زندگی آدمها به خداحافظی کردن میگذرد، به تمام شدن و از دست دادن. همه چیز برای تمام شدن آغاز میشود. زندگی جریانِ آرامِ با خونِ دل به دست آوردن و بیهوده از دست دادن است. این میتواند تصویری از زندگی باشد در ذهن آدمیخیالپرداز و غمگین که قانع شده است خودش را آدمیخیالپرداز و غمگین بداند. جنگجویی که نجنگیده اما شکست خورده است، لااقل فکر میکند که شکست خورده است.
من فکر میکردم در شبهای سرد دیماه تهران، آدمیخیالپرداز و غمگین هستم. داشتم خداحافظی میکردم. دست میدادم، برای آخرین بار دست تکان میدادم. همه چیز مثل همیشه بود. خداحافظی اما خیالات نبود. خداحافظی در لباس مشکی و کلاه پشمیروبرویم ایستاده بود. واقعیت داشت. دور میشد. از دست میرفت. سرما رفاقت را با خودش میبرد. مثل همیشه خداحافظی کردم.
حسن رفت. همین حالا سرفههای خشکش دارد روان مسافرهای هواپیما را خراش میدهد. سرفههایی که فقط کارشناس خبره میداند محصول مشترک سرمای دی ماه تهران و مصرف بیرویه «بهمن کوچیک» هستند.
حسن قهرمان داستانهای نگفته و ننوشتهی من بود که اتفاقی در پادگان ۰۱ نیروی زمینی ارتش پیداش کردم. قهرمانی خیالی که با یکی از همین معجزههای روزمرهی زندگی که اسمشان را «اتفاق» میگذاریم، واقعیت پیدا کرده بود. قهرمان گیج، عاطل و باطل، باهوش و از خود ناراضی از آن به بعد با من بود، نزدیک من بود تا اینکه در شب سرد دیماه تبدیل به خاطره شد و دوباره به خیالها پیوست.
با آدمهای خوب هم باید یک روز خداحافظی کرد. خداحافظ حسن.