نیمهشبی از شبهای دانشگاه علامه، دنداندردی کشنده امانم را بریده بود. احمد مرسلی، که من آنوقتها مهندس صداش میکردم، بَرَم داشت و بعد از درگیری مختصری با دربان خوابگاهِ سروستان که دوست نداشت در را باز کند، بُردم دندانپزشکی. پیاده با مهندس و دنداندرد تا حوالی سیدخندان رفتیم و برگشتنی نیمهشبِ تهران چنان عمیق شده بود که پرنده پر نمیزد در آسمان شهر.
من بیست و سه ساله بودم و آن شب، تنها نیمهشبِ من و مهندس در خوابگاه سروستان و بعدها خوابگاه وزرا نبود. احمد مهندسیاش را که گرفته بود، آمده بود فوق لیسانس جامعهشناسی بخواند و همکلاسی و همخوابگاهی من شده بود. آن نیمهشبها حرفمان که گل میانداخت از تئوریهای جامعهشناسی شروع میکردیم و میرسیدیم به زندگی روزمره و از زندگی روزمره به جمهوری اسلامی و نظام سرمایهداری. آن روزها جوانی ما بود. روزهای علامه که صبح مینشستیم سر کلاس پیران، عصر میرفتیم سر کلاس نیکپی و صبح روز بعدش ساعت هشت با محمد عبداللهی کلاس داشتیم که جایی در تاریخ کوتاه زندگی ما رفت و گم شد. مُرد.
خانمها، آقایان! رفیق من احمد مرسلی، که مهندس صداش میکردم، مُرده است. احمد مرده است و اختصار و سادگی و بیمعنایی این جمله کُفرم را درمیآورد. میگویند چندشب پیش، شبی از همین پاییز حاضر، خوابیده و صبح دیگر بیدار نشده است. دیگر برای ابد بیدار نمیشود. احمدی که من میشناختم لابد شب موقع خواب از خودش پرسیده «چرا باید صبح بیدار شوم؟» صبح بیدار نشده و چرا باید بیدار میشده است؟ کدام صبح؟ بیدار میشده که قبای ژندهاش را به کجای این شب تیره بیاویزد؟
احمد! مهندس! من بیمعرفتترین و ناسپاسترین رفیقم. من که بعدِ سالهای علامه، بعد که زندگی شاید برای هردومان سختتر و پیچیدهتر و غمانگیزتر شد، دنبالت نگشتم، پیغامی برات نفرستادم، حرفی نزدم که شبیه رفاقت باشد. بعدِ سالهای علامه من همانی شدم که تو نمیخواستی، نمیتوانستی باشی؛ از آن آدمهایی که پنج روزِ هفته صبح زود از خواب بیدار میشوند، کیف و ظرف غذایشان را برمیدارند، سوار اتوبوس میشوند، میروند روی یک صندلی لعنتی، پشت یک میز نفرینی مینشینند تا جزئی باشند، چرخدندهی کوچک و حقیری باشند از دستگاه هولناکی که تو را به خوابِ ابد بُرد. من هم مثل میلیونها نفر دیگر عامل تداوم و بازتولید و تکثیر چیزی شدم که اسمش را زندگی میگذارند. و فکر میکنی چه چیزی به دست آوردم؟ چه چیزی به دست خواهم آورد؟
احمد به همان خدایی که تو قبولش نداشتی، این روزها یک جوری خورد و خستهام، یک جوری دلم همیشه گرفته که میخواهم بروم خودم را گم و گور کنم، میخواهم نباشم. تو بیشتر از من، بهتر از من میدانستی و بیشتر و بهتر از این آدمهای حقبهجانب، آدمهای «نایسِ» دانشگاههای مرز پرگهر میدانستی؛ آدمهایی که هر روز در سخنرانیها و سمینارها و همایشهایشان مشغول به هم بافتن مهملاتاند و صرف حضورشان نشانهی قاطع سقوط ماست. جای تو دانشگاه بود. یادت هست با هم وبلاگی درست کردیم به اسم «گورستان جامعهشناسی ایران»؟ یادت هست میخواستیم دانشگاه را از خوابِ مردهگیاش بیدار کنیم؟ دانشگاهِ خوابآلود هنوز زنده است و تو مردهای. تو دیگر بیدار نمیشوی.
تو میخواستی جهان جای عادلانهتری برای زندگی باشد. میخواستی بجنگی و ما را از این مرداب، این باتلاق که برای خودمان ساختهایم، نجات بدهی و نمیدانستی که ما همه خوکردهی این مردابیم. حالا نجاتدهنده در گور خفته است و آنها که بعد از ما هوای تغییر جهان به سرشان میافتد، نامی از احمد که رفیق نیمهشبهایم بود در دانشگاه علامه و من مهندس صداش میکردم، نخواهند شنید. افسوس.
رفیقم مُرد. آدمهایی که در این سرزمین امید و ارادهشان به تغییر سر از نیستی در میآورد، بسیارند. آنها که بالاخره شبی، شبهایی از خود میپرسند «چرا باید صبح از خواب بیدار شوم».
سلام
این جور رفتن همیشه یک درد زنده و ابدی دارد ..
امیدوارم خوابش مملو از آرامش باشد و یاد و نامش باقی و جاری
خیلی سپاسگزارم از لطفتون خانم جعفری
سالار
خیلی خوبه که هنوز رفاقت برای کسی مهم هست.
ولی مهندس دیگه برای همیشه نیست.
شاید مهندس یه روز مثل من به خودش اومده و با خودش گفته که «نه دیگه جدی جدی دنیا عوض شده. رفاقت و این حرفا مال عهد قدیم بود. شاید من هنوز خیلی عقبم که به این چیزا فکر می کنم». بعد تو و همه رفیقاشو ستایش کرده که چقدر عاقل و رشید و مصمم هستید و سرتون به کار و زندگی خودتون گرمه. و بعد از هزار بار تصمیم و تلاش، به این نتیجه رسیده که نمی تونه مثل بچه آدم زندگیشو بکنه. و یه شب وقتی از فرط خستگی خوابش برده، زندگی هم به این نتیجه رسیده که این آدم دیگه موندنی نیست.
واقعا چرا؟!