یادمانی برای علی ساعی و برای آدمهای زمانهی عسرت
1-تراژدی
علی ساعی، استاد جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس را بعدازظهر یکی از روزهای تابستان سال 1404 خورشیدی به فراموشیِ خاک سپردند؛ در تابستانی که از گرما جهنم بود؛ در شهری که آتش جنگ 12 روزهاش تازه داشت خاموش میشد: ترکیبِ تصویر و تصورِ آتش و آوار ِو مرگ با حال اندوه و اضطراب و استیصال.
دکتر ساعی استاد راهنمای رسالهی دکتریام بود. مثل همهی دیگرانی که برحسب تصادف روزی، جایی به هم برمیخورند و از برخورد آنها چیزی تازه (خوب یا بد، ارزشمند یا بیحاصل) خلق میشود، ما در مهرماه سال 1391 در دانشگاه به هم رسیدیم. دانشگاه برای ما چیزی بیش از کلاسها، میزها و صندلیها، سالن غذاخوری و آمفیتئاتر بود. دانشگاه پناه ما بود؛ پناهگاهی که اگر وجود نمیداشت هیچ نهاد دیگری نمیتوانست او را از مراغه، مرا از کاشان و آدمهای بیشماری را از جاهای دور از هم روی قالیچهی سلیمانی بنشاند و همراه و همسرنوشت کند. خط زندگیهای ما بدون دانشگاه بیشک به سمتهای دیگری میرفت و به خاطر همین است که از بین همهی نهادهای مدرن ایرانی بیش از همه به دانشگاه مدیونیم.
ساعی دانشگاه را بسیار دوست داشت و این «پناهآوردن» به دانشگاه شاید تنها نقطهی مشترکمان بود. اگر زندگی او کتابی باشد که نوشتنش حالا به آخر رسیده، من بر حسب تصادف وارد کتابش شدم و (اگر در پاورقی نباشم) تنها در چند خط، چند پاراگراف آن حضور دارم. آدمهای متفاوتی بودیم. تجربههامان دور از هم بود. در جوانی تجربهی رزمندگی در جنگ را داشت (چیزی که چندان دوست نداشت دربارهاش حرف بزند). در پس آن تجربه «ایمان» و «باور»ی محکم و خللناپذیر بود. در میدانِ جنگ ایمانی دینی-سیاسی داشت که حالا در میدان دانشگاه آن را با ایمان و باوری تازه جایگزین کرده بود: ایمان به دموکراسی. روح این ایمان در همهی نوشتههایش حضور دارد: دموکراتیزه شدن سیاست در ایران بر اساس نظریهی دموکراتیزاسیون: هانتینگتون، گرامگیل، لیپست و دیگران. میپنداشت «قانون عام» دموکراتیزاسیون در هر کجا و هر زمان را در کتابها نوشتهاند و اگر «شروط لازم و کافی» تحقق آن فراهم شود، آنگاه دموکراسی به بار مینشیند. من از خودِ ایمان دور بودم. نمیتوانستم باور کنم کسی (خدایی/انسانی) در کتابی دستورالعمل سعادت را نوشته است و تنها رسالت ما پیاده کردن اصول گام به گام آن راهنماست. به حقیقتِ یکباربرایهمیشه مکشوف، به منطق «کاربست» تئوری در بستر فلان زمان و بهمان مکان بیاعتقاد بودم و گمانم هنوز هم هستم. ما فرق داشتیم چون او همیشه به چیزی ایمان داشت. من رسالهای نوشتم که باب طبعش نبود، اما بردبارانه و بزرگوارانه تحمل کرد و از این بابت تا وقتی زندهام همیشه قدردانش هستم.
به پشتگرمی همین ایمان، آدمی بود همواره خوشبین و امیدوار. اولینبار که در دانشگاه وارد اتاقش شدم، بیش از هر چیز نوشتهای روی دیوار توجهم را جلب کرد؛ با خط نستعلیق کامپیوتری روی یک کاغذ آچهار سفید چیزی شبیه این نوشته بود: «تاریکترین دمِ شب درست لحظهای پیش از سپیدهدم است». اولین ملاقاتمان در زمانهای رخ میداد که گمان میکردیم همان تاریکترین دم شب باشد. اشتباه میکردیم. سال سیاه هشتادوهشت را از سر گذرانده بودیم و زخمهایش روی تن و روحمان مانده بود، اما هنوز تا تاریکترین لحظه مسافت پرپیچوخمی در پیش داشتیم. در آن لحظهای بودیم که نشانههای رُمبیدن خانه آشکار میشود: دیوار ترک میخورد، سقف چکه میکند؛ اما هنوز مانده بود تا آوار. او اما منتظر زایش قریبالوقوع سحر از پس ظلمت بود.
مدتی بعد در انتخابات ریاست جمهوری نشانههای سحر را میدید. شادیاش را از نتایج آن انتخابات خوب یادم هست. به پیروزی «اعتدالگرایی» نگاه میکرد و با چشمهای خندان میگفت ببین، اینک «مصالحهی نخبگان». طبق «نظریه» از آنجا تا دموکراسی راهی نبود. فکر میکرد همه چیز دارد در همان خط پیوستهی مفروض پیش میرود. ماشین زندگی اما انگار با قوانین عامی که او باورشان داشت کار نمیکرد. ما داشتیم سقوط میکردیم، هم در زندگیهای فردی و هم در زندگی جمعیمان. واقعیت این بود. تا آنجا که به او مربوط میشود، تکاندهندهترین رنجها را در زندگی فردیاش تجربه کرد. تقدیر این بود که از میان دیگران او به قهرمان بیبدیل تراژدی تبدیل شود. او که امیدوارترین بود.
2–پریپتیا
در تراژدیهای یونانی لحظهای هست که از آنجا سقوط قهرمان تراژیک آغاز میشود. «پریپتیا» (Peripeteia) به معنای «دگرگونی ناگهانی» یا «چرخش سرنوشت» است و اشاره دارد به لحظهای که ورق برمیگردد و روند امور که تا آن لحظه به کام قهرمان بوده، تغییر میکند و سقوطش آغاز میشود. من آن روزها شاهد منفعل چرخش سرنوشت استادم بودم.
در زندگی علی ساعی، اگر چیزی مهمتر از دانشگاه وجود داشت، دخترانش بودند. در پسزمینهی تلفن همراهش همیشه عکسی از آنها بود. وقتی از آنها میگفت، همیشه هالهای از ذوق و عشق و اشتیاق فضای اطراف را پرمیکرد. به دخترانش میبالید. یادم هست روزی را که با هم رفتیم به انتشارات دانشگاه تا پایاننامهی دخترش را تکثیر و صحافی کنیم. پر از غرور بود. تا آن روز فرارسید. آشفته آمد دانشگاه و کنجکاوی که نشان دادم مضطرب گفت: دخترم نیست. باقی تراژدی در ذهنم مثل فریمهای نامتحرک و صامت فیلمی که میخواهم فراموشش کنم نقش بسته: مرگ مغزی دخترش، جدا کردن دستگاهها، خاکسپاری، گورستان، پیدا شدن تومور در مغز خودش، عملهای جراحی، مرگ دختر دومش و پایان خودش، پایان تراژدی.
توصیفی که از خاکسپاری دختر اولش میکرد این بود: سپردن خورشید به خاک. وقتی این را میگفت عمیقن اندوهگین بود اما هرگز ناامیدی را در چهرهاش ندیدم. آنوقتها نمیدانست این پایان فاجعه نیست. نمیدانستیم فاجعه پایان ندارد. بیماری و مرگ عزیزان مصیبتهایی هستند که قدرت انسانی ما در برابرشان ناچیز است. او هر دو را تجربه کرد ولی میکوشید خم به ابرو نیاورد. در متن تراژدیاش به زندگی ادامه میداد. کار دانشگاه را تا آنجا که میدانم هرگز رها نکرد. شاید به چیزی، حادثهای در آیندهی نیامده خوشبین بود. شاید ایمانش او را امیدوار نگه میداشت.
زندگی جمعی مردم ایران در طول دو دههی اخیر شبیه مصیبتهایی تاریخی با وقفههای کوتاه بود. تحولات سیاسی معکوس انتظارات استاد پیش میرفت. انگار با هر گام که برمیداشتیم، چند فرسنگ از آن «فرایند دموکراتیزاسیون» که در تئوریها گفته بودند، دور میشدیم: سرکوب پیاپی، انتخابات فرمایشی و سرانجام جنگ. نیرویی بیشکل از دل جامعه برمیخاست، خود را افتان و خیزان به در و دیوار میکوبید و هر بار به سد سکندر حکومت میخورد و به اغما میرفت. سیاست قطره قطره خون زندگی جمعی را میمکید و بنا داشت جامعه را در همان حال احتضار نگه دارد. تاریکترین دم شب هنوز فرانرسیده است، اگر طلوع تازهای در کار باشد.
3- هامارتیا
قهرمان تراژدی یکسره مقهور تقدیر نیست؛ انسانی جایزالخطاست که ناخودآگاه با خطاهایش به تحقق تقدیری ناگوار دامن میزند یا به عبارتی با تقدیر شوم همدست میشود. ارسطو معتقد بود خطا، لغزش یا کاستیِ شخصیت قهرمان تراژیک عامل آغازگر سقوط اوست و نام این نقص انسانی را هامارتیا (Hamartia) گذاشت. هامارتیا شرارت، گناه یا خطای اخلاقی نیست، یک قصور انسانی در درک، تصمیمگیری یا شناخت موقعیت خود در جهان است. این خطا معمولاً از ناآگاهی نسبت به یک حقیقت حیاتی یا از قضاوتی اشتباه در موقعیتی بحرانی سرچشمه میگیرد. هگل این لغزش انسانی را با اصطلاح «یکسونگری» (one-sidedness) توضیح داد.
تعهد افراطی قهرمان تراژیک به یک اصل اخلاقی یا ارزشی است که همدست تباهی او میشود؛ چرا که او به کل حقیقت بیاعتناست و تنها بر یک فضیلت پامیفشارد. «آنتیگونه» بیشاز حد به خانواده و «کرئون» بیشازحد به نظم سیاسی وفادارند؛ «ادیپ» بیشازحد به قدرت عقل و هوشش غره است. این قهرمانان به خاطر افراط در یک حقیقت جزئی سویههای دیگر حقیقت را نمیتوانند ببینند.
اگر خوشبینی و امید فضلیتهایی انسانی باشند، شاید استاد من بیشازحد بر آنها تکیه میکرد. شاید اعتقاد راسخش به طلوع محتوم خورشید افراطی بود. خوشبینی مفرط به روشنیِ آینده میتواند حال، اکنون را به تباهی بکشد. گاهی بهتر است ویرانی اکنونمان را باور کنیم، بپذیریم و تنها برای کاستن از بار مصیبت بکوشیم. امید به فردا ما را در برابر رنج امروز مقاومتر میکند، اما واقعیت این است: هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا رنج کمتری در انتظارمان باشد.
ما او را میستودیم که زیر بار فاجعه خم نشد. درست مثل قبل میآمد دانشگاه و میرفت؛ انگار که آب از آب تکان نخورده باشد. شاید باید به خودش اجازه میداد خم شود، بشکند، سرش را به دیوار بکوبد. شاید لازم بود به خودش حق بدهد سوگوار باشد، به خودش حق بدهد با خودش مهربانتر باشد. نکرد. تا آنجا که من میتوانستم ببینم بعد از فاجعهی اول نگذاشت چیزی در زندگی روزمرهاش تغییر کند. امیدوار بود. همچنان امیدوار بود.
پیشفرض چنین امیدی این است که زندگی فردی و تاریخ جمعی داستانی است با پایان خوش: مهم نیست که در لحظهی اکنون رنج میکشیم؛ جایی در تخیلمان که اسمش را آینده میگذاریم قرار است بازی را ببریم. سرانجام روزی «حق» بر «باطل» پیروز میشود و ما آن روز کولهبار مصائبمان را بر زمین میگذاریم. واقعیت این است: چنین آیندهای جز در تخیل ما وجود ندارد. ما تنها قادریم زندگی را در اکنون زندگی کنیم، اگرچه که اکنون تباه و ویران و تکهپاره باشیم.
خوشبینی ـ یعنی ایمان به اینکه نقطهای در خط زمانِ پیشرو هست که در آن رنج تمام میشود ـ ظاهرن ایمانی دینی است، اما میتوان با مفروضات دنیوی و حتا علمی به چنین باوری رسید. ساعی در تز دکتریاش نوشته بود مدرنیزاسیون شرط لازم دموکراتیزاسیون است؛ اما شرط کافی آن شکلگیری جامعهی مدنی است. {مدرنیزاسیون + جامعهی مدنی = دموکراتیزاسیون}. و منتظر بود قانون محقق شود. تغییرات را اندازه میگرفت و منتظر بود. در این معادله اگر دموکراسی وجود نداشته باشد، همیشه یا اندازهی مدرنیزاسیون کم است یا جامعهی مدنی. این همان فرمول خوشبینی است: فرض میکنیم تحقق هدف (دموکراسی) در آینده محتوم است اگر و تنها اگر شرایط تحقق آن (مدرنیزاسیون، جامعهی مدنی و …) فراهم شود. پس باید به شرایط ور رفت. اگر این مقدمهی تلاش برای تغییر شرایط باشد سودمند است، ولی بد نیست گاهی به اصل فرمول برگردیم، به خود قانون شک کنیم. شاید تاریخ اصلن قانونی نداشته باشد. و اگر تاریخ قانونی نداشته باشد «انتظار» برای تحقق مقصود در «آینده» بیمعناست. همه چیز اکنون است. همیشه اکنون است.
4- – کاتارسیس
آیا «عاملیت» انسانی در زندگیِ بدون امید و انتظار ممکن است؟ آیا در غیاب امید و انتظار مثل تختهپارههایی در اقیانوس بیکران بی هیچ جهت یا هدفی شناور نخواهیم بود؟ خدایان یونان امید را کنار همهی رنجهای بشری در جعبهی پاندورا گذاشتند و برای آدمها فرستادند. دردها را فرستادند و درمان را. امید پادزهر وضعیت تراژیک انسانی است. اما افراط در امیدواری مایهی رنجی است که درمانی ندارد. دردی است که خدایان برای آن علاجی نیندیشیدهاند: درد انتظاری نامتناهی برای پایان رنج، برای در آغوش کشیدن مقصود.
اگر خط فرضی زمان همین لحظه از حرکت بازبماند، اگر زمان در لحظهی حال متوقف شود، اگر هیچ آینده و به دنبال آن هیچ امید و انتظاری وجود نداشته باشد، آیا ما از عاملانه زیستن بازمیمانیم؟ آیا عاملیت فردی و جمعی فقط در بستر امید به آینده امکانپذیر است؟ پاسخ این سؤال به معنایی بستگی دارد که میتوانیم برای لحظهی اکنونمان بیافرینیم. من فکر میکنم برای عمل امید ضروری نیست، اما معنا چرا. اگر اکنونِ بیآینده معنایی داشته باشد میتوان در آن زیست و عمل کرد. امید خوب است اما اگر آیندههای روشن تصورناپذیرند، شاید وقت آن رسیده باشد که علیه ایدهی امید و انتظار بشوریم؛ علیه خواست خدایان.
ارسطو گمان میکرد تراژدی خاصیتی درمانی داشته باشد. کاتارسیس (Katharsis) تأثیری است که تراژدی بر تماشاگر میگذارد: برانگیختن احساس ترس و شفقت و در پی آن، پالایش یا تخلیهی روانی این عواطف. تراژدی از این راه، تماشاگر را به درک عمیقتری از رنج انسانی میرساند و به نوعی «تطهیر» درونی میانجامد. تماشای تراژدی ما را با وضعیت بشریمان روبرو میکند، شکنندگی و در معرض سقوط بودنمان را به یادمان میآورد. همذاتپنداری با قهرمان تراژدی و حس ترس و شفقتی که در ما برمیانگیزد، شاید نشانهای از برانگیخته شدن حسی باشد که همه ناخودآگاه به خودِ انسانیمان داریم. همهی ما میتوانیم قهرمان تراژدی باشیم. همهی ما میتوانستیم علی ساعی باشیم.
در شرایط فاجعهبار، چیزی شبیه همین وضعی که در آن هستیم، شاید تنها امید و انتظار آینده دردی را درمان نکند. امید و انتظار شاید زخم را عمیقتر و عفونیتر کنند. وقتی امید و انتظار به کار نمیآیند، شاید بهتر باشد چشم در چشم تاریکی بدوزیم، به همان تاریکترین دَمِ شب و معنایی برای زیستن در همان تاریکترین دَم بیابیم. مثل اینکه جهان زندانی باشد و ما همه محکومین به اعدام. برای محکوم به اعدام آیندهای وجود ندارد. او برای زیستن تا پایان، برای «عمل» کردن در بیامیدی چه میتواند بکند؟ در گذشته و امروز آدمهایی بودهاند و هستند که از پس انجام چنین کاری برآمدهاند. آدمهایی که در دل تاریکی دوام آوردهاند. آنها که برای خوب زیستن محتاج امید و انتظار نیستند. آنها متعلق به جهانِ پس از امیدند.
علی ساعی با امید و انتظار بخش زیادی از عمرش را در انتظار دموکراتیزه شدن سیاست در ایران گذراند. تقاطع مرگ و جنگ برای او ایستگاه آخر بود. ناگزیر، بیآنکه در ایران دموکراتیک نفس بکشد، از قطار پیاده شد. اندوه و رنج را برای ما باقی گذاشت و رفت. او قهرمان تراژدی عصر ما بود. به تو ادای احترام میکنم؛ خداحافظ استاد.
