در روز تولدم

در نوجوانی می‌خواستم که به طرزی باشکوه و قهرمانانه بمیرم. از آن روزها تا امروز، تنها چیزی که همواره در من رشد کرده و تکامل یافته، حس فروتنی بوده است. انگار هر چه پیش‌تر آمده‌ام، بیش‌تر کاستی‌های خودم را باور کرده‌ام. از فروتنی تا خودکم‌بینی راه درازی نیست. این روزها خودم را مسافر این راه کوتاه می‌بینم. خودم را در «ارتفاع شکوه‌ناک»ِ هیچ می‌بینم.

حالا دیگر پیش چشمم شکوه و قهرمانی در مرگ کم‌بهاست. اما ـ از خودم می‌پرسم ـ آیا مرگ برای من تنها چاره‌ی بیچارگی زندگی نیست؟

زندگی من مجموعه‌ی کوچکی از گریزها بوده است. چیزی که در خلقیات من ثابت مانده، میل بی‌پایان و سیری‌ناپذیر به رفتن است. رفتن و گذشتن از هر آن‌چه که هست، هر آن‌چه که دارم. من در هیچ کجا ریشه ندارم؛ نه در شهری، نه در خانواده‌ای و نه در نهاد و جمعی. قصد و میل ماندن ندارم.

حالا کشف کرده‌ام که همه‌ی این رها کردن‌ها، ترک کردن‌ها و پشت سر گذاشتن‌ها اتفاقی نبوده است. ترک کردن و پشت سر گذاشتن آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ام، ترک کردن و پشت سر گذاشتن جاها و مکان‌ها، استعفا دادن‌ها، اصرار به عوض کردن دانشگاه‌ها و همه‌ی گذاشتن‌ها و رفتن‌های دیگر از یک جا آب می‌خورد؛ در یک چیز ریشه دارد و آن میلی غریب به نیستی است. می‌خواهم از اصل و اساس نباشم.

با خودم فکر کرده‌ام که باید این راهِ پرحسرتِ بی‌پایان را تمام کنم. دیگر دل و دماغ این خرده‌گذشتن‌ها، خرده‌ترک‌کردن‌ها را ندارم. نمی‌خواهم به طرزی باشکوه، نمی‌خواهم به طرزی قهرمانانه، می‌خواهم ساده و فروتنانه بمیرم.

بخت‌یار اگر باشم فردا، روز تولدم، موقع رد شدن از خیابان، راننده‌ای که شب قبل را خوب نخوابیده و دارد دیر به محل کارش می‌رسد، ماشینش را به من می‌کوبد. پرت می‌شوم به هوا و روی زمین می‌افتم. چیزی که حس خواهم کرد، ترس، دردی نابودکننده و بعد از آن سکوت و خاموشی خواهد بود.

و آن وقت دیگر راهی برای بازگشتن نیست؛ به آرامش می‌رسم.

من تا این‌جا، تا امروز، راه پرمشقتی را آمده‌ام. چیزهایی به دست آورده‌ام که از نظر خیلی‌ها ارزشمند است. اما برای بعضی از آدم‌ها پیش رفتن در زندگی به معنای نزدیک‌تر شدن و نزدیک‌تر شدن به آن هیچ بزرگ است. خیال می‌کنم یکی از همین آدم‌ها باشم. آن هیچ بزرگ با آن «ارتفاع شکوه‌ناک فروتنی» یکی نیست، اما ـ گفتم که ـ از هم دور نیستند.

اگر فردا بخت‌یار شدم و به تور راننده‌ای که دیشب خوب نخوابیده افتادم، فقط دلم می‌خواهد به برادرم و به همه‌ی جوان‌ترها که تازه پا به دنیای خودآگاه زندگی می‌گذارند، یک چیز بگویم:

به هیچ قیمتی نگذار رؤیاهایت بمیرند. رؤیا شعله‌ای است که در قلبت می‌سوزد. بی‌رؤیا، بی شعله‌ای که در قلبت بسوزد، سرد خواهی شد و خواهی مُرد. زنده بودن فقط شرط لازم زندگی کردن است. برای زندگی کردن به رؤیا نیاز داریم و البته به چیزهای دیگر.

من در بهمن‌ماه هزار و سیصد و نود و دو، در روز تولدم، مردی بودم بی‌رؤیا.

سال بلوا

می‌خواهم دوباره برگردم؛ باید دوباره برگردم. برگردم به پیش از آن سال. آن سال لعنت شده که خطی میان زندگی کشید. شکافی میان زمان ساخت. خودش خلئی بود بین دو روزگار و  بین دو تصویر دیگرگونه از زندگی در فکرها و خیال‌هام.

از خط مایز آن سال به بعد من آدم دیگری شدم. آدمی که ناخودآگاه فراموش می‌کرد در روزگاران پیش از خطی که در زمان شکاف انداخته بود، چه بوده است و چه می‌کرده است و چه می‌خواسته است. از آن‌جا به بعد خوشیِ گاه به گاه شد دلتنگی مدام. آرامشِ کم و بیش تبدیل شد به اضطرابِ همیشه و زندگی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش به شکل کابوسی روزمره درآمد.

حالا که از آن سال لعنت شده گذشته‌ایم؛ زندگی‌ام را قبل و بعد از تهیِ آن سال، به دو دوره تقسیم کرده‌ام. پیش از آن سال هر چه بود سال‌های کودکی بود و پس از آن هر چه هست سال‌های مرگ. شاید زندگی چیزی بیش از کودکی و مرگ نیست. کودکی زمانی است که آدم مرگ را دور می‌بیند.

در آن سال لعنت شده بیست و پنج ساله شدم. با چه معیاری می‌توان گفت که بیست و پنج سالگی برای گذشتن از سال‌های کودکی و پیوستن به سال‌های مرگ زود یا دیر است؟ کودکی بعضی‌ها در ۱۸ سالگی تمام می‌شود و برای بعضی از آدم‌های خوشبخت تا ۶۰ سالگی هم ادامه پیدا می‌کند. پایان کودکی من در بیست و پنج سالگی‌ام رقم خورد؛ در آن سال بلوا.

سال‌های کودکی ممکن است سال‌های خوشی باشند یا سخت و جانکاه بگذرند، اما در سال‌های مرگ همه چیز بیهوده و بی‌حاصل است. در سال‌های مرگ هر چه می‌دویم، نمی‌رسیم و باز باید بدویم. در سال‌های مرگ مجبوریم در برابر حجم بی‌پایان ادبارِ ناگزیر هستی سر فرود بیاوریم و مجبوریم طعم تلخ حقارت را بچشیم. حقارت در برابر خود، در برابر دیگری، در برابر زندگی. در سال‌های مرگ واقعیت ترسناک جهان به ما هجوم می‌آورد و ما می‌فهمیم که در برابر آن تنها و بی‌دفاع هستیم.

شاید برای بعضی‌ها گذشتن از کودکی، جریانی آرام و ناخودآگاه باشد. چیزی که رفته رفته اتفاق می‌افتد و آدم پس از وقوعش، وقتی دیگر کار از کار گذشته، می‌فهمد که در قفس سال‌های مرگ گرفتار شده است. اما تقدیر این بود که من با چشم‌های باز ببینم که کودکی از من گذشت. و این همه فقط به خاطر برجستگی اتفاق‌های آن سال لعنت شده بود. چیزی که باعث شد آن سال مثل سیم خاردارهای نقطه‌ی صفر مرزی، من را از مرز بین کودکی و مرگ در قصه‌ی کوتاه زندگی خودم آگاه کند.

سال بلوا عذاب آسمانی بود که از زمین می‌جوشید. طوفان نفرت بود. ما از هوایی تنفس می‌کردیم که به نفرت آلوده بود. از تنفر گریزی نداشتیم. در خیابان خشم بود. در کوچه‌های همیشه خلوت حتا،‌ صدای گلوله بود. تهران محشری بود که مردگانش با روحِ حیوانیِ درنده‌شان دوباره زنده شده بودند. زامبی‌ها در شهر بودند. من آن‌ها را می‌دیدم، گاه از نزدیک. با چشم‌های خالیِ پر از خشم، با دست‌های مشت شده، با قلب‌های تپنده، تُندْتپنده از هیجان نفرت. نفرت را در آن سال لعنت شده، آن سال بلوا کشف کردم.

در سال بلوا، اول خانه‌ام را از من گرفتند، بعد درآمدم را، بعد عزت نفسم را و بعد هر چیز دوست‌داشتنی رفته رفته انگار در فرایندی ناگزیر به ضد خود تبدیل می‌شد: خانواده‌ام، دوستانم و دانشگاه.

از همه فاصله گرفتم؛ از همه چیز. تنها دارایی‌ام در پایان سال بلوا تنهایی بود و نفرت. نفرتی که به تدریج به کینه‌ای عمیق و میلی عجیب به انتقام گرفتن تغییر شکل می‌داد.

سرباز شدم. با تنهایی و فقر و نفرت و کینه و انتقام.

درباره‌ی گذشته

مردی در تونس روی خودش بنزین می‌ریزد و خودش را آتش می‌زند. ما خبرش را می‌خوانیم و متأثر می‌شویم. فقط می‌توانیم متأثر شویم. اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم شاید بتوانیم سهم خودمان را در آن خودکشی تعیین و کشف کنیم… اتفاقاتی که در هر لحظه در هر کجای جهان می‌افتد، به تک‌تک آدم‌ها کم و بیش و با درجات متفاوت ربط دارد.

اصغر فرهادی در مصاحبه با امید روحانی. دوماهنامه اندیشه پویا. شماره هشتم. خرداد و تیر ۱۳۹۲

«احمد» گذشته‌ای دارد. در گذشته‌ی نزدیک، در کشور فرانسه با «مارین» ازدواج کرده است. احمد به عنوان یک مرد ایرانی، صاحب گذشته و پیشینه‌ی دورتری است که او را به وطنش پیوند می‌دهد. حجم سنگین گذشته‌ی دور، چهارسال پیش، او را وادار کرده است خانواده‌اش را در فرانسه رها کند و به ایران بازگردد. حالا او به خواسته‌ی مارین به فرانسه آمده است تا ماجرای ناتمام گذشته‌ی نزدیک را تمام کند؛ می‌آید تا جدایی از همسرش را به صورت قانونی ثبت کند.

مارین گذشته‌ای دارد. زنی با اصالت آرژانتینی که نماد گذشته‌ی دور او و دودمانش است. از گذشته‌های نزدیک صاحب دو فرزند است از همسر سابقش. گذشته‌ی نزدیکِ او ماجرای عشقی است شکست خورده و نافرجام با احمد، مرد ایرانی که حالا چهار سال است او را رها کرده و به سوی گذشته‌ی دور خودش کوچ کرده است. مارین می‌خواهد گذشته‌ی تلخِ شکست خورده را فراموش کند. پس در سال‌های دور از احمد با «سمیر» که مردی است با اصلیت عرب، وارد رابطه‌ای عاشقانه می‌شود و حالا از او باردار است.

سمیر گذشته‌ای دارد. او هم مثل احمد و مارین در فرانسه مهاجر به حساب می‌آید و مهاجرت یعنی گذشته را ترک کردن به سوی آینده رفتن. او زنی فرانسوی دارد به اسم «سلین». سلین خودکشی کرده و حالا روی تخت بیمارستان در اغماست. او پیش از خودکشی زنش با مارین رابطه برقرار کرده است و حالا بین زنی که در اغماست و از او پسری به اسم فؤاد دارد و زنی که می‌خواهد از همسرش سابقش جدا شود و از او باردار است، گیج و درمانده است.

سلین خود ِ گذشته است. او هیچ فعل و کنشی در زمان حال ندارد؛ روی تخت بیمارستان بی‌حرکت دراز کشیده و با کمک دستگاه‌ها زنده است. اما درست مثل گذشته، بی‌آن‌که کاری کند یا حرفی بزند، بر احوالات همه چیز در لحظه‌ی اکنون اثر تعیین کننده می‌گذارد.

گذشته هوایی است که در آن نفس می‌کشیم؛ هر چند که چشم به آینده داشته باشیم. گذشته هست، حضور قطعی و محتوم دارد؛ حتا اگر با تمام توان بخواهیم فراموشش کنیم. گذشته می‌گوید بی هیچ تردید نمی‌توانیم از نقطه‌ی صفر آغاز کنیم. گذشته از پیش مُهر خود را بر همه‌ی لحظات حال و آینده حک کرده است. گذشته فضای کنش مختار ما را در لحظه‌ی اکنون محدود می‌کند؛ ما در محدوده‌ی فضایی که گذشته برای ما تعیین کرده است، عمل می‌کنیم و این چارچوب عمل کنونی که در گذشته شکل گرفته است را در گذشته با عمل خود ساخته‌ایم و عمل امروز ما در محدوده‌ی تأثیرات و پیامدهای گذشته، فضای کنش‌های آینده‌مان را محدود می‌کند.

فیلم «گذشته»، حتا از این فراتر می‌رود. عمل ما در گذشته، جز خودمان، آثار و پیامدهایی بر احوال آینده‌ی دیگرانی دارد که گاه ممکن است آن‌ها را نشناسیم. احمد جایی در گذشته، همسرش مارین را رها کرده و به ایران بازگشته است. مارین برای التیام دردهای یک عشق شکست خورده، وارد رابطه‌ی عاطفی تازه‌ای با سمیر می‌شود. حالا همسر سمیر (شاید) به خاطر کشف خیانت همسرش دست به خودکشی زده است. این بخشی از نقش پیچیده‌ی گذشته‌ی احمد بر زندگی زنی است که هرگز او را ندیده و نمی‌شناخته است.

در فیلم گذشته، همه‌ی آن‌چه در لحظه‌ی اکنون اتفاق می‌افتد، ارجاع به گذشته دارد. آدم‌ها دارند ناخودآگاه در ادامه‌ی گذشته‌شان زندگی می‌کنند. هر چند که آگاهانه خواسته باشند گذشته را فراموش کنند و رابطه‌ی گذشته و حال را از هم بگسلند. در فیلم «اصغر فرهادی» همیشه کفه‌ی گذشته سنگین‌تر از اکنون است و اکنون بدون گذشته اساساً وجود ندارد. آیا واقعیت زندگی ما نیز این‌چنین نیست؟

نمی‌شود به گذشته بازگشت. نمی‌شود گذشته را تغییر داد. حتا تغییر در حال و آینده هم موکول به سرگذشت و تاریخی است که در گ%

دوباره بازمی‌گردد

تابستان بوی عرق می‌دهد. در کوچه‌ها مردم به هم ظنین‌اند. زمان منبسط می‌شود و خیابان‌های طولانی آدم را به هیچ جا نمی‌رسانند. از این تابستان تا آن تابستان هم چیزی نیست، فَرَجی نیست جز دو تکه ابر، یک قطره باران، یک دانه برف. تابستان همیشه بازمی‌گردد.

باید در پایان این تابستان به بوی عرق و قیافه‌های مظنون آدم‌های تابستانِ بعد فکر نکنم. اما یک بیماری مزمن روحی، وادارم می‌کند حساب همه‌ی اتفاق‌های بدِ قابل پیش‌بینیِ آینده را داشته باشم. من مدت‌هاست با تردید به خوشی‌ها لبخند می‌زنم. حتا در لحظه‌ی لبخند به ناگواری‌های در پیش فکر می‌کنم. آدم ناخوشی توی ذهنم هست که مدام تذکر می‌دهد نباید از زندگی رودست بخوری؛ خوشی‌ها همیشه پیش‌درآمد ناگواری‌ها بوده‌اند.

پیچیده نیست. جانوری سیاه در رگ‌هایم می‌لولد که وظیفه دارد تلخم کند. سرتاپا تلخم. گاهی فکر می‌کنم باید به سبک مبلغان آیین پیشرفت و موفقیت، تصمیم بگیرم که خودم را به شیرین بودن و شاد بودن دعوت کنم. باید در لحظه‌ای تاریخی اراده کنم تا جانور سیاه متوقف شود. اما بیشتر وقت‌ها به این نتیجه می‌رسم که دیگر برای این تصمیم‌های کبرا خیلی دیر شده است.

قبل‌ترها فکر می‌کردم با بهبود اوضاع مالی، به خوشی‌ها و شیرین‌کامی‌ها میدان خواهم داد که گاهی تلخی را کنار بزنند، اما حالا می‌دانم که برای من در همیشه روی همین پاشنه می‌چرخد. من را آدم ناخوش توی ذهنم، جانور سیاه توی رک‌هایم هدایت می‌کنند. به آن‌ها عادت کرده‌ام و احتمالن جای خالی‌شان آشفته و سرآسیمه‌ام می‌کند.

من این‌طوری زندگی می‌کنم چون زندگی کردن را جور دیگری یاد نگرفته‌ام. روح ایرانی من همیشه در قالب آدم ناخوشی که توی ذهنم زندگی می‌کند، فاجعه‌ای را که همین نزدیکی است هشدار می‌دهد. مثل همین تابستان که هنوز نرفته دوباره بازمی‌گردد.

درباره‌ی گذشته

مردی در تونس روی خودش بنزین می‌ریزد و خودش را آتش می‌زند. ما خبرش را می‌خوانیم و متأثر می‌شویم. فقط می‌توانیم متأثر شویم. اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم شاید بتوانیم سهم خودمان را در آن خودکشی تعیین و کشف کنیم… اتفاقاتی که در هر لحظه در هر کجای جهان می‌افتد، به تک‌تک آدم‌ها کم و بیش و با درجات متفاوت ربط دارد.

اصغر فرهادی در مصاحبه با امید روحانی. دوماهنامه اندیشه پویا. شماره هشتم. خرداد و تیر ۱۳۹۲

«احمد» گذشته‌ای دارد. در گذشته‌ی نزدیک، در کشور فرانسه با «مارین» ازدواج کرده است. احمد به عنوان یک مرد ایرانی، صاحب گذشته و پیشینه‌ی دورتری است که او را به وطنش پیوند می‌دهد. حجم سنگین گذشته‌ی دور، چهارسال پیش، او را وادار کرده است خانواده‌اش را در فرانسه رها کند و به ایران بازگردد. حالا او به خواسته‌ی مارین به فرانسه آمده است تا ماجرای ناتمام گذشته‌ی نزدیک را تمام کند؛ می‌آید تا جدایی از همسرش را به صورت قانونی ثبت کند.

مارین گذشته‌ای دارد. زنی با اصالت آرژانتینی که نماد گذشته‌ی دور او و دودمانش است. از گذشته‌های نزدیک صاحب دو فرزند است از همسر سابقش. گذشته‌ی نزدیکِ او ماجرای عشقی است شکست خورده و نافرجام با احمد، مرد ایرانی که حالا چهار سال است او را رها کرده و به سوی گذشته‌ی دور خودش کوچ کرده است. مارین می‌خواهد گذشته‌ی تلخِ شکست خورده را فراموش کند. پس در سال‌های دور از احمد با «سمیر» که مردی است با اصلیت عرب، وارد رابطه‌ای عاشقانه می‌شود و حالا از او باردار است.

سمیر گذشته‌ای دارد. او هم مثل احمد و مارین در فرانسه مهاجر به حساب می‌آید و مهاجرت یعنی گذشته را ترک کردن به سوی آینده رفتن. او زنی فرانسوی دارد به اسم «سلین». سلین خودکشی کرده و حالا روی تخت بیمارستان در اغماست. او پیش از خودکشی زنش با مارین رابطه برقرار کرده است و حالا بین زنی که در اغماست و از او پسری به اسم فؤاد دارد و زنی که می‌خواهد از همسرش سابقش جدا شود و از او باردار است، گیج و درمانده است.

سلین خود ِ گذشته است. او هیچ فعل و کنشی در زمان حال ندارد؛ روی تخت بیمارستان بی‌حرکت دراز کشیده و با کمک دستگاه‌ها زنده است. اما درست مثل گذشته، بی‌آن‌که کاری کند یا حرفی بزند، بر احوالات همه چیز در لحظه‌ی اکنون اثر تعیین کننده می‌گذارد.

گذشته هوایی است که در آن نفس می‌کشیم؛ هر چند که چشم به آینده داشته باشیم. گذشته هست، حضور قطعی و محتوم دارد؛ حتا اگر با تمام توان بخواهیم فراموشش کنیم. گذشته می‌گوید بی هیچ تردید نمی‌توانیم از نقطه‌ی صفر آغاز کنیم. گذشته از پیش مُهر خود را بر همه‌ی لحظات حال و آینده حک کرده است. گذشته فضای کنش مختار ما را در لحظه‌ی اکنون محدود می‌کند؛ ما در محدوده‌ی فضایی که گذشته برای ما تعیین کرده است، عمل می‌کنیم و این چارچوب عمل کنونی که در گذشته شکل گرفته است را در گذشته با عمل خود ساخته‌ایم و عمل امروز ما در محدوده‌ی تأثیرات و پیامدهای گذشته، فضای کنش‌های آینده‌مان را محدود می‌کند.

فیلم «گذشته»، حتا از این فراتر می‌رود. عمل ما در گذشته، جز خودمان، آثار و پیامدهایی بر احوال آینده‌ی دیگرانی دارد که گاه ممکن است آن‌ها را نشناسیم. احمد جایی در گذشته، همسرش مارین را رها کرده و به ایران بازگشته است. مارین برای التیام دردهای یک عشق شکست خورده، وارد رابطه‌ی عاطفی تازه‌ای با سمیر می‌شود. حالا همسر سمیر (شاید) به خاطر کشف خیانت همسرش دست به خودکشی زده است. این بخشی از نقش پیچیده‌ی گذشته‌ی احمد بر زندگی زنی است که هرگز او را ندیده و نمی‌شناخته است.

در فیلم گذشته، همه‌ی آن‌چه در لحظه‌ی اکنون اتفاق می‌افتد، ارجاع به گذشته دارد. آدم‌ها دارند ناخودآگاه در ادامه‌ی گذشته‌شان زندگی می‌کنند. هر چند که آگاهانه خواسته باشند گذشته را فراموش کنند و رابطه‌ی گذشته و حال را از هم بگسلند. در فیلم «اصغر فرهادی» همیشه کفه‌ی گذشته سنگین‌تر از اکنون است و اکنون بدون گذشته اساساً وجود ندارد. آیا واقعیت زندگی ما نیز این‌چنین نیست؟

نمی‌شود به گذشته بازگشت. نمی‌شود گذشته را تغییر داد. حتا تغییر در حال و آینده هم موکول به سرگذشت و تاریخی است که در گذشته اتفاق افتاده است. راه گذشته بسته است. در اولین سکانس‌های فیلم مارین را می‌بینیم که پشت فرمان نشسته است و می‌خواهد اتوموبیلش را حرکت دهد، مجبور است ماشین را جابه جا کند، اما وقتی می‌خواهد به سمت عقب برود، به مانعی برخورد می‌کند. راهی به سوی گذشته نیست.

اما آیا می‌شود چراغ گذشته را یک بار برای همیشه خاموش کرد؟ مارین و سمیر دارند خانه‌ی ماری را رنگ می‌کنند. رنگ‌آمیزی خانه پوشاندن گذشته‌ی خانه‌ای است که روزگاری محل زندگی احمد و مارین بوده است. اما «فؤاد» (پسر کوچگ سمیر) رنگ‌ها را پخش زمین می‌کند. فؤاد نشانه‌ی گذشته‌ی مردی است که همسرش به خاطر خودکشی در اغماست، فؤاد بخشی از مادرش(سلین) را به اکنون آورده است. این خود ِ گذشته است که همه‌ی نقشه‌ها را برای پاک کردن گذشته نقش بر آب می‌کند.

در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیز ما را به آینده فرامی‌خواند. آینده جایی است که در آن خوبی‌ها و خوشی‌ها و آرزوها محقق خواهد شد و ما محکومیم برای رسیدن به این آینده‌ی موعود بکوشیم. در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که از ما می‌خواهد تنها چشم به آینده و رؤیاهای «پیشرفت» در آینده بدوزیم و چشم بر گذشته ببندیم. به پشت سر بازنگردیم و تنها پیش رو را نگاه کنیم. اما در همین زمانه‌ی «اندیشه‌ی پیشرفت»، گذشته جدا و مستقل از خواست و اراده‌ی ما وجود دارد و سرگرم کار خویش است. گذشته سازنده‌ی همان جهانی است که رؤیاهای آینده در آن اتفاق می‌افتند. «گذشته» به ما می‌آموزد که هیچ راه میان‌بری به آینده وجود ندارد.

از گذشته نمی‌توان گریخت. برای بسیاری از ما اندیشیدن به راه‌هایی مثل مهاجرت، طلاق، قطع رابطه با نزدیکان و چیزهایی از این دست، به معنای گسستن از گذشته و پیوستن به آینده‌ی بهتر و ایده‌آل‌تر است. گریختن از گذشته‌ی نامطلوب است و آغاز راه آینده‌ی مطلوب. پایان بخشیدن به ناکامی‌های پشت سر است و کشف فرصت‌های دلخواه ِ تازه. اما نمی‌توانیم از گذشته بگریزیم و این از محدودیت‌های انسانی ماست. گذشته در درون ما زنده می‌ماند و با مرگ ما نیز نمی‌میرد.

از همین دست است راهی که گذشته‌ی یک جامعه را به آینده می‌رساند. گذشته‌‌ی یک جامعه همیشه در پس ِ پشت وضعیت امروزین جامعه وجود و حضور دارد. هر چه این گذشته وسیع‌تر و عمیق‌تر باشد،‌ تأثیرات آن بر شرایط اکنونی جامعه پیچیده‌تر است. پس الگوهای قالبی و از پیش طراحی شده برای آینده‌ی یک اجتماع، یک ملت اگر بدون نگاه عمیق به گذشته ساخته شده باشند، همواره محکوم به شکست‌اند. جامعه نمی‌تواند و نباید گذشته‌ی خود را از یاد ببرد. تنها با درک گذشته است که می‌توان چیزی به نام آینده را فهمید.

آخرین حافظه‌ای که از ذهن آدمی پاک می‌شود، حافظه‌ی‌‌ بویایی است. این جمله مضمون حرفی است که پزشک ِ سلین با سمیر می‌گوید و سمیر به عنوان آخرین راه برای بازگشت همسرش به زندگی از بوها کمک می‌گیرد، از عطرهای خودش و زنش. واقعیت این است که برای بازگشت به زندگی نیز باید گذشته را به خاطر آورد. زندگی دانستن و در یاد داشتن گذشته است، نه فراموشی و تلاش برای فراموشی آن.

آینده‌ی شغلی

فیلم زندگی دیگران، قصه‌ی مردی است که در یک سرویس امنیتی در آلمان شرقی کار می‌کند. او در کارش جدی و مصمم است. در نگاه اول این‌طور به نظر می‌رسد که برای آدمِ تنهای قصه، هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از زندگی شغلی‌اش نیست. او مأمور کنترل زندگی و روابط خصوصی زوجی می‌شود که عاشقانه همدیگر را دوست دارند. در جریان این مأموریت شغلی، ما با مردِ تنها، زوایای پنهان شخصیتش و سیر تحولی زندگی او بیشتر آشنا می‌شویم، او را رفته رفته کشف می‌کنیم و می‌توانیم حتا دوستش داشته باشیم. مردِ تنها جز شغلش در زندگی چیز دیگری ندارد، اما از اعماق وجودش حفره‌های خالی زندگی را حس می‌کند. او از زن روسپی با التماس می‌خواهد فقط کمی بیشتر پیشش بماند، شاید یکی از این حفره‌های تهی برای مدت کوتاهی پرشود.
جاهای خالی در زندگی زیاد است و آدم‌هایی که نمی‌خواهند تمامیت خودشان را به زندگی شغلی و تحصیلی و چیزهایی از این دست ببخشند، گاه پیش می‌آید که در لحظه‌ای از همین جریان روزمره، ناگهان به جاهای خالی برمی‌خورند و هولناکی تهی‌های زندگی میخکوبشان می‌کند، زمان برای آن‌ها می‌ایستد، در خودشان مچاله می‌شوند و احساس درماندگی می‌کنند.
ما برای آینده زندگی می‌کنیم. این فهم «طبیعی» اغلب آدم‌ها از زندگی در روزگار ماست. مفاهیمی مثل موفقیت، ترقی، پیشرفت و مفاهیم نزدیک به آن‌ها همه مستلزم پیش‌فرضی مبهم از «آینده» هستند. پیشرفت و موفقیت چیزی است که یک روز در «آینده» اتفاق می‌افتد و این آینده بزرگترین دروغ زمانه‌ی ماست. این آینده هرگز نمی‌آید.
از «زندگی دیگران» این را یادم مانده است. رئیسِ مردِ تنها چندبار در طول فیلم با او درباره‌ی «آینده‌ی شغلی»اش حرف می‌زند. به سرانجام رساندن مأموریت زوج عاشق، می‌تواند آینده‌ی شغلی مرد تنها را تأمین کند، اما او در خلال این مأموریت یاد حفره‌های تهی می‌افتد و به راه دیگری می‌رود. در انتهای فیلم رئیسِ مردِ تنها به او می‌گوید که آینده‌ی شغلی‌اش را تباه کرده است. او از اوج موقعیت شغلی در سازمان امنیتی، به خضیض می‌رسد و ناخرسند نیست. خبر فروپاشی دیوار برلین وقتی می‌رسد که به او شغلی دون‌پایه سپرده‌اند. او چیزی را از دست نداده است. بی‌ آن که هیچ واکنشی به خبر نشان دهد بلند می‌شود و محل کارش را ترک می‌کند.
داستان زندگی دیگران از قضا در جامعه‌ای اتفاق می‌افتد که تحت حاکمیت دولت کمونیستی است. کمونیسمی که می‌خواهد به ایدئولوژی سرمایه‌داری «نه» بگوید و مشهور است که بازی ترقی و پیشرفت و موفقیت در آینده، جزیی از ایدئولوژی سرمایه‌داری است. پس مشکل از جای دیگری آب می‌خورد.
تجربه‌ی نظام‌های سیاسی مخالف سرمایه‌داری در روزگار ما، تجربه‌هایی غم‌انگیز بوده است؛ غم‌انگیز برای مردمانی که زیر فشار هول‌انگیز دستگاه‌های اداری مبتنی بر عقلانیت خشک ایدئولوژیک، خرد شده‌اند و نقش آن‌ها تنها همین بوده است: ساختن نمونه‌های عبرت‌آموز تاریخی برای «آیندگان».
این، یعنی خشکاندن ریشه‌های سوداگری و سرمایه‌سالاری در جامعه و در مقابل گستراندن سایه‌ی قدرت دولتی و بوروکراسی در همه‌ی ابعاد زندگی، صحنه‌ی جامعه را بیشتر از انسانیت و عدالت و آزادی تهی می‌کند و حفره‌های خالی زندگی را بیشتر پیش چشم آن‌ها که می‌بینند قرار می‌دهد.
مردِ تنها قهرمان نیست که به «آینده‌ی شغلی‌«اش پشت می‌کند. او آدمی معمولی است که نگذاشته است شعله‌ی آدمیت در وجودش خاموش شود. مردِ تنها قهرمان است، قهرمانی که در دنیای بی‌قهرمان به خاک می‌افتد و تمام می‌شود.
*
دلم می‌خواهد برای چندمین بار در زندگی،‌ آینده‌ی شغلی‌ام را بریزم توی سطل آشغال. به خاطر همین امروز یادِ زندگی دیگران افتادم. اما گمان نمی‌کنم به اندازه‌ی مردِ تنها قهرمان باشم.

آدم‌های دلواپس،‌آدم‌های مفلوک

امروز که گذشت. آیا فردا به خاطر زلزله خواهیم مُرد یا یکی از تلفات حمله‌ی خارجی به شهر و کشورمان خواهیم بود؟ آیا فردا به خاطر آلودگی هوا و تغذیه‌ی نامطلوب و پارازیت‌های ماهواره‌ای و مصرف بی‌رویه‌ی سیگار و قلیان خبر مبتلاشدنمان به سرطان را خواهیم شنید یا در اثر حمله‌ی قلبی و مغزی ناشی از این همه فشار عصبی می‌میریم؟ آیا فردا موقع عبور از خیابان‌ها و جاده‌های ناامنِ پر از خودروها و موتورسیکلت‌های ناامن کشته خواهیم شد یا زورگیرهای خیابانی گوشه‌ای از شهر به امید صاحب شدن چند اسکناس جانمان را خواهند گرفت؟

مواجهه با مرگ و هراس از آن، اگر محرک و دستمایه‌ی شاعران و هنرمندان و فیلسوفان برای خلق شاهکارهای بزرگ انسانی است، برای ما ـ موجودات حقیری که در این گوشه‌ی مغموم و خسته و آشفته‌ی دنیا زندگی می‌کنیم ـ پدیده‌ای روزمره و پیش پا افتاده است. نزدیکی به مرگ هراس‌آور است و ما به این هراس، به این نگرانی عادت کرده‌ایم. این‌جا سایه‌ی مرگ بی‌وقفه بالای سر زندگی است و زندگی زیر سایه‌ی مرگ، زندگی کوتاه‌مدت است. شاید نه لزومن خودِ زندگی، فهم از زندگی کوتاه‌مدت است.

زندگی کوتاه‌مدت یعنی امروز را سر کنیم، فردا خدا بزرگ است. یعنی فکر نمی‌کنیم، وقتِ فکر کردن نداریم. داریم می‌دویم و صدای تند قدم‌های مرگ را از پشت سر می‌شنویم و می‌دویم. وقتِ نگاه کردن نداریم، وقت شنیدن و گفتن هم. دیگری دونده‌ای است که اگر تندتر از ما بدود، اگر جلوتر از ما باشد، اگر به او تنه نزنیم و نقش زمینش نکنیم یعنی زودتر از او، به جای او دستِ مرگ خواهیم افتاد.

مرگ به جای خود، هر لحظه از زندگی ما خودِ دلواپسی است؛ دلواپسی از مرگ و دلواپسی از زندگی. آیا می‌توانیم امروز و این هفته و این ماه از پس خرج و مخارج زندگی بربیاییم؟ آیا می‌توانیم شغلی پیدا کنیم؟ آیا به زودی شغلمان را از دست نخواهیم داد؟ آیا خواهیم توانست با پولی که داریم خانه‌ای اجاره کنیم؟ آیا زندگی خانوادگی‌مان پایدار خواهد ماند؟ آیا می‌توانیم به وفاداری همسرمان مطمئن باشیم؟‌ آیا کار فرزندمان به اعتیاد و بزهکاری نخواهد کشید؟ آیا فروشنده سرمان کلاه نخواهد گذاشت؟ اموالمان را به سرقت نخواهند برد؟ دوستمان ما را نخواهد فروخت؟ کارمان به جای باریک نخواهد کشید؟ دونده‌ای هستیم که لنگان از هراس مرگ می‌گریزد و هر آن دلواپس است که به چاله و از چاله به چاه نیفتد. نمی‌توانیم از بازی دست بکشیم، نمی‌توانیم بایستیم. از اکسیژن دلواپسی نفس می‌کشیم و پایان دادن به همه‌ی این دلواپسی‌های ناشی از مرگ و زندگی بیرون از توان ماست.

جامعه‌ی دلواپس، جامعه‌ی مفلوک است. نمی‌تواند به خودش فکر کند، چون به دلواپسی‌هاش فکر می‌کند. نمی‌تواند آینده‌ای برای خودش تصور کند، چون آینده‌ای در کار نیست، آینده‌ای قابل تصور نیست. مفلوک است و هر لحظه بیشتر در فلاکتش فرو می‌رود و غرق می‌شود.

حکومت و سیاست در جامعه‌ی دلواپس، حکومت و سیاستِ دلواپس است؛ از مرگ می‌ترسد و از زنده ماندن هم.

امروز که ـ خدا را شکر ـ گذشت، اما فردا با خداست. «ان‌شاءالله» که زلزله نمی‌آید، جنگ نمی‌شود، زنده می‌مانیم و کارها روبه‌راه می‌شود.

شکفته بهارون

گنجشک‌ها همه‌ی زمستان را توی دودکش هود آشپزخانه بودند. می‌آمدند و می‌رفتند. با جیک‌جیک می‌آمدند و با جیک‌جیک می‌رفتند. توی برف و سرما دودکش سرپناهی بود. مغرور بودیم و سرفراز بودیم که دودکش ما خانه‌ی گنجشک‌هاست. این سرما که آمده است سرِ ما را گرم کند، شوخی است. من بهار را از جیک جیک گنجشک‌ها می‌فهمم.

صدای گنجشک‌های پرحرف در فصل سرما جور دیگری است. گنجشک‌ها در بهار، مثل وقتِ آفتابِ بعد از باران می‌خوانند. صدای سرخوشیِ زودگذرِ موجوداتی که از بدِ روزگار مجبورند در دودکش‌ها زندگی کنند و هنوز هیچ‌کس جدی‌شان نمی‌گیرد. گنجشک‌ها به چشم همسایه‌های بی‌حوصله نمی‌آیند. به چشم ما هم نمی‌آمدند اگر دودکشی در کار نبود.

بین آدم‌های دور و بر، کسی را نمی‌شناسم که دل و دماغِ سرخوشیِ زودگذرِ بهار داشته باشد. بهتر است بهار را امسال به گنجشک‌ها تبریک بگویم. مبارکشان.

حرف دیگری نمی‌ماند برای نوروز. از جمله خوشبختی‌های من، وجود همین هفت ـ هشت خواننده‌ی این دفتر است. نمی‌خواهم تعداد آدم‌هایی که به این صفحه سر می‌زنند، بیشتر شود. (کاش می‌توانستم خودم ترکیب خواننده‌ها را انتخاب کنم). از تک‌تک‌شان ممنون‌ام که باعث خوشبختی من‌اند. گفتم دمِ نوروز چیزی غیر از سکوت از من بشنوند؛ این بود که حرف گنجشک‌ها را پیش کشیدم.

تی تاپ ها و اتوبان

اتوبان‌ها را مهندس‌ها می‌سازند. مهندس‌ها اهل حساب و کتاب‌اند. عرض و طول مسیر، مقاومت پل‌ها، جنس آسفالت و هزار و یک چیز دیگر، لابد فقط گوشه‌ای از محاسباتی است که مهندس‌ها باید برای ساختن یک اتوبان انجام دهند. اما اتوبان‌های شلوغ برای آدم‌های خیال‌پرداز موهبتی است که هیچ‌کس از پیش آن را برنامه‌ریزی نکرده است.

حالا دیگر در اتوبان‌ها زندگی می‌کنم. روزی سه ـ چهار ساعت از خانه تا دانشگاه تا محل کارم، جزیی از پیکره‌ی قطار ماشین‌ها روی ریل اتوبان‌هایی هستم که قرار است من را به مقصد برسانند و همیشه هم دیر می‌رسانند. گاهی اتوبان‌ها را دوست دارم. اتوبان‌ها به من فرصت بیشتری برای فکر کردن و خیال بافتن داده‌اند.

ماشین‌ها می‌ایستند، دنده را خلاص می‌کنم، دستی را می‌کشم. ماشین‌ها راه می‌افتند، دستی را می‌خوابانم، کلاچ را فشار می‌دهم، دنده را جا می‌زنم. زندگی را از پشت شیشه‌های کثیف پرایدم، کثیف‌تر می‌بینم. به زندگی فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم،‌ آه می‌کشم، گاهی دلم می‌خواهد همان‌جا وسط اتوبان بمیرم، زنده می‌مانم و دستی را می‌خوابانم.

من به ماشین پشتی که چراغ می‌داد، فکر نمی‌کردم. حتا آینه را گردانده بودم سمت صورتم که خودم را ببینم. داشتم فکر می‌کردم که توی زندگی با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نامهربان نبوده‌ام. با هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم نجنگیده‌ام. من ِ توی آینه را خودم نساخته بودم اما حاصل ساخت این و آن را حسابی مشت و مال داده بودم، خودم را حسابی زده بودم تا حساب کار دستش بیاید، بفهمد کیست و کجاست. فقط با خودم رودربایستی نداشتم. به ماشین پشتی راه دادم.

اگر از خودم گول می‌خوردم، حالم بهتر می‌شد. این را می‌دانستم، اما گول نمی‌خوردم. اشکال کارم این‌جا بود که نمی‌توانستم خودم را از خودم پنهان کنم. وقتی پَستی می‌کردم، وقتی رذل بودم، وقتی دروغ بودم، می‌دانستم، می‌فهمیدم. گشادگی ِ کار بسیاری از آدم‌های خوشبخت از این‌جاست که می‌توانند با مهارت، خودشان را از دید خودشان پنهان کنند و به همین خاطر است که همیشه از خودشان راضی هستند، ازخودراضی هستند؛ و گره‌ی کار فروبسته‌ی بعضی از آدم‌های تلخ ِ ناراضی هم به خاطر نداشتن همین مهارت‌هاست.

چراغ‌ها شب را نشان می‌دادند. اتوبان تمام می‌شد، می‌پیچیدم توی کوچه‌مان، فکرهایم را توی اتوبان دور می‌ریختم.

توی پارکینگ ماشین را خاموش کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. از خودم خواستم گورش را گم کند. از آسانسور خواستم من را به خانه ببرد. بُرد. پشت در خانه، بیست و هشت چوب کبریت روی دو تا «تی‌تاپِ اصل سالمین» کنار سبد پرتقال‌های شهسواری به من می‌گفتند «تولدت مبارک». دو تی‌تاپ، نشانه‌ی آن بود که جادادن بیست و هشت چوب کبریت روی یک تی‌تاپ سخت است. دو تی‌تاپ را دو نفر می‌توانند در شب جشن تولد، با شیرقهوه بخورند و همدیگر را دوست داشته باشند.

مهربانی ِ همسرم را بوسیدم.

حسن

زندگی آدم‌ها به خداحافظی کردن می‌گذرد، به تمام شدن و از دست دادن. همه چیز برای تمام شدن آغاز می‌شود. زندگی جریانِ آرامِ با خونِ دل به دست آوردن و بیهوده از دست دادن است. این می‌تواند تصویری از زندگی باشد در ذهن آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین که قانع شده است خودش را آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین بداند. جنگجویی که نجنگیده اما شکست خورده است، لااقل فکر می‌کند که شکست خورده است.

من فکر می‌کردم در شب‌های سرد دی‌ماه تهران، آدمی‌خیال‌پرداز و غمگین هستم. داشتم خداحافظی می‌کردم. دست می‌دادم، برای آخرین بار دست تکان می‌دادم. همه چیز مثل همیشه بود. خداحافظی اما خیالات نبود. خداحافظی در لباس مشکی و کلاه پشمی‌روبرویم ایستاده بود. واقعیت داشت. دور می‌شد. از دست می‌رفت. سرما رفاقت را با خودش می‌برد. مثل همیشه خداحافظی کردم.

حسن رفت. همین حالا سرفه‌های خشکش دارد روان مسافرهای هواپیما را خراش می‌دهد. سرفه‌هایی که فقط کارشناس خبره می‌داند محصول مشترک سرمای دی ماه تهران و مصرف بی‌رویه «بهمن کوچیک» هستند.

حسن قهرمان داستان‌های نگفته و ننوشته‌ی من بود که اتفاقی در پادگان ۰۱ نیروی زمینی ارتش پیداش کردم. قهرمانی خیالی که با یکی از همین معجزه‌های روزمره‌ی زندگی که اسمشان را «اتفاق» می‌گذاریم، واقعیت پیدا کرده بود. قهرمان گیج، عاطل و باطل، باهوش و از خود ناراضی از آن به بعد با من بود، نزدیک من بود تا این‌که در شب سرد دی‌ماه تبدیل به خاطره شد و دوباره به خیال‌ها پیوست.

با آدم‌های خوب هم باید یک روز خداحافظی کرد. خداحافظ حسن.