از میان خون و خاکستر

سقف تهران کوتاه است. باید خوب نگاه کنی و پیش از آن، باید حال و حوصله‌ی نگاه کردن داشته باشی. اگر خوب و باحوصله نگاه کنی روزها توی همین خیابان انقلاب پرنده‌هایی را می‌بینی که بال‌بال می‌زنند. می‌خواهند بپرند، به سقف می‌خورند و می‌افتند. پرنده‌هایی می‌بینی که گیج و بال‌شکسته افتاده‌اند روی سنگفرش، جانِ بلند شدن ندارند و زیر دست و پای انبوه عابران له می‌شوند. خون را می‌بینی اگر خوب نگاه کنی،‌ جریان مداوم خون را که از بالا و پایین خیابان انقلاب می‌جوشد و همه‌جا را سرخ می‌کند و لاشه‌ی پرنده‌های مرده را با خود می‌برد به اعماق خاک این شهر که تشنه است، تشنه‌ی خون‌های بیشتر. تهران بوی ماندگی مرداب می‌دهد، بوی آغشتگی زندگی به مرگ، بوی تن نیمه‌جانی که سال‌ها زیر آوار جسدها مانده است. باید خوب نگاه کنی. در تهران شب‌ها همین که چراغ‌ها را خاموش می‌کنند شبح میلیون‌ها رؤیا و تمنای محال را می‌توانی ببینی که از تن‌های فرسوده‌ي خوابیده‌ها بیرون می‌آیند و زیر سقف کوتاه شهر سرگردان درهم می‌لولند. راهی به بیرون نیست. رؤیاها سرخورده به تن‌های خسته برمی‌گردند. صبح می‌شود. و صبح‌های تهران همیشه خاکستری است. رنگ‌ها زیر خاکستر مردگان هزارساله مدفون‌اند.

من این زمستان را هر صبح از میان خون و خاکستر خیابان انقلاب گذشته‌ام، از انقلاب آمده‌ام توی خیابان حافظ و از حافظ رفته‌ام به خیابان شهریار. وسط شهریار بنای خاکسترگرفته‌ای نشسته که روی تابلوی بدقواره‌اش نوشته‌اند هنرستان موسیقی دختران. صبح‌ها بالاسر همین ساختمان، اگر خوب نگاه کنی، رنگین‌کمانی می‌بینی که از دل خون و خاکستر برخاسته و زیر سقف کوتاه تهران می‌درخشد. حوالی هشت صبح پرنده‌ها را می‌بینی که بال‌بال‌زنان می‌آیند اینجا، خیلی‌هاشان زخمی و خسته می‌آیند و نزدیکی‌های ساعت هشت و نیم صدای درهم‌پیچیده‌ی نامنظم سازهایشان را می‌شنوی، نت‌های آواره‌ی رنگ‌وارنگ را می‌بینی که در زمینه‌ی خاکستری تهران پرواز می‌کنند. من صبح‌ها آن‌جا ایستاده‌ام و می‌بینم که چطور ساعت هشت و نیم صبح روزنه‌ای در سقف کوتاه تهران باز می‌شود و هوای تازه‌ی زنده برای چند لحظه در خیابان شهریار می‌پیچد. این زمان و مکان برای من قطب‌نمایی است که سمت زندگی را نشان می‌دهد. آنی است که می‌بینم چطور گاهی زندگی می‌تواند جلوی هجوم مرگ بایستد و در سرزمین مردگان پرچمش را سرخوشانه دست کم برای لحظاتی بالا بگیرد.

اعتبار هر شهر به زندگی‌هایی است که در رگ‌هاش جریان دارند، نه به مردگانش. شهر به اشتیاق آدم‌هاست که شهر است، به شادمانی و شور و عشق و اندوه و خشم و خرد و هر چه صفت زندگی است. اعتبار تهران به شوق فروخورده‌ی پرنده‌های آغشته به خون و خاکستری باید باشد که هر روز و هر ساعت به سقف کوتاه شهر می‌خورند و می‌افتند. تهران اما شهر مردگان است، شهری که تحمل زندگانش را ندارد، شهری که زندگانش از هراس مرگ باید با لباس مبدل مردگان به خیابانش بیایند.

من همه‌ی این زمستان، صبح‌ها حوالی ساعت هشت و نیم به روزی فکر می‌کنم که زندگی مثل آب از همین خیابان انقلاب، از همین خیابان شهریار بجوشد، سیل شود و خون و خاکستر مرگ را از تن مرده‌ی تهران پاک کند.

پساشارلاتانیزم

حدود پانزده سال پیش استاد محترمی داشتم که می‌گفت ما در دوران «پساشارلاتانیزم» زندگی می‌کنیم. عصری که شیادی در آن قاعده است نه استثنا.

ما پنج-شش نفر بودیم در آن کلاس که استادْ نظریه‌ی پساشارلاتانیزمش را حین پاک کردن تخته سفید با غیظ و نفرت، به طعنه شرح می‌داد. خندیدیم. چند سال بعد استادِ واضع نظریه از دانشگاه اخراج/بازنشسته شد. نتوانست خودش را با مختصات عصر جدیدی که نام مناسبی به آن داده بود تطبیق دهد. مقارن اخراج استاد، ما پنج-شش نفر رفته بودیم که هر کدام به نحوی گلیم خودمان را در دنیای شارلاتان‌ها از آب بکشیم. از بین ما حالا یکی مُرده است، یکی-دو نفر در بیرون جهان شارلاتان‌های فارسی‌زبان رخت افکنده‌اند، از یکی-دونفرشان بی‌خبرم و من – دروغ چرا – در طول همه‌ی این سال‌ها مثل آونگی در مرز‌های عصر جدید با ناکجای بیرونِ آن در نوسان بوده‌ام.

در عصر پساشارلاتانیزم شرم از کرده‌های بد و پاسداشت شرافت آدم از جمله‌ ارزش‌های متحجرانه‌اند. فقط آدم‌های تاریخ‌گذشته، اُمُل‌ها به عواقب اخلاقی رفتارشان فکر می‌کنند. فقط آدم‌های متعلق به عصر ماقبل‌اند که خیال می‌کنند راستی بر دروغ ارجح است و عقب‌افتادگان‌اند که هنوز نمی‌فهمند در عصر جدید فرقی بین راست و دروغ نیست. وقاحت ارزش برتر عصر پساشارلاتانیزم است. هر چه وقیح‌تر، فرادست‌تر. مثل همیشه که نوید دوران‌های جدید را با شور و اشتیاق گروهی از روشنفکران می‌دهند، منادیان وقاحت عصر جدید هم از نخبگان‌اند. آن‌ها الگوهای رفتاری نوین را به جویندگان پیشرفت و تحول عرضه می‌کنند.

پانزده سال از حرف استاد گذشته و حالا اصول شارلاتانیزم قواعد بلامنازع حاکم بر بازی زندگی در عصر جدید شده‌اند. تخطی از آن‌ها بازیگران را به صورت خودکار به بیرون از محیط بازی پرتاب می‌کند. تماشاچیانِ کم‌استعداد با ذوق و هیجان بازی نوابع وقاحت را بر صحنه نگاه می‌کنند و مجذوب تردستی انسان‌های تراز عصر جدید بر صحنه، از این که خود جزئی از بازی نیستند حسرت می‌خورند.

شیادان از شش جهت راه‌ها را بسته‌اند و –مایه‌ی تأسف است اما – من فکر می‌کنم گرد شهر گشتن با چراغ دیگر حاصلی ندارد. «آوارگی کوه و بیابانم آرزوست». حیرانم و می‌ترسم از این‌که می‌بینم چطور آدم‌های بسیار «به تدریج» تبدیل به گرگان آدم‌خوار می‌شوند. غیر کناره گرفتن از بازی و سر به بیابان گذاشتن راهی هست؟ آقای شاعر اگر در دوران پرحرفی بی‌معنای استوری‌ها و توییت‌ها عمرش به دنیا بود، جا داشت این تکه از شعرش را بچسباند به سردر خانه‌ی مجازی‌اش و بعد برای همیشه سکوت کند:

کاویدنِ درون

این روزها احساس می‌کنم از مرزی گذشته‌ام. ناآگاه، انگار سال‌هاست آهسته آهسته، قدم به قدم در سفری که فکر می‌کرده‌ام بی‌پایان است راه آمده‌ام و حالا ندانسته رسیده‌ام. ناغافل بی‌آن‌که بخواهم رسیده‌ام. سفر تمام شده و دیگر جایی برای رفتن نیست. در هزارتوی بی‌مقصدی نشسته‌ام که توش رفتن درست مثل نرفتن است. جایی که چپ و راست،‌ شرق و غرب، شمال و جنوب فرقی ندارند. از هر مسیری بروم مثل مسیرهای قبل، مثل مسیرهای بعد، فقط راهِ پر پیج و خم است و رسیدنی در کار نیست. راه بازگشتی نیست. خسته‌ام. می‌خواهم همین‌جا بمانم. دراز بکشم و بعد از این منتظر چیزی و کسی نباشم. ظرفی پُرم که فقط یک قطره مانده سر برود،‌ ظرفی شکسته.

خبرها را پی نمی‌گیرم، مدت‌هاست. می‌ترسم. می‌ترسم سر بروم. چشم دوخته‌ام به درون. حواسم پی چیزهای جزئی بی‌فایده است. مثلن همین روزها کشف کرده‌ام آقای حافظ غزلی دارد با ردیف «هست» و آقای سایه غزلی با ردیف «نیست». آقای حافظ با همان نظر پاک خطاپوشش می‌پرسد:
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
آقای سایه دستش را بلند می‌کند و جواب می‌دهد:
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
جالب نیست؟ این معاشرتِ با فاصله‌ی دو شاعر را دوست دارم. می‌توانم کمی، مدتی به گفتگوشان گوش کنم و چشمم را روی بیچارگی هزارتوی بیرون ببندم.

همین روزها خاطرات مُرده و دفن شده‌ای را به یاد آورده‌ام که اعجاب‌آورند. مثلن یادم آمده در همان سال‌های کودکی وقتی بی‌راهنما و معلم وسط برگه‌دان‌های کتابخانه‌ی مسجد آقابزرگ رها بودم، وقتی بی‌آن‌که بدانم چه کتابی را باید خواند تصادفی اسم و شماره‌ی کتابی را می‌نوشتم و می‌دادم به کتابدار بی‌حوصله، کتاب شعری از کتابخانه گرفته‌ام و خوانده‌ام به اسم «فصل سنگین غربت» از شاعری به اسم «عمر فاروقی» که حالا می‌دانم فقط همان یک کتاب شعر را چاپ کرده در سال ۵۷. اسم شاعر هنوز در خاطرم است و یک سطر از شعرش:
 دستانت سرزمین وسیعی بودند…
با خودم فکر می‌کنم کاش شاعر بداند یکی ناخودآگاه یک سطر از شعرش را نزدیک سی سال در یک گوشه‌ی فراموش‌شده‌ی حافظه‌اش نگه داشته‌. گوشه‌ای که خودش هم ازش خبر نداشته است.
یا مثلن یادم آمده در انباری خانه‌ی مادربزرگ مجموعه اشعار کوچکی با جلد آبی‌رنگ پیدا کرده بودم که هنوز می‌توانم بی‌زحمت و بی‌غلط چند خط اول یکی از شعرهایش را از حفظ بخوانم:
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه‌‌ای که با شب می‌رفت
این فال را برای دلم دید
حتا یک کلمه از این شعرها نمی‌فهمیدم، اما یادم مانده و عجیب است: نمی‌دانستم که یادم مانده.

چشم دوخته‌ام به درون، به حافظه، کلمه. دنیای بیرون دیدنی نیست. تحمل‌ناپذیر است. چشم دوخته‌ام به درون و هی از اعماقْ چیزهای تازه‌ی بی‌ارزش را کشف می‌کنم، استخراج می‌کنم. همین روزها که خبرها را نمی‌خوانم، که مرده‌های هر روزِ مریضی را نمی‌شمرم، که نمی‌دانم کدام حیوان پست متعفنی از کدام سوراخ لانه‌ی ستمکاران بیرون آمده و چه گفته، کشف کرده‌ام آن دانشجوی دانشگاه پزشکی کاشان که موهای مشکی براق داشت و نزدیک سی سال پیش اولین و آخرین معلم موسیقی‌ام بود، حالا طبیبی است مقیم ایالت کوئینزلند استرالیا؛ موهایش همه ریخته و دو تا بچه دارد. فهمیده‌ام رتبه‌ی نهم کنکور علوم انسانیِ سالی که دانشگاه قبول شدم، همان زن لاغراندامی است که چند وقت پیش توی یک جلسه‌ای کاری دیده‌ام. فهمیده‌ام رتبه‌ی یک آن سال نویسنده‌ای است که تازگی‌ها رمانش را خوانده‌ام.

فهمیده‌ام موجود کوچکی هستم که در هزارتوی بی‌مقصدی گرفتار شده، گم شده و می‌تواند مدتی با خرده‌ریزهای درونش سرگرم باشد. دلمشغولی با درون، با لایه‌های دوردست حافظه واکنشی عاجزانه است به بیچارگی‌ام در دنیای بیرون. ظرف تحملم لبریز است و می‌دانم فقط با یک نگاه سرسری به پرتگاهی که مشغول سقوط درآنیم، وسط همین زمین و آسمانی که در آن معلقیم فرومی‌پاشم. چشم‌هایم را بسته‌ام. به درون پناه برده‌ام، اما نمی‌توانم فراموش کنم آن بیرون در همین شعاع محدودی که می‌توانم ببینم، آدم‌های کوچک دیگری هستند که درست مثل خودم در هزارتویی گرفتارند، گم شده‌اند؛ بیشترشان بی‌آن‌که حتا بدانند. به خودم می‌گویم شاید بتوانی بیشتر مراقبشان باشی. به خودِ از پا افتاده‌ام می‌گویم همه‌ی زورت را جمع کن برای این‌که چشم‌هات را باز کنی. نمی‌توانم.

حسب حال آغاز پاییز

آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه شمسی دوشنبه بود. تابستانی که نفهمیدم چطور آمد و رفت. همه چیزش مثل یک خواب تب‌دار کوتاه در شبی بی‌پایان گذشت. از این‌شب‌ها زیاد داشته‌ام و از این جور خواب‌ها زیاد دیده‌ام. از آن خواب‌ها که نمی‌توانی برای کسی تعریفشان کنی چون چیزی برای گفتن نیست. از آن خواب‌ها که فقط رنجِ عمیقِ ماندگارشان را در تن و روان احساس می‌کنی و چیز دیگری ازشان توی لایه‌های دست‌یافتنی ذهن باقی نمی‌ماند. من آدم هذیانی شهر غم‌زده‌ي مرض‌گرفته‌ي این تابستان بودم. لبخند ساختگی‌ام را همه‌ی تابستان روی صورتم نگه داشتم؛ برای آن‌ها که می‌شد، برای آن‌ها که حال تباهم آزارشان می‌داد و نمی‌خواستم آزارشان بدهم.

آخرین روز تابستان دوشنبه‌ای بود که صبحش باید از سر وظیفه می‌رفتم جایی که دلم نمی‌خواست. رفتم و خالی آمدم. خالی از هر فکری،‌ ایده‌ای و خیالی. از آن وقت‌ها بود که انگار بادکنک سفیدی را توی کله‌ی آدم باد می‌کنند. بادکنک سفید هی بزرگ می‌شود و جای همه‌ی فکر و خیال‌ها را می‌گیرد. از آن وقت‌هایی که مطلقن هیچ چیز راجع به هیچ چیز نمی‌دانی، از آن وقت‌های گم شدن وسط جنگل بعد از خستگیِ سفرِ دراز و پرامید. چه باید می‌کردم؟

رفتم توی خیابان‌های شهر مرض‌گرفته راه رفتم. تا جایی که رمق داشتم راه رفتم. از درِ اولین کافه‌ی مرض‌گرفته رفتم تو. کلاس عصر را تعطیل کردم. نشستم تا غروبِ آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه، پشت میز کافه‌‌ي ناآشنای خلوتی و به هیچ چیز فکر کردم.

غروب دوشنبه خاکستری بود، مثل غروب یکشنبه و سه‌شنبه و همه‌ی غروب‌های این تابستان. شب با بادکنک سفید بزرگی در ذهن خوابم برد. صبح با احساس سوزش رنج‌آوری در گلو بیدار شدم. جوری خسته بودم که انگار همه‌ی شب همه‌ی خون تنم را مکیده باشند. روز اول پاییز هزار و سیصد و نود و نه یکی از آدم‌های مرض‌گرفته‌ی شهر بودم و دو هفته قرنطینه‌ی پاییزی در سرنوشتم بود.

از مرضی که توی تنم است روزی هزار نفر می‌میرند و در قرنطینه زودرنج و بی‌حوصله‌ و ازخودبیزارم.

قاعده‌ی تصادف

با یادهایی از از آقا و خانم نون


یک 

آقای نون یک پیکان جوانان قرمز جگری داشت و مربی پرورشی مدرسه‌ی راهنمایی تربیت بود. حالا را نمی‌دانم، اما آن وقت‌ها مربی پرورشی مسئول رفع و رجوع درزهای «عقیدتی-سیاسی» آموزش رسمی بود. نماز جماعت را راه می‌انداخت، برای جشن‌ها و سوگواری‌های تقویمی برنامه‌ای تدارک می‌دید و هفته‌ای یک بار هم با هدف کمک به شکل‌گیری عقاید «صحیح »در ذهن دانش‌آموزان می‌آمد سر کلاس و درس می‌داد. ما آقای نون را دوست داشتیم. آدم مقرراتی و ازسر وظیفه‌ای نبود. از معدود آدم‌هایی بود در مدرسه‌ی ما که کارش را دوست داشت و سعی می‌کرد با تمام وجود انجامش دهد. مربی پرورشی بود، اما در آن روزگاری که به خاطر پیدا کردن یک نوار داریوش از توی کیف مدرسه‌ دمار از روزگارمان درمی‌آوردند، کاری به این کارها نداشت.

آقای نون یک روز با ضبط صوت بزرگ مدرسه آمد سر کلاس، ضبط را گذاشت روی میز آهنی معلم‌ها، نوار را گذاشت توش، دستور داد یکی یکی برویم جلوی میز آهنی، خودمان را معرفی کنیم و بگوییم می‌خواهیم چه کاره شویم. دکمه‌ی قرمز ریکورد را زد. خودم را معرفی کردم و گفتم «می‌خوام نویسنده بشم».

من هرگز نویسنده نشدم. اگر می‌شدم هم به احتمال زیاد نویسنده‌ی خوبی نمی‌شدم، اما حسرتش همیشه روی دلم ماند. بیشتر عمر مفیدم را تا آن موقع توی خیالات گذرانده بودم. دنیای واقعی و عینی را دوست نداشتم، همانطور که هنوز دوست ندارم. می‌نشستم و خیره می‌شدم یا دراز می‌کشیدم و چشم‌هایم را می‌بستم و خیال می‌بافتم. بیشتر اوقات خودم را در مکان‌ها و ماجراها و آدم‌های جذاب خیالی‌ام می‌دیدم. قصه‌ها را دوست داشتم چون به خیالاتم عمق و وسعت می‌داد. توی خیالاتم زندگی ساده بود، قشنگ بود، خانواده‌ام با هم مهربان بودند و همه‌ی آدم‌ها من را دوست داشتند. خیالبافی تنها لذتم بود و می‌خواستم نویسنده بشوم چون فکر می‌کردم خیالبافی حرفه‌ی رسمی نویسنده‌هاست.

صدای همه‌ی بچه‌ها که ضبط شد، آقای نون یک دور نوار را گذاشت تا همه گوش کنیم. یادم است وقتی صدای خودم را شنیدم، داشتم فکر می‌کردم صدای ضبط شده‌ام چقدر مسخره است. یادم است صدایم که داشت توی کلاس پخش می‌شد، آقای نون نگاهش را برگرداند سمت من و لبخند زد. هنوز نمی‌دانم آن لبخند از سر تمسخر بود،‌ یا دلسوزی یا مهربانی.

یک عمر گذشته است. حالا که فکر می‌کنم می‌بینیم ناکامی در رسیدن به هدف را عادلانه و تقریبن بین همه تقسیم کردند. حتا – امروز دیگر می‌دانیم – پروژه‌ی آقای نون و مربیان پرورشی هم برای تربیت نسلی موافق آرمان‌های ایدئولوژی زمانه ناکام بود. ما دست آخر به انسان‌های تراز انقلاب تبدیل نشدیم. نسل بی‌حوصله و خشمگینی هستیم که ترجیح می‌دهیم بگریزیم یا بمیریم یا هر چه بیشتر پول دربیاوریم. از میان شاگردهای آقای نون در مدرسه‌ي راهنمایی تربیت کسی امروز به صدور انقلاب فکر نمی‌کند.

دو

با خانم نون همان ترم اول دانشجویی در دانشگاه شهید بهشتی آشنا شدم. به ما ریاضی درس می‌داد. روی هم رفته آدم خوش‌قلبی بود ولی ما جوان‌های هجده نوزده ساله‌ی تازه‌وارد به اندازه‌ی کافی بهش توجه نمی‌کردیم. شاید چون در سلسله‌مراتب عجیبی که پروفسور در گروه جامعه‌شناسی طراحی کرده بود، جایگاه نازلی داشت. خانم نون به عنوان یک دانشجوی دکتری کمی مسن بود و یکی از شیفتگان و مریدان پرشمار پروفسور در آن‌ سال‌های دانشگاه بهشتی به حساب می‌آمد که پروفسور به او افتخار شاگردی در مقطع دکتری و عضویت در هیأت علمی را داده بود.

همه‌ی آن‌هایی که مثل من اوایل دهه‌ی هشتاد تصادفاً و پس از حساب و کتاب‌های پیچیده‌ی سازمان سنجش وارد گروه جامعه‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی شده‌اند، تصدیق می‌کنند که آن‌جا دنیایی سوا از بقیه‌ی عالم بود. پروفسور هم می‌خواست ما را بکوبد و از نو بسازد. مثل پروژه‌ی مربیان پرورشی، برنامه‌ی پروفسور ساختن آدم‌های تازه‌ای بود که وظیفه داشتند جهان منظم آرمانی او را تکثیر کنند. در دنیای عجیب گروه جامعه‌شناسی بهشتی هر کس جایگاهی داشت: از دانشجوی ترم اول تا خانم نون و در رأس هرم خود پروفسور قرار می‌گرفت که آمیزه‌ای بسیار شگفت‌انگیز از حکیم ایرانی، فیلسوف آلمانی و جامعه‌شناس آمریکایی بود.

قرار بود هم ما به عنوان سربازان صفر ارتش پروفسور، هم خانم نون به عنوان یکی از افسران رده‌پایین آن، هر کدام چرخ‌دنده‌ای باشیم در نظم پولادینی که در ذهن پروفسور پر و بال می‌گرفت. پروفسور هم مثل من آدمی خیالباف بود. نظم خیالی‌اش قبل از تحقق یافتن ناپدید شد. افسران و شیفتگان و فداییانش به تدریج که دیدند این پیر و مراد و مرشد منفعتی برایشان ندارد، تنهایش گذاشتند. ما جوان‌ها بعضی‌هامان از دنیای عجیب بهشتی گریختیم و بعضی هم تا آخر بی آن که درست از ماجرا سر در بیاوریم با تعجب به داستان آن ارتش و آن فرمانده خیره ماندیم. و خانم نون… خانم نون حالا مرده است.

ترم اول جامعه‌شناسی رفتیم اردو، ماسوله. هنوز تصاویر ابری آن سفر جلوی چشمم است: لذت بی‌پایان و تکرارنشدنی. توی آن اتوبوس شلوغ تصادفن کنار خانم نون نشستم. خودش سر حرف را باز کرد و سؤالش شبیه سؤال آقای نون بود: «برنامه‌ت برای آینده چیه». گفتم با جامعه‌شناسی نمی‌دانم می‌خواهم چه کنم اما می‌دانم از اعداد و جدول‌ها و نمودارها بدم می‌آید و مطمئنم توی جامعه‌شناسی سراغ کار عددی و کمّی نخواهم رفت». خانم نون برایم آرزوی موفقیت کرد.

دوازده سیزده سال است دارم با اعداد ور می‌روم. کار اصلی‌ام در طول همه‌ی این سال‌ها زیر و رو کردن اعداد و کشیدن جدول و نمودار بوده است. در طول این سال‌ها لای هزاران جدولی که با خلق‌تنگی کشیده‌ام، فقط توانسته‌ام یک رساله بنویسم، یک کتاب ترجمه کنم و گاهی جایی نوشته‌ای منتشر کنم. زندگی ظاهرن این‌طوری است.

سه

ناکامی‌های من در زندگی حاصل ضعف در اراده و استعداد فردی و هم محدودیت‌ها و اجبارهای ساختاری بوده‌اند. این را همه هزار بار گفته‌اند. اما عامل تعیین‌کننده‌ای که همیشه به آن کم‌توجه بوده‌ایم، پدیده‌ای که همیشه در سرنوشت کامروایان و ناکامان مؤثر بوده، چیزی نیست جز تصادف. ما با همین سطح مشخص از استعداد و پشتکار و در همین موقعیت‌های ساختاری که هستیم، امکان‌های مختلفی پیش رو داریم. اگرچه ساختارها تعیین می‌کنند در طول زندگی بیشتر با چه آدم‌ها یا شرایط سرنوشت‌سازی روبرو شویم، اما بر این محدوده‌ی تنگ یا فراخِ امکان‌ها تنها قاعده‌ی تصادف حاکم است. تصادفن در کنار کسانی قرار می‌گیریم یا با شرایطی مواجه می‌شویم که سرنوشت ما را تغییر می‌دهند.

اگر می‌توانستیم پیامدهای این رخدادهای تصادفی را در زندگی آدم‌ها اندازه‌گیری کنیم، مطمئنم عنصر تصادف را دست کم نمی‌گرفتیم. یک رخداد تصادفی در مسیر زندگی ما آغاز مداری است که بخشی از سرنوشت ما را می‌سازد. رخداد تصادفیِ مبدأ شرایط وقوع رخداد دوم را به وجود می‌آورد و رخداد دوم به رخداد سوم می‌انجامد. در نهایت اگر مسیر رخدادها را پی بگیریم می‌فهمیم چگونه یک تصادف باعث شد من آن چیزی بشوم که اکنون هستم؛ بسیار دور از آن‌چه فکر می‌کردم باید باشم.

آن‌چه هستیم تنها یکی از امکان‌هایی است که در محدوده‌ی اجبارهای ساختاری می‌توانستند رخ دهند. اینجا مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده چیزی به جز تصادف نیست. آینده‌ی امروز ِمن هم با فرض ثابت بودن سطح اراده و جایگاه ساختاری‌ام در گرو رخدادهای تصادفی‌ای است که امروز رخ می‌دهند. «جهان‌های ممکنِ» متعددی پیش روی من قرار دارند؛ این‌که من در آینده ساکن کدامشان باشم تا حد زیادی به تصادف‌های اکنون بستگی دارد.

همین قواعد، با همین سطح از اهمیت و تأثیر بر مسیر تاریخ هم حکمفرماست. اگر مسیر وقایع تاریخی بزرگ را دنبال کنیم به تصادف‌های کوچک می‌رسیم. حتا اگر خواست و اراده‌ی همه‌ی کنشگران و همه‌ی ابعاد ساختاری جامعه‌ی ایران وقوع انقلابی را در اواخر دهه ۵۰ شمسی ناگزیر ساخته بود هم باز شکل و قیافه‌ی این انقلاب و مسیر رویدادهای پس از آن می‌توانست جور دیگری باشد، بهتر یا بدتر. تصادف‌ها ما را از میان جهان‌های ممکن به جهان کنونی رساندند.

چهار

من نویسنده نیستم و این یادداشت را امروز در فاصله‌های کوتاه بین آماده کردن جدول‌ها و گزارش‌‌ها نوشته‌ام. خودم را به خاطر ناکامی‌هایم مستحق سرزنش می‌دانم اما گاهی به خودم می‌گویم هیچ نیروی زمینی یا فرازمینی توزیع مساوی جفت‌شش‌ها را در بازی تخته‌نرد تضمین نکرده است. زندگی بیشتر شبیه تخته‌نرد است تا شطرنج. تاس را من می‌ریزم، این‌که چند بیاید با خداست.

حال خونین‌دلان

پشت تصویر این کوچه‌ها و خیابان‌ها که انگار گرد مرگ رویشان پاشیده‌اند، پشت این غم سنگین نفرینی، در عمیق‌ترین لایه‌های پنهان‌شده پشت این تصاویرِ خاکستریِ تکراری که هر روز می‌بینیم، دنیادنیا رنگ و آرزو و اشتیاق مُرده است. در بعیدترین لایه‌ها، پشت تصویر صف‌های بی‌حوصله‌ی اتوبوس، قدم‌های تند کارمندهای گردوغبارگرفته‌‌ی ادارات، اخم راننده‌تاکسی‌های بی‌حوصله، ویراژ موتوری‌های کلافه، خشم غمگین کارگران گرسنه و تکه‌پارگی روح و جسم زباله‌گردهای ساکت، آرزوهای ما مدفون‌اند. ما دست شسته‌ایم از زنده کردن آرزوهامان و دست شسته‌ایم از عیسی‌دمی که بیاید ما و آرزوهایمان را احیا کند.

این چیزی است که ما را به هم شبیه می‌کند: ناامیدی. ما، بی آن‌که خودمان بدانیم «همه با هم هستیم». نقطه‌ی اشتراک ما مردمِ خاکستری‌رنگِ تصاویرِ ایران امروز در بی‌اشتیاقی و بی‌آرزویی ماست. اگرچه خود از این اشتراک بی خبر باشیم. ما بسیاریم؛ مثل ویروس، بی‌توجه به خطوط فرضی بین طبقات، در تن این ملت پراکنده‌ایم. ما خسته‌ایم و تنها داشته‌مان استیصالمان است.

آدم‌های صالح و کاردانی هستند که شغل دایمی‌شان تصمیم‌گیری برای ماست. صبح‌ها شال و کلاه می‌کنند، می‌روند پشت درهای بسته می‌نشینند و صلاح ما را تشخیص می‌دهند. وارستگانی هستند بی‌نفع و بی‌طرف که تصمیماتشان سودی برای خودشان ندارد. عارفانی هستند آگاه و بی‌نیاز از این که بدانند در مغزهای از ناامیدی زنگ‌زده‌ی ما چه می‌گذرد. ما با مغزهای زنگ‌زده‌مان فکر می‌کنیم که تک‌تک تصمیمات صالحان کاردان به نفع خودشان و به زیان ماست. با خیالات باطلمان ناامیدتر می‌شویم.

رؤیایی نداریم. حتا رؤیاهایمان، خیالاتمان برای داشتن آینده‌ای بهتر، روز به روز، به نفع فربه‌تر شدن رؤیاهای صالحانِ کاردان لاغرتر می‌شوند. هرچه ناامیدتر می‌شویم، هر چه امکان‌های خیال بافتن برایمان تنگ‌تر می‌شود، صالحان کاردان خیالات عمیق‌تر و عجیب‌تری نه فقط برای سروری بر ما که برای عالم بشریت در سر می‌پرورانند.

ما می‌میریم، راحت. می‌توانیم از سر اشتباه قاطی «آشوبگران و اغتشاش‌گران» کشته شویم. هر هفته تعدادی از ما می‌توانند خودشان را جلوی قطارهای مترو بیدازند، خودشان ر ا از پل‌های عابر و ساختمان‌های بلند پرت کنند پایین، خودشان را بسوزانند یا حلق‌آویز کنند. و پیداست که این دردهای کوچک، این جگرخونیِ مداومِ آدم‌های بی‌مقدار، چندان جالب توجه نیست.

نمی‌دانم از بین آن‌ها که در همین لحظه مشغول ساختن جملات و عبارات تازه با «طبقه‌ی متوسط»، «مستضعفین» و «نولیبرالیسم» هستند (فرقی نمی‌کند)، چند نفر استیصال میلیون‌ها آدم را، آن‌‌طور که واقعن هست، می‌فهمند. اگر هستند و صداشان بلند است، بد نیست لای گرفتاری‌هایشان این پیام را هم به بشریت خوشبخت آینده برسانند که ما خیلی خسته بودیم. همین.

در ارتفاع شُکوه‌ناک فروتنی

«در بیست سالگی می‌خواستم همه‌ی اجزای این دنیای اشتباه را درست کنم». این را مردی پنجاه ـ شصت ساله می‌گوید که حکم بازنشستگی‌اش را امروز گرفته و جوری تا کرده است که بتواند آن را توی جیب جلوی پیراهنش جا بدهد. این را به مرد بیست ـ سی ساله‌ای می‌گوید که خندان و معذب روبرویش ایستاده. در آستانه‌ی درِ اتاقی می‌گوید که تازه اسباب و وسایل شخصی‌اش را از آن برداشته و توی یک کوله پشتی و دو تا کیسه‌ی بزرگ جا داده است. این همان اتاقی است که بناست مرد بیست ـ سی ساله مدت‌ها آن‌جا پشت میزی بنشیند و کاری را انجام دهد که مرد پنجاه شصت ساله سال‌ها می‌نشست و انجام می‌داد. و معنای آن جمله‌ی اول تقریباً همان چیزی است که مرد جوان سی سال دیگر دوست خواهد داشت به مرد بیست ـ سی ساله‌ی دیگری بگوید و نخواهد گفت، چون گفتنش لطفی ندارد، حرف زدن درباره‌اش بی‌فایده است.

این کلمات به چه دردی می‌خورند؟ این کلماتِ عزیز که همه‌چیز ما و مایه‌ی سروَری ما بر دنیا و دلیل انسان بودنمان هستند، به چه درد می‌خورند وقتی نمی‌توانند همه‌ی عمق و وسعت معنا و احساسی را که می‌خواهیم به دیگران منتقل کنند؟ ذهن مرد بازنشسته ـ وقتی آن جمله‌ی اول را می‌گوید ـ دارد به طرزی معجزه‌آسا سی سال عمر عزیز او را در کسری از ثانیه مرور می‌کند. ذهن مرد جوان ـ وقتی آن جمله‌ی اول را می‌شنود ـ دارد به طرزی معجزه‌آسا همزمان به دکوراسیون اتاق تازه‌اش، کارهای عقب‌مانده، ارتقا در سلسله‌مراتب اداری و وامی که می‌تواند یک ماه دیگر بگیرد می‌اندیشد. اگر این کلماتِ عزیز ابزارهای کاملاً مناسبی بودند برای درک همه‌ی آن‌ چیزی که باید درک کنیم، تاریخ هستی بشر طور دیگری بود و ما آدم‌های دیگری بودیم.

حافظ گفته است «جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است/ هزاربار من این نکته کرده‌ام تحقیق». اگر فارسی‌زبانی در نوجوانی این حرف حافظ را بخواند، ممکن است معنی کلمات و جملات دستگیرش شود اما دشوار است که بتواند هیچ‌درهیچی جهان را درست و حسابی درک کند. فهم هیچ در هیچی جهان به زمان احتیاج دارد. حافظ می‌گوید هزاربار به تحقیق این نکته پرداخته و برای هزار بار تحقیق کردن پیرامون هیچ‌درهیچی جهان به سال‌ها وقت داشتن، تجربه کردن و اندیشیدن نیاز است.

گاهی فکر می‌کنم زندگی دام مکرری است برای تک تک آدم‌ها. داستانی است که برای هر آدمی به شکلی یگانه و هیجان‌انگیز تکرار می‌شود اما با همان آغاز و همان اوج و همان پایان همیشگی. در سال‌های مدرسه معلمی داشتم که می‌گفت من اگر دوباره متولد می‌شدم، می‌توانستم پیغمبر باشم. از جهتی راست می‌گفت. اگر پسر پانزده ساله‌ی مرد بازنشسته می‌توانست عمق و وسعت معنای کلام او را بفهمد، شاید ترجیح می‌داد تا زنده است پای دستگاه ایکس باکس‌اش بنشیند و دیگر هیچ وقت بلند نشود، شاید همان لحظه که می‌فهمید به زندگی‌اش خاتمه می‌داد یا دست کم مسیر تحصیل ـ کار ـ ازدواج ـ فرزندآوری ـ پرورش فرزند و سایر ملزومات خط سیر زندگی معمول امروزی ما را پی نمی‌گرفت؛ شاید هم جنبشی برای آگاه‌سازی هم‌سن و سال‌هاش از هیچ‌درهیچی جهان  راه می‌انداخت که به جایی نمی‌رسید. و اگر همه‌ی بچه‌ها می‌توانستند درک کنند در ذهن پدران و مادران میانسال و سالخورده‌شان چه می‌گذرد، شاید برای انقراض بشر تنها به چند نسل احتیاج داشتیم. زندگی یک دام است. همه ناگزیر به این دام می‌افتیم و دیر از اصل وجود دام باخبر می‌شویم. خیلی‌هایمان هم ناخواسته اما با عشق و اشتیاق دیگرانی را به سوی این دام هدایت می‌کنیم.

ولی خبر نسبتن خوب این است که هرم جمعیتی جوامع انسانی به کودکان و سالخوردگان محدود نمی‌شود. من فکر می‌کنم در زندگی همه‌ی ما خطی یا نقطه‌ای هست که در آن قوای ذهنی‌مان قوتِ درکِ کلیِ داستان زندگی را پیدا می‌کند. جایی که می‌توانیم در آن ـ هر کدام به نحوی ـ هیچ‌درهیچی جهان را بفهمیم: میانسالی.

بهترین و کامل‌ترین داستان‌ها به نظر من داستان‌هایی‌اند که ما می‌دانیم سرانجامشان چه خواهد شد. منظورم حدس زدن عاقبت قصه از روی ناشی‌گری قصه‌گو نیست؛ داستان‌هایی را می‌گویم که در آن‌ها نویسنده‌ی چیره‌دست از ابتدا به ما می‌گوید آخر خط سیر قصه قرار است به کجا ختم شود. انگیزه‌ی خوانندگان از پیگیری چنین داستان‌هایی نمی‌تواند کنجکاوی درباره پایان ماجرا و سرانجام شخصیت‌هایش باشد. این جور داستان‌ها را می‌خوانیم چون جزئیات رخدادها و کیفیت حوادث شیفته‌مان می‌کنند. زندگی کردن در میانسالی مثل خواندن داستان‌هایی است که از سرانجام آن‌ها آگاهیم. ما خواهیم مرد، بدون شک و در آینده‌ای نزدیک. درست همان‌طور که در گذشته‌ای نزدیک به دنیا آمدیم. و این فقط سرگذشت شخص ما نیست، داستان همه‌ی آدم‌ها در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌هاست. میانسالی جای درست درک عمیق چنین واقعیت‌هایی است.

میانسالی هم مثل جوانی و کودکی و خردسالی می‌تواند برای هر آدمی دوره‌ی کشف کردن باشد. کشف چیزهایی که پیش از ما میلیون‌ها و میلیون‌ها بار کشف شده‌اند اما تنها با کلمات نمی‌توان آن‌ها را به نسل‌های بعد منتقل کرد. احساساتی که هر فرد باید در اعماق خودش آن‌ها را بیابد و از آن‌ها آگاه شود. در میانسالی فرصت آن را داریم که بفهمیم کوچک‌تر، بسیار کوچک‌تر از آنیم که می‌پنداشتیم. فرصت داریم بفهمیم داستان رو به اتمام است و نمی‌توانیم خط سیر کلی آن را تغییر دهیم. میانسالی می‌تواند دوران کشف شخصی و فردی احساس فروتنی باشد. ممکن است مرد بازنشسته در میانسالی باخبر شده باشد که از پس درست کردن همه‌ی اشتباهات جهان برنمی‌آید. فهمیده باشد چاره‌ای نیست جز آن‌که با خودش و با دیگران مهربان‌تر باشد. و دریافته باشد که تنها می‌توان فروتن بود و همین. میانسالی دوران کوتاهی است که فرصت داریم کمی از هیچ‌درهیچی جهان سردربیاوریم.

مرثیه‌ای برای مهندس و نیمه‌شب‌های دور

نیمه‌شبی از شب‌های دانشگاه علامه، دندان‌دردی کشنده امانم را بریده بود. احمد مرسلی، که من آن‌وقت‌ها مهندس صداش می‌کردم، بَرَم داشت و بعد از درگیری مختصری با دربان خوابگاهِ سروستان که دوست نداشت در را باز کند، بُردم دندانپزشکی. پیاده با مهندس و دندان‌درد تا حوالی سیدخندان رفتیم و برگشتنی نیمه‌شبِ تهران چنان عمیق شده بود که پرنده پر نمی‌زد در آسمان شهر.
من بیست و سه ساله بودم و آن شب، تنها نیمه‌شبِ من و مهندس در خوابگاه سروستان و بعدها خوابگاه وزرا نبود. احمد مهندسی‌اش را که گرفته بود، آمده بود فوق لیسانس جامعه‌شناسی بخواند و هم‌کلاسی و هم‌خوابگاهی من شده بود. آن نیمه‌شب‌ها حرفمان که گل می‌انداخت از تئوری‌های جامعه‌شناسی شروع می‌کردیم و می‌رسیدیم به زندگی روزمره و از زندگی روزمره به جمهوری اسلامی و نظام سرمایه‌داری. آن روزها جوانی ما بود. روزهای علامه که صبح می‌نشستیم سر کلاس پیران، عصر می‌رفتیم سر کلاس نیک‌پی و صبح روز بعدش ساعت هشت با محمد عبداللهی کلاس داشتیم که جایی در تاریخ کوتاه زندگی ما رفت و گم شد. مُرد.
خانم‌ها، آقایان! رفیق من احمد مرسلی، که مهندس صداش می‌کردم، مُرده است. احمد مرده است و اختصار و سادگی و بی‌معنایی این جمله کُفرم را درمی‌آورد. می‌گویند چندشب پیش، شبی از همین پاییز حاضر، خوابیده و صبح دیگر بیدار نشده است. دیگر برای ابد بیدار نمی‌شود. احمدی که من می‌شناختم لابد شب موقع خواب از خودش پرسیده «چرا باید صبح بیدار شوم؟» صبح بیدار نشده و چرا باید بیدار می‌شده است؟ کدام صبح؟ بیدار می‌شده که قبای ژنده‌اش را به کجای این شب تیره بیاویزد؟
احمد! مهندس! من بی‌معرفت‌ترین و ناسپاس‌ترین رفیقم. من که بعدِ سال‌های علامه، بعد که زندگی شاید برای هردومان سخت‌تر و پیچیده‌تر و غم‌انگیزتر شد، دنبالت نگشتم، پیغامی برات نفرستادم، حرفی نزدم که شبیه رفاقت باشد. بعدِ سال‌های علامه من همانی شدم که تو نمی‌خواستی، نمی‌توانستی باشی؛ از آن آدم‌هایی که پنج روزِ هفته صبح زود از خواب بیدار می‌شوند، کیف و ظرف غذایشان را برمی‌دارند، سوار اتوبوس می‌شوند، می‌روند روی یک صندلی لعنتی، پشت یک میز نفرینی می‌نشینند تا جزئی باشند، چرخ‌دنده‌ی کوچک و حقیری باشند از دستگاه هولناکی که تو را به خوابِ ابد بُرد. من هم مثل میلیون‌ها نفر دیگر عامل تداوم و بازتولید و تکثیر چیزی شدم که اسمش را زندگی می‌گذارند. و فکر می‌کنی چه چیزی به دست آوردم؟ چه چیزی به دست خواهم آورد؟
احمد به همان خدایی که تو قبولش نداشتی، این روزها یک جوری خورد و خسته‌ام، یک جوری دلم همیشه گرفته که می‌خواهم بروم خودم را گم و گور کنم، می‌خواهم نباشم. تو بیشتر از من، بهتر از من می‌‌دانستی و بیشتر و بهتر از این آدم‌های حق‌به‌جانب، آدم‌های «نایسِ» دانشگاه‌های مرز پرگهر می‌دانستی؛ آدم‌هایی که هر روز در سخنرانی‌ها و سمینارها و همایش‌هایشان مشغول به هم بافتن مهملات‌اند و صرف حضورشان نشانه‌ی قاطع سقوط ماست. جای تو دانشگاه بود. یادت هست با هم وبلاگی درست کردیم به اسم «گورستان جامعه‌شناسی ایران»؟ یادت هست می‌خواستیم دانشگاه را از خوابِ مرده‌گی‌اش بیدار کنیم؟ دانشگاهِ خواب‌آلود هنوز زنده است و تو مرده‌ای. تو دیگر بیدار نمی‌شوی.
تو می‌خواستی جهان جای عادلانه‌تری برای زندگی باشد. می‌خواستی بجنگی و ما را از این مرداب، این باتلاق که برای خودمان ساخته‌ایم، نجات بدهی و نمی‌دانستی که ما همه خوکرده‌ی این مردابیم. حالا نجات‌دهنده در گور خفته است و آن‌ها که بعد از ما هوای تغییر جهان به سرشان می‌افتد، نامی از احمد که رفیق نیمه‌شب‌هایم بود در دانشگاه علامه و من مهندس صداش می‌کردم، نخواهند شنید. افسوس.
رفیقم مُرد. آدم‌هایی که در این سرزمین امید و اراده‌شان به تغییر سر از نیستی در می‌آورد، بسیارند. آن‌ها که بالاخره شبی، شب‌هایی از خود می‌پرسند «چرا باید صبح از خواب بیدار شوم».

بازتفسیر حقوق شهروندی در بستر مدرنیته‌ ایرانی: مطالعه‌ موردی رساله «یک‌ کلمه»

سیدسالار اجتهدنژاد کاشانی

چکیده:

زمینه و هدف: بر اساس نظریه مدرنیته‌های چندگانه، مدرنیته غربی در فرهنگ‌ها و تمدن‌های غیر غربی مورد بازتفسیر قرار می‌گیرد و زمینه ایجاد مدرنیته‌های متکثر در فرهنگ‌های مختلف را به وجود می‌آورد. نخبگان ایرانی نیز از زمان رویارویی با غربِ مدرن کوشیده‌اند تفسیری ایرانی و اسلامی از عناصر مختلف مدرنیته غربی ارائه دهند. حقوق شهروندی نیز، به عنوان یکی از اجزای اصلی مدرنیته، در ایران مورد بازتفسیر قرار گرفته است. هدف این مقاله فهم کیفیت بازتفسیر حقوق شهروندی در رساله «یک کلمه» نوشته مستشارالدوله و شناسایی طرح‌واره‌های فرهنگی به کاررفته در این بازتفسیر است.
روش: در این مقاله از روش تحلیل محتوای کیفی برای مطالعه متن رساله یک کلمه استفاده شده است.
یافته‌ها: تحلیل محتوای متن رساله «یک کلمه» حاکی از اشاره نویسنده به هر سه قسم حقوق مدنی، اجتماعی و سیاسی است. نویسنده کوشیده است هر یک از این حقوق را با استفاده از یک طرح‌واره فرهنگی موجود در سنت اسلامی تبیین و توجیه کند و عدم تباین این اصول را با شرعیات اسلامی نشان دهد. طرح‌واره‌های به کار رفته، اغلب به آیات قرآن احادیث و سیره پیامبر اسلام و معصومین ارجاع دارند.
بحث و نتیجه‌گیری: ایرانیان حقوق شهروندی را، همچون دیگر عناصر تشکیل‌دهنده مدرنیته، در بستر فرهنگی و تاریخی ایران مورد بازتفسیر قرار داده‌اند. در این فرایند بازتفسیر، معانی تازه‌ای به اصول حقوق شهروندی نسبت داده شد که در بستر اولیه شکل‌گیری حقوق شهروندی (غرب) وجود نداشتند و در نتیجه دریافت‌هایی که مخاطبان فارسی‌زبان این رساله از حقوق شهروندی پیدا می‌کردند، ناگزیر دریافت‌هایی متفاوت از فهم شهروندان ممالک غربی از حقوق شهروندی بود.

واژه‌های کلیدی: حقوق شهروندی، مدرنیته‌های چندگانه، مدرنیته ایرانی، رساله یک‌ کلمه، طرح‌واره‌های فرهنگی

متن کامل مقاله را از این‌جا دانلود کنید.

Iran-J-Med-Law-v12n46p93-fa