی که خواهیم داشت، دو اتاق خواب دارد. می‌توانم شب‌ها با رؤیای اتاق کوچکی که اتاق کار من خواهد بود، بخوابم. اتاقی که می‌شود میز تحریر را گذاشت کنارش ـ آن گوشه سمت راست ـ و «کامی»ِ پیر (کامپیوترم)‌ را نشاند روش، چند تا قفسه برای کتاب‌ها دست و پا کرد، درِ بالکنش را باز گذاشت تا باد بیاید و پرده را تکان دهد. می‌توانم به رؤیای انجام همه‌ی کارهایی که می‌خواسته‌ام و تا حالا نکرده‌ام، در آن اتاق کوچک فکر کنم.

می‌توانم به این خیال‌پردازی ساعت‌ها ادامه دهم. اما در ذهن من رؤیاها همیشه در نقطه‌ی اوج سرنگون می‌شوند. باید قرض‌هایی را که بابت خرید خانه‌ی موعود روی دستمان مانده است، پس بدهم. باید قسط ماهیانه‌ی وام مسکن را پرداخت کنم و این یعنی باید بیشتر کار کنم، کارهایی که دوست ندارم انجامشان دهم. ممکن است مجبور شوم هر روز ترافیک فرساینده‌ی کرج تا تهران و تهران تا کرج را تاب بیاورم و باز این همه یعنی وقتی برایم نمی‌ماند،‌ یعنی من و اتاقم به هم نمی‌رسیم، سرنوشت زمانی را برای رسیدن ما به هم مقدر نکرده است.

نمی‌خواستم این‌طوری شود. می‌خواستم آسوده کنار عالم بنشینم و از گوشه‌ام به قیل و قال دنیا نگاه کنم. اما نشد، «دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت».

برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی

یک

داستان‌های ریموند کارور را می‌خوانم. قصه‌ی آدم‌های مستأصلی که به در و دیوار چنگ می‌اندازند تا از شر دردی که می‌کشند رها شوند، دردی که نمی‌دانند چیست. آدم‌های عمیقن مفلوکی که به گونه‌ای ناخودآگاه فلاکتشان را حس می‌کنند،‌ اما آن را نمی‌فهمند، نمی‌توانند به زبان بیاورندش. قصه‌ها همه روایت بخش‌هایی از زندگی روزمره‌ی آدم‌هاست، حشراتی که بی‌وقفه، بی هیچ احساس و هیجانی در جنبش‌اند. کسی به چیزی معترض نیست، کسی فکر نمی‌کند دنیا باید جور دیگری می‌بود و نیست. آدم‌های کارور از چیزی که هستند، دلگیرند. نمی‌فهمند اشکال کار از کجاست، اما این را حس می‌کنند که اشکالی توی کار هست.

این‌طوری است که پدیده‌ای به اسم الکل همه جا در داستان‌ها کارور حضور دارد. آدم‌هایی که مدام می‌نوشند، در مستی با هم حرف می‌زنند، به زندگی‌شان نگاه می‌کنند و دردهایشان التیام پیدا نمی‌کند. به استقبال تجربه‌های جدید شغلی و عشقی می‌روند، بلکه چیز بیشتری در کار دنیا بیابند و دوباره به الکل پناه می‌برند، الکلی می‌شوند، الکل را به سختی ترک می‌کنند و دوباره الکلی می‌شوند.

دو

صدها هزار سال از عمر حیات ما هوموساپینس‌ها بر روی زمین می‌گذرد. زمان گذشته است و حالا ما بر فراز قله‌های خوشبختی و موفقیت و افتخار ایستاده‌ایم و عمیقن رنج می‌کشیم. بعد از گذشت این قرن‌ها، امروز باید کسی، چیزی، نیرویی ما را از دست خودمان نجات دهد.

حالا دیگر در قرن بیست و یکم، برطبیعت حکومت می‌کنیم. نیروهای وحشی طبیعت دیگر مثل روزگاران گذشته کمتر از پس ما بر می‌آیند. خودمان در کار نابودی خویشیم. به اندازه‌ی چندصد هزار سال فکر کرده‌ایم، رؤیا پرداخته‌ایم و بسیار چیزها ساخته‌ایم برای زندگی بهتر، آسودگی، رفاه و خوش‌بختی بیشتر، اما به معنای واقعی کلمه موجوداتی مفلوک هستیم.

ما دین را ساختیم که حفره‌های خالی زندگی‌مان پر شود، اما چیزی نگذشت که به خاطر دین و به اسم دین همدیگر را کشتیم و به هم ستم کردیم، خون یکدیگر را توی شیشه کردیم. پول را اختراع کردیم که آسوده‌تر زندگی کنیم، اما چیزی نگذشت که به خاطر پول جان دادیم و گذاشتیم جانمان را بگیرند، زندگی را چیزی برای پول درآوردن و پول خرج کردن فهمیدیم و به مرگ تدریجی همراه با مصرف بی‌پایان رضایت دادیم. شاید سرنوشت ما این بود که دست آخر تن به سلطه‌ی هر آن‌چیزی بدهیم که خود آن را ساخته‌ایم.

ما، بازماندگان همان هوموساپینس‌های هوشمند، امروز تنها می‌دانیم که باید هر طور که شده، به هر قیمتی که شده مثل سگ «کار» کنیم، کار کنیم تا پول دربیاوریم، پول دربیاوریم که زنده بمانیم، اما نمی‌دانیم برای چه باید زنده بمانیم. همان حشراتی هستیم که کارور در داستان نشانمان می‌دهد. زندگی چیزی کم دارد، دنیا برای ما کفایت نمی‌کند. این را حس می‌کنیم، شاید بی‌آن‌که حتی بفهمیم. آن حس لعنتی  است که نمی‌گذارد با پول و شغل و موفقیت آرام باشیم و با آن‌چه هستیم، بسازیم. بطری الکل چند قدم آن‌سوتر، توی کابینت آشپزخانه است.

سه

الکل تو را آرام می‌کند، برای لحظاتی. چهره‌ی دنیا عوض می‌شود. برای لحظاتی دنیا از مجموعه‌ی درهم‌بافته‌ی نگرانی‌ها و دلشوره‌ها تبدیل به چیزی آسان و قابل هضم می‌شود. الکل می‌گذارد برای لحظاتی به این سؤال‌ها که چه هستی، برای چه هستی، داری چه‌کار می‌کنی و چه‌کار می‌خواهی بکنی و چه‌کار قرار است بکنی، بخندی.

تجربه‌ی الکل و انواع مختلف دراگ‌ها شاید همین باشد. آدم‌ها خسته و مغموم از بازی زندگی به خودشان بازمی‌گردند، ته بن‌بست زندگی می‌ایستند، بن‌بستی که بیشتر از آن‌هاست، فراتر از آن‌هاست؛ بن‌بست موقعیت خودشان در هستی به عنوان موجوداتی فناپذیر که نمی‌دانند دارند چه می‌کنند و به کجا می‌روند، بن ‌بست ساختارهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی که احاطه‌شان کرده، علیه آن‌هاست و نمی‌توانند تغییرش دهند. وقتی دنیا علیه ماست و برای تغییرش کاری از دستمان ساخته نیست، چه می‌شود کرد؟ می‌توانیم خودمان را تغییر دهیم، دنیا را جور دیگری ببینیم و الکل و مخدرها فرصت می‌دهند که برای لحظاتی دنیا را دیگرگونه ببینیم. نمی‌توانیم وارد دنیای دیگری شویم، ولی این مواد برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی درک ما را از استیصال خودمان در دنیا مخدوش می‌کنند و تغییر می‌دهند، اما درماندگی باقی می‌ماند، دلتنگی باقی می‌ماند، دلتنگی از همه‌ی آن‌ چیزهایی که دنیا ندارد و نمی‌تواند داشته باشد.