حکایت روشنفکر، حاج‌آقا و مردم بی‌نام

سالار کاشانی

ایرانی که امروز می‌شناسیم، زیستگاه مردمانی است متکثر، با علایق و سلایق گوناگون. در این یادداشت از میان گوناگونیِ بی‌شمار ایران امروز، تنها احوالِ سه گونه‌ی آشنای انسانِ ایرانی را، کم‌وبیش به قاعده‌ی رایج در تیپ‌های ایده‌آلِ علوم اجتماعی، توصیف می‌کنم؛ تنها برای آن‌که، به خیال خود، امکان فهمی مقدماتی از آن‌چه در دی‌ماه پرآشوب هزار و سیصد و نود و ششِ ایران می‌گذرد، فراهم کنم. پیداست که آن‌چه می‌نویسم متکی بر داده‌های معتبر و عینی نیست. چنین داده‌هایی در ایران امروز یا وجود ندارند یا از دسترس ما ناخودی‌ها خارج‌اند.

نخستین شخصیتی، که نمی‌توانیم نقش و اهمیت او را در عصر جمهوری اسلامی نادیده بگیریم، «حاج‌آقا» است. حاج‌آقا حاکم عصر ماست. حاج‌آقاها می‌توانند مجاهد دیروزی انقلاب اسلامی (البته در صف پیروزان آن انقلاب)، رزمنده‌ی جنگ یا مدیر و وزیر و وکیل نظام جمهوری اسلامی باشند؛ یا می‌توانند از نسل جوان و جویای نام «ارزش‌مدار»ی باشند که می‌کوشد راه حاج‌آقاهای نسل پیش را ادامه دهد. ویژگی همه‌ی حاج‌آقاها پای‌بندی به اصول نظم حاکم بر جامعه‌ی ایران و چارچوب عام ساختار سیاسی موجود است. حاج‌آقاها می‌توانند خود را «اصول‌گرا» یا «اصلاح‌طلب» بنامند و مشغول هم‌آوردی‌ای مداوم با هم باشند، اما پای‌بندی به خطوط کلی یک ایدئولوژی است که آن‌ها را حاج‌آقا می‌کند.

«روشنفکر» دومین تیپ مورد توجه این یادداشت است. شخصیت آشنایی که از اواخر عصر قاجار در ایران پیدا شده و با از سرگذراندن دگردیسی‌های پرفراز و نشیبی به عصر جمهوری اسلامی رسیده است. تحصیل‌کرده و دانشگاه‌رفته است، وابستگی فکری به اصول حاج‌آقایی ندارد و به تغییر وضع موجود، با تأسی به پندارها و کردارهای «جهان مترقی»، می‌اندیشد. روشنفکران می‌توانند دانشجو یا استاد دانشگاه، نویسنده، روزنامه‌نگار یا کارمند باشند؛ می‌توانند با حفظ پنداشت‌های روشنفکرانه، تجارتی به راه انداخته باشند و روزگارشان را در بازار بگذرانند؛ یا حتا در صف بیکاران تحصیل‌کرده‌ی بی‌شمار، با سختی و ناامیدی، منتظر گشایشی باشند. روشنفکران جهان را از دریچه‌ی ایدئولوژی‌های رنگارنگ جدید می‌نگرند. در پی «گذار به دموکراسی»‌اند، عدالت مارکسیستی را می‌جویند، به فکر گسترش آزادی فردند، یا خلاصه در جستجوی آرمان‌های مدرنی هستند که در قرون متأخر از غرب ظهور کرده است. روشنفکران ممکن است خود را مخالف نظام سیاسی ایران بدانند، یا برای اصلاح آن بکوشند؛ ممکن است برای اصلاح امور، به فراخور زمان، دل به حاج‌آقاهای «اصلاح‌طلب» بسته باشند، اما کمتر به اصلاح‌طلبیِ حاج‌آقایی به عنوان راه حلی نهایی باور دارند. به طور کلی جهان‌نگری روشنکران با نگرش حاج‌آقاها در تضاد است و این دو تیپ در طول دهه‌های اخیر ایران پیوسته در نفی دیگری کوشیده‌اند.

اما شخصیت سوم ما نامی ندارد، و همین بی‌نامی مشخصه‌ی بارز اوست. نامی ندارند چون نه صاحب هویت یکپارچه‌ای است و نه مجرا و ابزاری برای معرفی خودش در اختیار داشته است. نه از دایره‌ی منسوبان به نظام مقدس است، نه مخالف آشکار آن. نه رسانه‌های موافق و مخالف از او سراغی می‌گیرند، نه مستمعی برای سخنرانی دارد و نه حتا صاحب پیگیر حساب توییتری است. مردمان بی‌نام بی‌وقفه دست‌اندرکار بقای مادی خود و نزدیکان خود اند. وضعیت معیشتی لغزنده و پرخطر آنان و دوری‌شان از محیط‌های سیاسی و فرهنگی کانونی، فرصت و تمایل نزدیکی به ایدئولوژی‌های رایج سیاسی در ایران امروز را به آنان نمی‌دهد. گوشه‌ی چشمی به ایدئولوژی‌ها و ایدئولوژی‌پردازان موافق و مخالف ندارند. موافقت و مخالفتشان با نظم سیاسی موجود، نه حاصل نگرش‌های ساختارمند ایدئولوژیک، بلکه مبتنی بر صرفه و احساس شخصی است. مردم بی‌نام می‌توانند نمازخوان و اهل حلال و حرام باشند یا بی‌نماز و بی‌تفاوت به دین، می‌توانند آرام و سر به راه باشند یا لات و چاقوکش و بزهکار، اما در صف‌آرایی ایدئولوژی‌ها، در هم‌آوردی رسانه‌های رقیب، جایی ندارند.

حاج‌آقا‌ها و روشنفکران، اشتراکی مهم باهم دارند که از قضا باعث کشمکش دایمی‌شان هم می‌شود: ایدئولوژی‌باوری. این ایدئولوژی‌ها ـ با هر ماهیت و کیفیتی ـ به نگرش‌ها و پنداشت‌های آنان نظم و ساختار می‌دهد. مغایرت بنیادهای هستی‌شناسانه‌ی این ایدئولوژی‌هاست که مایه‌ی تضاد حاج‌آقا و روشنفکر می‌شود. این‌دو جهان را از دو زاویه‌ی دید متباین می‌بینند. هسته‌ی این تباین در بنیادها و پیش‌فرض‌هاست و از همین رو، گفتگو درباره‌ی سایر مسایل بین این دو ـ اگر گفتگویی هم شکل بگیرد ـ اغلب بی‌حاصل خواهد بود. مردم بی‌نام اما با این دو فرق دارند. آن‌ها هم ماقبل و هم مابعدِ ایدئولوژی‌اند. ماقبلِ ایدئولوژی‌اند چون محذورات مادی و معنوی زندگی، آنان را از پاگذاشتن به ساحت ایدئولوژی‌های موجود بازداشته است. اما آن‌ها به یک معنا فراتر از ایدئولوژی هم هستند. ایدئولوژی‌ها ناگزیر تصویری ثابت از جهانِ همواره‌متغیر برمی‌سازند که رهایی از آن برای ایدئولوژی‌باوران، مستلزم دست کشیدن از ایدئولوژی است. مردم بی‌نام خود قطره‌ای از دریای متغیر و متلاطمِ جهان‌اند و همین به آن‌ها امکان می‌دهد درکی بی‌واسطه‌تر و عینی‌تر از جهان داشته باشند. اقتضائات روزمره‌ی زندگی می‌تواند سوگیری‌های آنان را تغییر دهد و پشتیبانی آن‌ها از یک ایده، یک جریان سیاسی، تابع منافع، احساسات و مصلحت‌اندیشی‌های آنان برپایه‌ی همین اقتضائات است. بنابراین سوگیری‌های سیاسی آنان نیز با تغییر وضعیتشان در ساختار جامعه متغیر خواهد بود. این تغییر اغلب به معنای جذب شدن کامل آن‌ها در یکی از ایدئولوژی‌های سیاسی موجود در جامعه‌ی ایران نیست.

بیایید این سه تیپ انسان ایرانی را در اتاقی کنار هم بنشانیم تا با هم سخن بگویند. اولویت‌های حاج‌آقاها و روشنفکران را تاحدی ایدئولوژی‌هاشان تعیین می‌کند. حاج‌آقا بر چیزهایی مثل اجرای احکام اسلامی، حفظ نظام و مقاومت در برابر فشارهای خارجی تأکید خواهد داشت و روشنفکر، به تناسب ایدئولوژی‌اش، بر چیزهایی مثل دموکراسی، آزادی و برابری. دغدغه‌های مرد بی‌نام اما بر ضرورت‌هایی حیاتی مبتنی خواهد بود: نان، کار و شاید امنیت. اگرچه همین تمایز در اولویت‌ها و دغدغه‌ها رسیدن به هر توافقی را در این گفتگوی فرضی، دشوار می‌کند، اما در تعامل میان این سه، مسئله‌ای بنیادی‌تر وجود دارد: فقدان زبانی مشترک برای ارتباط متقابل. چیزی مثل تعامل سه موجود از سه سیاره‌ی دور از هم.  من فکر می‌کنم این گفتگو، در غیاب زبان مشترک و درک متقابل، بی‌حاصل خواهد بود. به خشم و کینه‌ی حاج‌آقا و روشنفکر از هم خواهد افزود و اگر بینام خیلی هم سربه‌راه نباشد، اگر حوصله‌اش از حرف‌های به زعم خودش بی‌ربط دوطرف سر برود و اگر فکر کند دغدغه‌های اصلی او در این گفتگو جایی ندارد، ممکن است تیزی را از جیبش دربیاورد و داستان درست کند.

می‌دانم که اثبات این مدعیات نیازمند مراجعه به داده‌های عینی است. چنین داده‌هایی در اختیار ندارم. اما دوست دارم به بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی خودم اشاره کنم. در مقطعی از دوران دانشجویی، فشار اقتصادی و نیافتن مسکن مناسبی در تهران، من و همسرم را ناگزیر به کوچیدن از تهران و ساکن شدن در یک مجتمع مسکونی در حومه‌ی شهر کرج کرد. در همان مقطع به مناسبتی برای یکی از نهادهای انقلابی فرهنگی کار می‌کردم و همزمان در دانشگاه جامعه‌شناسی می‌خواندم. در طول هفته چند روز سر کلاس می‌رفتم، در جلسات نهاد انقلابی شرکت می‌کردم و شب‌ها به حومه‌ی کرج بازمی‌گشتم. همزمان عضو ناظر و حاشیه‌ای دانشگاه ـ ملک آبا و اجدادی روشنفکر ـ، نهاد انقلابی ـ میدان تحت فرمان حاج‌آقا ـ و مجتمع مسکونی حومه‌ی کرج ـ یکی از فضاهای تحت اختیار مردم بی‌نام ـ بودم. تجربه‌ای جانکاه و البته یگانه بود. فاصله‌ی بعید ذهنی میان این سه فضا را در فاصله‌ی زمانی ناچیزی از نزدیک درک می‌کردم. از سیاره‌ای به سیاره‌ی دیگر، از دنیایی به دنیای دیگر می‌رفتم. هیچ نقطه‌ی اتصال و اشتراکی بین این سه دنیا نبود. صبحم را در دانشگاه با بحث درباره‌ی ربط عاملیت و ساختار، تبارشناسی دانش و تحلیل گفتمان انتقادی آغاز می‌کردم، عصرگاه در نهاد انقلابی شاهد بحث‌هایی درباره‌ی ساپورت‌پوشی زنان، فتنه‌های ضد انقلاب و ضرورت کنترل فضای مجازی بودم و شب از دنیاهای قرص و محکم روشنفکر و حاج‌آقا به دنیای لرزان و تاریک مردم بی‌نام بازمی‌گشتم. وسط دعواهای پرخشونت و بی‌انتها بر سر پول شارژ و آب و گاز مشترک، وسط زد و خورد جوانان معتاد محل، وسط جستجو برای یافتن دزد انبارهای مجتمع، وسط یک بی‌پناهی مطلق و خشن بازمی‌گشتم تا فردا.

من این آدم‌ها را کم و بیش می‌شناسم؛ آن‌هایی که در شهرهای کوچک ـ شهرهایی که گاه برای اولین بار است نامشان را در رسانه‌های عمومی می‌شنویم ـ برمی‌خیزند، خیابان را اشغال می‌کنند و عکس مقامات مقدس را به آتش می‌کشند؛ آن‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی یا محفل‌های خصوصی هی گیج و منگ به خودشان و اطرافیانشان نگاه می‌کنند و می‌پرسند «پس این‌ها کی‌اند که ایران را شلوغ کرده‌اند؟» و آن‌ها که با محاسن بلند و کوتاه پشت میزهای نظام اسلامی نشسته‌اند و با بیم و امید و سؤال به فکر چاره‌اند. این آدم‌ها نمونه‌های متکثر مردم بی‌نام، روشنفکر و حاج‌آقا، سه ضلع مثلثی هستند که من فکر می‌کنم دارند اکنون و آینده‌ی کلیتی به نام ایران را می‌سازند.

دعوای روشنفکر و حاج‌آقا دعوایی قدیمی است. اما هر دو خوب می‌دانند که از نظر شمارِ جمعیت آشکارا در اقلیت‌اند. این است که مردم بی‌نام همواره در سرانجام این رقابت نقشی تعیین‌کننده داشته‌اند. پیروزی در دعوای بین روشنفکر و حاج‌آقا با کسی است که مردم بی‌نام همراهی‌اش کنند و از همین‌روست که حاج‌آقاها پس از انقلاب تقریبن همیشه از پس روشنفکرها برآمده‌اند. شاید عبارت «مردم غیور» یا «مردم همیشه‌درصحنه‌»ی ایران، که در طول دهه‌های اخیر بسیار از تریبون‌های رسمی شنیده‌ایم، خطابی به همین مردمان بی‌نام باشد. عباراتی بسیار سیال و ـ‌ می‌توان گفت‌ ـ بی‌معنا که با بی‌نامی این مردم جور درمی‌آید. حاج‌آقاها همواره در «مقاطع حساس» مردم بی‌نام را فراخوانده‌اند، اما این فراخوانی به معنای یکرنگی و یکپارچگی کامل مردم بی‌نام با حاج‌آقاها نیست. بیشتر می‌توان گفت این سه نیرو، به ویژه در سه دهه‌ی اخیر، حیات مستقل خود را داشته‌اند و مرزهایی ملموس و ناملموس ـ حتی‌الامکان دور از دسترس دیگری  ـ به دور خود کشیده‌اند.

دست کم یک روایت از سرچشمه‌ی آشوب‌های دی‌ماه جاری، می‌گوید داستان با فراخوان آشنا و تکراری حاج‌آقایی در مشهد از مردم بی‌نام آغاز شده است. اما می‌دانیم که این تنها آغاز ماجراست. بینام نه دل در گرو ایدئولوژی حاج‌آقا دارد، نه روشنفکر. بینام می‌تواند خلاف عادت گذشته، از این هردو بگذرد، سیل شود، بی‌شکل، بی‌سرپرستی این و آن، خود دغدغه‌هایش را در خیابان داد بزند و بنیاد حاج‌آقا و روشنفکر را یک‌جا با خود ببرد. من می‌گویم بینام برحق است، اما این را هم می‌دانم که شوریدن بینام سیل است و سیل بنیان‌برانداز و هراس‌آور. سیل که بیاید، همه را با خود خواهد برد.

امر به فرمان‌بری، نهی از سرکشی

سالار کاشانی

صبح یک روز گرم از تیرماه سال هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی، مردی در متروی شهرری تهران با گلوله‌ی مستقیم پلیس کشته شد. گزارش این قتل با روایت‌هایی متناقض از منابعی مختلف همراه بود، اما دست کم این را از واقعیتِ ماجرا می‌دانیم که دعوا بر سر «امر به معروف و نهی از منکر» برپا شده است. روحانی‌ای در ایستگاه مترو، «معروفی» را به دختری امر می‌کند، مرد مقتول با تیغ به جان روحانی می‌افتد و پلیس با اسلحه به جان مرد مقتول. داستانی تکراری از مواجهه‌ی آمران به معروف و ناهیان از منکر با سرکشانِ زندگی روزمره. این نوشته، گوشه‌ای از داستان امر به معروف و نهی از منکر در تاریخ معاصر ایران است؛ داستانِ نسبت دادن معانی متفاوت و متضاد به یک مفهومِ شرعی، که شاید حاصل آن کمک کند دریابیم امر به معروفی که امروز می‌شناسیم، چگونه به آن‌چه که هست تبدیل شد و چگونه در چارچوب گفتمان‌های حاکم بر عرصه‌ی قدرت و سیاستِ ایران معنا یافت. ترسیم طرحی تمام‌وکمال از سرگذشت تاریخی این پدیده، نیازمند مجالی فراخ‌تر از این یادداشت کوتاه و مطالعه‌ای جامع‌تر از آنی است که پیش رو دارید. من تنها می‌کوشم، معانی نسبت داده شده به این مفهوم را در دو اپیزود تاریخی توصیف کنم: یکی عصر مشروطه و دیگری روزگار کنونی. توضیح این نکته ضروری است که نویسنده در متن پیش رو، در جستجوی یافتن «معنای اصیل» امر به معروف و نهی از منکر یا یافتن معنای اوریجینال آن در اسلام نیست.

عصر مشروطه

روزگار مشروطه‌خواهی، سرآغاز پدیدآمدن درکی نو از وضع ایران در قیاس با اوضاع متحول جهانی بود؛ درکی که ایرانیان را به پشت سر گذاشتن بساط کهنه‌ی نهادی و گفتمانی‌شان و درانداختن طرحی نو برای رهاشدن از «نقصان‌ها و عقب‌ماندگی»های جامعه و سیاست در ایران برانگیخت. همزمان در این روزگار، ایرانیان با مجموعه‌ای از مفاهیم جدید فلسفی و سیاسی آشنا شدند که از غرب می‌آمد. مشروطه‌خواهانِ نخستین، راز توسعه‌ی چشم‌گیر غرب را در کشف همین مفاهیم جدید تشخیص دادند و کوشیدند هموطنانشان را نیز با آن‌ها آشنا کنند. اما دشواریِ کار روشنفکرانِ مشروطه‌خواه این بود که مفاهیم جدید هیچ پیشینه و مابه‌ازایی در سنت‌های فکری و گفتمان‌های سیاسی ایرانی نداشتند. استراتژی بسیاری از روشنفکران و نیز برخی روحانیان زمان، برای فایق آمدن بر این مشکل، تطبیقِ مفاهیم جدید با برخی طرح‌واره‌های فرهنگیِ[1] آشنا در تاریخ دور و نزدیک ایران و اسلام بود. به عبارت دیگر، مشروطه‌خواهان کوشیدند درکی را که خود از مفاهیم جدید غربی داشتند، در قالب مفاهیم و صورت‌های فرهنگی آشنا و نهادمند شده در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی برای هموطنانشان توضیح دهند. حاصل کار آنان، نه فقط تفسیر مفاهیم جدید در چارچوب فرهنگی و تمدنی ایران بود، بلکه در بسیاری از موارد، به اختراع مفاهیمی تازه انجامید که نسبتی به آن مفاهیم اولیه‌ی غربی نداشتند. این کوشش، هسته‌ی مرکزی مشروطه‌ی ایرانی بود که پیامدهایی وسیع در تاریخ معاصر ایران برجانهاد، به شکل‌گیری گونه‌ی ایرانیِ نهادهای مدرن از جمله دولت و جامعه‌ی مدنی انجامید و به طور خلاصه، «مدرنیته‌ی ایرانی» را به عنوان یکی از اقسام مدرنیته‌های چندگانه‌ی[2] جهانی به وجود آورد.

یکی از مهم‌ترین مفاهیم جدید مطرح در این روزگار، مفهوم آزادی ـ و متعلقات آن یعنی آزادی بیان و آزادی مطبوعات ـ بود. در اروپا، این مفهوم بر پیش‌فرض‌های هستی‌شناختی و انسان‌شناختی‌ای مبتنی بود که در فرهنگ و سنت ایرانی مابه‌ازایی نداشتند. در ایران اسلامی، پیش از آن، مفهوم حریت یا آزادگی را در اختیار داشتیم که مفهومی متعلق به عرفان اسلامی بود و از آن ـ به طور خلاصه ـ معنای رهایی از بندگی غیر خدا مراد می‌شد و ارتباط مستقیمی با مفهوم تازه نداشت. نویسندگان و متفکران عصر مشروطه، برای فهمیدن و فهماندن این مفهوم، چاره‌ای جز ترجمه‌ی آزادیِ غربی به عناصر آشنای فرهنگ ایرانی ـ اسلامی نیافتند. برخی از آنان مفهوم جدید آزادی را با همان مفهوم آزادگیِ ازپیش‌موجود آمیختند و این مخلوقِ معنایی جدید را مبنای عاملیت سیاسی قرار دادند. اما شاید برای شهروند امروزیِ جمهوری اسلامی ایران، مایه‌ی شگفتی باشد که برخی از این متفکران، برای معنادادن به مفهوم «آزادی بیان»، از طرح‌واره‌ي فرهنگی «امر به معروف و نهی از منکر» در فقه اسلامی کمک گرفتند.

میرزایوسف‌خان مستشارالدوله، در «فقره‌ی پنجم» رساله‌ی «یک کلمه» که تلاشی است برای تطبیق روح مواد مندرج در اعلامیه‌ی حقوق بشر با روح اسلام[3]، به مسئله‌ی آزادی بیان در برابر ستم قدرتمندان اشاره می‌کند و در اهمیت آن می‌نویسد «هر که به نظر بصیرت بنگرد، اغلب خوبی‌ها و آسایش و آبادی و امنیت فرنگستان از وجود این قانون است» و در توضیح فواید آن می‌گوید «هرکس از اعلی و ادنی، هر چیزی که در خیر و صلاح و رفاه مملکت و ملت به خیالش برسد، با کمال آزادی می‌نویسد و منتشر می‌کند. اگر خیال و تصورات او مقبول امت باشد. تحسین، و در صورت عکس، منع و تقبیح خواهند کرد». او در اثبات عدم ناسازگاری این اصل با روح اسلام از جمله به آیه‌ی ۱۰۴ سوره‌ی آل عمران[4] اشاره می‌کند که آیه‌ای است درباره‌ی فریضه‌ی «امر به معروف و نهی از منکر»[5]. «فقره‌ی ششم» در رساله‌ی او، مربوط به آزادی مطبوعات است که به گفته میرزا حسین خان، مطالب آن‌ها را یا در موضوع «علوم و معارف» دسته‌بندی می‌کنند که «در شرف آن‌ها آیات و احادیث بسیار است» و یا مطالب سیاسی و اجتماعی مندرج در رسالات و روزنامه‌هاست که «آزادی مزبور داخل در امر به معروف و نهی از منکر» یا حق مدافعه‌ی مظالم است[6].

به جز مستشارالدوله، فقیه نامدار زمان، یعنی محمدحسین نائینی نیز در رساله‌ی معروفش ـ تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله ـ و در تأیید ضرورت محدود ساختن قدرت حکومت، اشاراتی مستقیم به امر به معروف و نهی از منکر دارد. او می‌نویسد، محدود ساختن حکومت به حدودی، که همان خواسته‌ی مشروطیت است، «‌در‌ عنوان‌ امر ‌به‌ معروف‌ و نهي‌ ‌از‌ منكر و حفظ نفوس‌ و اعراض‌ و اموال‌ مسلمين‌ و دفع‌ تطاول‌ ظالمين‌ مندرج‌ ‌است»[7]. او دفع نیروی بیدادگر و «قلع‌ اصل‌ شجره‌ی ملعونه‌ی استبداد» را در تمسک به «اخبار غيبي‌ پيغمبر و امامشان» می‌داند‌ «‌كه‌ فرمودند: «لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلَتَنْهَوُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ أَوْ لَيُسَلِّطَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ شِرَارَكُمْ، فَلَيَسُومُنَكُمْ سُوءَ الْعَذَاب» و به خاطر اهمال‌ در انجام وظیفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر است که ایرانیان در انقیاد حاکمان مستبد قرار گرفته‌اند. بنابراین بر همه‌ی ایرانیان واجب است که «تهاون[8] اين‌ امر ‌به‌ معروف‌ و نهي‌ ‌از‌ منكر ‌را‌ بيش‌ ‌از‌ اين‌ روا ندارند. اساس‌ عدل‌ ‌را‌ ‌كه‌ موجب‌ بقاء ملك‌ ‌است‌، اقامه‌ و بنيان‌ ظلم‌ ‌را‌ ‌كه‌ مايه انقراض‌ ‌است‌، منهدم‌ سازند. رقاب‌ و حقوق‌ مغصوبه ملّيّه‌ ‌را‌ استنقاذ[9] و ريشه‌ی شاه‌‌پرستي‌ ‌كه‌ سلسله‌جنبان‌ تمام‌ خرابي‌ها ‌است‌ ‌از‌ مملكت‌ براندازند، لذّت‌ عدل‌ و احسان‌ ‌را‌ ‌به‌ كام‌ سلطان‌ بچشانند و ‌از‌ مقام‌ راهزني‌ و چپاول‌گري‌ و قصّاب‌ بشر بودن‌ ترقّيش‌ داده‌، ‌به‌ تخت‌ سلطنتش‌ بنشانند»[10].

چنان‌که از این اشارات برمی‌آید، معنایی که در این دوره میرزایوسف و حسین نائینی می‌کوشند به امر به معروف و نهی از منکر نسبت دهند، سازوکاری است برای جلوگیری از ستم بی‌رویه‌ی قدرتمندان از طریق تذکر عموم مردم به آن‌ها؛ و اینجاست که امر به معروف (در این معنا) با آزادی بیان و آزادی مطبوعات پیوند می‌یابد و مقوم مشروعیت آن در ایرانِ اسلامی می‌شود. امر به معروف و نهی از منکر در این معنا ـ و به زبان هابرماسی ـ پیامی است که از زیست‌جهان به سیستم انتقال می‌یابد و با این خوانش، می‌تواند وجهی رهایی‌بخش داشته باشد. به عبارت دیگر امر به معروف و نهی از منکری که این دو تن از آن سخن می‌گویند، از قاعده‌ی هرمِ سلسله‌مراتب قدرت برمی‌آید و رأس هرم را مخاطب قرار می‌دهد. چنین برداشتی از مفهوم امر به معروف و نهی از منکر در مذهب شیعه، در یک وضعیت تاریخی خاص امکان‌پذیر شده است: در شرایطی که شیعه و علمای شیعه در جایگاه صاحبان قدرت سیاسی ننشسته باشند. تنها در این جایگاه است که شیعیان و عالمان شیعه می‌توانند، صاحبان قدرت را، برای پرهیز دادن آن‌ها از ستم بر مردمان، مورد خطاب قرار دهند. این وضعیت با استقرار نظام سیاسی جمهوری اسلامی در ایران، دچار تحولاتی بنیادین می‌شود.

عصر جمهوری اسلامی

تا پیش از عمومیت یافتن نظریه‌ی ولایت فقیه نزد علمای شیعه و نشستن خودِ آنان بر سریر قدرت، شیعه و علمای شیعه بنا بود «بَر» قدرت باشند، نه در قدرت. در نظریه‌ی سیاسی شیعه، حکومت تنها از آنِ خدا و برگماشتگانِ معصومِ خدا، یعنی پیامبر و اهل بیتِ اوست. در زمانه‌ی غیبتِ معصوم، که دسترسی به این جریان الهی مسدود است، ناگزیر هر حکومتی «حکومت غاصب» خواهد بود. از این رو قرار گرفتن شیعه تحت سلطه‌ی حاکمیت غاصب، آن معنای خاص نسبت داده شده به امر به معروف و نهی از منکر را واجد دلالت‌های سیاسی می‌کند. تأسیس جمهوری اسلامی و قرار گرفتن گروهی از علمای شیعه در مقام صاحبان قدرتِ دولت‌ملتی مدرن ـ که بنا بود بر همه‌ی ابعاد زندگی اجتماعی ایرانیان سلطه براند ـ در تاریخ شیعه و برای شیعیان ایرانی، امری غیر منتظره بود. این تحول، بنیان‌های نظام معنایی سیاست در ایران را به لرزه افکند و تحولاتی عمیق در همه‌ی عرصه‌های زندگی ایرانیان پدید آورد.

متناسب با چنین تحولی بود که پدیده‌های دینی/سیاسی‌ای همچون امر به معروف و نهی از منکر نیز به تدریج متحول شدند. با قرار گرفتن روحانیون ـ متولیان امر به معروف و نهی از منکر ـ در مناصب سیاسی و حکومتی، پدیده‌ی امر به معروف چون بسیاری از دیگر پدیده‌های مذهبی مشابه، از عرصه‌ی زیست‌جهان به عرصه‌ی سیستم انتقال یافت. «ستاد»ها و «گشت‌ها» ی امر به معروف تشکیل شد و برای آن قانونی ویژه به تصویب رسید. مطابق این قانون نهادهای دولتی متعددی همچون «وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان تبلیغات اسلامی، سازمان بسیج مستضعفین، شهرداری‌ها و سایر نهادها و دستگاه‌های فرهنگی مکلفند شرایط اقامه امر به معروف و نهی از منکر و بالابردن سطح آگاهی‌های عمومی در این خصوص را از طریق آموزش و اطلاع‌رسانی فراهم کنند[11]» و قوه‌ی قضائیه مکلف شد «به‌منظور تسریع در رسیدگی به جرائم موضوع این قانون شعب ویژه‌ای را اختصاص دهد[12]». ستاد امر به معروف و نهی از منکر در ایرانِ عصر جمهوری اسلامی، به ارگان رسمی اجرای آن تبدیل شد. اعضای این ستاد را منصب‌دارانی همچون «وزیر کشور، وزیر اطلاعات، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزیر آموزش و پرورش،  وزیر علوم، تحقیقات و فناوری،  وزیر صنعت، معدن و تجارت، نماینده تام‌الاختیار رئیس قوه قضائیه، رئیس سازمان صدا و سیما، فرمانده نیروی انتظامی و رئیس سازمان بسیج» تشکیل دادند[13] و انجام وظایفی چون «تعیین الگوهای رفتاری» برای جامعه و «تعیین سیاست‌ها و خط‌مشی‌های اساسی در زمینه ترویج و اجرای امر به معروف و نهی از منکر و پیشنهاد آن به مبادی ذی‌ربط» را بر عهده گرفتند[14].

مقایسه‌ی معنای نسبت داده شده به پدیده‌ی امر به معروف در این قانون ـ و نیز معنای حاکم بر افکار عمومی ایرانیانِ عصر جمهوری اسلامی درباره‌ی این مفهوم ـ با معنایی که به عصر مشروطه تعلق داشت، از تفاوتی اساسی در آن‌چه امر به معروف و نهی از منکر می‌نامیم، حکایت دارد. امر به معروف و نهی از منکر در عصر جمهوری اسلامی، به پیامی تبدیل شد که از رأس هرمِ سلسله‌مراتب قدرت به قاعده‌ی هرم ارسال می‌شود و هدف آن چیزی جز کنترل اذهان و بدن‌ها مطابق خواست قدرت و ایدئولوژی حاکم بر نظام سیاسی نیست. امر به معروف و نهی از منکر، اکنون سازوکاری است که به کار یکدست ساختن چهره‌ی جامعه، کنترل افراد و برساختن بدن‌هایی مطیع و فرمانبردارِ خواست قدرت ـ بیشتر در زمینه‌هایی مثل پوشش یا روزه‌خواری در ماه رمضان ـ می‌آید و ستادها و گشت‌های امر به معروف، ابزارهای قدرت‌اند برای به کرسی نشاندن این خواست در همه‌ی سطوح جامعه و در همه‌ی ابعاد زندگی روزمره.

حرف آخر

قصدم از کنار هم نشاندن این دو معنای متفاوت از پدیده‌ی امر به معروف و نهی از منکر، «درست» یا «نادرست» دانستن یکی از آن‌ها، یا ترجیح یکی بر دیگری نبود. قصدم این بود که نشان دهم چگونه رفتارهای ساده‌ی فردی و روزمره‌ی ما، مثل خوردن، پوشیدن و تعامل با جنس مخالف، با ساختارهای تاریخیِ سیاسی و اجتماعی پیوند می‌یابند؛ این‌که چگونه عناصر مذهبی مسلط بر افکار و رفتارمان که به نظر همواره ثابت و مصون از تغییر می‌رسند، در گذر از فاصله‌ی کوتاهِ تاریخیِ یکصدسال، دچار تغییر بنیادی می‌شوند؛ این‌که چگونه یک مفهوم واحد، می‌تواند در یک مقطع تاریخی معنای امر به آزادی و نهی از ستم بدهد و در مقطعی دیگر معنای امر به فرمانبری و نهی از سرکشی؛‌ و این‌که چگونه حادثه‌ی درگیری و قتلی در ایستگاه متروی شهرری تهران در تیرماه هزار و سیصد و نود و شش، با تحولات تاریخی بزرگ‌مقیاس جامعه و گفتمان‌های سیاسی حاکم بر آن مرتبط است.

 

منتشر شده در خوابگرد، با عنوان «قطار امر به معروف و نهی از منکر در متروی تاریخ»

یادداشت‌ها

[1] Cultural Schemas

[2] Multiple Modernities

[3] – برای مطالعه‌ی شرحی از این رساله، نگاه کنید به : طباطبایی، سیدجواد (۱۳۹۲)، تأملی درباره‌ی ایران، جلد دوم: نظریه‌ی حکومت قانون در ایران، بخش دوم: مبانی نظریه‌ی مشروطه‌خواهی، تهران: انتشارات مینوی خرد

[4]– وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌

و باید از میان شما گروهى باشند که مردم را به نیکى فراخوانند و آنان را به کار پسندیده وادارند و از کار زشت و نکوهیده نهى کنند. اینانند که نیکبخت خواهند بود.

[5] – مستشارالدوله، یوسف (۱۳۸۸) یک کلمه، به کوشش باقر مؤمنی، تهران: شادگان، صفحه ۹۰-۹۱

[6] – همانجا: صفحه ۹۱-۹۲

[7] – نائینی، محمدحسین (۱۳۸۲). تنبیه الامة و تنزیه الملة. به تصحیح سید جواد ورعی. چاپ اول. قم: بوستان کتاب، صفحه ۷۹

[8] – به معنای سهل‌انگاری کردن

[9]  – به معنای رهانیدن

[10]– همانجا، صفحه ۱۶۶-۱۶۷

[11] – قانون امر به معروف و نهی از منکر، ماده‌ی ۱۰

[12] – همانجا، ماده‌ی ۱۱

[13] – همانجا، ماده‌ی ۱۹

[14] – همانجا، ماده‌ی ۱۶

سی سالگی

نیمه‌ی نخست سال‌های مشقت‌بار دهه‌ی نود خورشیدی را پشت سر می‌گذاریم. سال‌های فرو غلطیدن بسیاری از ایرانیان در مرداب فقر و هراس و یأس؛ سال‌هایی که از قضا مقارن‌اند با سی سالگی جمعیت بی‌شماری از ایرانیانِ متولد شده در نیمه‌ی نخست دهه‌ی شصت.

حالا رفته‌ رفته نسلی پا به میانسالی می‌گذارد که هم ثمره و هم تجلی عظیم‌ترین حرکت جمعی مردم ایران در تاریخ معاصر، یعنی انقلاب اسلامی است. نسلی که با این انقلاب پا به هستی گذاشت، با این انقلاب پرورش یافت و بالید و اکنون پا به پای این انقلاب به میانسالی می‌رسد.

نویسنده‌ی این یادداشت، خود جزئی از این جمعیت بی‌شمار است که همین روزها پایان سی‌سالگی‌اش را جشن می‌گیرد و همراه با یک نسل، دهه‌ی چهارم زندگی‌اش را آغاز می‌کند؛ و این یادداشت، کوششی است برای بازخوانی سرگذشت نسلی که به نظر می‌رسد نگارنده و بسیاری از هم‌سالان او باید در دل سرگذشت جمعی و نسلی آن در پی درک و دریافت نقاط عطف سرگذشت‌ فردی خود باشند.

انقلاب اسلامی، مانند هر انقلاب کلاسیک دیگر، زلزله‌ای در ساختار سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران بود. آغازی بود بر پایان سروری و فرادستی قشری، خرده‌فرهنگی و نیز زایش فرادستی و برتری قشری دیگر، خرده‌فرهنگی دیگر که با پیمودن راه کوتاه اما سخت و هراس‌انگیز انقلاب، خود را به رأس هرم قدرت رساند و پیروزمندانه بر جای قشر شکست خورده نشست.

این زیر و زبر شدن ساختاری، تنها حکایت دست به دست شدن قدرت سیاسی نبود، به پرده‌ی اول نمایشی شباهت داشت که بنا بود در آن نظام فرهنگی و ارزشی جامعه‌ی ایران زیر و زبر شود. انقلاب سال ۵۷، «انقلابی فرهنگی» بود. انقلابی «انسان‌ساز» که مثل همه‌ی انقلاب‌های تاریخ می‌خواست جهانی نو بسازد و برای رسیدن به این مقصود، باید در اولین قدم شخصیت‌های دیگر، انسان‌های دیگری می‌ساخت؛ و ساخت. انسان‌هایی با نگرش‌ها و ارزش‌های متفاوت که پرورده‌ی فرهنگ این انقلابِ تازه باشند. «ما» این انسان‌های تازه‌ایم؛ نسلی که این روزها، همراه انقلاب، قدم به میانسالی می‌گذارد.

ایرانیان انقلابی، پس از به دست گرفتن قدرت، دست به کار ساختن انسان‌های جدید، انسان‌هایی با فرهنگ نو، انسان‌هایی در تراز انقلاب اسلامی شدند. میراث به جا مانده از حکومت قبل، این کار را برای آنان ساده‌تر می‌کرد: یک حکومت متمرکز و به ویژه یک نظام آموزشی و دستگاه تبلیغاتی متمرکز که در خدمت ترویج خواست و اراده‌ی قدرت بود. انقلابیون محتوای این دستگاه پرورشی را تغییر دادند و از آن برای ساختن انسان‌هایی با فرهنگ و نظام ارزشی تازه بهره بردند.

از جمله واژگان پربسامد آن سال‌ها در سخنان مسئولان و نخبگان سیاسی، دالِ «آینده‌سازان» بود. نشانه‌‌‌ای از رویاهای انقلاب و انقلابیون. این رویا که نسل جدید، نسلی که در آزمایشگاه فرهنگی حکومت اسلامی تربیت می‌شود، نسلی که به خاطر تربیت جدیدش «درست» می‌اندیشد و «درست» عمل می‌کند، آینده را آن‌گونه که انقلابیون می‌خواستند و اراده می‌کردند، خواهد ساخت. پس برای رسیدن به این رویا، نظام آموزشی و تبلیغی کشور وقف پرورش این «آینده‌سازان» شد. «ما» این آینده‌سازانیم؛ نسلی که این روزها، همراه انقلاب، قدم به میانسالی می‌گذارد.

کارل مانهایم ـ که نسل اجتماعی را به عنوان یک نیروی سیاسی و اجتماعی به دانش جامعه‌شناسی معرفی کرده است ـ می‌گوید که یک نسل اجتماعی تنها متشکل از افرادی که همزمان در بازه‌ی زمانی مشخصی به دنیا آمده‌اند، در دوره‌ی مشخصی زندگی می‌کنند و سپس می‌میرند، نیست. ویژگی متمایز کننده‌ی نسل اجتماعی از نسل زیست‌شناختی و نیز جمعیت شناختی، در شکل‌گیری ذهنیت فرهنگی مشترک میان کسانی است که از نظر زمانی و مکانی حیات اجتماعی‌ همسانی را تجربه می‌کنند.

نسلی که امروز پا به دهه‌ی چهارم زندگی‌اش می‌گذارد، در طول مهم‌ترین دوره‌ی شکل‌گیری شخصیت اعضایش، یعنی سال‌های جامعه‌پذیری، سال‌های کودکی و نوجوانی، مستقیمن در معرض پیام‌های ارزشی یک دستگاه تبیلغاتی و پرورشی متمرکز بوده است. همه‌ی اعضای این نسل ـ فارغ از جنس و طبقه‌ی اجتماعی و قوم و نژاد ـ در سال‌های کودکی و نوجوانی‌شان، مخاطب برنامه‌های تلویزیون دولتی ایران و به ویژه برنامه‌های مخصوص گروه سنی کودک و نوجوان بوده‌اند. همه‌ی آن‌ها ـ به ناگزیر ـ در مدرسه با نظام آموزشی و پرورشی همسانی پرورش یافته‌اند. شکل‌گیری شخصیت آنان، تحت تأثیر یک قدرت بیرونی برتر، با شکل خاصی از مفصل‌بندی گفتمانی عجین شده است. مفصل‌بندی‌ای که انقلابیون ایران از اسلام، از جامعه، از سیاست، از خوب و از بد، درست و نادرست ارایه داده‌اند.

شاید مقایسه‌ی میان فرم و محتوای برنامه‌های تلویزیونی ویژه‌ی کودکان، در دهه‌ی شصت و دهه‌ی نود، مقایسه‌ی پیام‌های ارایه شده، ارزش‌های منتقل شده، شخصیت‌های خوب و بد در برنامه‌های نمایشی و مواردی از این دست، بتواند تا حدی تفاوت‌های جامعه‌پذیری این دو نسل‌ را به ما نشان دهد.

جامعه‌پذیری متولدین سال‌های ابتدایی پس از انقلاب، در غیاب هر گونه راه جایگزین صورت می‌گرفت. در آن دوران، نه از صدها شبکه‌ی ماهواره‌ای با برنامه‌های رنگارنگ و پیام‌های گوناگون اثری بود، نه از شبکه‌ی اینترنت و نه از تنوع مدارس دولتی و غیر دولتی و تفاوت‌های آموزشی و پرورشی آن‌ها در شهرهای بزرگ و کوچک، در مدارس پایین شهر و بالای شهر. از زمانه‌ای حرف می‌زنیم که تنها یک راه وجود داشت، یک راه برای یافتن شخصیت اجتماعی، برای شناخت خوب و بد، درست و اشتباه.

این دستگاه متمرکز پرورشی و تبلیغی، این یگانه راه اجتماعی شدن، عاملی بود برای شکل‌گیری یک «نسل اجتماعی»، آن‌طور که مانهایم در نظر داشت. نسلی که با نظام ارزشی واحدی پرورش یافته بود و از این رو دنیا را در چارچوب این نظام ارزشی تفسیر می‌کرد و می‌فهمید. این فهم مشترک، که در طول حیات اجتماعی سی ساله‌ی این نسل با تجربه‌ی اجتماعی و سیاسی مشترک نیز عجین شد، عامل تمایز نسلی که امروز قدم به دهه‌ی چهارم زندگی‌اش می‌گذارد، با نسل‌های پیشین و پسینش‌ است.

پس از نسلی سخن می‌گوییم که یک پیکره‌ی اجتماعی واحد، یک واقعیت اجتماعی عینی و منحصر به فرد است. اعضای این نسل، چه دلداده‌ی نظام ارزشی یگانه‌ای باشند که با آن پرورش یافته‌اند، چه از آن کینه و نفرت به دل داشته باشند، نمی‌توانند زندگی و سرگذشت فردی خود را از سرگذشت جمعی این نسل جدا کنند. هر آن‌چه تک تک اعضای این نسل تجربه می‌کند و می‌اندیشد، پنهان یا آشکار، ربطی به سرگذشت جمعی این نسل دارد.

دستگاه متمرکز تبلیغاتی و پرورشی حکومت، ارزش‌هایی را در این نسل درونی ساخت که هم سویه‌های انقلابی داشت و هم سویه‌های مذهبی. در این گفتمان، هم اخلاق و پاکی و راستگویی و پاکدستی فضیلت بود، هم عدالت و جمع‌گرایی و میهن‌دوستی و ظلم‌ستیزی. نسل جدید ـ این «آینده‌سازان ایران اسلامی» ـ می‌بالیدند و به پیش می‌رفتند تا عدالت و اخلاق را محقق کنند و جامعه‌ای عادلانه و اخلاقی برای نسل‌های پس از خود بسازند. گویی در ذهن و خیال آنان فراخودی مشترک، ساخته شده از ارزش‌های بالا شکل گرفته بود که به آنان فرمان می‌راند و به پیش می‌راندشان. در آینده‌ی پیش روی این نسل تا اکنون، آنان همواره دست به گریبان این ارزش‌ها بودند؛ چه آن‌گاه که برای محقق کردنشان، چه آن‌گاه که برای واکنش نشان دادن به این ارزش‌ها و نفی‌شان دست به کوشش زده‌اند. اما، مثل همیشه، واقعیت اجتماعی چیزی متفاوت از آن‌چه آرمان‌پردازان و برنامه‌ریزان می‌پنداشتند، از آب درآمد.

تاریخ بیش از آن‌که ثمره‌ی اندیشه‌ی سیاست‌پردازان و «مهندسین فرهنگی» باشد، حاصل اتفاقات و تصادف‌هاست. در شکل‌گیری واقعیت اجتماعی پیش رو متغیرهای بی‌شمار دخیل‌اند. متغیرهایی که کنترل تأثیرات همه‌ی آن‌ها امری ناممکن است. حتا دقیق‌ترین برنامه‌ریزی‌ها نیز همیشه با پیامدهای پیش‌بینی نشده‌ای همراه‌اند که شناخت آن‌ها پیش از وقوع، خارج از توان و قدرت انسانی است. سرگذشت این نسل و رابطه‌اش با نسل پیش از خود نیز مصداقی از همین قاعده‌ی کلی است. آن‌که می‌خواهد تاریخ را به تسخیر خود درآورد، خود مسخر تاریخ خواهد شد. واقعیت آن است که نه این نسل و نه آن انقلاب، پس از گذشت سی سال آن‌چیزی نشدند که قرار بود باشند.

«آینده‌سازان» آماده بودند که در بستری «عادلانه» با حس و انگیزه‌ای «جمع‌گرایانه» و « میهن‌دوستانه»، «دست در دست هم، میهن خود را آباد کنند». نظام سیاسی جدید در ابتدا این بستر عادلانه را برای آنان فراهم آورد. توسعه‌ی نظام آموزشی به نحوی که هر فردی از هر جنس و طبقه و قومیتی بتواند با کسب علم و دانش یاری‌گر پیشرفت و آبادانی کشور باشد، از بارزترین دستاوردهای انقلاب اسلامی بود. اعضای این نسل موج گسترده‌ی تبلیغات را در آموزشگاه‌ها و رادیو و تلویزیون دولتی برای تحریک و تشویق نوجوانان به ادامه‌ی تحصیل و ورود به دانشگاه به یاد می‌آورند، تبلیغاتی که آنان را تشویق می‌کرد با کوشش خستگی‌ناپذیر در جهت علم‌اندوزی, برای خودشان، جامعه‌شان و نظام اسلامی آینده‌ای روشن بسازند، در چشم‌اندازی که «تعلیم و تعلم» در آن «عبادت» بود.

بخش‌های وسیعی از این نسل، امیدوارانه وارد رقابتی طاقت‌فرسا برای ورود به دانشگاه برای ساختن همان آینده‌ی روشنی شدند که به آن‌ها وعده داده شده بود و سال‌های جوانی خود را وقف رسیدن به آرزوهایی کردند که بی‌ارتباط به همان نظام ارزشی مشترک نبود. اما نتایج این فرایند گسترش آموزش عالی و افزایش دانشجویان که نسل مورد نظر ما بازیگر اصلی و اساسی آن بود، نه با نیات پیشین حکومت انقلابی تطابق یافت، نه با انگیزه‌ها و آمال نسلی که اکنون، بی امید و بی آرزو وارد دهه‌ی چهارم حیات اجتماعی‌اش می‌شود.

نسل آینده‌ساز با قرار گرفتن در محیط دانشگاه، به بازاندیشی در نظام ارزشی خود پرداخت، چیزی که برای حکومت انقلابیِ اکنون نهادمند شده، مطلوبیت نداشت؛ از سوی دیگر تلاش مستمر این نسل در ارتقای تحصیلی و دانشگاهی هم حاصلی جز ناکامی و ناامیدی برای اعضای آن نداشت. چرا که تغییر شرایط اجتماعی امکان‌های تبدیل این سرمایه‌های فرهنگی به سرمایه‌های اقتصادی و اجتماعی را از میان برده بود.

وضعیت در خصوص دیگر عناصر نظام ارزشی درونی شده در نهاد این نسل، ظرف سال‌های کودکی و نوجوانی، نیز بهتر و امیدوار کننده‌تر نبود. نسل آینده‌ساز با حیرتی بزرگ مشغول تماشای بی‌عدالتی به جای عدالت، بی اخلاقی به جای اخلاق‌مندی، خاص‌گرایی به جای جمع‌گرایی، فساد به جای پاکی و پاکدستی، دروغ به جای راستی و درستی و … است. نسل‌ آینده‌ساز این همه را در کردارهای نسلی به تماشا نشسته است که عامل و سیاستگذار و برنامه‌ریز تبلیغ این فضایل اجتماعی در سال‌های جامعه‌پذیری‌اش بود. حاصل این تناقض‌ها تنها ناکامی نسلی که با باور به فضیلت‌ها پرورش یافته، نیست؛ پیامد مهم‌تر و گسترده‌تر آشفته‌شدن فضای ارزشی کل جامعه با کمرنگ شدن عینی و روزمره‌ی آن ارزش‌های انقلابی ـ مذهبی و جایگزین شدن آن با نوعی آنومی اجتماعی پیشرفته و گسترده است.

نسل آینده‌ساز، که با باور به آینده‌ساز بودن خود پرورش یافت، تنها در صورتی می‌توانست نقش از پیش تعیین شده برای خود را ایفا کند که فرایند گردش نخبگان در جامعه به درستی تحقق می‌یافت. انسداد و نافرجام بودن همه‌ی مسیرهای ورود نسل جدید به جمع نخبگان ـ به ویژه نخبگان سیاسی ـ نیز جز ناکامی و یأس برای نسل آینده‌ساز به بار نیاورد.

در طول دو دهه‌ی گذشته، نسل آینده‌ساز کوشش‌های قابل توجهی برای استفاده از روزنه‌هایی که امیدی به اثربخشی آن‌ها می‌رفته، به کار بسته است. اما تلاش‌های این نسل ـ در کنار سایر نیروهای اجتماعی ـ برای تأثیرگذاری بر انتخابات سیاسی مختلف ـ که تنها راه موثر در تغییر شرایط موجود تلقی می‌شود ـ در یک برداشت کلی قرین موفقیت نبوده و ناکامی‌ای دیگر بر فهرست ناکامی‌های این نسل افزوده است.

نسل انقلابیون دیروز و نخبگان سیاسی امروز جامعه‌ی ایران، با مسدود کردن روند گردش نخبگان، اکنون خود را رویارو با نسلی می‌بینند که روزگاری بنا بود ادامه دهنده‌ی راه آن‌ها و «آینده‌ساز ایران اسلامی» باشد. اکنون ـ در شرایطی که آینده‌سازان دیروز، جوانی را پشت سر گذاشته و پا به میانسالی می‌گذارند ـ همه‌ی ابعاد واقعیت اجتماعی موجود در تضاد با همه‌ی عناصر آن نظام ارزشی است که در دوران جامعه‌پذیری به این نسل آموخته شده بود. نسل آینده‌ساز به این می‌اندیشد که اکنون اساساً آینده‌ای برای ساختن وجود ندارد. ناامیدی، افسردگی و ناکامی در کنار بیکاری و فقدان چشم‌اندازی روشن برای «آینده» آن هم در دهه‌ی چهارم زندگی، خلاصه‌ای از ثمره‌ی سرگذشت سی ساله‌ی نسلی است که نویسنده‌ی این یادداشت هم خود را جزیی از آن می‌داند. نسلی که طیف گسترده‌ای از آن حتا چشم‌انداز مطمئنی برای تشکیل خانواده و زندگی‌ای مستقل با حداقل امکانات مادی را نمی‌تواند برای خود تصور کند.

ما اکنون در آن «آینده»ی موعود زندگی می‌کنیم؛ در لحظه‌ی حالی که به آینده‌ی تصویر شده در تبلیغات سی سال پیش بی‌شباهت است. اما همه‌ی ما، اعضای این نسل، باید برای فهم آن‌چه بر ما گذشت، این تجربه‌ی جمعی را دوباره و چندباره مرور کنیم. تجربه‌ای که خود را تا اکنون، تا همین لحظه‌ی حال به سرگذشت‌های فردی ما تحمیل کرده است و تحمیل خواهد کرد.

با این همه اما شعله‌ی امید می‌تواند در سردترین و تاریک‌ترین دوران‌ها، جایی در قلب آدم‌ها زنده نگاه داشته شود. شاید آن انرژی جمعی، آن نیروی عظیم اراده که در طول همه‌ی سال‌های پشت سر گذاشته ما را به پیش می‌راند، نیرویی که درهای بسته، راه‌های مسدود مانع شکفتن و به بار نشستنش شد، در راه‌ها و مسیرهای تازه‌ای آزاد و شکوفا شود؛ و تاریخ به ما می‌گوید این شکوفایی ممکن است. نیروی اراده‌ی نسلی که با کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ شکسته شد، در دوران سیاه پس از کودتا در فضایی دیگر راه خود را یافت. مردان و زنان همان نسل را اکنون به عنوان رفیع‌ترین قله‌های شعر و ادبیات و هنر می‌شناسیم. شاید امروز هم دوباره نیروی فروخورده‌ی نسلی، راه گشایش و آزادی خود را در راه‌هایی تازه و پیش‌بینی نشده بیابد؛ یا شاید ـ لااقل ـ تجربه و تلاش نافرجام نسل آینده‌ساز، گشاینده‌ی راه‌ها و درهای بسته برای نسل‌های بعدی، نسل‌های نادیده باشد. باید شاد و خشنود باشیم که پس از ما نسل‌هایی سرشار از شور و شوق زندگی در راه‌اند.

این یادداشت در روزهایی نوشته می‌شود که خبر ناگوار خودکشی یکی از مردان همین نسل هنوز تازه است. کسی که او هم تازه قدم به دهه‌ی چهارم زندگی‌اش گذاشته بود، دانشجوی دکتری در دانشگاه تهران بود اما ترجیح داد به دفتر رئیس دانشکده‌اش برود و آن‌جا با زندگی خداحافظی کند. مرگ او و ده‌ها تن مثل او پیامی برای ما سی ساله‌هاست. پیامی که شاید مرور دوباره‌ی روایت این یادداشت می‌توانست کمی آشکارترش کند. بی آن‌که آن شادروان ناکام را بشناسم، این یادداشت را به او و همه‌ی آن‌ها که زیر بار رنجی که می‌بریم بی‌طاقت شده‌اند، تقدیم می‌کنم.

بازنشر: رادیو زمانه