تاریک‌ترین دَمِ شب

یادمانی برای علی ساعی و برای آدم‌های زمانه‌ی عسرت

1-تراژدی

علی ساعی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس را بعدازظهر یکی از روزهای تابستان سال 1404 خورشیدی به فراموشیِ خاک سپردند؛ در تابستانی که از گرما جهنم بود؛ در شهری که آتش جنگ 12 روزه‌اش تازه داشت خاموش می‌شد: ترکیبِ تصویر و تصورِ آتش و آوار ِو مرگ با حال اندوه و اضطراب و استیصال.

دکتر ساعی استاد راهنمای رساله‌ی دکتری‌ام بود. مثل همه‌ی دیگرانی که برحسب تصادف روزی، جایی به هم برمی‌خورند و از برخورد آن‌ها چیزی تازه (خوب یا بد، ارزشمند یا بی‌حاصل) خلق می‌شود، ما در مهرماه سال 1391 در دانشگاه به هم رسیدیم. دانشگاه برای ما چیزی بیش از کلاس‌ها، میزها و صندلی‌ها، سالن غذاخوری و آمفی‌تئاتر بود. دانشگاه پناه ما بود؛ پناهگاهی که اگر وجود نمی‌داشت هیچ نهاد دیگری نمی‌توانست او را از مراغه، مرا از کاشان و آدم‌های بی‌شماری را از جاهای دور از هم روی قالیچه‌ی سلیمانی بنشاند و همراه و هم‌سرنوشت کند. خط زندگی‌های ما بدون دانشگاه بی‌شک به سمت‌های دیگری می‌رفت و به خاطر همین است که از بین همه‌ی نهادهای مدرن ایرانی بیش از همه به دانشگاه مدیونیم.

ساعی دانشگاه را بسیار دوست داشت و این «پناه‌آوردن» به دانشگاه شاید تنها نقطه‌ی مشترکمان بود. اگر زندگی او کتابی باشد که نوشتنش حالا به آخر رسیده، من بر حسب تصادف وارد کتابش شدم و (اگر در پاورقی نباشم) تنها در چند خط، چند پاراگراف آن حضور دارم. آدم‌های متفاوتی بودیم. تجربه‌هامان دور از هم بود. در جوانی تجربه‌ی رزمندگی در جنگ را داشت (چیزی که چندان دوست نداشت درباره‌اش حرف بزند). در پس آن تجربه «ایمان» و «باور»ی محکم و خلل‌ناپذیر بود. در میدانِ جنگ ایمانی دینی-سیاسی داشت که حالا در میدان دانشگاه آن را با ایمان و باوری تازه جایگزین کرده بود: ایمان به دموکراسی. روح این ایمان در همه‌ی نوشته‌هایش حضور دارد: دموکراتیزه شدن سیاست در ایران بر اساس نظریه‌ی دموکراتیزاسیون: هانتینگتون، گرام‌گیل، لیپست و دیگران. می‌پنداشت «قانون عام» دموکراتیزاسیون در هر کجا و هر زمان را در کتاب‌ها نوشته‌اند و اگر «شروط لازم و کافی» تحقق آن فراهم شود، آن‌گاه دموکراسی به بار می‌نشیند. من از خودِ ایمان دور بودم. نمی‌توانستم باور کنم کسی (خدایی/انسانی) در کتابی دستورالعمل سعادت را نوشته است و تنها رسالت ما پیاده کردن اصول گام به گام آن راهنماست. به حقیقتِ یک‌باربرای‌همیشه مکشوف، به منطق «کاربست» تئوری در بستر فلان زمان و بهمان مکان بی‌اعتقاد بودم و گمانم هنوز هم هستم. ما فرق داشتیم چون او همیشه به چیزی ایمان داشت. من رساله‌ای نوشتم که باب طبعش نبود، اما بردبارانه و بزرگوارانه تحمل کرد و از این بابت تا وقتی زنده‌ام همیشه قدردانش هستم.

به پشتگرمی همین ایمان، آدمی بود همواره خوش‌بین و امیدوار. اولین‌بار که در دانشگاه وارد اتاقش شدم، بیش از هر چیز نوشته‌ای روی دیوار توجهم را جلب کرد؛ با خط نستعلیق کامپیوتری روی یک کاغذ آچهار سفید چیزی شبیه این نوشته بود: «تاریک‌ترین دمِ شب درست لحظه‌ای پیش از سپیده‌دم است». اولین ملاقاتمان در زمانه‌ای رخ می‌داد که گمان می‌کردیم همان تاریک‌ترین دم شب باشد. اشتباه می‌کردیم. سال سیاه هشتادوهشت را از سر گذرانده بودیم و زخم‌هایش روی تن و روحمان مانده بود، اما هنوز تا تاریک‌ترین لحظه مسافت پرپیچ‌وخمی در پیش داشتیم. در آن لحظه‌ای بودیم که نشانه‌های رُمبیدن خانه آشکار می‌شود: دیوار ترک می‌خورد، سقف چکه می‌کند؛ اما هنوز مانده بود تا آوار. او اما منتظر زایش قریب‌الوقوع سحر از پس ظلمت بود.

مدتی بعد در انتخابات ریاست جمهوری نشانه‌های سحر را می‌دید. شادی‌اش را از نتایج آن انتخابات خوب یادم هست. به پیروزی «اعتدال‌گرایی» نگاه می‌کرد و با چشم‌های خندان می‌گفت ببین، اینک «مصالحه‌ی نخبگان». طبق «نظریه» از آن‌جا تا دموکراسی راهی نبود. فکر می‌کرد همه چیز دارد در همان خط پیوسته‌ی مفروض پیش می‌رود. ماشین زندگی اما انگار با قوانین عامی که او باورشان داشت کار نمی‌کرد. ما داشتیم سقوط می‌کردیم، هم در زندگی‌های فردی و هم در زندگی جمعی‌مان. واقعیت این بود. تا آن‌جا که به او مربوط می‌شود، تکان‌دهنده‌ترین رنج‌ها را در زندگی فردی‌اش تجربه کرد. تقدیر این بود که از میان دیگران او به قهرمان بی‌بدیل تراژدی تبدیل شود. او که امیدوارترین بود.

2–پریپتیا

در تراژدی‌های یونانی لحظه‌ای هست که از آن‌جا سقوط قهرمان تراژیک آغاز می‌شود. «پریپتیا» (Peripeteia) به معنای «دگرگونی ناگهانی» یا «چرخش سرنوشت» است و اشاره دارد به لحظه‌ای که ورق برمی‌گردد و روند امور که تا آن لحظه به کام قهرمان بوده، تغییر می‌کند و سقوطش آغاز می‌شود. من آن روزها شاهد منفعل چرخش سرنوشت استادم بودم.

در زندگی علی ساعی، اگر چیزی مهم‌تر از دانشگاه وجود داشت، دخترانش بودند. در پس‌زمینه‌ی تلفن همراهش همیشه عکسی از آن‌ها بود. وقتی از آن‌ها می‌گفت، همیشه هاله‌ای از ذوق و عشق و اشتیاق فضای اطراف را پرمی‌کرد. به دخترانش می‌بالید. یادم هست روزی را که با هم رفتیم به انتشارات دانشگاه تا پایان‌نامه‌ی دخترش را تکثیر و صحافی کنیم. پر از غرور بود. تا آن روز فرارسید. آشفته آمد دانشگاه و کنجکاوی که نشان دادم مضطرب گفت: دخترم نیست. باقی تراژدی در ذهنم مثل فریم‌های نامتحرک و صامت فیلمی که می‌خواهم فراموشش کنم نقش بسته:  مرگ مغزی دخترش، جدا کردن دستگاه‌ها، خاک‌سپاری، گورستان، پیدا شدن تومور در مغز خودش، عمل‌های جراحی، مرگ دختر دومش و پایان خودش، پایان تراژدی.

توصیفی که از خاکسپاری دختر اولش می‌کرد این بود: سپردن خورشید به خاک. وقتی این را می‌گفت عمیقن اندوهگین بود اما هرگز ناامیدی را در چهره‌اش ندیدم. آن‌وقت‌ها نمی‌دانست این پایان فاجعه نیست. نمی‌دانستیم فاجعه پایان ندارد. بیماری و مرگ عزیزان مصیبت‌هایی هستند که قدرت انسانی ما در برابرشان ناچیز است. او هر دو را تجربه کرد ولی می‌کوشید خم به ابرو نیاورد. در متن تراژدی‌اش به زندگی ادامه می‌داد. کار دانشگاه را تا آن‌جا که می‌دانم هرگز رها نکرد. شاید به چیزی، حادثه‌ای در آینده‌ی نیامده خوش‌بین بود. شاید ایمانش او را امیدوار نگه می‌داشت.

زندگی جمعی مردم ایران در طول دو دهه‌ی اخیر شبیه مصیبت‌هایی تاریخی با وقفه‌های کوتاه بود. تحولات سیاسی معکوس انتظارات استاد پیش می‌رفت. انگار با هر گام که برمی‌داشتیم، چند فرسنگ از آن «فرایند دموکراتیزاسیون» که در تئوری‌ها گفته بودند، دور می‌شدیم: سرکوب پیاپی، انتخابات فرمایشی و سرانجام جنگ. نیرویی بی‌شکل از دل جامعه برمی‌خاست، خود را افتان و خیزان به در و دیوار می‌کوبید و هر بار به سد سکندر حکومت می‌خورد و به اغما می‌رفت. سیاست قطره قطره خون زندگی جمعی را می‌مکید و بنا داشت جامعه را در همان حال احتضار نگه دارد. تاریک‌ترین دم شب هنوز فرانرسیده است، اگر طلوع تازه‌ای در کار باشد.

3- هامارتیا

قهرمان تراژدی یکسره مقهور تقدیر نیست؛ انسانی جایزالخطاست که ناخودآگاه با خطاهایش به تحقق تقدیری ناگوار دامن می‌زند یا به عبارتی با تقدیر شوم همدست می‌شود. ارسطو معتقد بود خطا، لغزش یا کاستیِ شخصیت قهرمان تراژیک عامل آغازگر سقوط اوست و نام این نقص انسانی را هامارتیا (Hamartia) گذاشت. هامارتیا شرارت، گناه یا خطای اخلاقی نیست، یک قصور انسانی در درک، تصمیم‌گیری یا شناخت موقعیت خود در جهان است. این خطا معمولاً از ناآگاهی نسبت به یک حقیقت حیاتی یا از قضاوتی اشتباه در موقعیتی بحرانی سرچشمه می‌گیرد. هگل این لغزش انسانی را با اصطلاح «یک‌سونگری» (one-sidedness) توضیح داد.

تعهد افراطی قهرمان تراژیک به یک اصل اخلاقی یا ارزشی است که همدست تباهی او می‌شود؛ چرا که او به کل حقیقت بی‌اعتناست و تنها بر یک فضیلت پامی‌فشارد. «آنتیگونه» بیش‌از حد به خانواده و «کرئون» بیش‌ازحد به نظم سیاسی وفادارند؛ «ادیپ» بیش‌ازحد به قدرت عقل و هوشش غره است. این قهرمانان به خاطر افراط در یک حقیقت جزئی سویه‌های دیگر حقیقت را نمی‌توانند ببینند.

اگر خوش‌بینی و امید فضلیت‌هایی انسانی باشند، شاید استاد من بیش‌ازحد بر آن‌ها تکیه می‌کرد. شاید اعتقاد راسخش به طلوع محتوم خورشید افراطی بود. خوش‌بینی مفرط به روشنیِ آینده می‌تواند حال، اکنون را به تباهی بکشد. گاهی بهتر است ویرانی اکنونمان را باور کنیم، بپذیریم و تنها برای کاستن از بار مصیبت بکوشیم. امید به فردا ما را در برابر رنج امروز مقاوم‌تر می‌کند، اما واقعیت این است: هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا رنج کمتری در انتظارمان باشد.

ما او را می‌ستودیم که زیر بار فاجعه خم نشد. درست مثل قبل می‌آمد دانشگاه و می‌رفت؛ انگار که آب از آب تکان نخورده باشد. شاید باید به خودش اجازه می‌داد خم شود، بشکند، سرش را به دیوار بکوبد. شاید لازم بود به خودش حق بدهد سوگوار باشد، به خودش حق بدهد با خودش مهربان‌تر باشد. نکرد. تا آن‌جا که من می‌توانستم ببینم بعد از فاجعه‌ی اول نگذاشت چیزی در زندگی روزمره‌اش تغییر کند. امیدوار بود. همچنان امیدوار بود.

پیش‌فرض چنین امیدی این است که زندگی فردی و تاریخ جمعی داستانی است با پایان خوش: مهم نیست که در لحظه‌ی اکنون رنج می‌کشیم؛ جایی در تخیلمان که اسمش را آینده می‌گذاریم قرار است بازی را ببریم. سرانجام روزی «حق» بر «باطل» پیروز می‌شود و ما آن روز کوله‌بار مصائبمان را بر زمین می‌گذاریم. واقعیت این است: چنین آینده‌ای جز در تخیل ما وجود ندارد. ما تنها قادریم زندگی را در اکنون زندگی کنیم،‌ اگرچه که اکنون تباه و ویران و تکه‌پاره باشیم.

خوش‌بینی ـ یعنی ایمان به این‌که نقطه‌ای در خط زمانِ پیش‌رو هست که در آن رنج تمام می‌شود ـ ظاهرن ایمانی دینی است، اما می‌توان با مفروضات دنیوی و حتا علمی به چنین باوری رسید. ساعی در تز دکتری‌اش نوشته بود مدرنیزاسیون شرط لازم دموکراتیزاسیون است؛ اما شرط کافی آن شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی است. {مدرنیزاسیون + جامعه‌ی مدنی = دموکراتیزاسیون}. و منتظر بود قانون محقق شود. تغییرات را اندازه می‌گرفت و منتظر بود. در این معادله اگر دموکراسی وجود نداشته باشد، همیشه یا اندازه‌ی مدرنیزاسیون کم است یا جامعه‌ی مدنی. این همان فرمول خوش‌بینی است: فرض می‌کنیم تحقق هدف (دموکراسی) در آینده محتوم است اگر و تنها اگر شرایط تحقق آن (مدرنیزاسیون، جامعه‌ی مدنی و …) فراهم شود. پس باید به شرایط ور رفت. اگر این مقدمه‌ی تلاش برای تغییر شرایط باشد سودمند است، ولی بد نیست گاهی به اصل فرمول برگردیم، به خود قانون شک کنیم. شاید تاریخ اصلن قانونی نداشته باشد. و اگر تاریخ قانونی نداشته باشد «انتظار» برای تحقق مقصود در «آینده» بی‌معناست. همه چیز اکنون است. همیشه اکنون است.

4- – کاتارسیس

آیا «عاملیت» انسانی در زندگیِ بدون امید و انتظار ممکن است؟ آیا در غیاب امید و انتظار مثل تخته‌پاره‌هایی در اقیانوس بی‌کران بی هیچ جهت یا هدفی شناور نخواهیم بود؟ خدایان یونان امید را کنار همه‌ی رنج‌های بشری در جعبه‌ی پاندورا گذاشتند و برای آدم‌ها فرستادند. دردها را فرستادند و درمان را. امید پادزهر وضعیت تراژیک انسانی است. اما افراط در امیدواری مایه‌ی رنجی است که درمانی ندارد. دردی است که خدایان برای آن علاجی نیندیشیده‌اند:‌ درد انتظاری نامتناهی برای پایان رنج، برای در آغوش کشیدن مقصود.

اگر خط فرضی زمان همین لحظه از حرکت بازبماند، اگر زمان در لحظه‌ی حال متوقف شود، اگر هیچ آینده و به دنبال آن هیچ امید و انتظاری وجود نداشته باشد، آیا ما از عاملانه زیستن بازمی‌مانیم؟ آیا عاملیت فردی و جمعی فقط در بستر امید به آینده امکان‌پذیر است؟ پاسخ این سؤال به معنایی بستگی دارد که می‌توانیم برای لحظه‌ی اکنونمان بیافرینیم. من فکر می‌کنم برای عمل امید ضروری نیست، اما معنا چرا. اگر اکنونِ بی‌آینده معنایی داشته باشد می‌توان در آن زیست و عمل کرد. امید خوب است اما اگر آینده‌های روشن تصورناپذیرند، شاید وقت آن رسیده باشد که علیه ایده‌ی امید و انتظار بشوریم؛ علیه خواست خدایان.

ارسطو گمان می‌کرد تراژدی خاصیتی درمانی داشته باشد. کاتارسیس (Katharsis) تأثیری است که تراژدی بر تماشاگر می‌گذارد: برانگیختن احساس ترس و شفقت و در پی آن، پالایش یا تخلیه‌ی روانی این عواطف. تراژدی از این راه، تماشاگر را به درک عمیق‌تری از رنج انسانی می‌رساند و به نوعی «تطهیر» درونی می‌انجامد. تماشای تراژدی ما را با وضعیت بشری‌مان روبرو می‌کند، شکنندگی و در معرض سقوط بودنمان را به یادمان می‌آورد. همذات‌پنداری با قهرمان تراژدی و حس ترس و شفقتی که در ما برمی‌انگیزد، شاید نشانه‌ای از برانگیخته شدن حسی باشد که همه ناخودآگاه به خودِ انسانی‌مان داریم. همه‌ی ما می‌توانیم قهرمان تراژدی باشیم. همه‌ی ما می‌توانستیم علی ساعی باشیم.

در شرایط فاجعه‌بار، چیزی شبیه همین وضعی که در آن هستیم،‌ شاید تنها امید و انتظار آینده دردی را درمان نکند. امید و انتظار شاید زخم را عمیق‌تر و عفونی‌تر کنند. وقتی امید و انتظار به کار نمی‌آیند، شاید بهتر باشد چشم در چشم تاریکی بدوزیم، به همان تاریک‌ترین دَمِ شب و معنایی برای زیستن در همان تاریک‌ترین دَم بیابیم. مثل این‌که جهان زندانی باشد و ما همه محکومین به اعدام. برای محکوم به اعدام آینده‌ای وجود ندارد. او برای زیستن تا پایان، برای «عمل» کردن در بی‌امیدی چه می‌تواند بکند؟ در گذشته و امروز آدم‌هایی بوده‌اند و هستند که از پس انجام چنین کاری برآمده‌اند. آدم‌هایی که در دل تاریکی دوام آورده‌اند. آن‌ها که برای خوب زیستن محتاج امید و انتظار نیستند. آن‌ها متعلق به جهانِ پس از امیدند.

علی ساعی با امید و انتظار بخش زیادی از عمرش را در انتظار دموکراتیزه شدن سیاست در ایران گذراند. تقاطع مرگ و جنگ برای او ایستگاه آخر بود. ناگزیر، بی‌آن‌که در ایران دموکراتیک نفس بکشد، از قطار پیاده شد. اندوه و رنج را برای ما باقی گذاشت و رفت. او قهرمان تراژدی عصر ما بود. به تو ادای احترام می‌کنم؛ خداحافظ استاد.

درباره‌ی زخم‌ها

با قدرشناسی و مهر بی‌دریغ برای دیگرانی که در روزگار سختی تنهایم نگذاشتند.

تابلوی اول: جماران

پرستار لای پنجره را باز می‌کند، اندازه‌ی انگشت کوچک نوزادی. تمام تنم یخ می‌زند. پشت پنجره برف است. می‌لرزم. دلم می‌خواهد بروم در سرمای ابدی یک کوهستان دور گم شوم. آن‌جا در یک بعدازظهر ابدی شعر تمام شاعران دنیا را بخوانم. به خنده‌های همه‌ی کودکان تاریخ در برف فکر کنم. به مردن فکر نکنم. به اینکه زخم‌های ما همه از عشق است فکر کنم. آن‌جا با زخم‌های تنم مهربان باشم.

من فقط می‌خواستم کتابم را ورق بزنم؛ می‌خواستم بروم صفحه‌ی بعد. در انتهای همه چیز و همه کس که تا آن صفحه نوشته بودم، نقطه بگذارم و صفحه‌ی تازه را در ادامه‌ی گذشته بنویسم. فکر فصل تازه نبودم. اما این کتاب لعنتی را من تنهایی نمی‌نویسم. نمی‌دانستم بیمارستان قرار است پایان فصلی از کتاب باشد که رشته‌ی تداوم را می‌برد. بعد از آخرین نقطه‌ی انتهای آخرین جمله‌ی یک فصل، صفحه‌ی سفیدی می‌آید که یعنی اگرچه داستان ادامه دارد، اگرچه قرار است صفحه‌های سفید بیشتری را سیاه کنم، اما گسستی ناکامل از گذشته ناگزیر است. 

این داستان لعنتی را من تنهایی نمی‌نویسم. آن نقطه‌ی پایانی می‌توانست نقطه آخر کتاب باشد. کتاب را می‌شد همان‌جا بست. فقط خواننده‌ی کنجکاوی اگر پیدا می‌شد، کتاب را ورق می‌زد و در بخش اعلام فهرست بلندبالای نام‌ها را می‌دید و در مقابلشان می‌توانست ببیند که هر نام در کدام صفحه پایش به داستان زندگی من باز شده است؛ همسرم، خانواده‌ام، دوستانم، همکارانم، سلمانی سر میدان، نانوای سرکوچه. داستان من داستان دیگران است. دنیا پر از دیگران است و بدون دیگران داستانی در کار نیست. 

تابلوی دوم: قلهک

خانم فرخزاد در خیابان قلهک یک‌دفعه فرمان را به راست می‌چرخاند. صدای شکستن و خرد شدن را می‌شنود. از جیپ ابراهیم گلستان به بیرون پرت می‌شود. هوای سرد بهمن‌ماه تهران را حس می‌کند، برای آخرین بار. کتاب فروغ به پایان می‌رسد؛ یک صفحه‌ی خالی و بعد بخش اعلام. در فهرست اعلام، ابراهیم گلستان باید نام اول باشد. رد پای او را در همه‌ی صفحه‌های فصل آخر کتاب می‌شود دید. 

پنجاه سال بعد از این حادثه، سایه اقتصادی‌نیا در مقاله‌ای ابتلای فروغ فرخزاد را به اختلال دوقطبی ظاهرن کشف می‌کند. او به پاره‌های متضادی از شعر فروغ استناد می‌کند تا دوگانه‌ی شیدایی و افسردگی را از شعر او نتیجه بگیرد. از جمله در این پایان‌بندی شعر در آب‌های سبز تابستان: «افسوس، ما خوشبخت و آرامیم/ افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم/ خوشبخت، زیرا دوست می‌داریم/ دلتنگ، زیرا عشق نفرینی­‌ست».

محقق می‌گوید «شاعر هم از خوشبختی و آرامش افسوس می­‌خورد و هم دلتنگی و خاموشی را مایه‌ی‌ دریغ می‌داند. در عین حال که دوست داشتن را مایه‌ی‌ خوشبختی می­‌شمارد، آن را نفرین نیز قلمداد می­‌کند. چنین تلقی پر ضد و نقیضی از زندگی و عشق به راستی مایه‌ی‌ حیرت است و اگر برآمده از ذهنی دوقطبی نیست نشانه‌ی‌ چیست؟».

به گمانم اگر تشخیص توأمانی رنج و لذت در زندگی از خصایص ذهن دوقطبی باشد، چنین ذهنی به حقیقت زندگی نزدیک‌تر است. فروغ فرخزاد این را می‌فهمید. گفته بود «… و زخم‌های من همه از عشق است» و بعد سه بار این کلمه را تکرار کرده بود: :«عشق، عشق، عشق». 

عشق حد اعلای رابطه با دیگری است. و دیگران همزمان مایه‌ی سعادت و شوربختی ما هستند. ما با دیگران و در کنار دیگران معنا داریم. با دیگران به عرش می‌رسیم یا به فرش می‌افتیم. داستان ما داستان دیگران است و هیچ اول شخص مفردی نمی‌تواند داستانش را در غیاب دیگران بنویسد، حتا در سرمای ابدی کوهستانی دور.

تابلوی سوم: توچال

سودای گریختن به کوهستانی دور برای من میل به گریز از تمدن نیست، گریز از دیگران است؛ گریز از عشق. جایی که تصادفن به داستان دیگری یا دیگران راه نمی‌یابم و خواسته یا ناخواسته به او/آن‌ها آسیب نمی‌زنم. جایی که دیگرانی وجود ندارند که آگاه و ناآگاه از آن‌ها زخم بخورم. 

این‌ها ولی خیالات است. در فصل تازه‌ی داستانم، غروب‌های سه‌شنبه بعد از کلاس دانشگاه بهشتی می‌روم توچال. شب در ایستگاه اول توچال برق می‌زند. تنهایی در کوهستان شکوهمند است. کوهستان آهسته جریان دارد. آن پایین چراغ‌های شهر می‌گویند قلب شهر مثل همیشه تند می‌تپد؛ این‌جا پابرجایی صخره‌ها انگار تیغ زمان را کند می‌کند. شهر جای رفتن است، کوهستان جای ایستادن،‌ ساکت ایستادن.

ساکت می‌ایستم و فکر می‌کنم، به دیگران فکر می‌کنم، به زخم‌ها. در قرارهای کوهستان با خودم، تصمیم گرفته‌ام پایم را از داستان همه‌ی آن‌ها که روزی ممکن است روحشان را زخمی کنم، بیرون بکشم. و ردپای همه‌ی آن‌هایی که زخمی‌ام می‌کنند از کتابم پاک کنم، تا آن‌جا که می‌شود و می‌توانم. این داستان لعنتی را من تنهایی نمی‌نویسم.

تابلوی چهارم: دانشکده‌ی ادبیات

در زندگی اگر کارهایی معنادار وجود داشته باشند، یکی از آن‌ها کاری است که هولدن رمان ناتور دشت دوستش داشت:

همه‌ش مجسم می‌کنم چند تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می‌کنن، هزار هزار بچه‌ی کوچیک و هیچ‌کی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه‌ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو میاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی‌دونه کجا داره می‌ره من یه دفه پیدام می‌شه و می‌گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با این که می‌دونم مضحکه.

در گرگ‌ومیش سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام بود که تصادفن شدم معلم جوان‌هایی که جمع‌شدنشان دور هم، جمع‌شدنشان دور من، پیروزی قاطع شور زندگی بر مرگ است. ناتور دشتم. باید یادشان بدهم داستان هر کس چطور نوشته می‌شود، بگویم این‌جا از زخم‌زدن و زخم‌خوردن گریزی نیست؛ باید از این پرتگاه جان سالم به در ببریم، باید به نوشتن ادامه دهیم، حتا اگر در نوشتن این داستان لعنتی تنها نویسنده‌ی کتاب خودمان نباشیم.

معنا و رنج و مرگ

مرا نه شکوِه است نه گلایه
قلبم اگر یاری کند
برگ های زرد پاییزی را شماره می‌کنم

برای زیستن هنوز بهانه دارم
من هنوز می‌توانم به قلبم که فرسوده است
فرمان بدهم که تو را دوست داشته باشد


احمدرضا احمدی- ساعت ده صبح بود

گورستان را به بیمارستان ترجیح می‌دهم. اگرچه که «زندگی را دوست می‌دارم، مرگ را دشمن» و اگرچه که می‌دانم بیمارستان اوج قله‌ی تمدن بشری است. بیمارستان آخرین اختراع نهادی آدم‌هاست برای مواجهه با وضعیت ناگزیر بشر که تار و پود آن را از درد و رنج و مرگ بافته‌اند. علم پزشکی با دستاوردهای شگفت‌انگیزش در بیمارستان مرگ را به تعویق می‌اندازد. در بیمارستان بیماران و درمان‌گران آگاهانه بر گریختن از مرگ متمرکزند. حضور در بیمارستان بیمار و چه بسا نزدیکان بیمار را وامی‌دارد هراس و اضطراب ناشی از مواجهه با مرگ را در تلاش برای گریختن از آن تجربه کنند. هراس و اضطرابی که می‌توان در زندگی روزمره آن را از یاد برد و به ناخودآگاه راند. در گورستان آرامشی عمیق برقرار است، چون مُرده‌ها مُرده‌اند، از خط پایان گذشته‌اند و اضطرابی در کار نیست. بیمارستان صحنه‌ی جنگ و گریز دردناک آدم‌ها با مرگ و از همین رو ترسناک و اضطراب‌آور است.

میرایی تقدیر محتوم ما و همیشه مهم‌ترین عنصر تشکیل‌دهنده‌ی وضعیت بشر بوده است. علم پزشکی، حمایت اجتماعی و ارتقای کیفیت زندگی ما را امروز در جنگ با مرگ مسلح‌تر و امکان به تعویق‌ انداختن مرگ را فراهم کرده است. این دستاوردها ستایش‌برانگیزند، اما همچنان از مرگ گریزی نیست؛ صورت مسئله همچنان پابرجاست و گرفتاری‌ها و دلمشغولی‌های اساسی ما درباره‌ی مرگ تفاوت چندانی با نیاکانمان که چند هزار سال پیش می‌زیسته‌اند، ندارد.

در گیلگمش، قدیمی‌ترین متن حماسی که در دسترس داریم، به روشنی می‌توان همسانی گرفتاری‌ها و دل‌مشغولی‌های بنیادی بشر چهارهزار سال پیش را با انسان امروزی دید. گیلگمش فرمانروایی بی‌رقیب است با قدرت و ثروت بی‌مثال. در دنیایی زندگی می‌کند که برخوردارتر از او نمی‌توان یافت. نسب از خدایان می‌برد: دو سوم وجود او خدایی و یک سوم انسانی است. همین یک سوم او را به دردی مشترک با همه‌ی ما دچار می‌کند: مرگ. با مرگ یارش انکیدو با واقعیت میرای انسان روبرو می‌شود و به قول خودش ترسیدن از مرگ را می‌آموزد. هراس از مردن سرگشته‌ی کوه و بیابانش می‌کند تا درمان درد را بجوید، می‌رود به جستجوی جاودانگی. حاصل این جستجوی بی‌حاصل چیزی نیست جز تأکید بر این‌که به عنوان یک انسان، مرگ در تقدیر محتوم اوست و می‌میرد.

زندگی، در نقطه‌ی مقابل مرگ، اگرچه زیباتر و خواستنی‌تر از مردن به نظر می‌رسد، اما به رنجی ناگزیر آمیخته است. رنجی که درست مثل مرگ در تقدیر ماست و از مشترکات نوع انسان به شمار می‌رود. ما به اندازه‌ی نیاکانمان قدرت و ثروت و زیبایی را دوست داریم و خودمان را برای دستیابی هرچه بیشتر به این سه در طول زندگی به سختی می‌اندازیم. اما نگون‌بختی آدمیزاد این است که حتا اگر به غایت برخورداری از همه‌ی این منابع دوست‌داشتنی دنیا برسد، باز احساس کامیابی نخواهد کرد. این حس ناکامیابی امری نابهنجار و بیمارگون نیست، بلکه خاصیت نوع ماست؛ ما حیواناتی ناخرسندیم.

ذهن ما اصولن برای درک احساس کامیابی مداوم طراحی نشده است. تنظیمات پیش‌فرض ذهن آدمیزاد ما را وامی‌دارد در هر موقعیتی که باشیم بر آن‌چه نداریم تمرکز کنیم، بر آن‌چه دردآور است، آن‌چه رنجمان می‌دهد و حسرتمان را برمی‌انگیزد. این ویژگی اگرچه مایه‌ی حرکت و پیشرفت ما بوده است، اما سرچشمه‌ی بی‌پایان ناخرسندی‌هامان هم می‌تواند باشد. هر چه بیش‌تر در کسب قدرت و ثروت و زیبایی پیش برویم، هر چه بیش‌تر از رنج‌های امروز و اکنونمان بکاهیم، باز خواستنی‌های بسیار دیگری هستند که نداریم، رنج‌هایی که علاجشان را نمی‌شناسیم و نقطه‌ی تمرکز ما ناگزیر همین‌ نداشته‌ها و رنج‌هاست. به پیش می‌رویم و بیش‌تر به‌دست می‌آوریم و باز از نداشته‌هایمان ناخرسندیم و زندگی همین است. اما درد بزرگ آدمی این است که زندگی نامتناهی نیست و چرخه‌ی خواستن، کوشیدن، برخوردار شدن و باز ناخرسندی و خواستن و … روزی ناگزیر، بی‌آن‌که بدانیم و بخواهیم بازمی‌ایستد. مرگ پایان همه‌ی جنبش‌هاست و تقدیر ما این است که در ناخرسندی بمیریم.

آسیب‌پذیری جسمی و روانی انسان در تمام طول زندگی او را در معرض رنج کشیدن قرار می‌دهد و بخش قابل توجهی از ادبیات جهان از دوران باستان تا امروز حکایت رنج انسان است. رنج مضمون پرتکرار اسطوره‌هاست و نکته‌ی مشترک و مهم در همه‌ی این روایت‌های تراژیک از هستی بشر این است که قهرمانان رنج‌دیده‌ی اسطوره‌ای نمی‌دانند چرا باید رنج بکشند. گیلگمش درمی‌یابد که باید بمیرد، اما نمی‌داند چرا باید مرد و پرسش همیشگی اولیس این است که چرا به این رنج بی‌پایان دچار شده است. پاسخ اسطوره‌ای البته «تقدیر» است. تقدیری که خدایان آن را رقم می‌زنند. رنج و مرگ در تقدیر ماست. سیاوش درست مثل اودیپوس همه‌ی کوشش خود را در زندگی صرف گریختن از تقدیری می‌کند که از آن آگاه است، اما با این کوشش درست به سمت تقدیر ناگزیرش پیش می‌رود. و این داستان زندگی همه‌ی ماست. از رنج و مرگ که در تقدیر ماست نمی‌توان گریخت.

همه‌ی موجودات زنده می‌میرند؛ اما شاید آن‌چه ما را از دیگر زندگان متمایز می‌کند توان آگاه شدن از تقدیر مشترکمان است. ما از مرگ خود آگاهیم. و انسان بودن شاید از همین‌ آگاهی است که آغاز می‌شود. در مواجهه با رنج و مرگ چاره‌ای نداریم جز این‌که معنایی برای زندگی بسازیم. زندگی معنادار به رنج بردن و مردن معنا می‌دهد و آن‌ها را تحمل‌پذیر می‌کند. معنا تنها تسلی ماست در برابر جهان پررنجی که به آن گرفتاریم.

معنا مهم‌ترین اختراع بشر و پدیده‌ای ضروری برای ادامه‌ی حیات فردی و جمعی ما است. تمدن‌های انسانی را می‌توان بر حسب معنایی که به وضعیت پررنج بشر می‌دهند از هم متمایز کرد. معنای متفاوت به ساختن نهادها و فنون و فن‌آوری‌ها متفاوت می‌انجامد و شکل‌های متفاوتی از سیاست و اقتصاد پدید می‌آورد. پیش‌فرض‌های معنایی هر نظم اجتماعی همواره تاحدی چگونگی و سمت‌وسوی تطور آن را تبیین می‌کنند.

در زمانه‌ی ما ارتباطات فراگیر تمدن‌ها با هم نه تنها به همسان‌سازی معناها نینجامیده است، بلکه معانی متکثر زنده در سراسر جهان مجال بروز و گسترشی فراتر از مرزهای تمدنی‌شان یافته‌اند. بازاری از معنا پدید آمده که آدم‌ها می‌توانند در آن مثل هر سوپرمارکتی به سادگی از میان معناهای مختلف انتخاب کنند و معنای مورد علاقه‌شان را بردارند. این تکثر اگرچه مایه آشفتگی و سرگشتگی بیشتر مصرف‌کنندگان شده و بر اضطراب عمومی از بی‌معنایی افزوده است، اما منبع عاملیتی بی‌سابقه برای فرد در ساختن معنای زندگی است. حالا این موقعیت را داریم که جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهیم؛ معنایی که می‌تواند یگانه و شخصی، مطابق عادت‌های فرهنگ بومی یا هم‌پیوند با فرهنگ قومی در سرزمین‌های دور باشد.

ما همچنان درست مثل گیلگمش و به اندازه‌ی او در برابر رنج و مرگ آسیب‌پذیریم و تنها هنری که برای مرهم گذاشتن بر زخم‌های انسان بودن داریم، همان توانایی معناساختن است؛ وظیفه‌ای که ناگزیریم هر روز و هر لحظه، تا وقتی که مرگ ما را با خود ببرد، سرگرم به انجام رساندنش باشیم.

از میان خون و خاکستر

سقف تهران کوتاه است. باید خوب نگاه کنی و پیش از آن، باید حال و حوصله‌ی نگاه کردن داشته باشی. اگر خوب و باحوصله نگاه کنی روزها توی همین خیابان انقلاب پرنده‌هایی را می‌بینی که بال‌بال می‌زنند. می‌خواهند بپرند، به سقف می‌خورند و می‌افتند. پرنده‌هایی می‌بینی که گیج و بال‌شکسته افتاده‌اند روی سنگفرش، جانِ بلند شدن ندارند و زیر دست و پای انبوه عابران له می‌شوند. خون را می‌بینی اگر خوب نگاه کنی،‌ جریان مداوم خون را که از بالا و پایین خیابان انقلاب می‌جوشد و همه‌جا را سرخ می‌کند و لاشه‌ی پرنده‌های مرده را با خود می‌برد به اعماق خاک این شهر که تشنه است، تشنه‌ی خون‌های بیشتر. تهران بوی ماندگی مرداب می‌دهد، بوی آغشتگی زندگی به مرگ، بوی تن نیمه‌جانی که سال‌ها زیر آوار جسدها مانده است. باید خوب نگاه کنی. در تهران شب‌ها همین که چراغ‌ها را خاموش می‌کنند شبح میلیون‌ها رؤیا و تمنای محال را می‌توانی ببینی که از تن‌های فرسوده‌ي خوابیده‌ها بیرون می‌آیند و زیر سقف کوتاه شهر سرگردان درهم می‌لولند. راهی به بیرون نیست. رؤیاها سرخورده به تن‌های خسته برمی‌گردند. صبح می‌شود. و صبح‌های تهران همیشه خاکستری است. رنگ‌ها زیر خاکستر مردگان هزارساله مدفون‌اند.

من این زمستان را هر صبح از میان خون و خاکستر خیابان انقلاب گذشته‌ام، از انقلاب آمده‌ام توی خیابان حافظ و از حافظ رفته‌ام به خیابان شهریار. وسط شهریار بنای خاکسترگرفته‌ای نشسته که روی تابلوی بدقواره‌اش نوشته‌اند هنرستان موسیقی دختران. صبح‌ها بالاسر همین ساختمان، اگر خوب نگاه کنی، رنگین‌کمانی می‌بینی که از دل خون و خاکستر برخاسته و زیر سقف کوتاه تهران می‌درخشد. حوالی هشت صبح پرنده‌ها را می‌بینی که بال‌بال‌زنان می‌آیند اینجا، خیلی‌هاشان زخمی و خسته می‌آیند و نزدیکی‌های ساعت هشت و نیم صدای درهم‌پیچیده‌ی نامنظم سازهایشان را می‌شنوی، نت‌های آواره‌ی رنگ‌وارنگ را می‌بینی که در زمینه‌ی خاکستری تهران پرواز می‌کنند. من صبح‌ها آن‌جا ایستاده‌ام و می‌بینم که چطور ساعت هشت و نیم صبح روزنه‌ای در سقف کوتاه تهران باز می‌شود و هوای تازه‌ی زنده برای چند لحظه در خیابان شهریار می‌پیچد. این زمان و مکان برای من قطب‌نمایی است که سمت زندگی را نشان می‌دهد. آنی است که می‌بینم چطور گاهی زندگی می‌تواند جلوی هجوم مرگ بایستد و در سرزمین مردگان پرچمش را سرخوشانه دست کم برای لحظاتی بالا بگیرد.

اعتبار هر شهر به زندگی‌هایی است که در رگ‌هاش جریان دارند، نه به مردگانش. شهر به اشتیاق آدم‌هاست که شهر است، به شادمانی و شور و عشق و اندوه و خشم و خرد و هر چه صفت زندگی است. اعتبار تهران به شوق فروخورده‌ی پرنده‌های آغشته به خون و خاکستری باید باشد که هر روز و هر ساعت به سقف کوتاه شهر می‌خورند و می‌افتند. تهران اما شهر مردگان است، شهری که تحمل زندگانش را ندارد، شهری که زندگانش از هراس مرگ باید با لباس مبدل مردگان به خیابانش بیایند.

من همه‌ی این زمستان، صبح‌ها حوالی ساعت هشت و نیم به روزی فکر می‌کنم که زندگی مثل آب از همین خیابان انقلاب، از همین خیابان شهریار بجوشد، سیل شود و خون و خاکستر مرگ را از تن مرده‌ی تهران پاک کند.

پساشارلاتانیزم

حدود پانزده سال پیش استاد محترمی داشتم که می‌گفت ما در دوران «پساشارلاتانیزم» زندگی می‌کنیم. عصری که شیادی در آن قاعده است نه استثنا.

ما پنج-شش نفر بودیم در آن کلاس که استادْ نظریه‌ی پساشارلاتانیزمش را حین پاک کردن تخته سفید با غیظ و نفرت، به طعنه شرح می‌داد. خندیدیم. چند سال بعد استادِ واضع نظریه از دانشگاه اخراج/بازنشسته شد. نتوانست خودش را با مختصات عصر جدیدی که نام مناسبی به آن داده بود تطبیق دهد. مقارن اخراج استاد، ما پنج-شش نفر رفته بودیم که هر کدام به نحوی گلیم خودمان را در دنیای شارلاتان‌ها از آب بکشیم. از بین ما حالا یکی مُرده است، یکی-دو نفر در بیرون جهان شارلاتان‌های فارسی‌زبان رخت افکنده‌اند، از یکی-دونفرشان بی‌خبرم و من – دروغ چرا – در طول همه‌ی این سال‌ها مثل آونگی در مرز‌های عصر جدید با ناکجای بیرونِ آن در نوسان بوده‌ام.

در عصر پساشارلاتانیزم شرم از کرده‌های بد و پاسداشت شرافت آدم از جمله‌ ارزش‌های متحجرانه‌اند. فقط آدم‌های تاریخ‌گذشته، اُمُل‌ها به عواقب اخلاقی رفتارشان فکر می‌کنند. فقط آدم‌های متعلق به عصر ماقبل‌اند که خیال می‌کنند راستی بر دروغ ارجح است و عقب‌افتادگان‌اند که هنوز نمی‌فهمند در عصر جدید فرقی بین راست و دروغ نیست. وقاحت ارزش برتر عصر پساشارلاتانیزم است. هر چه وقیح‌تر، فرادست‌تر. مثل همیشه که نوید دوران‌های جدید را با شور و اشتیاق گروهی از روشنفکران می‌دهند، منادیان وقاحت عصر جدید هم از نخبگان‌اند. آن‌ها الگوهای رفتاری نوین را به جویندگان پیشرفت و تحول عرضه می‌کنند.

پانزده سال از حرف استاد گذشته و حالا اصول شارلاتانیزم قواعد بلامنازع حاکم بر بازی زندگی در عصر جدید شده‌اند. تخطی از آن‌ها بازیگران را به صورت خودکار به بیرون از محیط بازی پرتاب می‌کند. تماشاچیانِ کم‌استعداد با ذوق و هیجان بازی نوابع وقاحت را بر صحنه نگاه می‌کنند و مجذوب تردستی انسان‌های تراز عصر جدید بر صحنه، از این که خود جزئی از بازی نیستند حسرت می‌خورند.

شیادان از شش جهت راه‌ها را بسته‌اند و –مایه‌ی تأسف است اما – من فکر می‌کنم گرد شهر گشتن با چراغ دیگر حاصلی ندارد. «آوارگی کوه و بیابانم آرزوست». حیرانم و می‌ترسم از این‌که می‌بینم چطور آدم‌های بسیار «به تدریج» تبدیل به گرگان آدم‌خوار می‌شوند. غیر کناره گرفتن از بازی و سر به بیابان گذاشتن راهی هست؟ آقای شاعر اگر در دوران پرحرفی بی‌معنای استوری‌ها و توییت‌ها عمرش به دنیا بود، جا داشت این تکه از شعرش را بچسباند به سردر خانه‌ی مجازی‌اش و بعد برای همیشه سکوت کند:

کاویدنِ درون

این روزها احساس می‌کنم از مرزی گذشته‌ام. ناآگاه، انگار سال‌هاست آهسته آهسته، قدم به قدم در سفری که فکر می‌کرده‌ام بی‌پایان است راه آمده‌ام و حالا ندانسته رسیده‌ام. ناغافل بی‌آن‌که بخواهم رسیده‌ام. سفر تمام شده و دیگر جایی برای رفتن نیست. در هزارتوی بی‌مقصدی نشسته‌ام که توش رفتن درست مثل نرفتن است. جایی که چپ و راست،‌ شرق و غرب، شمال و جنوب فرقی ندارند. از هر مسیری بروم مثل مسیرهای قبل، مثل مسیرهای بعد، فقط راهِ پر پیج و خم است و رسیدنی در کار نیست. راه بازگشتی نیست. خسته‌ام. می‌خواهم همین‌جا بمانم. دراز بکشم و بعد از این منتظر چیزی و کسی نباشم. ظرفی پُرم که فقط یک قطره مانده سر برود،‌ ظرفی شکسته.

خبرها را پی نمی‌گیرم، مدت‌هاست. می‌ترسم. می‌ترسم سر بروم. چشم دوخته‌ام به درون. حواسم پی چیزهای جزئی بی‌فایده است. مثلن همین روزها کشف کرده‌ام آقای حافظ غزلی دارد با ردیف «هست» و آقای سایه غزلی با ردیف «نیست». آقای حافظ با همان نظر پاک خطاپوشش می‌پرسد:
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
آقای سایه دستش را بلند می‌کند و جواب می‌دهد:
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
جالب نیست؟ این معاشرتِ با فاصله‌ی دو شاعر را دوست دارم. می‌توانم کمی، مدتی به گفتگوشان گوش کنم و چشمم را روی بیچارگی هزارتوی بیرون ببندم.

همین روزها خاطرات مُرده و دفن شده‌ای را به یاد آورده‌ام که اعجاب‌آورند. مثلن یادم آمده در همان سال‌های کودکی وقتی بی‌راهنما و معلم وسط برگه‌دان‌های کتابخانه‌ی مسجد آقابزرگ رها بودم، وقتی بی‌آن‌که بدانم چه کتابی را باید خواند تصادفی اسم و شماره‌ی کتابی را می‌نوشتم و می‌دادم به کتابدار بی‌حوصله، کتاب شعری از کتابخانه گرفته‌ام و خوانده‌ام به اسم «فصل سنگین غربت» از شاعری به اسم «عمر فاروقی» که حالا می‌دانم فقط همان یک کتاب شعر را چاپ کرده در سال ۵۷. اسم شاعر هنوز در خاطرم است و یک سطر از شعرش:
 دستانت سرزمین وسیعی بودند…
با خودم فکر می‌کنم کاش شاعر بداند یکی ناخودآگاه یک سطر از شعرش را نزدیک سی سال در یک گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی حافظه‌اش نگه داشته‌. گوشه‌ای که خودش هم ازش خبر نداشته است.
یا مثلن یادم آمده در انباری خانه‌ی مادربزرگ مجموعه اشعار کوچکی با جلد آبی‌رنگ پیدا کرده بودم که هنوز می‌توانم بی‌زحمت و بی‌غلط چند خط اول یکی از شعرهایش را از حفظ بخوانم:
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌‌ای که با شب می‌رفت
این فال را برای دلم دید
حتا یک کلمه از این شعرها نمی‌فهمیدم، اما یادم مانده و عجیب است: نمی‌دانستم که یادم مانده.

چشم دوخته‌ام به درون، به حافظه، کلمه. دنیای بیرون دیدنی نیست. تحمل‌ناپذیر است. چشم دوخته‌ام به درون و هی از اعماقْ چیزهای تازه‌ی بی‌ارزش را کشف می‌کنم، استخراج می‌کنم. همین روزها که خبرها را نمی‌خوانم، که مرده‌های هر روزِ مریضی را نمی‌شمرم، که نمی‌دانم کدام حیوان پست متعفنی از کدام سوراخ لانه‌ی ستمکاران بیرون آمده و چه گفته، کشف کرده‌ام آن دانشجوی دانشگاه پزشکی کاشان که موهای مشکی براق داشت و نزدیک سی سال پیش اولین و آخرین معلم موسیقی‌ام بود، حالا طبیبی است مقیم ایالت کوئینزلند استرالیا؛ موهایش همه ریخته و دو تا بچه دارد. فهمیده‌ام رتبه‌ی نهم کنکور علوم انسانیِ سالی که دانشگاه قبول شدم، همان زن لاغراندامی است که چند وقت پیش توی یک جلسه‌ای کاری دیده‌ام. فهمیده‌ام رتبه‌ی یک آن سال نویسنده‌ای است که تازگی‌ها رمانش را خوانده‌ام.

فهمیده‌ام موجود کوچکی هستم که در هزارتوی بی‌مقصدی گرفتار شده، گم شده و می‌تواند مدتی با خرده‌ریزهای درونش سرگرم باشد. دلمشغولی با درون، با لایه‌های دوردست حافظه واکنشی عاجزانه است به بیچارگی‌ام در دنیای بیرون. ظرف تحملم لبریز است و می‌دانم فقط با یک نگاه سرسری به پرتگاهی که مشغول سقوط درآنیم، وسط همین زمین و آسمانی که در آن معلقیم فرومی‌پاشم. چشم‌هایم را بسته‌ام. به درون پناه برده‌ام، اما نمی‌توانم فراموش کنم آن بیرون در همین شعاع محدودی که می‌توانم ببینم، آدم‌های کوچک دیگری هستند که درست مثل خودم در هزارتویی گرفتارند، گم شده‌اند؛ بیشترشان بی‌آن‌که حتا بدانند. به خودم می‌گویم شاید بتوانی بیشتر مراقبشان باشی. به خودِ از پا افتاده‌ام می‌گویم همه‌ی زورت را جمع کن برای این‌که چشم‌هات را باز کنی. نمی‌توانم.

حسب حال آغاز پاییز

آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه شمسی دوشنبه بود. تابستانی که نفهمیدم چطور آمد و رفت. همه چیزش مثل یک خواب تب‌دار کوتاه در شبی بی‌پایان گذشت. از این‌شب‌ها زیاد داشته‌ام و از این جور خواب‌ها زیاد دیده‌ام. از آن خواب‌ها که نمی‌توانی برای کسی تعریفشان کنی چون چیزی برای گفتن نیست. از آن خواب‌ها که فقط رنجِ عمیقِ ماندگارشان را در تن و روان احساس می‌کنی و چیز دیگری ازشان توی لایه‌های دست‌یافتنی ذهن باقی نمی‌ماند. من آدم هذیانی شهر غم‌زده‌ي مرض‌گرفته‌ي این تابستان بودم. لبخند ساختگی‌ام را همه‌ی تابستان روی صورتم نگه داشتم؛ برای آن‌ها که می‌شد، برای آن‌ها که حال تباهم آزارشان می‌داد و نمی‌خواستم آزارشان بدهم.

آخرین روز تابستان دوشنبه‌ای بود که صبحش باید از سر وظیفه می‌رفتم جایی که دلم نمی‌خواست. رفتم و خالی آمدم. خالی از هر فکری،‌ ایده‌ای و خیالی. از آن وقت‌ها بود که انگار بادکنک سفیدی را توی کله‌ی آدم باد می‌کنند. بادکنک سفید هی بزرگ می‌شود و جای همه‌ی فکر و خیال‌ها را می‌گیرد. از آن وقت‌هایی که مطلقن هیچ چیز راجع به هیچ چیز نمی‌دانی، از آن وقت‌های گم شدن وسط جنگل بعد از خستگیِ سفرِ دراز و پرامید. چه باید می‌کردم؟

رفتم توی خیابان‌های شهر مرض‌گرفته راه رفتم. تا جایی که رمق داشتم راه رفتم. از درِ اولین کافه‌ی مرض‌گرفته رفتم تو. کلاس عصر را تعطیل کردم. نشستم تا غروبِ آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه، پشت میز کافه‌‌ي ناآشنای خلوتی و به هیچ چیز فکر کردم.

غروب دوشنبه خاکستری بود، مثل غروب یکشنبه و سه‌شنبه و همه‌ی غروب‌های این تابستان. شب با بادکنک سفید بزرگی در ذهن خوابم برد. صبح با احساس سوزش رنج‌آوری در گلو بیدار شدم. جوری خسته بودم که انگار همه‌ی شب همه‌ی خون تنم را مکیده باشند. روز اول پاییز هزار و سیصد و نود و نه یکی از آدم‌های مرض‌گرفته‌ی شهر بودم و دو هفته قرنطینه‌ی پاییزی در سرنوشتم بود.

از مرضی که توی تنم است روزی هزار نفر می‌میرند و در قرنطینه زودرنج و بی‌حوصله‌ و ازخودبیزارم.

قاعده‌ی تصادف

با یادهایی از از آقا و خانم نون


یک 

آقای نون یک پیکان جوانان قرمز جگری داشت و مربی پرورشی مدرسه‌ی راهنمایی تربیت بود. حالا را نمی‌دانم، اما آن وقت‌ها مربی پرورشی مسئول رفع و رجوع درزهای «عقیدتی-سیاسی» آموزش رسمی بود. نماز جماعت را راه می‌انداخت، برای جشن‌ها و سوگواری‌های تقویمی برنامه‌ای تدارک می‌دید و هفته‌ای یک بار هم با هدف کمک به شکل‌گیری عقاید «صحیح »در ذهن دانش‌آموزان می‌آمد سر کلاس و درس می‌داد. ما آقای نون را دوست داشتیم. آدم مقرراتی و ازسر وظیفه‌ای نبود. از معدود آدم‌هایی بود در مدرسه‌ی ما که کارش را دوست داشت و سعی می‌کرد با تمام وجود انجامش دهد. مربی پرورشی بود، اما در آن روزگاری که به خاطر پیدا کردن یک نوار داریوش از توی کیف مدرسه‌ دمار از روزگارمان درمی‌آوردند، کاری به این کارها نداشت.

آقای نون یک روز با ضبط صوت بزرگ مدرسه آمد سر کلاس، ضبط را گذاشت روی میز آهنی معلم‌ها، نوار را گذاشت توش، دستور داد یکی یکی برویم جلوی میز آهنی، خودمان را معرفی کنیم و بگوییم می‌خواهیم چه کاره شویم. دکمه‌ی قرمز ریکورد را زد. خودم را معرفی کردم و گفتم «می‌خوام نویسنده بشم».

من هرگز نویسنده نشدم. اگر می‌شدم هم به احتمال زیاد نویسنده‌ی خوبی نمی‌شدم، اما حسرتش همیشه روی دلم ماند. بیشتر عمر مفیدم را تا آن موقع توی خیالات گذرانده بودم. دنیای واقعی و عینی را دوست نداشتم، همانطور که هنوز دوست ندارم. می‌نشستم و خیره می‌شدم یا دراز می‌کشیدم و چشم‌هایم را می‌بستم و خیال می‌بافتم. بیشتر اوقات خودم را در مکان‌ها و ماجراها و آدم‌های جذاب خیالی‌ام می‌دیدم. قصه‌ها را دوست داشتم چون به خیالاتم عمق و وسعت می‌داد. توی خیالاتم زندگی ساده بود، قشنگ بود، خانواده‌ام با هم مهربان بودند و همه‌ی آدم‌ها من را دوست داشتند. خیالبافی تنها لذتم بود و می‌خواستم نویسنده بشوم چون فکر می‌کردم خیالبافی حرفه‌ی رسمی نویسنده‌هاست.

صدای همه‌ی بچه‌ها که ضبط شد، آقای نون یک دور نوار را گذاشت تا همه گوش کنیم. یادم است وقتی صدای خودم را شنیدم، داشتم فکر می‌کردم صدای ضبط شده‌ام چقدر مسخره است. یادم است صدایم که داشت توی کلاس پخش می‌شد، آقای نون نگاهش را برگرداند سمت من و لبخند زد. هنوز نمی‌دانم آن لبخند از سر تمسخر بود،‌ یا دلسوزی یا مهربانی.

یک عمر گذشته است. حالا که فکر می‌کنم می‌بینیم ناکامی در رسیدن به هدف را عادلانه و تقریبن بین همه تقسیم کردند. حتا – امروز دیگر می‌دانیم – پروژه‌ی آقای نون و مربیان پرورشی هم برای تربیت نسلی موافق آرمان‌های ایدئولوژی زمانه ناکام بود. ما دست آخر به انسان‌های تراز انقلاب تبدیل نشدیم. نسل بی‌حوصله و خشمگینی هستیم که ترجیح می‌دهیم بگریزیم یا بمیریم یا هر چه بیشتر پول دربیاوریم. از میان شاگردهای آقای نون در مدرسه‌ي راهنمایی تربیت کسی امروز به صدور انقلاب فکر نمی‌کند.

دو

با خانم نون همان ترم اول دانشجویی در دانشگاه شهید بهشتی آشنا شدم. به ما ریاضی درس می‌داد. روی هم رفته آدم خوش‌قلبی بود ولی ما جوان‌های هجده نوزده ساله‌ی تازه‌وارد به اندازه‌ی کافی بهش توجه نمی‌کردیم. شاید چون در سلسله‌مراتب عجیبی که پروفسور در گروه جامعه‌شناسی طراحی کرده بود، جایگاه نازلی داشت. خانم نون به عنوان یک دانشجوی دکتری کمی مسن بود و یکی از شیفتگان و مریدان پرشمار پروفسور در آن‌ سال‌های دانشگاه بهشتی به حساب می‌آمد که پروفسور به او افتخار شاگردی در مقطع دکتری و عضویت در هیأت علمی را داده بود.

همه‌ی آن‌هایی که مثل من اوایل دهه‌ی هشتاد تصادفاً و پس از حساب و کتاب‌های پیچیده‌ی سازمان سنجش وارد گروه جامعه‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی شده‌اند، تصدیق می‌کنند که آن‌جا دنیایی سوا از بقیه‌ی عالم بود. پروفسور هم می‌خواست ما را بکوبد و از نو بسازد. مثل پروژه‌ی مربیان پرورشی، برنامه‌ی پروفسور ساختن آدم‌های تازه‌ای بود که وظیفه داشتند جهان منظم آرمانی او را تکثیر کنند. در دنیای عجیب گروه جامعه‌شناسی بهشتی هر کس جایگاهی داشت: از دانشجوی ترم اول تا خانم نون و در رأس هرم خود پروفسور قرار می‌گرفت که آمیزه‌ای بسیار شگفت‌انگیز از حکیم ایرانی، فیلسوف آلمانی و جامعه‌شناس آمریکایی بود.

قرار بود هم ما به عنوان سربازان صفر ارتش پروفسور، هم خانم نون به عنوان یکی از افسران رده‌پایین آن، هر کدام چرخ‌دنده‌ای باشیم در نظم پولادینی که در ذهن پروفسور پر و بال می‌گرفت. پروفسور هم مثل من آدمی خیالباف بود. نظم خیالی‌اش قبل از تحقق یافتن ناپدید شد. افسران و شیفتگان و فداییانش به تدریج که دیدند این پیر و مراد و مرشد منفعتی برایشان ندارد، تنهایش گذاشتند. ما جوان‌ها بعضی‌هامان از دنیای عجیب بهشتی گریختیم و بعضی هم تا آخر بی آن که درست از ماجرا سر در بیاوریم با تعجب به داستان آن ارتش و آن فرمانده خیره ماندیم. و خانم نون… خانم نون حالا مرده است.

ترم اول جامعه‌شناسی رفتیم اردو، ماسوله. هنوز تصاویر ابری آن سفر جلوی چشمم است: لذت بی‌پایان و تکرارنشدنی. توی آن اتوبوس شلوغ تصادفن کنار خانم نون نشستم. خودش سر حرف را باز کرد و سؤالش شبیه سؤال آقای نون بود: «برنامه‌ت برای آینده چیه». گفتم با جامعه‌شناسی نمی‌دانم می‌خواهم چه کنم اما می‌دانم از اعداد و جدول‌ها و نمودارها بدم می‌آید و مطمئنم توی جامعه‌شناسی سراغ کار عددی و کمّی نخواهم رفت». خانم نون برایم آرزوی موفقیت کرد.

دوازده سیزده سال است دارم با اعداد ور می‌روم. کار اصلی‌ام در طول همه‌ی این سال‌ها زیر و رو کردن اعداد و کشیدن جدول و نمودار بوده است. در طول این سال‌ها لای هزاران جدولی که با خلق‌تنگی کشیده‌ام، فقط توانسته‌ام یک رساله بنویسم، یک کتاب ترجمه کنم و گاهی جایی نوشته‌ای منتشر کنم. زندگی ظاهرن این‌طوری است.

سه

ناکامی‌های من در زندگی حاصل ضعف در اراده و استعداد فردی و هم محدودیت‌ها و اجبارهای ساختاری بوده‌اند. این را همه هزار بار گفته‌اند. اما عامل تعیین‌کننده‌ای که همیشه به آن کم‌توجه بوده‌ایم، پدیده‌ای که همیشه در سرنوشت کامروایان و ناکامان مؤثر بوده، چیزی نیست جز تصادف. ما با همین سطح مشخص از استعداد و پشتکار و در همین موقعیت‌های ساختاری که هستیم، امکان‌های مختلفی پیش رو داریم. اگرچه ساختارها تعیین می‌کنند در طول زندگی بیشتر با چه آدم‌ها یا شرایط سرنوشت‌سازی روبرو شویم، اما بر این محدوده‌ی تنگ یا فراخِ امکان‌ها تنها قاعده‌ی تصادف حاکم است. تصادفن در کنار کسانی قرار می‌گیریم یا با شرایطی مواجه می‌شویم که سرنوشت ما را تغییر می‌دهند.

اگر می‌توانستیم پیامدهای این رخدادهای تصادفی را در زندگی آدم‌ها اندازه‌گیری کنیم، مطمئنم عنصر تصادف را دست کم نمی‌گرفتیم. یک رخداد تصادفی در مسیر زندگی ما آغاز مداری است که بخشی از سرنوشت ما را می‌سازد. رخداد تصادفیِ مبدأ شرایط وقوع رخداد دوم را به وجود می‌آورد و رخداد دوم به رخداد سوم می‌انجامد. در نهایت اگر مسیر رخدادها را پی بگیریم می‌فهمیم چگونه یک تصادف باعث شد من آن چیزی بشوم که اکنون هستم؛ بسیار دور از آن‌چه فکر می‌کردم باید باشم.

آن‌چه هستیم تنها یکی از امکان‌هایی است که در محدوده‌ی اجبارهای ساختاری می‌توانستند رخ دهند. اینجا مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده چیزی به جز تصادف نیست. آینده‌ی امروز ِمن هم با فرض ثابت بودن سطح اراده و جایگاه ساختاری‌ام در گرو رخدادهای تصادفی‌ای است که امروز رخ می‌دهند. «جهان‌های ممکنِ» متعددی پیش روی من قرار دارند؛ این‌که من در آینده ساکن کدامشان باشم تا حد زیادی به تصادف‌های اکنون بستگی دارد.

همین قواعد، با همین سطح از اهمیت و تأثیر بر مسیر تاریخ هم حکمفرماست. اگر مسیر وقایع تاریخی بزرگ را دنبال کنیم به تصادف‌های کوچک می‌رسیم. حتا اگر خواست و اراده‌ی همه‌ی کنشگران و همه‌ی ابعاد ساختاری جامعه‌ی ایران وقوع انقلابی را در اواخر دهه ۵۰ شمسی ناگزیر ساخته بود هم باز شکل و قیافه‌ی این انقلاب و مسیر رویدادهای پس از آن می‌توانست جور دیگری باشد، بهتر یا بدتر. تصادف‌ها ما را از میان جهان‌های ممکن به جهان کنونی رساندند.

چهار

من نویسنده نیستم و این یادداشت را امروز در فاصله‌های کوتاه بین آماده کردن جدول‌ها و گزارش‌‌ها نوشته‌ام. خودم را به خاطر ناکامی‌هایم مستحق سرزنش می‌دانم اما گاهی به خودم می‌گویم هیچ نیروی زمینی یا فرازمینی توزیع مساوی جفت‌شش‌ها را در بازی تخته‌نرد تضمین نکرده است. زندگی بیشتر شبیه تخته‌نرد است تا شطرنج. تاس را من می‌ریزم، این‌که چند بیاید با خداست.

حال خونین‌دلان

پشت تصویر این کوچه‌ها و خیابان‌ها که انگار گرد مرگ رویشان پاشیده‌اند، پشت این غم سنگین نفرینی، در عمیق‌ترین لایه‌های پنهان‌شده پشت این تصاویرِ خاکستریِ تکراری که هر روز می‌بینیم، دنیادنیا رنگ و آرزو و اشتیاق مُرده است. در بعیدترین لایه‌ها، پشت تصویر صف‌های بی‌حوصله‌ی اتوبوس، قدم‌های تند کارمندهای گردوغبارگرفته‌‌ی ادارات، اخم راننده‌تاکسی‌های بی‌حوصله، ویراژ موتوری‌های کلافه، خشم غمگین کارگران گرسنه و تکه‌پارگی روح و جسم زباله‌گردهای ساکت، آرزوهای ما مدفون‌اند. ما دست شسته‌ایم از زنده کردن آرزوهامان و دست شسته‌ایم از عیسی‌دمی که بیاید ما و آرزوهایمان را احیا کند.

این چیزی است که ما را به هم شبیه می‌کند: ناامیدی. ما، بی آن‌که خودمان بدانیم «همه با هم هستیم». نقطه‌ی اشتراک ما مردمِ خاکستری‌رنگِ تصاویرِ ایران امروز در بی‌اشتیاقی و بی‌آرزویی ماست. اگرچه خود از این اشتراک بی خبر باشیم. ما بسیاریم؛ مثل ویروس، بی‌توجه به خطوط فرضی بین طبقات، در تن این ملت پراکنده‌ایم. ما خسته‌ایم و تنها داشته‌مان استیصالمان است.

آدم‌های صالح و کاردانی هستند که شغل دایمی‌شان تصمیم‌گیری برای ماست. صبح‌ها شال و کلاه می‌کنند، می‌روند پشت درهای بسته می‌نشینند و صلاح ما را تشخیص می‌دهند. وارستگانی هستند بی‌نفع و بی‌طرف که تصمیماتشان سودی برای خودشان ندارد. عارفانی هستند آگاه و بی‌نیاز از این که بدانند در مغزهای از ناامیدی زنگ‌زده‌ی ما چه می‌گذرد. ما با مغزهای زنگ‌زده‌مان فکر می‌کنیم که تک‌تک تصمیمات صالحان کاردان به نفع خودشان و به زیان ماست. با خیالات باطلمان ناامیدتر می‌شویم.

رؤیایی نداریم. حتا رؤیاهایمان، خیالاتمان برای داشتن آینده‌ای بهتر، روز به روز، به نفع فربه‌تر شدن رؤیاهای صالحانِ کاردان لاغرتر می‌شوند. هرچه ناامیدتر می‌شویم، هر چه امکان‌های خیال بافتن برایمان تنگ‌تر می‌شود، صالحان کاردان خیالات عمیق‌تر و عجیب‌تری نه فقط برای سروری بر ما که برای عالم بشریت در سر می‌پرورانند.

ما می‌میریم، راحت. می‌توانیم از سر اشتباه قاطی «آشوبگران و اغتشاش‌گران» کشته شویم. هر هفته تعدادی از ما می‌توانند خودشان را جلوی قطارهای مترو بیدازند، خودشان ر ا از پل‌های عابر و ساختمان‌های بلند پرت کنند پایین، خودشان را بسوزانند یا حلق‌آویز کنند. و پیداست که این دردهای کوچک، این جگرخونیِ مداومِ آدم‌های بی‌مقدار، چندان جالب توجه نیست.

نمی‌دانم از بین آن‌ها که در همین لحظه مشغول ساختن جملات و عبارات تازه با «طبقه‌ی متوسط»، «مستضعفین» و «نولیبرالیسم» هستند (فرقی نمی‌کند)، چند نفر استیصال میلیون‌ها آدم را، آن‌‌طور که واقعن هست، می‌فهمند. اگر هستند و صداشان بلند است، بد نیست لای گرفتاری‌هایشان این پیام را هم به بشریت خوشبخت آینده برسانند که ما خیلی خسته بودیم. همین.