کذب محض است!

راستش هیچ انتظار نداشتم انتشار یادداشتی کوتاه در وبلاگی متروک باعث این همه واکنش‌ها و تنش‌های عجیب و غریب شود. ما داریم از واقعیتی حرف می‌زنیم که از فرط ساده بودن بدیهی به نظر می‌رسد: موقعیت‌های شغلی محدود و متقاضیان بسیار، بی شک و تردید، پای باندها و گروه‌هایی را که در پی تصاحب بیشترین منافع برای خود و پیروانشان هستند، به فرایند پرنقص جذب هیأت علمی باز می‌کند؛ و اگر این باندها و گروه‌ها دستی هم در سیاست و قدرت داشته باشند، فساد رشد می‌کند. این موضوع ساده چیزی است که «آدم‌معمولی‌ها» خوب می‌فهمند چون (نه فقط در فرایند جذب هیأت علمی که فقط عده‌ی قلیلی از جامعه درگیر آن‌اند، بلکه) به صورت روزمره، هر جا که پای منابع و منافعی در میان است، با آن مواجه‌اند. بنابراین، بی‌آن‌که بخواهم به کسی جسارتی بکنم، باید بگویم اگر این واقعیت ساده را نمی‌فهمید، به جایگاه اجتماعی‌تان توجه کنید. تداوم و تکرار این وضع اعتماد مردم را به نظام رسمی کشور مخدوش می‌کند (بخوانید کرده است).

امروز یکی از مسئولان پژوهشگاه علوم انسانی با من تماس گرفتند. اگر ملاحظات اخلاقی اجازه می‌داد دوست داشتم محتوای این گفتگو را منتشر کنم، اما این کار را نخواهم کرد. از میان گفتگوها آن‌چه دوست داشتند به گوش همه برسد این بود که پژوهشگاه قویاً و مؤکداً جریانی را که من از کانال تلگرامی عضو هیأت علمی پژوهشگاه نقل کرده‌ام، تکذیب می‌کند. من این تکذیب را باور می‌کنم و منتظر می‌شوم که ببینم پایان داستان چه می‌شود.

تأکید می‌کنم که پژوهشگاه موضوع را تکذیب کرده و اصل بر همین تکذیب پژوهشگاه است. مخاطب مستقیم این تأکید کسانی هستند که دوست دارند برای اضافه کردن پیازداغ ماجرا، نقل قول‌های این وبلاگ شخصی متروک از منبعی دیگر را به عنوان سند جرایم نگارنده‌اش در اختیار رؤسایشان بگذارند. اما فقط برای رفع اتهاماتی که ظرف این روز پرتنش متوجه من شده است، باید چند نکته را عرض کنم با این توضیح که مخاطب بندهای زیر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نیست، حرف‌هایی است برای روشن کردن افکار عمومی و البته برای آن‌هایی که خودشان می‌دانند.

۱- من به هیچ وجه اتهامی را متوجه پژوهشگاه نکرده‌ام. یادداشت قبل حاوی نقل قول مستقیم من از عضو هیأت علمی پژوهشگاه است. تا آن‌جا که به پژوهشگاه علوم انسانی مربوط می‌شود، باقی یادداشت هیچ ادعایی بیش از آن‌چه در نقل قول مستقیم آمده ندارد. یادداشت ایشان درباره‌ی تحمیل عضو هیأت علمی به پژوهشگاه، پیش از انتشار در وبلاگ من که به زور سالی 100 نفر بازدیدکننده دارد و در کانال تلگرامی‌ام که فقط 60 عضو دارد، در یک خبرگزاری رسمی و ده‌ها گروه و کانال تلگرامی و اکانت‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی بازنشر شده است.

اما جالب است بدانید که من پیش از آن‌که این نقل قول مستقیم را ـ باوجود آن همه بازتاب ـ در وبلاگم منتشر کنم، نظر دو عضو گروه مطالعات اجتماعی پژوهشگاه را درباره‌ی ادعای مطرح شده پرسیدم. هر دو مدعیات مذکور را با اطمینان تأیید کردند (هویت این دو را هرگز فاش نخواهم کرد). تأکید می‌کنم که اصل بر تکذیب پژوهشگاه است. اما عجیب است که نیمی از اعضای یک دپارتمان در تأیید یک «دروغ» با هم اتفاق نظر دارند.

اگر یک بار دیگر به واقعیت‌هایی که در بند بالا آوردم توجه کنید، حتماً این سوال برایتان پیش می‌آید که بین این همه بازتاب و سر و صدا چرا یقه‌ی نویسنده‌ی یک‌لاقبای این وبلاگ متروک را گرفته‌اند؟ پاسخ پیش کسانی است که امروز یادداشت قبلی را به عنوان هجمه‌ای ناجوانمردانه به پژوهشگاه، پیراهن عثمان کردند.

2- من به هیچ وجه اهل شلوغ‌کاری و چیزی که به آن «حاشیه‌سازی» می‌گویند، نیستم. راستش گاهی آرزو می‌کنم که کاش کمی اجتماعی‌تر بودم. جیغ‌جیغ و شلوغ‌‌پلوغی مضطربم می‌کند. گفتم که دوستان دارند پیازداغ قضیه را به شکلی هدفمند زیاد می‌کنند، اما همین چیزهایی هم که نوشته‌ام نشانه‌ی این است که کارد برای آدمی که اصلاً حوصله‌ و انرژی فعالیت مدنی ندارد هم به استخوان رسیده. مسئله پژوهشگاه علوم انسانی نیست. من با استناد به کلام شفاهی مسئول محترم پژوهشگاه می‌گویم که کل آن‌چه از قول عضو محترم هیأت علمی در یادداشت قبل آورده شده، کذب محض است. اما خنده‌دار نیست که بگوییم در جریان جذب هیأت علمی (و جریان‌های مشابه) سفارش و اعمال فشار و لابی‌بازی‌ای در کار نیست؟ با این ده‌ها داستانی که ما آدم‌معمولی‌ها می‌دانیم از پایمال شدن حق بااستعدادترین جوانان این کشور به جرم این‌که در هیچ تیم و دسته و باندی نیستند، چه باید کرد؟ با این آدم‌ها که زمان داستان‌هاشان را با خود می‌برد و رنجشان در هیچ تاریخی ثبت نخواهد شد، چه باید کرد؟ به روایت کردن این داستان‌ها نیازمندیم، اما روان ترس‌خورده و تحقیرشده‌‌‌مان نمی‌گذارد راوی قصه‌های خودمان باشیم.

3- من با هیچ‌کس در این جریان خصومت و عداوت شخصی ندارم. از قضا شاید برخی از نام‌هایی را که شایعه‌پردازان در این مورد بر سر زبان انداخته‌اند، شایسته‌تر از بسیاری اعضای حال حاضر هیأت علمی می‌دانم. اگر دوستان به جای تأکید و تمرکز بر آن بندهای اول، به کل یادداشت توجه می‌کردند، روشن می‌شد که حرف نوشته چیز دیگری است. من فقط نقل قول را به عنوان مصداقی بر ایده‌های اصلی یادداشت آورده بودم.

4- از این نمد قرار نیست کلاهی برای من دوخته شود. با پیش آمدن غائله‌ی اخیر، واقعاً هیچ چشم‌اندازی برای استخدام یا هر فایده‌ی شخصی دیگری در ذهن ندارم. اتفاقاً امروز پیغام‌های مهربانانه‌ی تهدید دوستان هم رسید. نمی‌دانم چرا ما را در آستانه‌ی چهل‌سالگی کودکان خردسال تصور می‌کنید. زندگی ما همین‌طور که تا حالا گذشته، از این پس هم خواهد گذشت. یازده سال است من و همسرم با درآمد بخور و نمیر تحقیق و پژوهش و نوشتن و ترجمه زندگی می‌کنیم. از این به بعد هم خدا بزرگ است. بعید است از شما که دنیای بزرگ خودتان را با دنیای کوچک ما آدم‌معمولی‌ها مقایسه کنید. اما نکته‌ی عجیب و سؤال‌برانگیز، این همه دستپاچگی و پیغام و پسغام به خاطر بازنشر حرف‌هایی است که قبلاً در جای دیگری منتشر شده و سر و صدایش را هم کرده است.

تنها چیزی که ما از وزارت علوم و همه‌ی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی در جریان جذب هیأت علمی می‌خواهیم، شفافیت است. این که همه بدانند هر عضو تازه‌استخدام‌شده طی چه فرایندی، در رقابت با چه کسانی، با چه معیارهایی و توسط چه کسانی انتخاب و تأیید شده است. این شفافیت همان‌قدر به نفع من خواهد بود که به نفع همه‌ی آدم‌معمولی‌های سخت‌کوش کشور. این برای من پایان ماجراست.
امیدوارم آن‌ها که باید، صدای آدم‌معمولی‌ها را بشنوند.

خیل بی‌شمار «آدم‌معمولی‌ها»

1

آقای سید جواد میری، که جامعه‌شناس و عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است، تازگی در کانال تلگرامی‌اش چند خط درباره‌ی جریان جذب هیأت علمی در این پژوهشگاه نوشته است:

… من متوجه شدم تمامی متقاضیان که برای مصاحبه پذیرفته شده اند، همگی معلق شده اند تا یک نفر که توسط لابی اصلاح طلبان به صورت غیر قانونی به پژوهشگاه تحمیل شده است استخدام گردد. در حالیکه در بین متقاضیان من افرادی را میشناسم که دارای دو دکتری در علوم اجتماعی و زبانشناسی هستند و تالیفات بیشماری دارند اما نه اصولگرا هستند و نه اصلاح طلب! حال این متقاضیان باید حذف شوند تا کسی که “پارتی کلفت” دارد وارد پژوهشگاه شود. جالب تر اینکه برای موجه کردن پارتی بازی خویش، هیئت پنج نفره ای هم در جذب ساخته اند و همگی از دانشگاه تهران هستند و شگفت انگیزترین بخش داستان این است که هیچ فردی از پژوهشکده مطالعات اجتماعی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی که من در آن مشغولم برای ارزیابی علمی این متقاضی خاص وجود ندارد. حال پرسش اینجاست که ما با این اصلاح طلبی که مردم را فراموش کرده است و فقط تیم خود را می بیند چگونه به جامعه مدنی توانیم رسید؟ تبعیض اصلاح طلبی با تبعیض اصولگرایی هیچ تفاوتی ندارد. هر دو زشت و ناعادلانه است و من به عنوان یک شهروند این عمل ناپسند را محکوم می نمایم.

من هم یکی از آن‌ متقاضیان بخت‌برگشته‌ای بودم که پژوهشگاه علوم انسانی، ظاهرن پیش از آن‌که پای آقازاده‌های نسبی و سببی به میان بیاید، با آن‌ها تماس گرفت که بیایید برنامه‌ی پژوهشی‌تان را بدهید و مدارکتان را آماده کنید برای مصاحبه. مع‌الاسف آقای اصلاح‌طلب حوصله‌ی رعایت ضوابط و قواعد احمقانه‌ی استخدام را نداشت و می‌خواست در اسرع وقت، با جلوس بر صندلی عضویت در هیأت علمی، اصلاح‌گری‌اش را آغاز کند. این بود که زد زیر کاسه‌کوزه‌ی ما و بازی را به هم ریخت و نشد که ما دست کم با رعایت ظواهرِ بازیِ جوانمردانه شکست بخوریم.  زورش می‌رسید، بازی را تعطیل کرد.

از قضا تعداد جایگاه‌های شغلی محدود است و تعداد دکترهای «اصلاح»طلب و «اصول‌»گرا به نسبت این جایگاه‌ها بسیار. اوضاع در دانشگاه فلان و پژوهشگاه بهمان هم همین است و تا بستگان سببی و نسبی این دو قبیله‌ی والامقام بخواهند به حق و حقوقشان از جایگاه‌های استخدامی برسند، جایی برای ما آدم‌معمولی‌ها ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ باقی نمی‌ماند. اما ما آدم‌معمولی‌ها از زندگی در این کشور آموخته‌ایم که پوستمان کلفت باشد. سال‌هاست عادت کرده‌ایم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، شاهد و ناظر ادامه‌ی سریال تقسیم غنایم بین دو قبیله باشیم و در زندگی‌های فردی‌مان برای بقا بجنگیم. پس آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! ما همچنان هستیم. در یک جایی که شما از آن بالا کم و کوچک می‌بیندش، زنده‌ایم و ادامه می‌دهیم به این سختی و تلخی مکرر و مداومی که اسمش زندگی است.

وزارت علوم و دانشگاه‌ها ضوابط و فرایندهای مشخصی برای جذب هیأت علمی تعیین کرده‌اند  که لابد بناست در آن هر کس به تناسب شایستگی‌اش فرصت انتخاب‌شدن داشته باشد، اما ظاهرن اعضای قبیله‌ی «اصلاح» و «اصول» بیرون از دایره‌ی قاعده ایستاده‌اند. «قانون» برای ما آدم‌معمولی‌هاست ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ اما جان‌سختیم و با علم به فرودستی‌مان،‌صبور و خشمگین، ادامه می‌دهیم.

با این همه، چیزی هست که بیش از این فرودستیِ روزمره و نهادی‌شده باعث آزار من ـ و شاید بعضی از آدم‌معمولی‌های دیگر ـ می‌شود: این‌که آقای «اصلاح»طلب ـ همان کسی که وقتی پای منافع فردی و خانوادگی و قبیله‌ای خودش به میان می‌آید، بی‌درنگ همه‌ی قواعد و قوانین را دور می‌زند، و شفافیت و دموکراسی و شایسته‌سالاری موقتن از حافظه‌ی مبارکش پاک می‌شود ـ همان آقای «اصلاح»طلب، در سخنرانی و روزنامه و مجله و شبکه‌ی اجتماعی مدام ورد قانون‌مداری و دموکراسی و شفافیت و شایسته‌سالاری می‌خواند. و یا ـ چه فرق می‌کند ـ همان آقای «اصول»گرای تا خرخره غرق در اقیانوس رانت، مدام در همان جاها که گفتم ذکرش «عدالت عدالت» است.

آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! اگر باعث تکدرتان نمی‌شود باید بگویم چیزی که گاهی ما آدم‌معمولی‌ها را کمی آزرده‌خاطر می‌کند این است که چرا آن دهان گشادتان را نمی‌بندید؟ سرتاپای این مملکت را عفونت تظاهر و ریاکاری‌تان گرفته، چرا خودتان از گند این تعفن بالا نمی‌آورید؟


2

پنجره‌ی اتاق خانه‌ی ما در یکی از کوچه‌های خیابان بهار به سطل زباله باز می‌شود، یکی از این سطل آشغال‌های بزرگ شهرداری. احمدآقا هر روز دم غروب می‌آید روبروی پنجره‌ی ما سطل زباله را کج می‌کند و تا کمر خم می‌شود آن تو. چیزهایی برمی‌دارد، کیسه‌اش را پر می‌کند و می‌رود. گاهی وقت‌ها که کوچه خلوت باشد، می‌نشیند همان کنار سطل زباله، روبروی پنجره، سیگاری چیزی دود می‌کند. احمدآقا من را نمی‌شناسد. من اسمش را یک بار که دوست زباله‌گردش صداش می‌کرد، یاد گرفتم. شده است توی کوچه از جلوی هم رد شویم. فقط زیرچشمی به هم نگاه می‌کنیم. گمان می‌کنم او از من نفرت دارد، من از او هراس. توی این دنیای بزرگ هیچ چیز من و احمدآقا را به هم وصل نمی‌کند، جز یک ویژگی کوچک و کم‌اهمیت: ما ـ من و احمدآقا ـ  هر دو بیرونِ دعوای اصلاح‌طلب و اصول‌گرا بر سر غنایمیم. هر دو، در جایگاه‌های متفاوتی، از خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌هاییم.

آقای «اصلاح‌طلب»، آقای «اصول»گرا! خبر خوب برای شما این است که ما ـ من و احمدآقا و خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌ها ـ به دشواری خواهیم توانست نفرت و هراسمان، سوءظنمان را از هم کنار بگذاریم، کنارآمدنمان با هم سخت است. اما اگر یک روز این اتفاق بیفتد، اگر یک روز بتوانیم به‌جای زیرچشمی همدیگر را پاییدن، برادرانه توی چشم‌های هم نگاه کنیم… آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول‌»گرا! فکرش هم باید پشت شما را بلرزاند.