مواجهه با ناشناختهها
دربارهی مفهوم «مردم» و افکار عمومی در ایران
مواجههی بسیاری از مرکزنشینان تحصیلکرده با یافتههای نظرسنجیهای ملی با بهت و حیرت و انکار همراه است. از همدیگر میپرسند چطور ممکن است نیمی از مردمِ مایل به شرکت در انتخابات بگویند کنشگر سیاسی باسابقهای را که نامزد احتمالی رقابت انتخاباتی است نمیشناسند؟ چطور ممکن است کسی عضو «جامعهی ایران» باشد و چیزی دربارهی محسن رضایی یا سعید جلیلی نداند؟ این مکالمات غالباً با تشکیک در صحت و اعتبار نظرسنجیها ادامه پیدا میکنند و با بدوبیراه گفتن به مؤسسههای نظرسنجی به پایان میرسند.
نظرسنجیهای ملی گاه تصویری کاملاً غریب از جامعهی ایران به نمایش میگذارند. با یافتههایی مواجه میشویم که با انتظارات و تصورات ما از «مردم ایران» جور درنمیآیند و همیشه این احتمال وجود دارد که اشکال از نظرسنجیها باشد. پژوهش اجتماعی مصون از خطا وجود ندارد. در فرایند انجام یک پژوهش اجتماعی دهها عامل ریز و درشت میتوانند نتایج را به کلی مخدوش کنند. پژوهشگران صادق تلاششان را میکنند تا آنجا که ممکن است از خطاها بکاهند، اما گاه حتی شناسایی همهی عواملی که در یک پژوهش خاص مانع دستیابی به یافتههای عینی میشوند، دشوار است. پژوهشهایی که تعمداً دروغ را به جای حقیقت نشان میدهند هم بسیارند. این حقیقتنمایی که البته برای گمراه کردم ماست، وقتی پای سیاست و انتخابات و قدرت در میان باشد البته بیشتر خواهد بود.
با این همه، ناهمسازی بین تصورات ما از جامعه و یافتههای نظرسنجیها ممکن است ناشی از نادرستی تصوراتمان درباره مفاهیمی مثل مردم یا جامعهی ایران باشد. همهی ما به صورت روزمره با این مفاهیم مواجهیم: سیاستمداران و مدیران کشور سالهاست از عباراتی مثل «ملت بزرگ/ سرفراز ایران» استفاده میکنند. در زبان سیاستمداران ایرانی اشاره به این عبارات معمولاً به منظور نسبت دادن صفات یا ویژگیهایی دلخواه به کل ملت ایران است. حتی برخی از جامعهشناسان گاه طوری از مفاهیم کلی «جامعهی ایران» یا «مردم ایران» استفاده میکنند که گویی این عبارات به واقعیتهایی یکپارچه و همبسته ارجاع دارند. در گفتارهای روزمره هم چنین است وقتی میگوییم «مردم ایران تنبلاند» یا «مردم ایران توان کار گروهی ندارند».
جامعه مفهومی انتزاعی است. ما تنها میتوانیم تصوری ذهنی از چیستی «جامعهی ایران» داشته باشیم. در واقعیت تجربهپذیر «مردم ایران» کل همگنی با صفات ثابت و مشخص نیستند. تصور ما از مفهوم مردم ایران میتواند مبتنی بر سلیقه، مرام و ایدئولوژی شخصی و گروهی یا تفکرات کلیشهای باشد، اما فقط یک راه برای نزدیکتر کردن این تصورات ذهنی با واقعیت وجود دارد و آن پژوهشهای منظم و متعدد تجربی دربارهی ابعاد مختلف چیزی است که آن را مردم ایران مینامیم. امری که به نظر میرسد اکنون در اولویت مراکز و مؤسسات پرشمار پژوهشی حوزهی علوم اجتماعی قرار ندارد. این پژوهشها که به شکلگیری فهمی جامعتر از مردم و جامعهی ایران کمک میکنند، نظرسنجیها و پیمایشهای اجتماعی، پژوهشهای مردمنگارانه و تحقیقات تاریخی را دربرمیگیرند.
هر کدام از ما عضوی از یک یا چند شبکهی روابط اجتماعی هستیم و طبیعی است در این شبکه بیشتر با آدمهایی در ارتباط باشیم که ویژگیهایی مشابه با خودمان دارند. به تدریج در تعامل با آدمهای اطرافمان به درکی از «دیگران» میرسیم و ناخودآگاه مایلیم این درک را تعمیم دهیم. استفادهی روزمره از شبکههای اجتماعی و روابطی که در فضای این شبکهها شکل میگیرد نیز تابع همین قاعده است. اما همهی مردم ایران لزوماً مشابه با آدمهایی که با آنها تعامل دور یا نزدیک داریم نیستند.
جامعهی ایران نه تنها یک کل همگن نیست، بلکه جامعهای متکثر و چندپاره است و پارههای مختلف این کل با هم رابطهای منظم و ساختاری ندارند. این انفصال در لحظاتی آشکارتر میشود که ناگزیریم به عنوان جزئی از جامعهی ایران با قطعات ناشناختهی آن مواجه شویم؛ مثلاً موقعی که یافتههای یک نظرسنجی ملی نشان میدهد بخش کثیری از مردم ایران با دلمشغولیهای روزمره و ظاهراً عمومی ما از اساس بیگانهاند.
ادامه در صفحهی بعد
انتخابات 1400، بیمها و امیدها
موعد برگزاری انتخابات ۱۴۰۰ ایران در شرایطی نزدیک میشود که بخشهای از جامعهی ایران در معرض فشارهای اقتصادی و اجتماعی قرار دارند. اگرچه به نظر میرسد برخی از ایرانیان، ناامید از اثرگذاری تحولات سیاسی بر بهبود وضع زندگیشان، تنها ناظران منفعل فراز و فرودهای انتخاباتیاند، اما نتایج نظرسنجیها نشان میدهند که بخشهای قابل توجهی از جامعهی ایران همچنان به تغییرات سیاسی که در بهار سال 1400 رخ خواهد داد با خوشبینی مینگرند و امیدوارند با تغییر دولت گشایشی در اوضاع و احوال فردی و جمعی حاصل شود. ایسپا در پیمایش ملی بهمنماه 1399 با تعداد نمونه 1583 نفر و با جامعهی آماری از شهروندان 18 سال به بالای کل کشور از پاسخگویان پرسیده است: «فکر می کنید شرکت مردم در انتخابات تا چه حد میتواند در حل مشکلات فعلی کشور موثر باشد؟». 28.6 درصد شهروندان مشارکت در انتخابات را «کاملاً مؤثر» و 26.5 درصد «تاحدی مؤثر» دانستهاند. روشن است که امیدواران تمایل بیشتری به مشارکت در انتخابات دارند و بسیاری از آنان از هماکنون تصمیم قطعی گرفتهاند که در انتخابات رأی بدهند. از کل کسانی که گفتهاند در انتخابات 1400 شرکت میکنند، حدود 85 درصدشان مشارکت مردم را کاملاً یا تاحدی در حل مشکلات کشور مؤثر میدانند.
.jpg)
بسیاری از ایرانیان گمان میکنند دولت صاحب جایگاه، امکانات و منابعی است که با به کار بستن درست آنها میتوان از مشکلات امروز ایران کاست. آنها احساس میکنند با تغییر در قوهي مجریه و به تبع آن تغییر در رویکردهای مدیریتی دولت، ممکن است اوضاع بهتر شود؛ اما ناگفته پیداست که امیدواری آنها محدود به تغییر نامها و آدمها در هیأت دولت نیست. ایرانیانی که به بهبود وضعیت کشور با تغییر دولت در سال 1400 امیدوارند، در انتظار چارهاندیشیهای دولت جدیدند. آنها فکر میکنند با راه حلهایی متفاوت از رویههای جاری ادارهی کشور میتوان چالشهای اقتصادی و اجتماعی موجود را مدیریت کرد، اما ابهام اصلی در اینجاست: مردم چه راه حلی را ترجیح میدهند؟
راهحلهای موجود و ممکن برای مواجهه با چالشهای دولت-ملت ایران در شرایط کنونی نامحدود نیستند؛ هم تجربهی جهانی پیش روی ماست و هم رویکردهای قابل تحقق در محدودهی ساختار جمهوری اسلامی آشکارند. در پیمایش ملی ایسپا در بهمنماه 1399 از شهروندان خواسته شده است بگویند به نظر آنها دولت آینده از میان گزینههای «آزادی»، «بهبود روابط با کشورهای خارجی»، «عدالت»، «حمایت از تولید داخلی» و «امنیت در برابر تهاجم خارجی» بهتر است کدامیک را در اولویت کاری خود قرار دهد. هر یک از این گزینهها بازنمای یکی از شیوههای محتمل اداره کشور است که دولت آینده میتواند در پیش گیرد. اولویت دادن به هر یک از این گزینهها به معنای برگزیدن راه حلی متفاوت است که انتخاب آن پیامدهای مستقیم و غیر مستقیم متفاوتی بر اقتصاد، سیاست داخلی، روابط خارجی و حتی ساماندهی وضع معیشتی مردم در پی خواهد داشت. پاسخ مردم به این پرسش میتواند تاحدی وضعیت حاکم بر افکار عمومی ایران را در قبال نوع مواجهه با چالشهای موجود مشخص کند.
31.2 درصد شهروندان در پاسخ پرسش مذکور عدالت را برگزیدهاند، حمایت از تولید داخلی و همچنین بهبود روابط با کشورهای خارجی انتخاب 20 درصد پاسخگویان بوده است، 10.7 درصد پاسخگویان گزینه امنیت در برابر تهاجم خارجی و 3.5 درصد گزینه آزادی را انتخاب کردهاند. 12.6 درصد پاسخگویان گفتهاند نمیدانند دولت باید کدامیک از این گزینهها را در اولویت قرار دهد و 2 درصد به این پرسش پاسخی ندادهاند.
.jpg)
فاصلهي قابل توجه میان طرفداران گزینه «عدالت» در مقایسه با سایر گزینهها حاکی از آن است که جمع کثیری از مردم ایران انتظار دارند دولت آینده در ادارهی کشور رویکردی عدالتمحور در پیش گیرد. حمایت از شهروندان در برابر فشارها و آسیبهای اقتصادی و نیز بازنگری در سیاستهای مربوط به توزیع و تخصیص منابع از جمله نخستین اقتضائات در پیش گرفتن این راهحل برای ادارهی کشور خواهد بود. عدالت قومیتی و جنسیتی و به طور کلی تلاش برای تقلیل نابرابری میان گروههای مختلف، از جمله بین گروههای وابسته به منابع دولتی با دیگران، از لوازم در پیش گرفتن رویکردی است که می¬توان گفت اکثر شهروندان خواهان آن هستند.
سهم برابری از جمعیت طرفدار اولویت دادن به دو رویکرد در ادارهی کشورند: 20 درصد پاسخگویان فکر میکنند دولت باید سیاستهای مبتنی بر حمایت از تولید داخلی را در مرکز برنامههای خود قرار دهد و 20 درصد نیز معتقدند راهکار اصلی برای فائق آمدن بر مشکلات بهبود روابط با کشورهای خارجی است.
در میان گزینههای موجود کسانی که معتقدند «آزادی» باید در اولویت کار دولت آینده قرار گیرد، به روشنی در اقلیتاند. اگرچه نتایج یافتههای پژوهشی متعدد ایسپا حاکی از نگاه مثبت اکثریت ایرانیان به مقولهی آزادی در عرصههای مختلف است، اما به نظر میرسد فشارهای اقتصادی و معیشتی موجود باعث شده در شرایط کنونی سیاستها و برنامههای مبتنی بر کاهش محدودیت و تقلیل نظارت بر فعالیت فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در انتظارات عموم مردم از دولت آینده اولویت اصلی نداشته باشند.
آگاهی از این انتظارات میتواند یاریگر سیاستمدارانی باشد که مجال مییابند در انتخابات 1400 نقش رقبای انتخاباتی را ایفا کنند، اما دستاورد مهمتر این یافتهها آشنایی با گوشههایی از چهرهی حال حاضر افکار عمومی در ایران است. در طول دو دههی اخیر موعدهای برگزاری انتخابات همواره فرصتی برای مردم ایران فراهم کرده است که انتظارات و خواستههای خود را به نظام سیاسی منتقل کنند. به نظر میرسد حاکمان در این موقعیتها برای شنیدن صدای مردم گوش شنواتری دارند. برای اینکه بدانیم شنیدن این صدا چه اثری بر روند ادارهی امور ایران خواهد داشت، چارهای جز صبر کردن و چشم به آینده دوختن نیست.
منتشر شده در وبسایت ایسپا
گفتگو با برنامه «چراغ مطالعه»- 3 اسفند 1399
View this post on Instagram
ايران جزيره سرگردانی نيست
گفتگو با روزنامهی اعتماد- شماره ۴۸۶۸- چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹
آيا مدرنيته آينده موعودي است كه ايرانيان روزي روزگاري به آن دست خواهند يافت؟ آيا مدرنيته سياسي قلهاي است كه – مطابق نظرات پيشگويان تئوري مدرنيزاسيون – بناست در آيندهاي نامعلوم آن را فتح كنيم؟ آيا تاريخ معاصر ايران رونوشتي است تكراري از سرگذشت ملتهاي «پيشرو»؟ يا ايران سرزميني است يگانه كه سرنوشت مردمانش خلاف ديگر ملتهاست؟ اينها و سوالهاي بسياري ديگر مسائلي هستند كه سالار كاشاني نويسنده كتاب «مدرنيته سياسي در ايران» كوشيده بدان پاسخ دهد. مولف كتاب در اين كتاب به دنبال رهايي از يك بنبست تاريخي در قبال مدرنيته است و آن هم رهايي از دوگانهسازيهاي كاذب و دستيابي به راهحلهاي سوم و شايد بيشتر است. بدين بهانه و براي آشنايي بيشتر با مباحث مطرحشده در كتاب «مدرنيته سياسي در ايران» گفتوگويي با نويسنده كتاب ترتيب دادهايم كه خوانندگان ميتوانند در ادامه مطالعه كنند.
در ابتدا بفرماييد اساسا چرا در اين كتاب به سراغ موضوع مدرنيته و مدرنيته سياسي در ايران رفتهايد؟
مفهوم مدرنيته و ابعاد مختلف آن از جمله مدرنيته سياسي براي محققان علوم انساني در ايران نه تنها هيچ تازگي ندارد، بلكه از فرط تكرار در كتابها و كلاسها و مقالات و رسالهها رفته رفته به چيزي كسلكننده تبديل شده است. به ويژه وقتي مدرنيته را در برابر يك مفهوم پرتكرار ديگر يعني سنت قرار ميدهيم و فرض ميكنيم هر كدام اينها طبق تعريف مجموعهاي از ويژگيهاي ثابت و مشخص دارند و معمولا به اين نتيجه ميرسيم كه جامعه ايران يك جزيره سرگردان ميان اين دو قطب باثبات است. پيشفرضي كه دارم از آن حرف ميزنم در واقع همين است: گمان ميكنيم جامعه ايران جزيره سرگرداني است ميان دو ساحل امنِ سنت و مدرنيته. و بعد گمان ميكنيم وظيفه ما به عنوان محقق علوم اجتماعي اين است كه مشخص كنيم به كداميك از اين دو وضعيت مفروض نزديكتريم.
مشكل اين نگاه از ديد شما چيست؟
مشكل از جايي آغاز ميشود كه بخواهيم براساس اين پيشفرضها وضعيت واقعي جامعه ايران را در حال حاضر توضيح دهيم. فرض ما اين است كه يك سنت داريم، يك مدرنيته و اينها هر كدام تعريف و ويژگيهاي روشني دارند. مساله اين است كه ايران امروز با هيچكدام از اين دو تا جور و منطبق نيست. اهتمام بسياري از جامعهشناسان ايراني اين بوده است كه نامي به اين وضعيت بينامِ نه- سنتي/ نه-مدرن بدهند و در واقع جامعه ايران را در بنياديترين سطح طوري تعريف كنند كه تازه امكان كار جامعهشناختي از آنجا شروع ميشود.
فكر ميكنيد براي غلبه بر اين مشكل چه بايد كرد؟
اول بايد ببينيم كجاي نقشه جامعهشناسي هستيم و مختصات جايي كه در آن هستيم چيست كه بتوانيم تحليل جامعهشناختي جامعه ايران را شروع كنيم. نامهاي متعدد و متفاوتي به اين وضعيت بينام و اين سرگرداني بين سنت و مدرنيته از سوي جامعهشناساني كه با همان قالبهاي فكري ميانديشيدهاند، داده شده است. يكي از آنها همان مفهوم جامعه در حال گذار است. اما به نظر من مهمتر از آن ديدگاههايي هستند كه در كتاب به آنها نام «نظريههاي آسيبشناختي» دادهام.
منظورتان از نظريههاي آسيب شناختي چيست؟
به زبان ساده كاري كه اين نظريههاي آسيبشناختي انجام ميدهند اين است كه چيزي شبيه چكليست درست ميكنند از مدرنيته و بعد آن را با وضعيت واقعي جامعه معاصر ايران تطبيق ميدهند براي اينكه مشخص شود ايراد كار از كجاست و «چرا ما مدرن نشدهايم.» با به كار بردن اين روش نامهاي تازهاي براي جامعه ايران پيدا شده است مثل جامعه «شبه مدرن» يا «كژمدرن» كه دلمشغولي همهشان كشف كاستيها و عيب و علتهاي جامعه ايران در مسير مدرن شده است. مثل پزشكان كه فهم و تصوري از اندام و ارگانيسم سالم دارند و مرض را از روي تفاوت هر بدن خاص با آن بدن استاندارد تشخيص ميدهند، نظريههاي آسيبشناختي هم در پي كشف مرضهاي جامعه ايران براساس تصوري از جامعه مدرنند. وقتي شما بيماري را تشخيص داديد، از شما انتظار ميرود كه نسخه درمان آن را هم بپيچيد. ميخواهم بگويم كار نظريههاي آسيبشناختي به ارايه تبييني از چيستي جامعه ايران و كم و كاستيهايش محدود نميشود. سالهاست اين ديدگاهها بر حوزه سياستگذاري اجتماعي در ايران هم مسلطند و براساس همان پيشفرضها و همان روايتهايي كه از جامعه ايران دارند، راهكارهايي هم ارايه ميدهند. اين شكل نگاه جامعهشناختي و تاريخي به جامعه ايران مبتني بر پيشفرضهايي است كه من احساس ميكردم نياز به بازنگري دارند، اما واقعيت اين است كه اين قالب فكري آنقدر در ذهن محققان پرشمار جامعه ايران نهادينه شده كه امروز بسياري از ما آن را بديهي ميپنداريم و درباره پيشفرضهايش چون و چرا نميكنيم. اين تلقي را آن چنان متخصصان تكرار كردهاند كه به خارج از فضاي روشنفكري و دانشگاهي هم بسط پيدا كرده و عموم مردم هم از واژگاني مثل سنتي و مدرن در مكالماتشان استفاده ميكنند درست در همان معنايي كه به آن اشاره كردم.
آيا ميتوانيد مثالي از پيامد اين تلقي در عرصه عمومي ارايه كنيد؟
همين تلقي زمينه صفبنديهاي سياسي را هم فراهم كرده است: وقتي باور كرديم و پذيرفتيم كه آن جزيره سرگردان بين دو ساحل امن سنت و مدرنيته هستيم، بعضيها هم پيدا شدهاند كه در دنياي سياست سنت يا مدرنيته را خير يا شر مطلق معرفي ميكنند كه بايد جامعه را از آلودگي تجليات آنها پاك كرد يا با همه وجود به سوي آنها رفت.
در قبال اين رويكردهاي رايج حرف شما در كتاب چيست؟
من در اين كتاب سعي كردهام تحليل جامعهشناختي از جامعه ايران را با اين پرسش مواجه كنم كه اگر آن پيشفرضها از اساس نادرست باشند چه؟ اگر آنها پيشفرضها كه فهم ما از جامعه امروزمان بر پايه آنها ساخته شده، كار بسياري از پژوهشهاي جامعهشناختي برمبناي آنها شكل ميگيرد و براساس آنها راهكارهاي سياستگذارانه براي رفع مشكلات ارايه ميشود، بيشتر مايه گمراهي ما بوده باشند تا راهنمايمان، آيا نبايد در كل بناي علوم اجتماعي ترديد كرد؟ اين سوالات محركهاي اوليه من در نوشتن اين كتاب بودهاند و دليل تمركز كتاب بر مساله مدرنيته همين است: چون پيشفرض اصلي جامعهشناسي در ايران به مقوله جامعه مدرن و نسبت جامعه ايران با مدرنيته برميگردد. اين البته چيز عجيبي نيست. اساسا جامعهشناسي براي فهم جوامع مدرن اختراع شده و جامعهشناسان ايراني براي اينكه درباره جامعه ايران حرف بزنند چارهاي نداشتهاند كه به همان الگوهاي فكري جامعهشناسي كلاسيك متمسك شوند. مساله اين است كه الگوهاي فكري جامعهشناسان كلاسيك كه امروز اساس آموزش و پژوهش جامعهشناختي در ايران هستند در خط سير جامعهشناسي تا امروز در معرض شك و ترديدهاي اساسي قرار گرفتهاند. ما هم بايد با اين شك و ترديدها مواجه شويم.
براي برونرفت از اين دوگانهانديشي و سادهانگارياي كه ادعا ميكنيد تحليل جامعهشناختي در ايران را تحت تاثير قرار داده، آيا در اين كتاب پيشنهادي ارايه شده است؟
در فصل سوم نظريههاي بديلي مثل «مدرنيتههاي چندگانه» و ايدههاي متفكران پسااستعماري براي فراتر رفتن از آن انديشه تكاملي تشريح شده است. اگر بخواهم ساده و مختصر عرض كنم، اين نظريات ميگويند قرار نيست جهان با مدرن شدن همگرا و همشكل شود. به عبارت ديگر بنا نيست همه جوامع با طي كردن مراحلي مشخص تبديل به رونوشتهايي برابر با يك الگوي واحد (اروپايي يا امريكايي) شوند. تكثر و چندگانگي، چه در نهادها چه در ايدهها، نه تنها مغاير با مدرنيته در معناي شكل خاصي از زيستن و مواجهه با جهان نيست، بلكه جزو لاينفك آن است. مدرنيته مطابق با تاريخ و فرهنگ و ساختار هر جامعه ميتواند به شكلي متفاوت آشكار شود. ممكن است حاصل امتزاج فرهنگهاي از پيش موجود با مجموعه ايدهها و نهادهاي مدرن تولد هيولاهاي خوفناكي باشد كه در كار سركوب انسان و ويران كردن جهانند. اين امكان هم وجود دارد كه حاصل آن امتزاج به آزادي و رفاه و شادي هر چه بيشتر آدمها كمك كند. اينها سويههاي تاريك و روشن مدرنيتهاند كه اغلب با هم جلوه ميكنند و در هر جامعه مدرني عناصري از هر دو سويه را ميشود ديد. مساله اين است كه نبايد مدرنيته را به يكي از اين دو فروكاست. ممكن است تبديل شدن جامعه و دولت ايران به چيزي كاملا مشابه با يك جامعه اروپايي كه دموكراسي و رفاه و اقتصاد موفق دارد، براي بسياري از مردم و روشنفكران ايراني آرماني و ايدهآل باشد به خصوص در شرايط فعلي كه وضعيت تاريك و اسفناكي داريم، اما واقعيت اين است كه در عمل چنين چيزي با آن مختصاتي كه در نظريه نويد داده شده امكانپذير نيست. حرف بر سر اين است مدرنيته در هر بوم و فرهنگي چهرهاي متفاوت پيدا ميكند و لزوما همه پيامدهايي كه به دنبال ميآورد مفيد و مثبت نيستند. بنابراين شايد براي فهم بهتر جامعه ايران بهتر باشد اين فراروايت را فراموش كنيم كه غايت تاريخ همشكل شدن يا به عبارتي غربي شدن جهان است و جامعه ايران هم بعد از طي كردن مراحلي به آن نقطه خواهد رسيد. ما هم مدرنيته خاص خودمان را داشتهايم مثل همه ملل غير غربي ديگر. در يك شرايط تاريخي در معرض فشارهاي بيروني ناگزير به فكر سامان دادن اوضاع جامعهمان افتادهايم و با نيمنگاهي به تجربيات ساير جوامع راههايي را در پيش گرفتهايم. تاريخ معاصر ايران از اين حيث خاص است كه ايرانيها در پسزمينه تاريخي و فرهنگي خاص خودشان دست به عمل مدرن زدهاند. مردم همه جوامع ديگر هم همين كار را كردهاند. پس تاريخ ما خاص است و اين خاص بودن در تحليل جامعهشناختي بايد مورد توجه قرار گيرد، اما ما همانقدر خاص هستيم كه مردم ساير جوامع. اين خاص بودن به معناي مجزا بودن و استثنايي بودن ايران در مقايسه با ديگر جوامع نيست. من در اين كتاب سعي كردهام همين را بگويم. حرفي كه من ميزنم نبايد با ايده كساني همسان تلقي شود كه معتقدند ما ايرانيها قوم برگزيدهاي هستيم و خداوند مشيت خاصي براي ما تعيين كرده كه از اغيار و كفار و گمراهان متمايز است. به نظرم اين فكر احمقانهاي است.
در ميان رويكردهاي بديل شما به دو متفكر يا به تعبيري جامعهشناس بيشتر ارجاع دادهايد آيزنشتات و واگنر اگر امكان دارد كمي درباره رويكردهاي اين دو نفر درباره مساله مدرنيته و پيشرفت بفرماييد.
آيزنشتات صاحب مشهورترين روايت از ايده مدرنيتههاي چندگانه است. به همين خاطر در فصل سوم كه رويكردهاي جايگزين براي جامعهشناسي كلاسيك و نظريه مدرنيزاسيون در تحليل مدرنيته به بحث گذاشته ميشود، در كتاب با اسم او و ارجاع به او زياد مواجه ميشويم. حرف آيزنشتات به زبان ساده و مختصر اين است كه اگرچه به قول او «مدرنيته اوريجينال» در اروپاي غربي به وجود آمد، اما اين مدرنيته اوليه به مرزهاي جغرافيايي خودش محدود نماند. به ساير نقاط جهان رفت و چهره اروپايي آن در ساير نقاط جهان دستنخورده باقي نماند. در واقع به قول آيزنشتات «برنامه فرهنگي» مدرنيته در ساير نقاط جهان «بازتفسير» شد و اين بازتفسير در هر بستر تمدني با توجه به پيشينه و اقتضائات همان بستر تمدني انجام شد. نتيجه اين فرآيند شكلگيري ايدههاي مدرن گوناگون و همينطور صورتهاي نهادي متكثر مدرن بود. از نظر او دليل اينكه مدرنيتهها چندگانهاند همين بازتفسيرهاي تمدني از مدرنيته است. بحث واگنر كمي انتزاعيتر است و با مقوله تمدن و بافتار تمدني چندان مرتبط نيست. واگنر ميگويد مدرنيته يك شيوه بودن در جهان است. در اين شيوه آدمها خودشان به صورت بيواسطه با هستيشان روبهرو ميشوند و آن را ميسازند. لازمه اين شيوه زندگي در هر جامعه پيدا كردن پاسخهايي براي سه پرسش اساسي است كه واگنر به آنها «پروبلماتيك» ميگويد. پرسش اول پرسش از چگونگي دستيابي به شناخت معتبر است يعني پروبلماتيك معرفتشناختي. پرسش دوم به چگونگي ارضاي نيازهاي انسان ارتباط دارد يعني پروبلماتيك اقتصادي و پرسش سوم پرسش از چگونگي اداره زندگي عمومي و همگاني است يعني پروبلماتيك سياسي. انسان مدرن خود را ناگزير از پاسخگويي به اين سه پرسش ميداند اما نكته مهم اين است كه هيچ الگوي مدرن واحدي براي پاسخگويي به اين سوالها وجود ندارد. ميشود به اشكال گوناگوني به اين پرسشها جواب داد و مدرنيتههاي چندگانه حاصل پاسخهاي چندگانه آدمها به اين پرسشهاست. ما در اين كتاب اختصاصا بر پروبلماتيك سياسي در اين متمركزيم و سعي ميكنيم بفهميم ايرانيان تحت چه شرايطي چه پاسخهايي به پروبلماتيك سياسيشان دادهاند.
آيا اين رويكردهايي كه با عنوان رويكردهاي بديل در كتاب شرح دادهايد، از جمله همين نظريه آيزنشتات و واگنر را براي تحليل مدرنيته سياسي در جامعه ايران مناسب ميدانيد؟
يكي از كارهايي كه من در اين كتاب ميخواستم انجام بدهم به كار بستن رويكرد مدرنيتههاي چندگانه در مورد ايران بوده است. اما به نظرم ديدگاه آيزنشتات و همفكرانش هم براي رسيدن به اين هدف كاستيهايي دارد. از جمله اينكه آنها به مقوله بسيار مهم استعمار در شكلگيري و تكوين مدرنيتههاي غيرغربي اشارهاي نكردهاند. آيزنشتات به گفتن همين اكتفا ميكند كه مدرنيته از اروپا به ساير نقاط جهان رفت. اما اين رفتن رفتنِ بي سر و صدا و بياهميتي نبود. اتفاقا بسيار پرماجرا بود و كيفيت اين رفتن سرنوشت بسياري از ملتها را براي هميشه متاثر كرد. استعمار مفهوم و متغيري است كه حتما بايد در فهم مدرنيتههاي غير غربي مورد توجه قرار گيرد. اين توجه را در نظريه مدرنيتههاي چندگانه نميبينيم. مشكل ديگر در نظريه مدرنيتههاي چندگانه وجود نوعي آشفتگي مفهومي در تعريف سطح و واحد تحليل مدرنيتهها در جهان است. گاهي واحد تحليل تمدنهاست، گاهي دولت- ملتها، گاهي امپراتوريهاي ماقبل مدرن. من در فصل چهارم كتاب سعي كردهام براي رفع اين كاستيها چند گام به جلو بردارم و پيشنهاد خودم را مطرح كنم اما نميدانم چقدر در اين كار موفق بودهام.
آيا اين پروژه شما قرار است ادامه پيدا كند يا به نظر خودتان موضوع اتمام يافته است؟
اين پروژه اصولا و از ابتدا براي اين آغاز شد كه بتوانيم با كمك آن به فهم تازه و حتيالامكان كاملتري از اكنون برسيم. من ميخواستم در نهايت برسم به شكلگيري و تثبيت ساختاري كه همين حالا با آن مواجهيم يعني جمهوري اسلامي. مدرنيته سياسي از هر گونهاي كه باشد چيزي نيست كه جايي در تاريخ شروع شود و در يك نقطه مشخص به پايان برسد. اگر چيزي به اسم مدرنيته سياسي ايراني وجود داشته باشد، همين حالا هم در حال تكوين و تغيير است. بنابراين پروژه مدرنيته سياسي در ايران براي من تمام شده نيست. در اين كتاب تا آنجا كه وقت و امكانش را داشتهام كار را پيش بردهام و فقط ميتوانم بگويم اميدوارم امكان ادامه اين كار در آينده برايم فراهم شود. برخلاف تصور عمومي تحقيق و پژوهش يك كار تماموقت است و نياز به تمركز و آسودگي خاطر دارد. در حال حاضر كه اين شرايط برايم فراهم نيست.
خودتان فكر ميكنيد نقطهضعفهاي كتاب چيست؟
بزرگترين كاستي كتاب به نظر خودم مربوط به مطالعه تاريخي آن است. اگر تاريخنگار ماهري كتاب را بخواند حتما در آن اشكالات بسياري خواهد ديد. اگرچه هدف اصلي من بيشتر پيشنهاد يك چارچوب تحليلي متفاوت جامعهشناختي بوده است تا انجام يك مطالعه تاريخي، اما به هر حال اين كتاب بايد در حد خودش در بعد تاريخي هم پاسخگوي مخاطب باشد. كاستيهاي ديگر را اميدوارم ديگران بگويند. مطمئنم اين كار پر از ضعفهايي است كه هنوز به آنها واقف نيستم. اگر اهالي علوم اجتماعي و سياسي اين ضعفها را به من گوشزد كنند، بسيار خوشحال ميشوم.
کاویدنِ درون
این روزها احساس میکنم از مرزی گذشتهام. ناآگاه، انگار سالهاست آهسته آهسته، قدم به قدم در سفری که فکر میکردهام بیپایان است راه آمدهام و حالا ندانسته رسیدهام. ناغافل بیآنکه بخواهم رسیدهام. سفر تمام شده و دیگر جایی برای رفتن نیست. در هزارتوی بیمقصدی نشستهام که توش رفتن درست مثل نرفتن است. جایی که چپ و راست، شرق و غرب، شمال و جنوب فرقی ندارند. از هر مسیری بروم مثل مسیرهای قبل، مثل مسیرهای بعد، فقط راهِ پر پیج و خم است و رسیدنی در کار نیست. راه بازگشتی نیست. خستهام. میخواهم همینجا بمانم. دراز بکشم و بعد از این منتظر چیزی و کسی نباشم. ظرفی پُرم که فقط یک قطره مانده سر برود، ظرفی شکسته.
خبرها را پی نمیگیرم، مدتهاست. میترسم. میترسم سر بروم. چشم دوختهام به درون. حواسم پی چیزهای جزئی بیفایده است. مثلن همین روزها کشف کردهام آقای حافظ غزلی دارد با ردیف «هست» و آقای سایه غزلی با ردیف «نیست». آقای حافظ با همان نظر پاک خطاپوشش میپرسد:
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
آقای سایه دستش را بلند میکند و جواب میدهد:
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
جالب نیست؟ این معاشرتِ با فاصلهی دو شاعر را دوست دارم. میتوانم کمی، مدتی به گفتگوشان گوش کنم و چشمم را روی بیچارگی هزارتوی بیرون ببندم.
همین روزها خاطرات مُرده و دفن شدهای را به یاد آوردهام که اعجابآورند. مثلن یادم آمده در همان سالهای کودکی وقتی بیراهنما و معلم وسط برگهدانهای کتابخانهی مسجد آقابزرگ رها بودم، وقتی بیآنکه بدانم چه کتابی را باید خواند تصادفی اسم و شمارهی کتابی را مینوشتم و میدادم به کتابدار بیحوصله، کتاب شعری از کتابخانه گرفتهام و خواندهام به اسم «فصل سنگین غربت» از شاعری به اسم «عمر فاروقی» که حالا میدانم فقط همان یک کتاب شعر را چاپ کرده در سال ۵۷. اسم شاعر هنوز در خاطرم است و یک سطر از شعرش:
دستانت سرزمین وسیعی بودند…
با خودم فکر میکنم کاش شاعر بداند یکی ناخودآگاه یک سطر از شعرش را نزدیک سی سال در یک گوشهی فراموششدهی حافظهاش نگه داشته. گوشهای که خودش هم ازش خبر نداشته است.
یا مثلن یادم آمده در انباری خانهی مادربزرگ مجموعه اشعار کوچکی با جلد آبیرنگ پیدا کرده بودم که هنوز میتوانم بیزحمت و بیغلط چند خط اول یکی از شعرهایش را از حفظ بخوانم:
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانهای که با شب میرفت
این فال را برای دلم دید
حتا یک کلمه از این شعرها نمیفهمیدم، اما یادم مانده و عجیب است: نمیدانستم که یادم مانده.
چشم دوختهام به درون، به حافظه، کلمه. دنیای بیرون دیدنی نیست. تحملناپذیر است. چشم دوختهام به درون و هی از اعماقْ چیزهای تازهی بیارزش را کشف میکنم، استخراج میکنم. همین روزها که خبرها را نمیخوانم، که مردههای هر روزِ مریضی را نمیشمرم، که نمیدانم کدام حیوان پست متعفنی از کدام سوراخ لانهی ستمکاران بیرون آمده و چه گفته، کشف کردهام آن دانشجوی دانشگاه پزشکی کاشان که موهای مشکی براق داشت و نزدیک سی سال پیش اولین و آخرین معلم موسیقیام بود، حالا طبیبی است مقیم ایالت کوئینزلند استرالیا؛ موهایش همه ریخته و دو تا بچه دارد. فهمیدهام رتبهی نهم کنکور علوم انسانیِ سالی که دانشگاه قبول شدم، همان زن لاغراندامی است که چند وقت پیش توی یک جلسهای کاری دیدهام. فهمیدهام رتبهی یک آن سال نویسندهای است که تازگیها رمانش را خواندهام.
فهمیدهام موجود کوچکی هستم که در هزارتوی بیمقصدی گرفتار شده، گم شده و میتواند مدتی با خردهریزهای درونش سرگرم باشد. دلمشغولی با درون، با لایههای دوردست حافظه واکنشی عاجزانه است به بیچارگیام در دنیای بیرون. ظرف تحملم لبریز است و میدانم فقط با یک نگاه سرسری به پرتگاهی که مشغول سقوط درآنیم، وسط همین زمین و آسمانی که در آن معلقیم فرومیپاشم. چشمهایم را بستهام. به درون پناه بردهام، اما نمیتوانم فراموش کنم آن بیرون در همین شعاع محدودی که میتوانم ببینم، آدمهای کوچک دیگری هستند که درست مثل خودم در هزارتویی گرفتارند، گم شدهاند؛ بیشترشان بیآنکه حتا بدانند. به خودم میگویم شاید بتوانی بیشتر مراقبشان باشی. به خودِ از پا افتادهام میگویم همهی زورت را جمع کن برای اینکه چشمهات را باز کنی. نمیتوانم.
یک مقدمهی کوتاه
مدرنیتهی سیاسی در ایران: تولد نخستین دولت-ملت ایرانی
مقدمهی مؤلف
وقتی در سال 1394 تصمیم گرفتم کار روی این پژوهش را آغاز کنم، انگیزههای روشن و ایدههای مبهمی داشتم. بهترین سالهای عمرم را در دانشگاههای مختلف ایران صرف تحصیل جامعهشناسی کرده بودم، اما برآیند آنچه در جامعهشناسی ایران میگذشت به نظرم مأیوسکننده میآمد. انگیزهی نخستینِ پژوهشی که بخشی از آن را در کتاب پیش رویتان میخوانید، جبران برخی از نقایص و کاستیهای فضای مأیوسکنندهی جامعهشناسی ایران بود. من گمان میکردم جامعهشناسی ایران دچار نوعی سادهانگاری بنیادی است. میکوشد واقعیت اجتماعی متکثر و پیچیدهای را با ابزارهای نظری و مفهومی معدود، ساده و گاه نامربوطی توضیح دهد. اگرچه در دانشگاههای ایران آموزش تازهترین دستاوردهای نظری و روششناختی جامعهشناسی رایج است، اما تصور من این بود که مسئله به سطحی عمیقتر، به فهم و شناخت اولیهی ما از چیزی به نام «جامعهی ایران» بازمیگردد. ما با تکهچسبانی[1]نظریات بوردیو و فوکو و هابرماس و گیدنز و دیگران، با استفاده از روشها و تکنیکهای مختلف کمی و کیفی تلاش میکردیم جزئیات چیزی را بشناسیم و تحلیل کنیم که شاید درک درستی از کلیت آن نداشتیم.
وقتی از «جامعهی ایران» سخن میگوییم، دقیقا از چه چیزی حرف میزنیم؟ این پرسشی است بنیادی که مسیر همهی تحقیقات و تئوریهای جامعهشناختی دربارهی ایران را تعیین میکند. مشخص میکند از چه زاویهی دیدی، با استفاده از چه ابزارهای مفهومی و نظری باید به جامعهی ایران بنگریم. در فصل اول کتاب توضیح خواهم داد که اساساً مفهوم «جامعه» مفهومی است مدرن. جامعه در بستر اروپا تاریخی مشخص دارد و جامعهشناسی دانشی است که اصولاً برای فهم و تحلیل این پدیدهی متأخر طراحی شده است. توجه من به مدرنیته در این کتاب معطوف و محدود به وارسی برخی از ضرورتهای پاسخگویی به پرسش بالاست. اگر جامعه را پدیدهای مدرن بدانیم، نمی توان بدون فهمِ نسبتِ حیات فردی و اجتماعی ایرانیان با مدرنیته، از جامعهشناسی ایران سخن گفت.
نسبت ایران با مدرنیته مسئلهای است که برای دههها ذهن اندیشمندان و جامعهشناسان ایرانی را به خود مشغول کرده است. واژگان «سنت» و «مدرنیته» از پربسامدترین واژگان به کار رفته در متون فارسی علوم اجتماعیاند. در فصل دوم کتاب شرح میدهم که چرا و چگونه جریان اصلی جامعهشناسی ایران بنای سست اما عظیم خود را بر شالودهی همین دو واژه برپا کرده است. جریانی که جامعهی ایران را نسخهای ناقص و رونوشتی پرغلط از جامعهی اروپایی (و پس از چندی آمریکایی) میانگارد و دستاورد آن چیزی بیش از ارایهی رهنمودهایی برای رفع این نقایص و اشتباهات نیست. فصل سوم به معرفی برخی از رویکردهای نظری بدیل اختصاص دارد. رویکردهایی که مدتهاست مفروضات سادهانگارانهی جامعهشناسی کلاسیک و نظریهی مدرنیزاسیون را به چالش کشیدهاند و میکوشند به پیچیدگی واقعیت اجتماعی در ممالک غیر غربی بیشتر احترام بگذارند.
فصل چهارم شامل چارچوب پیشنهادی من برای تحلیل مدرنیته در جامعه ایران است. «چارچوب تحلیل چندسطحی مدرنیته» پیشنهادی جاهطلبانه و بلندپروازانه نیست؛ ابزاری است برای کمک به تحلیلِ حتیالامکان جامعترِ تاریخی. ابزاری که گمان میکنم هم محقق را از گم شدن در هزارتوی بیپایان تاریخ بازمیدارد و هم مانع از نگرش تکبعدی به تحول تاریخی میشود. سرانجام در فصل پنجم کوشیدهام این چارچوب را در تحلیل برآمدن نخستین دولت-ملت ایرانی به کار بندم.
این کتاب دربردارندهی کشف تاریخی تازهای نیست؛ روایتی است جامعهشناختی از مراحل آغازین مدرنیتهی سیاسی در ایران که میکوشد ویژگیهای خاص آن را در سرزمین ایران برجسته سازد. مدرنیتهی ایرانی ـ با همهی دستاوردها و کمبودهایش ـ حاصل کنش فعال و خلاق ایرانیان در محدودهی امکانهای ساختاری و بینالمللی زمانه است. تلاشی جمعی است برای پاسخگویی به پرسشهایی که همچنان پاسخی قطعی و نهایی برای آنها نیافتهایم.
کتاب حاضر بخشی از پژوهش مربوط به رسالهی دکتری من است که به سرانجام رسیدن آن بدون همکاری و راهنمایی دکتر علی ساعی مقدور نبود. از ایشان بابت حمایتهای دلسوزانهشان سپاسگزاری میکنم. از مشورت با دکتر محمد رضایی، به ویژه در مرحلهی نگارش چارچوب نظری، بهرهی بسیار بردم. از همکاری ایشان و سایر اعضای گروه جامعهشناسی دانشگاه تربیتمدرس سپاسگزارم. در طول مدت نگارش کتاب، این فرصت را داشتم که به مدت شش ماه در دانشگاه مید سوئد به عنوان دانشجوی مهمان حضور داشته باشم. در این دوران از راهنمایی و لطف بیدریغ دکتر مسعود کمالی بهرهمند شدم و قدردان حمایتهای ایشان، همکارانشان در دانشگاه مید، و به ویژه مهماننوازی جسیکا جانسون هستم. از کوشش و توجه آقای حسین پایا و همکارانشان در انتشارات طرحنو نیز در فرایند انتشار این کتاب بسیار سپاسگزارم. سرانجام لازم است از همراهی و بردباری نسرین قوامی در مراحل طولانی نگارش این کتاب تشکر کنم.
سالار. ا. ن. کاشانی
تهران – بهمنماه 1397
[1] Collage
مدرنیتهی سیاسی در ایران
کاشانی، سالار (1399) مدرنیتهی سیاسی در ایران: تولد نخستین دولت-ملت ایرانی، تهران: طرح نو
حسب حال آغاز پاییز
آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه شمسی دوشنبه بود. تابستانی که نفهمیدم چطور آمد و رفت. همه چیزش مثل یک خواب تبدار کوتاه در شبی بیپایان گذشت. از اینشبها زیاد داشتهام و از این جور خوابها زیاد دیدهام. از آن خوابها که نمیتوانی برای کسی تعریفشان کنی چون چیزی برای گفتن نیست. از آن خوابها که فقط رنجِ عمیقِ ماندگارشان را در تن و روان احساس میکنی و چیز دیگری ازشان توی لایههای دستیافتنی ذهن باقی نمیماند. من آدم هذیانی شهر غمزدهي مرضگرفتهي این تابستان بودم. لبخند ساختگیام را همهی تابستان روی صورتم نگه داشتم؛ برای آنها که میشد، برای آنها که حال تباهم آزارشان میداد و نمیخواستم آزارشان بدهم.
آخرین روز تابستان دوشنبهای بود که صبحش باید از سر وظیفه میرفتم جایی که دلم نمیخواست. رفتم و خالی آمدم. خالی از هر فکری، ایدهای و خیالی. از آن وقتها بود که انگار بادکنک سفیدی را توی کلهی آدم باد میکنند. بادکنک سفید هی بزرگ میشود و جای همهی فکر و خیالها را میگیرد. از آن وقتهایی که مطلقن هیچ چیز راجع به هیچ چیز نمیدانی، از آن وقتهای گم شدن وسط جنگل بعد از خستگیِ سفرِ دراز و پرامید. چه باید میکردم؟
رفتم توی خیابانهای شهر مرضگرفته راه رفتم. تا جایی که رمق داشتم راه رفتم. از درِ اولین کافهی مرضگرفته رفتم تو. کلاس عصر را تعطیل کردم. نشستم تا غروبِ آخرین روز تابستان هزار و سیصد و نود و نه، پشت میز کافهي ناآشنای خلوتی و به هیچ چیز فکر کردم.
غروب دوشنبه خاکستری بود، مثل غروب یکشنبه و سهشنبه و همهی غروبهای این تابستان. شب با بادکنک سفید بزرگی در ذهن خوابم برد. صبح با احساس سوزش رنجآوری در گلو بیدار شدم. جوری خسته بودم که انگار همهی شب همهی خون تنم را مکیده باشند. روز اول پاییز هزار و سیصد و نود و نه یکی از آدمهای مرضگرفتهی شهر بودم و دو هفته قرنطینهی پاییزی در سرنوشتم بود.
از مرضی که توی تنم است روزی هزار نفر میمیرند و در قرنطینه زودرنج و بیحوصله و ازخودبیزارم.

