میخواهم دوباره برگردم؛ باید دوباره برگردم. برگردم به پیش از آن سال. آن سال لعنت شده که خطی میان زندگی کشید. شکافی میان زمان ساخت. خودش خلئی بود بین دو روزگار و بین دو تصویر دیگرگونه از زندگی در فکرها و خیالهام.
از خط مایز آن سال به بعد من آدم دیگری شدم. آدمی که ناخودآگاه فراموش میکرد در روزگاران پیش از خطی که در زمان شکاف انداخته بود، چه بوده است و چه میکرده است و چه میخواسته است. از آنجا به بعد خوشیِ گاه به گاه شد دلتنگی مدام. آرامشِ کم و بیش تبدیل شد به اضطرابِ همیشه و زندگی با همهی خوبیها و بدیهاش به شکل کابوسی روزمره درآمد.
حالا که از آن سال لعنت شده گذشتهایم؛ زندگیام را قبل و بعد از تهیِ آن سال، به دو دوره تقسیم کردهام. پیش از آن سال هر چه بود سالهای کودکی بود و پس از آن هر چه هست سالهای مرگ. شاید زندگی چیزی بیش از کودکی و مرگ نیست. کودکی زمانی است که آدم مرگ را دور میبیند.
در آن سال لعنت شده بیست و پنج ساله شدم. با چه معیاری میتوان گفت که بیست و پنج سالگی برای گذشتن از سالهای کودکی و پیوستن به سالهای مرگ زود یا دیر است؟ کودکی بعضیها در ۱۸ سالگی تمام میشود و برای بعضی از آدمهای خوشبخت تا ۶۰ سالگی هم ادامه پیدا میکند. پایان کودکی من در بیست و پنج سالگیام رقم خورد؛ در آن سال بلوا.
سالهای کودکی ممکن است سالهای خوشی باشند یا سخت و جانکاه بگذرند، اما در سالهای مرگ همه چیز بیهوده و بیحاصل است. در سالهای مرگ هر چه میدویم، نمیرسیم و باز باید بدویم. در سالهای مرگ مجبوریم در برابر حجم بیپایان ادبارِ ناگزیر هستی سر فرود بیاوریم و مجبوریم طعم تلخ حقارت را بچشیم. حقارت در برابر خود، در برابر دیگری، در برابر زندگی. در سالهای مرگ واقعیت ترسناک جهان به ما هجوم میآورد و ما میفهمیم که در برابر آن تنها و بیدفاع هستیم.
شاید برای بعضیها گذشتن از کودکی، جریانی آرام و ناخودآگاه باشد. چیزی که رفته رفته اتفاق میافتد و آدم پس از وقوعش، وقتی دیگر کار از کار گذشته، میفهمد که در قفس سالهای مرگ گرفتار شده است. اما تقدیر این بود که من با چشمهای باز ببینم که کودکی از من گذشت. و این همه فقط به خاطر برجستگی اتفاقهای آن سال لعنت شده بود. چیزی که باعث شد آن سال مثل سیم خاردارهای نقطهی صفر مرزی، من را از مرز بین کودکی و مرگ در قصهی کوتاه زندگی خودم آگاه کند.
سال بلوا عذاب آسمانی بود که از زمین میجوشید. طوفان نفرت بود. ما از هوایی تنفس میکردیم که به نفرت آلوده بود. از تنفر گریزی نداشتیم. در خیابان خشم بود. در کوچههای همیشه خلوت حتا، صدای گلوله بود. تهران محشری بود که مردگانش با روحِ حیوانیِ درندهشان دوباره زنده شده بودند. زامبیها در شهر بودند. من آنها را میدیدم، گاه از نزدیک. با چشمهای خالیِ پر از خشم، با دستهای مشت شده، با قلبهای تپنده، تُندْتپنده از هیجان نفرت. نفرت را در آن سال لعنت شده، آن سال بلوا کشف کردم.
در سال بلوا، اول خانهام را از من گرفتند، بعد درآمدم را، بعد عزت نفسم را و بعد هر چیز دوستداشتنی رفته رفته انگار در فرایندی ناگزیر به ضد خود تبدیل میشد: خانوادهام، دوستانم و دانشگاه.
از همه فاصله گرفتم؛ از همه چیز. تنها داراییام در پایان سال بلوا تنهایی بود و نفرت. نفرتی که به تدریج به کینهای عمیق و میلی عجیب به انتقام گرفتن تغییر شکل میداد.
سرباز شدم. با تنهایی و فقر و نفرت و کینه و انتقام.