اتوبانها را مهندسها میسازند. مهندسها اهل حساب و کتاباند. عرض و طول مسیر، مقاومت پلها، جنس آسفالت و هزار و یک چیز دیگر، لابد فقط گوشهای از محاسباتی است که مهندسها باید برای ساختن یک اتوبان انجام دهند. اما اتوبانهای شلوغ برای آدمهای خیالپرداز موهبتی است که هیچکس از پیش آن را برنامهریزی نکرده است.
حالا دیگر در اتوبانها زندگی میکنم. روزی سه ـ چهار ساعت از خانه تا دانشگاه تا محل کارم، جزیی از پیکرهی قطار ماشینها روی ریل اتوبانهایی هستم که قرار است من را به مقصد برسانند و همیشه هم دیر میرسانند. گاهی اتوبانها را دوست دارم. اتوبانها به من فرصت بیشتری برای فکر کردن و خیال بافتن دادهاند.
ماشینها میایستند، دنده را خلاص میکنم، دستی را میکشم. ماشینها راه میافتند، دستی را میخوابانم، کلاچ را فشار میدهم، دنده را جا میزنم. زندگی را از پشت شیشههای کثیف پرایدم، کثیفتر میبینم. به زندگی فکر میکنم، لبخند میزنم، آه میکشم، گاهی دلم میخواهد همانجا وسط اتوبان بمیرم، زنده میمانم و دستی را میخوابانم.
من به ماشین پشتی که چراغ میداد، فکر نمیکردم. حتا آینه را گردانده بودم سمت صورتم که خودم را ببینم. داشتم فکر میکردم که توی زندگی با هیچکس به اندازهی خودم نامهربان نبودهام. با هیچکس به اندازهی خودم نجنگیدهام. من ِ توی آینه را خودم نساخته بودم اما حاصل ساخت این و آن را حسابی مشت و مال داده بودم، خودم را حسابی زده بودم تا حساب کار دستش بیاید، بفهمد کیست و کجاست. فقط با خودم رودربایستی نداشتم. به ماشین پشتی راه دادم.
اگر از خودم گول میخوردم، حالم بهتر میشد. این را میدانستم، اما گول نمیخوردم. اشکال کارم اینجا بود که نمیتوانستم خودم را از خودم پنهان کنم. وقتی پَستی میکردم، وقتی رذل بودم، وقتی دروغ بودم، میدانستم، میفهمیدم. گشادگی ِ کار بسیاری از آدمهای خوشبخت از اینجاست که میتوانند با مهارت، خودشان را از دید خودشان پنهان کنند و به همین خاطر است که همیشه از خودشان راضی هستند، ازخودراضی هستند؛ و گرهی کار فروبستهی بعضی از آدمهای تلخ ِ ناراضی هم به خاطر نداشتن همین مهارتهاست.
چراغها شب را نشان میدادند. اتوبان تمام میشد، میپیچیدم توی کوچهمان، فکرهایم را توی اتوبان دور میریختم.
توی پارکینگ ماشین را خاموش کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. از خودم خواستم گورش را گم کند. از آسانسور خواستم من را به خانه ببرد. بُرد. پشت در خانه، بیست و هشت چوب کبریت روی دو تا «تیتاپِ اصل سالمین» کنار سبد پرتقالهای شهسواری به من میگفتند «تولدت مبارک». دو تیتاپ، نشانهی آن بود که جادادن بیست و هشت چوب کبریت روی یک تیتاپ سخت است. دو تیتاپ را دو نفر میتوانند در شب جشن تولد، با شیرقهوه بخورند و همدیگر را دوست داشته باشند.
مهربانی ِ همسرم را بوسیدم.