کذب محض است!

راستش هیچ انتظار نداشتم انتشار یادداشتی کوتاه در وبلاگی متروک باعث این همه واکنش‌ها و تنش‌های عجیب و غریب شود. ما داریم از واقعیتی حرف می‌زنیم که از فرط ساده بودن بدیهی به نظر می‌رسد: موقعیت‌های شغلی محدود و متقاضیان بسیار، بی شک و تردید، پای باندها و گروه‌هایی را که در پی تصاحب بیشترین منافع برای خود و پیروانشان هستند، به فرایند پرنقص جذب هیأت علمی باز می‌کند؛ و اگر این باندها و گروه‌ها دستی هم در سیاست و قدرت داشته باشند، فساد رشد می‌کند. این موضوع ساده چیزی است که «آدم‌معمولی‌ها» خوب می‌فهمند چون (نه فقط در فرایند جذب هیأت علمی که فقط عده‌ی قلیلی از جامعه درگیر آن‌اند، بلکه) به صورت روزمره، هر جا که پای منابع و منافعی در میان است، با آن مواجه‌اند. بنابراین، بی‌آن‌که بخواهم به کسی جسارتی بکنم، باید بگویم اگر این واقعیت ساده را نمی‌فهمید، به جایگاه اجتماعی‌تان توجه کنید. تداوم و تکرار این وضع اعتماد مردم را به نظام رسمی کشور مخدوش می‌کند (بخوانید کرده است).

امروز یکی از مسئولان پژوهشگاه علوم انسانی با من تماس گرفتند. اگر ملاحظات اخلاقی اجازه می‌داد دوست داشتم محتوای این گفتگو را منتشر کنم، اما این کار را نخواهم کرد. از میان گفتگوها آن‌چه دوست داشتند به گوش همه برسد این بود که پژوهشگاه قویاً و مؤکداً جریانی را که من از کانال تلگرامی عضو هیأت علمی پژوهشگاه نقل کرده‌ام، تکذیب می‌کند. من این تکذیب را باور می‌کنم و منتظر می‌شوم که ببینم پایان داستان چه می‌شود.

تأکید می‌کنم که پژوهشگاه موضوع را تکذیب کرده و اصل بر همین تکذیب پژوهشگاه است. مخاطب مستقیم این تأکید کسانی هستند که دوست دارند برای اضافه کردن پیازداغ ماجرا، نقل قول‌های این وبلاگ شخصی متروک از منبعی دیگر را به عنوان سند جرایم نگارنده‌اش در اختیار رؤسایشان بگذارند. اما فقط برای رفع اتهاماتی که ظرف این روز پرتنش متوجه من شده است، باید چند نکته را عرض کنم با این توضیح که مخاطب بندهای زیر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نیست، حرف‌هایی است برای روشن کردن افکار عمومی و البته برای آن‌هایی که خودشان می‌دانند.

۱- من به هیچ وجه اتهامی را متوجه پژوهشگاه نکرده‌ام. یادداشت قبل حاوی نقل قول مستقیم من از عضو هیأت علمی پژوهشگاه است. تا آن‌جا که به پژوهشگاه علوم انسانی مربوط می‌شود، باقی یادداشت هیچ ادعایی بیش از آن‌چه در نقل قول مستقیم آمده ندارد. یادداشت ایشان درباره‌ی تحمیل عضو هیأت علمی به پژوهشگاه، پیش از انتشار در وبلاگ من که به زور سالی 100 نفر بازدیدکننده دارد و در کانال تلگرامی‌ام که فقط 60 عضو دارد، در یک خبرگزاری رسمی و ده‌ها گروه و کانال تلگرامی و اکانت‌های بسیاری در شبکه‌های اجتماعی بازنشر شده است.

اما جالب است بدانید که من پیش از آن‌که این نقل قول مستقیم را ـ باوجود آن همه بازتاب ـ در وبلاگم منتشر کنم، نظر دو عضو گروه مطالعات اجتماعی پژوهشگاه را درباره‌ی ادعای مطرح شده پرسیدم. هر دو مدعیات مذکور را با اطمینان تأیید کردند (هویت این دو را هرگز فاش نخواهم کرد). تأکید می‌کنم که اصل بر تکذیب پژوهشگاه است. اما عجیب است که نیمی از اعضای یک دپارتمان در تأیید یک «دروغ» با هم اتفاق نظر دارند.

اگر یک بار دیگر به واقعیت‌هایی که در بند بالا آوردم توجه کنید، حتماً این سوال برایتان پیش می‌آید که بین این همه بازتاب و سر و صدا چرا یقه‌ی نویسنده‌ی یک‌لاقبای این وبلاگ متروک را گرفته‌اند؟ پاسخ پیش کسانی است که امروز یادداشت قبلی را به عنوان هجمه‌ای ناجوانمردانه به پژوهشگاه، پیراهن عثمان کردند.

2- من به هیچ وجه اهل شلوغ‌کاری و چیزی که به آن «حاشیه‌سازی» می‌گویند، نیستم. راستش گاهی آرزو می‌کنم که کاش کمی اجتماعی‌تر بودم. جیغ‌جیغ و شلوغ‌‌پلوغی مضطربم می‌کند. گفتم که دوستان دارند پیازداغ قضیه را به شکلی هدفمند زیاد می‌کنند، اما همین چیزهایی هم که نوشته‌ام نشانه‌ی این است که کارد برای آدمی که اصلاً حوصله‌ و انرژی فعالیت مدنی ندارد هم به استخوان رسیده. مسئله پژوهشگاه علوم انسانی نیست. من با استناد به کلام شفاهی مسئول محترم پژوهشگاه می‌گویم که کل آن‌چه از قول عضو محترم هیأت علمی در یادداشت قبل آورده شده، کذب محض است. اما خنده‌دار نیست که بگوییم در جریان جذب هیأت علمی (و جریان‌های مشابه) سفارش و اعمال فشار و لابی‌بازی‌ای در کار نیست؟ با این ده‌ها داستانی که ما آدم‌معمولی‌ها می‌دانیم از پایمال شدن حق بااستعدادترین جوانان این کشور به جرم این‌که در هیچ تیم و دسته و باندی نیستند، چه باید کرد؟ با این آدم‌ها که زمان داستان‌هاشان را با خود می‌برد و رنجشان در هیچ تاریخی ثبت نخواهد شد، چه باید کرد؟ به روایت کردن این داستان‌ها نیازمندیم، اما روان ترس‌خورده و تحقیرشده‌‌‌مان نمی‌گذارد راوی قصه‌های خودمان باشیم.

3- من با هیچ‌کس در این جریان خصومت و عداوت شخصی ندارم. از قضا شاید برخی از نام‌هایی را که شایعه‌پردازان در این مورد بر سر زبان انداخته‌اند، شایسته‌تر از بسیاری اعضای حال حاضر هیأت علمی می‌دانم. اگر دوستان به جای تأکید و تمرکز بر آن بندهای اول، به کل یادداشت توجه می‌کردند، روشن می‌شد که حرف نوشته چیز دیگری است. من فقط نقل قول را به عنوان مصداقی بر ایده‌های اصلی یادداشت آورده بودم.

4- از این نمد قرار نیست کلاهی برای من دوخته شود. با پیش آمدن غائله‌ی اخیر، واقعاً هیچ چشم‌اندازی برای استخدام یا هر فایده‌ی شخصی دیگری در ذهن ندارم. اتفاقاً امروز پیغام‌های مهربانانه‌ی تهدید دوستان هم رسید. نمی‌دانم چرا ما را در آستانه‌ی چهل‌سالگی کودکان خردسال تصور می‌کنید. زندگی ما همین‌طور که تا حالا گذشته، از این پس هم خواهد گذشت. یازده سال است من و همسرم با درآمد بخور و نمیر تحقیق و پژوهش و نوشتن و ترجمه زندگی می‌کنیم. از این به بعد هم خدا بزرگ است. بعید است از شما که دنیای بزرگ خودتان را با دنیای کوچک ما آدم‌معمولی‌ها مقایسه کنید. اما نکته‌ی عجیب و سؤال‌برانگیز، این همه دستپاچگی و پیغام و پسغام به خاطر بازنشر حرف‌هایی است که قبلاً در جای دیگری منتشر شده و سر و صدایش را هم کرده است.

تنها چیزی که ما از وزارت علوم و همه‌ی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی در جریان جذب هیأت علمی می‌خواهیم، شفافیت است. این که همه بدانند هر عضو تازه‌استخدام‌شده طی چه فرایندی، در رقابت با چه کسانی، با چه معیارهایی و توسط چه کسانی انتخاب و تأیید شده است. این شفافیت همان‌قدر به نفع من خواهد بود که به نفع همه‌ی آدم‌معمولی‌های سخت‌کوش کشور. این برای من پایان ماجراست.
امیدوارم آن‌ها که باید، صدای آدم‌معمولی‌ها را بشنوند.

خیل بی‌شمار «آدم‌معمولی‌ها»

1

آقای سید جواد میری، که جامعه‌شناس و عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است، تازگی در کانال تلگرامی‌اش چند خط درباره‌ی جریان جذب هیأت علمی در این پژوهشگاه نوشته است:

… من متوجه شدم تمامی متقاضیان که برای مصاحبه پذیرفته شده اند، همگی معلق شده اند تا یک نفر که توسط لابی اصلاح طلبان به صورت غیر قانونی به پژوهشگاه تحمیل شده است استخدام گردد. در حالیکه در بین متقاضیان من افرادی را میشناسم که دارای دو دکتری در علوم اجتماعی و زبانشناسی هستند و تالیفات بیشماری دارند اما نه اصولگرا هستند و نه اصلاح طلب! حال این متقاضیان باید حذف شوند تا کسی که “پارتی کلفت” دارد وارد پژوهشگاه شود. جالب تر اینکه برای موجه کردن پارتی بازی خویش، هیئت پنج نفره ای هم در جذب ساخته اند و همگی از دانشگاه تهران هستند و شگفت انگیزترین بخش داستان این است که هیچ فردی از پژوهشکده مطالعات اجتماعی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی که من در آن مشغولم برای ارزیابی علمی این متقاضی خاص وجود ندارد. حال پرسش اینجاست که ما با این اصلاح طلبی که مردم را فراموش کرده است و فقط تیم خود را می بیند چگونه به جامعه مدنی توانیم رسید؟ تبعیض اصلاح طلبی با تبعیض اصولگرایی هیچ تفاوتی ندارد. هر دو زشت و ناعادلانه است و من به عنوان یک شهروند این عمل ناپسند را محکوم می نمایم.

من هم یکی از آن‌ متقاضیان بخت‌برگشته‌ای بودم که پژوهشگاه علوم انسانی، ظاهرن پیش از آن‌که پای آقازاده‌های نسبی و سببی به میان بیاید، با آن‌ها تماس گرفت که بیایید برنامه‌ی پژوهشی‌تان را بدهید و مدارکتان را آماده کنید برای مصاحبه. مع‌الاسف آقای اصلاح‌طلب حوصله‌ی رعایت ضوابط و قواعد احمقانه‌ی استخدام را نداشت و می‌خواست در اسرع وقت، با جلوس بر صندلی عضویت در هیأت علمی، اصلاح‌گری‌اش را آغاز کند. این بود که زد زیر کاسه‌کوزه‌ی ما و بازی را به هم ریخت و نشد که ما دست کم با رعایت ظواهرِ بازیِ جوانمردانه شکست بخوریم.  زورش می‌رسید، بازی را تعطیل کرد.

از قضا تعداد جایگاه‌های شغلی محدود است و تعداد دکترهای «اصلاح»طلب و «اصول‌»گرا به نسبت این جایگاه‌ها بسیار. اوضاع در دانشگاه فلان و پژوهشگاه بهمان هم همین است و تا بستگان سببی و نسبی این دو قبیله‌ی والامقام بخواهند به حق و حقوقشان از جایگاه‌های استخدامی برسند، جایی برای ما آدم‌معمولی‌ها ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ باقی نمی‌ماند. اما ما آدم‌معمولی‌ها از زندگی در این کشور آموخته‌ایم که پوستمان کلفت باشد. سال‌هاست عادت کرده‌ایم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، شاهد و ناظر ادامه‌ی سریال تقسیم غنایم بین دو قبیله باشیم و در زندگی‌های فردی‌مان برای بقا بجنگیم. پس آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! ما همچنان هستیم. در یک جایی که شما از آن بالا کم و کوچک می‌بیندش، زنده‌ایم و ادامه می‌دهیم به این سختی و تلخی مکرر و مداومی که اسمش زندگی است.

وزارت علوم و دانشگاه‌ها ضوابط و فرایندهای مشخصی برای جذب هیأت علمی تعیین کرده‌اند  که لابد بناست در آن هر کس به تناسب شایستگی‌اش فرصت انتخاب‌شدن داشته باشد، اما ظاهرن اعضای قبیله‌ی «اصلاح» و «اصول» بیرون از دایره‌ی قاعده ایستاده‌اند. «قانون» برای ما آدم‌معمولی‌هاست ـ ما که نه اصلاح‌طلبیم، نه اصول‌گرا ـ اما جان‌سختیم و با علم به فرودستی‌مان،‌صبور و خشمگین، ادامه می‌دهیم.

با این همه، چیزی هست که بیش از این فرودستیِ روزمره و نهادی‌شده باعث آزار من ـ و شاید بعضی از آدم‌معمولی‌های دیگر ـ می‌شود: این‌که آقای «اصلاح»طلب ـ همان کسی که وقتی پای منافع فردی و خانوادگی و قبیله‌ای خودش به میان می‌آید، بی‌درنگ همه‌ی قواعد و قوانین را دور می‌زند، و شفافیت و دموکراسی و شایسته‌سالاری موقتن از حافظه‌ی مبارکش پاک می‌شود ـ همان آقای «اصلاح»طلب، در سخنرانی و روزنامه و مجله و شبکه‌ی اجتماعی مدام ورد قانون‌مداری و دموکراسی و شفافیت و شایسته‌سالاری می‌خواند. و یا ـ چه فرق می‌کند ـ همان آقای «اصول»گرای تا خرخره غرق در اقیانوس رانت، مدام در همان جاها که گفتم ذکرش «عدالت عدالت» است.

آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول»گرا! اگر باعث تکدرتان نمی‌شود باید بگویم چیزی که گاهی ما آدم‌معمولی‌ها را کمی آزرده‌خاطر می‌کند این است که چرا آن دهان گشادتان را نمی‌بندید؟ سرتاپای این مملکت را عفونت تظاهر و ریاکاری‌تان گرفته، چرا خودتان از گند این تعفن بالا نمی‌آورید؟


2

پنجره‌ی اتاق خانه‌ی ما در یکی از کوچه‌های خیابان بهار به سطل زباله باز می‌شود، یکی از این سطل آشغال‌های بزرگ شهرداری. احمدآقا هر روز دم غروب می‌آید روبروی پنجره‌ی ما سطل زباله را کج می‌کند و تا کمر خم می‌شود آن تو. چیزهایی برمی‌دارد، کیسه‌اش را پر می‌کند و می‌رود. گاهی وقت‌ها که کوچه خلوت باشد، می‌نشیند همان کنار سطل زباله، روبروی پنجره، سیگاری چیزی دود می‌کند. احمدآقا من را نمی‌شناسد. من اسمش را یک بار که دوست زباله‌گردش صداش می‌کرد، یاد گرفتم. شده است توی کوچه از جلوی هم رد شویم. فقط زیرچشمی به هم نگاه می‌کنیم. گمان می‌کنم او از من نفرت دارد، من از او هراس. توی این دنیای بزرگ هیچ چیز من و احمدآقا را به هم وصل نمی‌کند، جز یک ویژگی کوچک و کم‌اهمیت: ما ـ من و احمدآقا ـ  هر دو بیرونِ دعوای اصلاح‌طلب و اصول‌گرا بر سر غنایمیم. هر دو، در جایگاه‌های متفاوتی، از خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌هاییم.

آقای «اصلاح‌طلب»، آقای «اصول»گرا! خبر خوب برای شما این است که ما ـ من و احمدآقا و خیل بی‌شمار آدم‌معمولی‌ها ـ به دشواری خواهیم توانست نفرت و هراسمان، سوءظنمان را از هم کنار بگذاریم، کنارآمدنمان با هم سخت است. اما اگر یک روز این اتفاق بیفتد، اگر یک روز بتوانیم به‌جای زیرچشمی همدیگر را پاییدن، برادرانه توی چشم‌های هم نگاه کنیم… آقای «اصلاح»طلب، آقای «اصول‌»گرا! فکرش هم باید پشت شما را بلرزاند.

رؤیای صدرنشینی

مواجهه‌ی مستقیم ایرانیان با غرب در قرن نوزدهم میلادی آثاری تکان‌دهنده بر جریان حیات فردی و اجتماعی ایرانیان برجانهاد. از آن پس داغ «عقب‌ماندگی» بر پیشانی ایران و ایرانیان خورد و حس تحقیرآمیز شکست (به ویژه در رویارویی نظامی) در برابر دنیای جدید، بسیاری از ایرانیان را به جستجوی راه چاره واداشت. رؤیای بنیان نهادن نظم و نظامی جدید ـ نظامی که گویی تحققش مردم این سرزمین را دوباره بر صدر می‌نشانید و درمانی برای جراحت‌های عقب‌ماندگی بود ـ ذهن و زبان نخبگان ایرانی را به خود مشغول کرد. تحقق این رویا تنها از مسیر «سیاست» می‌گذشت. واژه‌ای قدیمی در فرهنگ فارسی‌زبانان، اما این‌بار در مفهوم و معنایی نو که با محقق ساختن آن رویا ارتباط مستقیم داشت. کشف قلمرو سیاست به عنوان قلمرویی برای بازسازی و بازآرایی جامعه، برای برانداختن نظم کهنه و پی افکندن نظم نو، یکی از مهم‌ترین جنبه‌های تولد مدرنیته در ایران بود.

سیاست قلمرویی بود برای کنش خلاق و آزاد و خودآیین انسان تا به پا خیزد، روی پاهای خودش بایستد و فارغ از ترس‌ها و محدودیت‌های همه‌ی آن‌چه با نام «سنت» شناخته می‌شد، دنیایی مطابق خواسته‌ها و آرمان‌ها و ایده‌آل‌های خود بسازد. پس از تجربه‌ی ناکام مشروطه‌خواهی در واقعیت بخشیدن به این رویا، شکل‌گیری دولتی مقتدر، در جایگاهی فراتر از آشوب رقابت‌ها و تنازعات مشروطیت، آرزوی بسیاری از روشنفکران ترقی‌خواه ایرانی بود. دولتی که با به دست گرفتن ابتکار عمل در قلمرو سیاست، عامل اصلی پر کردن شکاف‌ها و درنوردیدن فاصله‌ها میان ایران و غرب باشد؛ تا نظم و نظام کهنه را در عمل برچیند و آن را با نظم و نظام نو جایگزین کند و به آن رویای نخستین جامه‌ی واقعیت بپوشاند. برآمدن دولت پهلوی در نگاه بسیاری از روشنفکران و ترقی‌خواهان ایرانی، منادی برآورده شدن این آرزو بود.

پروژه‌ی مدرن کردن ایران، از ابتدا پروژه‌ای سیاسی بود و نهاد دانشگاه در ایران از همان آغاز بر بنیان و بستری سیاسی متولد شد و بالید. ساختن نظام جدید در ایران مستلزم تأسیس بسیاری نهادهای مدرن به سبک اروپایی ـ و از جمله دانشگاه ـ بود. دانشگاه ایرانی نهادی بود در خدمت دولت که باید نقش و کارکردی در محدوده‌ی خواست‌ها و نیازهای فرم جدید دولت ایرانی بر عهده می‌گرفت؛ و دولت رفته رفته تبدیل به ماشینی عظیم می‌شد که مهم‌ترین کارکردش تغییر جامعه، برانداختن نظم قدیمی و بنیان نهادن نظم نوین بود. دولت جدید برای رسیدن به این خواست بزرگ نیاز به کارگزارانی جدید داشت و دانشگاه بنا بود کانون تربیت این کارگزاران باشد.

دانشگاه ـ مطابق انتظار دولت ـ به بستر شکل‌گیری نیروی اجتماعی نوینی در ساختار جامعه‌ی ایرانی تبدیل شد؛ نیرویی اجتماعی که نظراً با ترقی‌خواهی و پیشرفت‌طلبی‌اش و عملاً با توانایی‌اش در ایفای نقش کارگزاری دولت در دستگاه بوروکراسی‌ای که روز به روز عظیم‌تر و گسترده‌تر می‌شد، می‌توانست یاری‌گر دولت در تحقق بخشیدن به رویای دگرگونی ایران باشد.

دانشگاه بنا بود نهادی در خدمت خواست و اراده‌ی دولت و فراهم کننده‌ی نیروهای اجتماعی پشتیبان پروژه‌ی نوسازی ایران باشد، اما به  زودی دانشگاه و دانشگاهیان از محدوده‌ی طرح و برنامه‌های از پیش تعیین شده فراتر رفتند. مثل همیشه، پیامدهای پیش‌بینی نشده‌‌ي تأسیس نهاد جدید، گریبان دولت ـ عامل انحصاری دگرگونی جامعه و مؤسس نهاد دانشگاه در ایران ـ را گرفت. مسئولیت دانشگاه‌ها آموختن علم و فرهنگ مدرن به جوانان ایرانی و ساختن انسان‌های «مدرن» همسو با پروژه‌ی مدرن‌سازی ایران بود، اما آن‌چه در نگرش به مدرنیته از چشم دولت پنهان ماند،‌ یا ـ به عبارت بهتر ـ قدرت سیاسی مایل نبود با جدیت به آن بنگرد و جایی در پروژه‌ی مدرن‌سازی ایران برای آن در نظر گیرد، دوگانگی و دو سویگی مدرنیته بود.

مدرنیته از یکسو سازمان‌دهی مجدد جامعه و برساختن نظمی نوین در قالب نهادهای اجتماعی است؛ نظمی که خواستار به انضباط درآوردن همه‌ی اجزای ساختار اجتماعی و در پی تفوق اراده‌ی «مترقی» خود بر همه‌ی ارکان جامعه و بر همه‌ی دیگر خواست‌ها ـ از جمله خواست‌های «سنتی» ـ است. از سوی دیگر مدرنیته مشوق رهایی از همه‌ی انواع قیدها و بندها و مروج جستجوی بی‌پایان «آزادی» است. آزادی و انضباط دو روی تاریخ مدرنیته در جهان‌اند. در ایران اما خواست و محرک اصلی دولت‌های مدرن، همواره آفریدن مدرنیته‌ای انضباطی بوده است. مدرنیته‌ای که تاب تحمل گوناگونی و تکثر را ندارد و تنها مایل است جامعه را در راستای مسیری از پیش تعیین شده و به دست (و در خدمت اراده‌ی) فرد یا افرادی مشخص که «حقیقت ترقی» (و یا تعالی)  جامعه را می‌دانند، سازمان‌دهی کند و به نظم درآورد.

دانشگاه ایرانی، به خواست قدرت سیاسی و با هدف کمک به تحقق مدرنیته‌ی انضباطی دولت در ایران پدید آمد. در این ساختار دانشگاه باید مطیع امر قدرت سیاسی می‌بود و تنها به انجام مسئولیت‌های محوله از سوی دولت می‌پرداخت، اما تربیت مدرن نیروهای اجتماعی جدیدی که در دانشگاه پرورش یافتند، به آن‌ها میل رهایی از قید و بندها و در ذهن پروریدن خیال آزادی را نیز آموخت.

نیروی اجتماعی‌ای که بنابود نقش همراه و مقوم پروژه‌ی نوسازی دولتی را در جامعه‌ی ایران ایفا کند، به زودی ـ و به ویژه با آغاز دوره‌ی پهلوی دوم ـ به یکی از مخالفین سرسخت قدرت سیاسی مرکزی و دانشگاه به یکی از سنگرهای اصلی مبارزه با رژیم سیاسی تبدیل شد. دانشگاهیان اگرچه به توسعه‌ی اقتصادی و صنعتی به عنوان اجزای اصلی پروژه‌ی مدرن‌سازی دولتی روی خوش نشان می‌دادند، اما همزمان خواستار رهایی از فشارها و قیود پدرسالارانه‌ی دولت بودند. فرهنگ مدرنی که دانشگاهیان در آن پرورش یافته بودند، در نهاد آنان جوانه‌های میل به حاکمیت بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی خویش و رهایی از سلطه‌ی قدرت سیاسی را کاشته بود.

دانشگاه و دانشگاهیان ایرانی، در جنبشی که به پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ شمسی منجر شد، نقشی فعال ایفا کردند. با پیروزی انقلاب اسلامی امیدهای این نیروی اجتماعی نوپا در ساختار اجتماعی ایران، به رهایی از قیمومیت پدرسالارانه‌ی دولت قوت گرفت. با این وجود، چالش و کشمکش میان دولت و دانشگاه با تثبیت ساختار نهادی حکومت جمهوری اسلامی تداوم یافت.

تثبیت دولت جدید در جامعه‌ی ایران، اگرچه حاکی از بروز گسستی ایدئولوژیک در تاریخ سیاسی ایران معاصر بود، اما تحولی بنیادی در الگوی مدرنیته‌ی ایرانی به وجود نیاورد. دولت همچنان خود را یگانه عامل مشروع بازسازی و سازماندهی مجدد همه‌ی ارکان فرهنگی و نهادی جامعه می‌دانست. دگرگونی تنها در اهداف و آرمان‌ها و به عبارت دیگر در جهت و رویکرد تغییر اجتماعی اتفاق افتاد نه در مکانیزم‌های تحول اجتماعی. تنها مکانیزم مشروع دگرگونی اجتماعی همچنان اعمال قدرت دولت مرکزی برای تغییر جامعه از وضع موجود به وضع آرمانی بود. در ایران پس از انقلاب اگرچه مضمون و محتوای وضع آرمانی از رویکرد «غرب‌گرایانه»‌ی دولت پهلوی به رویکردی «اسلامی ـ ایرانی» تبدیل شد، اما ساختار کلی مناسبات دولت و جامعه از الگوی مدرنیته‌ی انضباطی فراتر نرفت و این خود عامل مهمی بود که مخالفت بسیاری از دانشگاهیان را برمی‌انگیخت.

دولت‌های مدرن در تاریخ معاصر ایران همواره به دانشگاه همچون ابزاری برای تحقق برنامه‌های سیاسی و فرهنگی مورد نظر خود نگریسته‌اند. دولت پهلوی با همین ایده‌ی اولیه به تأسیس و گسترش نظام دانشگاهی در ایران پرداخت و دولت جمهوری اسلامی ـ شاید به دلیل کم‌اعتمادی به نهادهای دانشگاهی موجود ـ اقدام به تأسیس نهادهای دانشگاهی جدیدی کرد تا کارگزاران اجتماعی متناسب با جهت‌گیری‌های فرهنگی و سیاسی خود را برای تغییر جامعه تربیت کند. رابطه‌ی دانشگاه با دولت در طول این دهه‌ها آمیزه‌ای از وضعیت‌های متناقض همکاری، ضدیت، وابستگی، بی‌اعتمادی و سرکشی بوده است و این وضعیت تناقض‌آمیز بیش از هر چیز به توسعه‌ و شکوفایی دانشگاه به عنوان نهادی مستقل، شاداب و نوآور که بناست پاسخ‌های عمیق و مستدل برای پرسش‌های بنیادی و کاربردی جامعه بیابد، آسیب زده است.

خروج از این وضعیت نامطلوب بیش از هر چیز مستلزم بازتعریف ماهیت، جایگاه و کارکردهای دانشگاه در ایران، از نهادی وابسته که مأموریت اجرای خواست‌های قدرت سیاسی را در ساختار نهادی مدرنیته‌ی انضباطی بر عهده دارد، به نهادی مستقل و پویا است که مسئولیت مهم جستجوی آزاد حقیقت، بررسی موشکافانه و پاسخگویی مستند به مسایل جامعه‌ را در همه‌ی ابعاد و حوزه‌ها بر دوش می‌کشد.

منتشر شده در شماره‌ی اول از دوره‌ی جدید انتشار فصل‌نامه‌ي برگ فرهنگ

جامعه شناسی های بی ربط

جامعه‌شناسی در اروپای اواخر قرن نوزدهم در لحظاتی متولد شد که جامعه‌ی اروپایی دستخوش تحولی بنیانی بود. مدرنیته با همه‌ی تجلیات ذهنی و عینی‌اش با شتاب به پیش می‌رفت و فراگیری باور به فردیت، پیوندهای جمعی استوار را دود می‌کرد و به هوا می‌فرستاد. جامعه‌شناسانِ نخستین به ویژه آگوست کنت و امیل دورکیم در چنین زمانه‌ی آشفته‌ای زیستند و حوزه‌ی فکری‌ای را پایه‌گذاری کردند که جامعه‌شناسی نام گرفت.

کنت، دورکیم و از وجهی دیگر وبر، زیمل و مارکس دلمشغول تحولات ساختاری جامعه‌ی خویش و به دنبال آن فهم نظم و انتظام این تحولات در قالب آفرینش تئوری‌های جامعه‌شناسانه بودند. جامعه‌شناسی هم خود برآمده از این تحولات بود و هم واکنشی به آن و به همین اعتبار جامعه‌شناسی دانشی است مربوط به جامعه‌ای که آن را «جامعه‌ی مدرن» نامیده‌اند.

پس جامعه‌شناسی از متن تحولات تاریخی اروپا برآمد و در همان چارچوب و زمینه واجد سرگذشت و معنا بود. جامعه‌شناسان اندیشه‌هایی را پروردند که هر یک تلاشی بود برای فهم و تبیین آن‌چه در تاریخ غرب می‌گذشت و به رغم داعیه‌های پوزیتیویستی، آنان نه بر تاریخ که در تاریخ می‌اندیشیدند.

امروز تفکر جامعه‌شناسانه در غرب همچنان به حیات خویش ادامه می‌دهد و طبیعی است که متناسب با سیر تغییرات و تحولات جوامع غربی، دچار تغییرات گسترده شده است. هر آن‌چه از جامعه‌شناسی امروزین برمی‌آید تنها در فرایند تاریخ عینی و تاریخ اندیشه‌ی غربی واجد معناست. فهم دعاوی پست مدرن تنها با فهم این‌که مدرنیته چیست و در متن زمانی ـ مکانی خود به چه معناست، امکان دارد و چنین است فهم مفهوم جامعه‌ی پساصنعتی، جنبش‌های جدید اجتماعی و مفاهیم بسیار زیاد مانند آن‌ها. حتا باید از این فراتر رفت و گفت اندیشه‌های پسا استعماری نیز تنها در متن فرایند تحولات جامعه‌ی غربی و اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی متناظر با آن قابل درک است (اما پرداختن به آن فرصت و مجالی دیگر می‌طلبد).

جامعه‌شناسی در ایران

اما جامعه‌شناسی در ایران سرگذشتی دیگر دارد. تقارن جامعه‌شناسی با مدرنیته در غرب ایجاب می‌کند که برای بررسی سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران، به سرآغاز آشنایی ایرانیان با اندیشه‌ی مدرن بازگردیم. غالبن تلاش روشنفکران عصر مشروطه را نخستین کوشش‌ها در آشنایی ایرانیان با تفکر مدرن دانسته‌اند. نخستین و مهم‌ترین تفاوت‌ها میان تجربه‌ی علوم اجتماعی در ایران و غرب را باید در همین نقطه‌های آغازین آشنایی ایرانیان با اندیشه‌های مدرن جست.

اگر مدرنیته در اروپا حاصل فرایندهای تاریخی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی بود و اگر جامعه‌شناسی در غرب در عین حال هم واکنش به پیامدهای مدرنیته و هم برآمده از آن بود، مدرنیته در ایران و برای روشنفکران ایرانی آرمانی بود که باید به دست می‌آمد. آرمانی که بیشتر سیاسی بود تا اجتماعی و فرهنگی؛ از جمله انگیزه‌های مهم روشنفکران عصر مشروطه برای جستجوی اندیشه‌های مدرن اروپایی، احساس نامطلوب نارضایتی از ناکارآمدی حکومت قاجاریه بود و به همین دلیل آنان تلاش روشنفکرانه‌ی خود را بیش‌تر مصروف اصلاح و تغییر سیاست و حکومت کردند.

پس اندیشه‌ی مدرن در ایران نه تلاشی برای فهم و تبیین تاریخ که کوششی برای تغییر آن بود و از این رو بیهوده نیست که نخستین حاملان اندیشه‌ی مدرن در ایران روشنفکران بودند ـ کسانی که اندیشه را با کنشگری سیاسی و اجتماعی می‌آمیزند ـ نه عالمان و فلاسفه.

سرگذشت جامعه‌شناسی در ایران نمی‌تواند، جدا و منفک از سرگذشت اندیشه‌ی مدرن در این سرزمین باشد. مدرنیته در ایران، این‌چنین شناخته شد و تأسیس رشته‌های تخصصی علوم اجتماعی در دانشگاه‌های ایران در دوره‌های بعدی را نمی‌توان منفک از این فرایند شناخت.

جامعه‌شناسی در غرب می‌کوشید شناختی دقیق و نظری از تحولات جامعه‌ی اروپایی به دست آورد. در این معنا هدف جامعه‌شناسی فهم، تبیین و تا آن‌جا که می‌شد پیش‌بینی تحولات اجتماعی بود. حاصل این تلاش تئوری‌هایی بودند که به سؤالاتی از این دست پاسخ می‌دادند: جامعه چیست؟ چگونه کار می‌کند؟ چگونه تغییر می‌کند؟ آیا نظمی بر تحولات آن حاکم است و … . جامعه‌شناسان با نگاه به گذشته‌ی جامعه‌ی اروپایی می‌کوشیدند نظم و انتظام حاکم بر وضعیت موجود آن را کشف کنند و روند تحولات آینده را بر اساس آن بفهمند یا آینده‌ی مطلوب را برای چنین جامعه‌ای ترسیم کنند، اما این تصویر آرمانی از آینده نیز (همچون جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی مارکس) بر پایه و اساس فهم وضعیت موجود این جوامع و تبیین چرایی و چگونگی آن امکان‌پذیر می‌شد.

در ایران و جامعه‌شناسی ایران اما خودِ «مدرن شدن» آرمان و آرزو بود و خواندن و برگردان متون نظری اندیشمندان مدرن به فارسی بخشی از این سودا را تشکیل می‌داد. اما همان‌طور که گفته شد این تئوری‌ها پیوندهای اساسی و پایدار با متن و موقعیت زمانی و مکانی خود داشتند. آن‌ها اساسن برای فهم و تبیین جامعه‌ی مدرن غربی ساخته شده بودند و جدا کردن آن‌ها از زمینه‌ی تاریخی ـ اجتماعی‌شان، پیامدهای غریبی برای اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه در ایران و بسیاری از جوامع غیر اروپایی دیگر داشت.

ساده است که مارکسیسم، لیبرالیسم یا مکاتب مشابه این دو با جامعه‌ی ایران و تاریخ تحولات آن مطابقت نداشت ـ همچنان که امروز تئوری‌های هابرماس یا فوکو با گذشته و حال ایران تطابق ندارد ـ اما دست یازیدن به این تئوری‌ها و گرته‌برداری از آن‌ها بخشی از پروژه‌ای بود که انتهای آن به آرمان‌شهر مدرنیته می‌رسید.

این‌که تئوری‌های جدا شده از زمینه‌های تاریخی اجتماعی غرب در جامعه‌ای چون ایران که تاریخ طولانی متفاوتی از سر گذرانده است، قدرت تبیین‌گر قابل توجهی نداشته باشند، طبیعی است؛ اما واکنش‌ها به این «بی‌ربطی» تئوری‌ها با واقعیت اجتماعی اهمیت دارد.

می‌توان با تعهد به واقعیت اجتماعی، تئوری‌هایی که قدرت تبیین‌گر مطلوبی ندارند نقد کرد و کنار گذاشت؛ اما سویه‌ی دیگر این واکنش تعهد به تئوری‌ها به جای تعهد به واقعیت است. حالت دوم زمانی اتفاق می‌افتد که محققین مجدانه می‌کوشند واقعیت را به زور در قالب تئوری جا دهند، این نقطه سرآغاز شکل‌گیری ایدئولوژی است.

ایدئولوژی اجتماعی در تقابل با دانش اجتماعی، مجموعه‌ای از اصول خشک و غیر قابل انعطاف است. ایدئولوژی حقیقت را در خود دارد و آگاهی تنها با فهم این حقیقت مستتر در ایدئولوژی ممکن می‌شود. ایدئولوژی به تاریخ و تحول آن بی‌اعتناست چون اصول اساسی حاکم بر آن را شناخته و آن را در مجموعه‌ای از گزاره‌های یقینی اما در واقع بی‌معنا قالب‌بندی کرده است.

قطع ریشه‌های تاریخی اجتماعی تئوری‌های مدرن، فهم آن‌ها به شیوه‌ای یک‌سره انتزاعی و کاربست آن در تاریخ و اجتماعی دیگر، اندیشه‌های مدرن را در ایران به ایدئولوژی‌های مختلف تبدیل کرد. این اشکال معرفت نمی‌توانستند چیزی جز ایدئولوژی باشند. اندیشه‌های اجتماعی با محک واقعیت آزمون می‌شوند اما در شناخت ایدئولوژیک این واقعیت است که با معیار ایدئولوژی سنجیده می‌شود. آزمون و تطبیق تئوری‌های مدرن با واقعیت تاریخ و اجتماع ایرانی، می‌توانست تردیدهای جدی در مطلوبیت و لزوم پذیرش آن‌ها ایجاد کند، اما ایدئولوژی‌ها خود معیار واقعیت مطلوب بودند و می‌شد بی‌تردید آن‌ها را پذیرفت.

اما نکته‌ی مهمی در این میان نباید مغفول بماند آن است که ایدئولوژیک شدن شناخت خواست آگاهانه‌ی اندیشه‌ورزان ایرانی نبوده است. آنان کوشیده‌اند و می‌کوشند پاسخی درخور برای احساس نیاز مبرم و تشنگی زایدالوصف به شناخت «ایران» به عنوان مسئله‌ای تاریخی اجتماعی بیابند. آنان در شرایطی که اندیشه‌ای بدیل برای شناخت ایران وجود نداشت ـ و البته همچنان وجود ندارد ـ تلاش کردند با توسل به تئوری‌های اروپایی به این شناخت نایل شوند. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها آشفتگی بی‌مرز ناشناخته‌های تاریخ و فرهنگ و جامعه‌ی ایران وجود داشت. بیرون از فضای گفتمانی این تئوری‌ها، تنها فقدان اندیشه‌ی جامعه‌شناسانه بود و بی‌سامانی تفکری همخوان با نیازها و ضرورت‌های موجود برای شناخت زندگی اجتماعی ایرانیان.

سه جریان بی‌ربط

جامعه‌شناسی امروز ایران، حاصل فرایندی است که پیش از این ذکر آن گذشت. جامعه‌شناسی‌ای که در نتیجه‌ی فرایند شکل‌گیری و گسترشش همواره با جریان‌های اندیشه‌ای بی‌ربط دست به گریبان بوده است و به مرور زمان تفکرات بی‌ربط بیشتری در آن شکل گرفته است. در ادامه به برخی از جریان‌های موجود در جامعه‌شناسی امروز ایران که با شرایط و وضعیت و نیازهای شناختی جامعه‌ی ایران بی‌ربط‌اند، اشاره می‌شود.

اولین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

جریان غالب جامعه‌شناسی دانشگاهی در ایران از گذشته تا امروز، مشغول مطالعه و پژوهش نظری در چارچوب تئوری‌هایی است که به شیوه‌ی شرح داده شده در بخش‌های پیشین، از ریشه‌ها و زمینه‌های تاریخی اجتماعی‌شان جدا شده‌اند و جامعه‌شناسان این نوع از جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌کوشند آن‌ها را با تاریخ و تحولات ایران پیوند دهند. برای مثال همچنان در غالب تحلیل‌های اجتماعی برآمده از این دیدگاه در اولین و ساده‌ترین برداشت تلاش می‌گردد که دوره‌بندی‌هایی مثل سنت ـ مدرنیته ـ پست مدرنیته و نظایر آن با جد و جهدی بی‌فایده به تاریخ تحولات اجتماعی ایران نیز پیوند داده شود. پیروان این جریان بر عام و جهان‌شمول بودن نظریه‌های «علم» جامعه‌شناسی همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها پای می‌فشرند. البته ذیل این جامعه‌شناسی بی‌ربط می‌توان دسته‌ای دیگر از روشنفکران ایرانی را نیز قرار داد که سال‌هاست به پژوهش و ترجمه و مطالعه در رهیافت‌های مختلف نظری غربی مشغولند و اساسن به ارتباط آن‌ها با تاریخ و اجتماع ایرانی نمی‌اندیشند.

به طور کلی این جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران، برای مدت‌های مدید مشغول خوانش و بازخوانی تاریخ تحولات و تاریخ اندیشه‌ی غرب بوده و همچنان نیز به تلاش خود ادامه می‌دهد.

دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

اما غلبه‌ی اولین جامعه‌شناسی بی‌ربط بر جامعه‌شناسی دانشگاهی ایران، واکنش‌هایی را نیز در پی داشته که به شکل‌گیری دومین جامعه‌شناسی بی‌ربط ایرانی انجامیده است. در سال‌های اخیر گروهی از دانشگاهیان با بهره‌برداری‌ها و استنتاجات بی‌ربط از تفکر پست‌مدرن و پسااستعماری و البته با پشتیانی برخی جریانات سیاسی در ایران کوشیده‌اند ذیل عناوینی همچون «جامعه‌شناسی بومی» و «جامعه‌شناسی اسلامی» گونه و جریان دیگری از جامعه‌شناسی در ایران پدید آورند.

پرداختن به ریشه‌ها و دستاوردهای این جریان نیاز به بررسی‌های گسترده‌تری فراتر از این یادداشت دارد، اما به اجمال می‌توان گفت هر آن‌چه در بخش‌های پیشین این نوشتار درباره‌ی بهره‌برداری از نظریه‌های مدرن در ایران گفته شد، در خصوص نظریه‌های پسامدرن نیز صادق است. همچنین ارجاع به آیات و روایات و اندیشه‌های متفکرین اسلامی قرون ماضی برای تبیین تحولات تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین و فهم وضعیت پیچیده‌ی کنونی آن و در مرحله‌ی بعدی عدم تطابق این اندیشه‌ها با واقعیت تاریخی اجتماعی ایران، می‌تواند مجددن به شکل‌گیری ایدئولوژی‌هایی به نام جامعه‌شناسی ـ در این مورد هم ایدئولوژی‌های محافظه‌کارانه و هم بنیادگرایانه ـ بینجامد. امری که البته در این دومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط اکنون نیز اتفاق افتاده است.

دستور کار این جریان تاکنون بیشتر نقد و نفی غرب، مدرنیته و علم جامعه‌شناسی بوده است و کمتر نظریه‌ای ایجابی درباره‌ی جامعه‌ی ایران از سوی آنان ارایه شده است. این انتقادات نیز عمدتن با تکرار بی‌ربط دیدگاه‌های پست مدرن و پساساختارگرا انجام شده است.

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط

سومین جریان جامعه‌شناسی بی‌ربط در ایران نیز اساسن خود را از قید اندیشیدن به چیستی جامعه‌ی ایران رها کرده است. تلاش‌های این جریان بیشتر شامل پژوهش‌های خُرد از هر دو نوع کمَی و کیفی می‌شود. این پژوهش‌ها به صورت انبوه در قالب پایان‌نامه‌های دانشگاهی و طرح‌های پژوهشی که اغلب دستگاه‌های دولتی آن‌ها را سفارش می‌دهند، انجام می‌شود. بی‌آن‌که هدف از انجام آن‌ها برای دانشگاه‌ها، سفارش‌دهندگان و سفارش‌گیرندگان روشن باشد یا بنیان‌ها و پیش‌فرض‌های گفتمانی و تئوریک پژوهش‌های انجام شده، مورد توجه قرار گیرد یا دستاورد و اثر مشخصی در سیاستگذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی داشته باشد.

سخن پایانی

روشن است که جامعه‌شناسی ایران محدود به سه جریان فوق نیست. اما اگر بی‌ربطی جریان‌های فوق پذیرفته شود، می‌توان گفت که بخش عمده‌ی جامعه‌شناسی ایران، اسیر بی‌ربطی است. این جامعه‌شناسی‌ها به صورت مداوم مشغول بازتولید بی‌معنایی و بی‌هدفی و پوچی کار جامعه‌شناختی در ایران هستند. کافی است سه جریان فوق را در برابر این پرسش قرار دهیم که «از ادامه‌ی مطالعه، پژوهش، تدریس و تحصیل جامعه‌شناسی در اشکال موجود چه هدفی را دنبال می‌کنید؟» آن‌گاه اگر از  این جریان‌ها پاسخ درخوری ـ به جز پیگیری منافع و علایق فردی ـ یافتیم، کارنامه‌ی آن‌ها را با اهدافشان مقایسه کنیم.

نویسنده‌ی این یادداشت که خود نیز بهترین سال‌های عمرش را صرف تحصیل جامعه‌شناسی در ایران کرده است و همچنان نیز مشغول ادامه دادن همین مسیر است، بی‌آن‌که قصد داشته باشد تلاش جامعه‌شناسان ایرانی را بی قدر و ارزش جلوه دهد، گاهی از خود می‌پرسد این همه هیاهوی جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسان در ایران برای هیچ نیست؟