من خیال میکردم میشود. میخواستم با کلمهها حال و روزم را، جهانم را بگویم، بنویسم. خیال میکردم آدمی که کلمه دارد، چه کم دارد.کلمه همه چیزِ ما بیچیزهاست. کلمه تمام نمیشود، دریاست و بیشتر، جهان چیزی جز کلمه نیست. و بعد که به خود آمدم دیدم حساب کار از دستم در رفته است. آنقدر کلمه گفتهام، خواندهام، نوشتهام، خیال کردهام که هر کلمهای میدانم بیمعناست. کلمهها با شتابی که من میخواستم یا از من خواسته میشد، رام نمیشدند، معنا نمیدادند. آرام و عمیق بودند. هر کلمه سالها بود، هر جمله صدها سال. و بعد به جهان نگاه کردم و دیدم جهان بسیاریِ کلمات بود، بیکرانیِ کلمات. خیال میکردم صاحب کلام و کلمه اگر باشم، محتاج عالم و آدم نخواهم شد. و بعد به اندک کلمات بیمعنایی که میدانستم نگاه کردم و دیدم در برابر جهان، در برابر بسیاریِ کلمات جهان، محتاجترینم به کلمه. هیچم، مبهوت و گنگم. و بعد سکوت کردم.
دارم دنبال کلمه میگردم، اما مثل گمشدهای در تاریکی بیابان. بیهدف میگردم، خسته و فرسوده. و این عمر برای آدمهای کوچکِ گمشده زیادی کوتاه است که بتوانند کلمههای کافی بیابند و بدانند. پس این سکوت که اینجاست ـ در «پاییز» ـ حاصل بیکلمهگی صاحب کلام است و بیکلمهگی وقتی است که حرف درخوری، آنطور که از عهدهی گفتنش بربیاییم، در کار نیست.
كتابي ميخواندم. يك لحظه از ذهنم گذشت كه اين كتابِ ترجمه شده بيشتر در دايرهي دانش و واژگان يك جامعه شناس ميگنجد و نه من (كه هيچ نميدانم از اين دانش). به ياد نسرين افتادم. بعد هم به ياد شما. و به ياد “پاييز”… خيال نميكردم، هنوز پاييز نيامده، اين همه پاييزي نوشته باشيد.
اميدوارم تندرست و شاد باشيد.